چه مستیست ندانم که رو به ما آورد؟!

درست هفت فروردين سال 85 بود كه وارد دنياي مجازي شدم. اولش فقط برام يه سرگرمي بود اما رفته رفته كه دوستان جديدي پيدا كردم شد كلاس درس. بايد اعتراف كنم خيلي چيزها تو اين مدت ياد گرفتم ، خيلي حس ها رو تجربه كردم كه تا حالا برام ناشناخته بود . بعضي از دوستان وبلاگي رو از نزديك ديدم و باهاشون آشنا شدم و خيلي ها رو نديده دوست داشته و دارم.

تو اين مدت خيلي ها به وبلاگم آمدند اما فقط تعداد كمي ماندگار شدند كه به دنيايي مي ارزند.

بچه كه بودم وقتي جايي مي رفتيم كه دوست داشتم ،مثل خونه مامان بزرگ ،دلم مي خواست هميشه آنجا بمونم . يادمه مامان هميشه من و با چشماي اشك آلود و گاهي كه کوتاه نمی آمدم به ياري چند تا چك كوچولو مجبور مي كرد لباس بپوشم و خداحافظي كنم. اين خصلت همچنان در من باقي يه و خداحافظی از کسانی که به نوعی دوستشون دارم سخته با اين تفاوت كه حالا درك مي كنم وقتي جايي رفتم لاجرم بايد بعد از مدتي كه ممكنه چند دقيقه .. ساعت .. روز و... طول بکشه آنجا رو ترك كنم . هرچند اين كار برام واقعا سخته اما قبولش كردم.

حالا بعد از گذشت نزديك به دو سال احساس مي كنم وقت آن رسيده كه از دنياي مجازي ، از خانه اي كه با هزار شوق و آرزو ساختمش خداحافظي كنم .

انسان در طول زندگي خودش بارها مراحلي رو طي مي كنه كه هريك به نوعي براي تعالي اش لازمه.مراحلي كه گاهي با سختي و به ندرت با آرامش سپري ميشه اما وقتي خوب دقت مي كني مي بيني درسي بوده كه بايد براي رسيدن به مرحله بعد طي اش مي كردي درست مثل دانشگاه كه تا واحدي رو كه پيش نيازه طي نكني نمي توني دروس اصلي و تخصصي رو بگذروني.

دو سال بودن من هم تو دنياي مجازي يه چيزي بود شبيه همين. از اينكه اينجا رو ترك مي كنم ناراحت نيستم اما دوري از دوستاني كه هر كدوم شاخه گلي از بهشت خدا هستند برام سخته.

وبلاگ رو نمي بندم چون خانه خاطرات به ياد ماندني يه منه. دلم مي خواد هر از چند گاهي سري بهش بزنم و خاطراتم رو مرور كنم.

دلم نيومد بدون خداحافظي برم .اما دوستان عزيزم مي خوام بدونيد هميشه و همه جا باران به يادنون هست و بهترين ها رو براي همتون از خدا مي خواد. هر از چند گاهي كه فرصتي دست داد حتما به خانه تك تك شما سر خواهم زد.

آرزومند آرزوهايتان

باران

آخرين قطره

به سراغ من اگر مي آييد نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من.

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

 از شبلي پرسيدند : " استاد تو در طريقت چه كسي بود ؟ "

او پاسخ داد : " يك سگ ! روزي سگي را ديدم كه در كنار رودخانه اي ايستاده بود و از شدت تشنگي در حال مرگ بود . هربار كه سگ خم ميشد تا از اب رودخانه بنوشد , تصوير خود را در اب مي ديد و مي ترسيد , زيرا تصور ميكرد سگ ديگري نيز در رودخانه است . در نهايت پس از مدتي طولاني سگ ترس خود را كنار گذاشت و به درون رودخانه پريد .با پريدن سگ در رودخانه تصوير او در اب نيز ناپديد شد , به اين ترتيب سگ متوجه شد آنچه باعث ترس او شده , خودش بوده است . در واقع مانع ميان او و آنچه به دنبالش بود به اين شكل از ميان رفت . من نيز وقتي به درون خود فرو رفتم متوجه شدم مانع من و انچه در جستجويش مي باشم خودم هستم و با آموختن از رفتار اين سگ حقيقت را دريافتم . "


 چند روز پيش ديالوگي تو فيلم اركيده هاي وحشي ديدم كه تا امروز فكرم و بدجور به خودش مشغول كرده. هنرپيشه مرد تو يكي از ديالوگهايي كه سرميز شام با خانم رد و بدل ميشدجمله ای تقریبا با این مضمون گفت : " گاهي براي اينكه آدم خودش رو پيدا كنه بايد گم بشه".

عاشق كويرم ، بي اينكه ديده باشمش. سالهاست دوست دارم يه روزي تو كوير گم بشم.lنمی دونم این چه حسیه که همیشه با منه.؟! دوست دارم يه شب رو شنهاي نرم كوير دراز بكشم و آسمان رو نگاه كنم.

يكي قطره بارون.

وقتي مي شنوم معصوميت يكي از دست رفته دلم مي گيره. احساس خفگي مي كنم. چشمهام پراز اشك ميشه . گاهي وقتها نمي خوام سقوط بعضي آدمها و چيزها رو كه بهشون رسيدم باور كنم اما به خواست من نيست. من هم خیلی وقتها اشتباه می کنم. متاسفم ...برای دل ساده خودم که چه معصومانه و بی ریا باورت کرد! و بیشتر از آن برای ...

 رفتن رسيدن نيست اما براي رسيدن بايد رفت.

مدل جدید پیف پاف

دیروز مثلا تو یه کارگاه آموزشی بودم. عنوانش بود " مهارتهای زندگی بانوان شاغل". البته خوب من که هنوز بانو نیستم اما به لحاظ پست فرعی که دارم به اجبار رفتم. البته خداییش همش اجبار نبود چون همچین مجبور مجبور هم نبودم اما به قول همکارا یه روز هم دور بودن از اداره خودش نعمتی یه .طبق معمول جلسه ها و سمینارها و دومینارهایی که در این سرزمین گل و بلبل همیشه با تاخیر زمانی شروع میشه کارگاه مذکور هم به جای ساعت ۹ صبح با ۴۰ دقیقه تاخیر ناقابل شروع شد البته من که از یک ربع به نه آنجا بودم نزدیک یکساعت وقتم هدر شد. هیچ وقت از این تجربه هام درس عبرت نگرفتم همیشه باید سرقرار و جلسه ها آن تاید حاضر بشم. خوب آن تاید بودن در جایی که وقت آدما ارزشی نداره اینه دیگه. ناگفته نمونه که به این شیوه برگزاری اعتراض کردم و بیاناتی هم افاضه نمودم اما آنچه به جایی نرسد فریاد است. تلف شدن وقتم از یه طرف و سخنرانی دو تا از مدعوین هم از طرفه دیگه حسابی رو حساس ترین مراکز اعصابم  خطهای رنگارنگ کشیده بود  . نزدیک بود پاشم و بگم : بابا مجبورید دروغ بگید آخه. وارد جزئیات نمی شم چون ممکنه در وبلاگم به جرم گفتن مطالبی که نباید بگم تخته بشه.

کارگاه جالبی بود از هر دری سخنی گفته شد الا موضوع کارگاه ! مجبور بودم تا انتها بشینم به خاطر گرفتن گواهی حضور در کارگاه. بالاخره ده ساعت دوره آموزشی هم یه روزی تو این سیستم ممکنه به کار آدم بیاد!

تو جلسه بعدازظهر کمی به موضوع کارگاه اشاره شد. استاد گرامی یه گریزی زد به موضوع کارگاه. صحبت از تقسیم کار تو خانه بود و اینکه چطور بانوان گرامی با ظرافت کاری خاص خودشون کارها رو به گردن مبارک آقایون حواله کنند.خانم کنار دستیم رو کرد بهم و یواشکی گفت: شماها چطور کاراتون و تقسیم کردید؟ یه لبخندی زدم. می خواستم کمی سربه سرش بگذارم اما دلم نیومد. یواش در گوشش گفتم : من هنوز ازدواج نکردم. با تعجب نگام کرد و گفت: پس این حلقه چیه تو دستت؟ عضلات صورتم کمی بیشتر از حالت قبل کشیده شد و گفتم: به قول یه نفر این پیف پافه." با عرض پوزش از تمامی رجال محترمی که خواننده وبلاگم هستند " خنده آمیخته با تعجب تحویلم داد و گفت : وا ! چه حرفا! امان از دست تو دختر!

یکی قطره بارون: چنان باش که بتوانی به هر کس بگویی مثل من رفتار کن " کانت"

-این روزا همش دلم می خواد بیرون باشم. برای خودم قدم بزنم و فکر کنم. جالبه این همه هیاهو و همهمه آدمها مانع نمیشه تا تو خودم باشم. چقدر برام لذت بخشه این با خود تنها بودن ها.

- خوابهای این یکی دو روزه عجیب درست از آب در می یاد. دیشب فاطمه را خواب می دیدم. گریه می کرد. یادمه تو خواب دستم و رو شونش گذاشتم و بی اینکه حرفی بزنم به یادم آمد که به خاطر مرگ پدرش ناراحته. صبح که آمدم اداره و بهش گفتم فهمیدم امروز سالگرد عروج ملکوتی پدرشه. فاطمه جان!تسلیت می گم. فقط همین از دستم بر می یاد.

غنچه نشکفته

صفحه وبلاگ که باز شد یه کم جا خوردم اولش نشناختم اما پایین تر که رفتم خشکم زد. به خودم که آمدم دیدم اشک از چشمهام سرازیره .باورم نمی شد. آرمین پسر آرام و نازی که فقط یکبار دیدمش و نمی دونستم همان اولین دیدار آخرین دیدارم هست مرده. یادم نمی یاد کی برای دیدن بچه ها با نسیم رفته بودیم بیمارستان کودکان.آرام روی تخت کنار مادرش نشسته بود. کمی باهاش حرف زدم و شوخی کردم .آرام و متین جوابم رو می داد . تمام موهای سر و چشم و ابروش ریخته بود. آدم وقتی با این بچه ها روبرو میشه نمی دونه باید چی بگه و چیکار کنه. عمق درد و رنجی که      می کشند برای هیچ کس قابل تصور نیست. الان که ساعتها از شنیدن خبر مرگ آرمین گذشته باز هم نمی تونم باور کنم . هروقت یادم می افته چشمهام پراز اشک میشه. بازهم یک گل دیگه پژمرد. مدام این فکر تو مغزم پرسه می زنه آرمین برای چی آمده بود؟! چرا به این زودی رفت؟!چرا هنوز طعم زندگی رو نچشیده بارش رو بست و رفت؟! چرا؟؟؟؟؟؟اما هیچ جوابی پیدا نمی کنم. اعصابم بدجور بهم ریخته. نمی دونم چندتا از آن بچه هایی که می شناسم الان دیگه نیستند؟

http://armin10.blogfa.com/cat-16.aspx

یکی قطره بارون

خیلی از این بچه ها از روستاهای دورافتاده و محروم و اکثر قریب به اتفاق کرد نشین هستند که به لحاظ اقتصادی در شرایط خوبی قرار ندارند تا جایی که تهیه داروهای شیمی درمانی براشون فوق العاده سخت و گاهی غیرممکنه. کسانی که تمایل دارند به نحوی تسلی بخش خاطر رنجدیده این گلها باشند می توانند از طریق شماره حسابهای زیر اقدام نمایند.

شماره حساب متمرکز بانک ملت به شماره ۱۰۷۰۲۲۵۶۰۸ بنام  ن. نظرزاده قابل پرداخت در کل بانک های سراسر کشور

یا شماره ملت کارت ۶۱۰۴۳۳۷۱۴۰۹۶۱۶۳۰  بنام ن. نظرزاده که از کلیه دستگاه های خودپرداز می توان از هر کارت عضو شبکه شتاب وجه نقد به آن انتقال داد.

 

کوی دلبران

از صبح سوالات مختلفی ذهنم رو مشغول کرده . مدتی یه که این سوالات تو ذهنمه و مشغول شدن به آنها در کنار بقیه مسایل کلی باعث تخلیه انرﮋیم میشه. از انجایی که کسی نیست تا جوابم رو ازش بگیرم باز هم رفتم سراغ خودش. همیشه تو بدترین شرایط یه جوری جواب رو بهم می رسونه اینبار هم بهم تقلب رساند.

بعد از نماز مغرب بود که چشمم افتاد به کتاب " پرسشهای شما و پاسخهای آیت ا... بهجت " . کتاب را برداشتم و طبق عادت معمول فال گرفتنم از حافظ , بازش کردم. دانه به دانه جواب سوالاتم را گرفتم اما در کنارش سوالات تازه ای تو ذهنم بوجود آمد.به قول گفتنی : حالا بیا و درستش کن.

مدتیه دچار بی برنامگی و سردرگمی شدم کلی کار برای انجام دارم اما نمی تونم به هیچکدوم برسم. اولین جوابم رو گرفتم.

i27 ساله هستم و استعداد خوبی دارم اما در تحصیل بی برنامه و سردرگم می باشم و همچنین کسل و تنبل هستم چه کار کنم؟

در برنامه تحصیل راه متعارف راپیش گیرید; اشکالی داشتید سوال کنید, برای پیشرفت در تحصیلات نافعه , ملتزم به تعقیبات مشترکه باشید."سبحان من لا یعتدی علی اهل مملکته" بعد از هر فریضه.( مفاتیح الجنان – تعقیبات مشترکه

اما دومین مشغولیت ذهنم با سوال زیر جواب داده شد

بهترین ذکر چه ذکری است؟

بالاترین ذکر , به نظر حقیر , ذکر عملی است, یعنی " ترک معصیت در اعتقاد و عمل " همه چیز محتاج به این است و این , محتاج به چیزی نیست و مولد خیرات است.

اینجانب تصمیم دارم که به خداوند , قرب پیدا کنم و سیر و سلوک داشته باشم راه آن چیست؟

چنانچه طالب , صادق باشد," ترک معصیت " کافی و وافی است برای تمام عمر , اگرچه هزار سال باشد.

ما آلوده به پستی های درونی و بیرونی هستیم , ما را طبابت کنید و در پیمودن این طریق ما را راهنمایی فرمایید؟

زیاد بگویید " استغفرا... " و خسته نشوید و خاطر جمع باشید این علاج است " داوکم الذنوب و دواوکم استغفار"( کنزالعمال – نقل است از رسول خدا که فرمود : می خواهید به شما خبر دهم که دردتان چیست و دوای آن کدام است , دردها و بیماریتان گناهان و دوا و درمان آن استفار است.)

 

یکی قطره بارون

تو این اوضاع نابسامان روحی مولانا هم عجب جوابی بهم داد!

زدل خواهی شدن بر آسمانها                  زدل خواهد گل دولت دمیدن

زدل خواهی به دلبر دل سپردن                زدل خواهی زننگ تن رهیدن

دل از بهر تو یک دیگی بپخته است            زمانی صبر می کن تا پریدن

 

در خلوت دل.

ديريست هواي دلم ابريست

اما

باران نمي بارد!

نمي دانم چرا آبي نمي يابم

تا قايق شكسته ام را درونش بياندازم

و دور شوم از اين شهر غريب؟!

در دور دستها

ديگر آوايي نيست

تا مرا بخواند!

چيني نازك تنهايي ام كه ترك برداشت

دلم شكست

و چه بيصدا شكست!

آنموقع بود كه فهميدم

چطور دل مرد بيصدا مي شكند. 

 

آنكه شد محرم دل در حرم يار بماند...

ديروز يكي از آن روزهاي خوب خدا بود. برف مي باريد و همه چيز به نظر مي رسيد كه در بهترين شكل خودش قرار داره.

بعد از ظهر كلاس تنيس داشتم. حسابي خوش گذشت. تايم خودمون – واي واي! فارسي رو پاس نداشتم .اين دفه رو نديد بگيريد- همكارم نيومده بود . تايم بعدي هم بچه ها نبودند نزديك يك ساعت و نيم تنيس بازي كردم البته در سطح آماتورش. خداييش خوب پيش رفت كردم اگه راكت تنيس اندازه خودم رو هم بخرم ديگه مي تونم كم كم به مسابقات ويمبلدون و بازي با راجرر فرره و آندره آغاسي فك كنم.

هنوز بازي و شروع نكرده بوديم كه مربي تنيس ازم سنم رو پرسيد و من هم طبق يه عادت ديرين خواستم خودش حدس بزنه. اولين بار بود كه كسي سنم رو درست تشخيص مي داد كه هيچ بماند! تازه يه سال هم سنم رو زيادتر گفت.

خونه كه برگشتم يه نگاهي عاقل اندر عاقل تو آينه به خودم كردم. بنده خدا حق داشت. عرض اين يه سال خيلي شكسته تر شدم. الان دارم معني حرفهاي آقاي .ت رو مي فهمم . خيلي در حق خودم ظلم كرد ه ام و جالبي اش اينه كه هنوز درس عبرت نگرفتم. البته يه مقدارش برمي گرده به خصوصيات ماه تولدم. عواطف و احساسي كه نسبت به خانواده و اطرافيان دارم خيلي بيشتر از يه آدم عاديه. ولي خوب كاريش نمي تونم بكنم . تنها كاري كه از دستم بر مي ياد اينه كه يه جورايي كنترلش كنم و به اصطلاح معروف مهارش رو به دستم بگيرم. دوباره تضادها به شكل گسترده تري به سراغم آمده. به قول يه نفر اين تضادها هميشه باهام هست مهم نوع نگرش و برخوردم نسبت به آنهاست. از خودم در عجبم ! همه اينها رو مي دونم اما باز هم سرگردانم. گم گشته ام. يه چيزي كم دارم كه باعث ميشه اينطور بهم بريزم و آرامش درون نداشته باشم. ديروز جزوه هام رو مطالعه مي كردم . چشمم افتاد به يكي از حرفهاي استاد كه گفته اول بايد خودتون رو بشناسيد. بايد اعتراف كنم عرض اين يكسال با اتفاقاتي كه افتاد خيلي خوب به نقاط ضعفم پي بردم. اما بايد بگم بهبود آنها به تنهايي برام سخته. كاش يكي بود كه مي تونستم ازش كمك بگيرم . كاش!

مي دانم بازهم دارم چرت و پرت مي نويسم اما همين نوشتن هاست كه كمي آرومم مي كنه.

ديروز بعد از تنيس تصميم گرفتم يه مقدار مسير رو پياده روي كنم. چقدر چسبيد تو آن هوا پياده روي! معمولا اگه كسي دور و برم نباشه يه كم با خودم زمزمه مي كنم. شروع كردم به خواندن شعرهاي حافظ. نصف بيشتر شعرا از يادم رفته بود. نصف بقيه اش رو هم ناقص به ياد مي اوردم. از خودم خجالت كشيدم و بيشتر هم از حافظ با اين شعر حفظ كردنم. 

یکی قطره بارون.

مرا گفتند جمعي مهربانان                              چون ديدندم زغم در اضطرابي

كه خوش مي باش كز دوران گيتي                    عمارت باز يابد هر خرابي

كشيدم از جگر آهي و گفتم                            بدان صاحبدلان نيكو جوابي

چه سود آنگه كه ماهي مرده باشد                   كه باز آيد به جوي رفته آبي؟!

                                                                                           "ابن يمين"

به چشم من جهان جز رهگذر نيست               هزاران رهر و يك همسفر نيست

گذشتم از هجوم خويش و پيوند                      كه از خويشان كسي بيگانه تر نيست      

                                                                                         "اقبال لاهوري"

بیاید تا قدر یکدیگر بدانیم.

لحظاتي به ياد ماندني تو زندگي آدما هست كه دوست دارند كساني كه يه جورايي بيشتر از بقيه براشون ارزش و اهميت دارند به ياد او باشند. اما افسوس كه خيلي وقتها اين طور نميشه.نمي دانم چرا ؟! شايد آنقدر مشغله هاي ذهني زياد شده .. شايد آنقدر زندگي ها سخت شده كه خواسته يا ناخواسته  تو روابط عاطفي آدمها تاثير گذاشته. همش دارم به اين فكر مي كنم كه اگه بخواد همينطور پيش بره به سر عواطف و احساسات ما آدمها چي خواهد آمد؟ تصور يه دنياي سراسر ماشيني با آدمهاي بي احساس برام سخت و مشكله .

امسال تولدم درست مصادف بود با روز عاشورا . به غير از چهار نفر كه عبارت بودند از مادرم ، همكارم ، و دو دوست دوست داشتني وبلاگيم كسي به يادش نبود كه من تو چه روزي پا گذاشتم به اين دنيا.

مثل اينكه دنيا بي اينكه نيم نگاهي به من و احساساتم داشته باشه داره به راه خودش ادامه مي ده و من ناگزير بايد در برابر اين خواسته دنيا تسليم بشم . اما دنيا يه چيز رو نمي دونه دختر متولد ديماه سرسخت تر از اينهاست كه به اين آساني تسليمش بشه.

 شعر پایینی رو از وبلاگ شبلی عزیز کش رفتم. برای بهبودش دعا کنید.

چند روزي شد که حالم ديدني است
حال من از اين و آن پرسيــدني است

گاه بـــــــر روي زميــــن زُل مي زنـــم
گاه بـــــــر حافـــــظ تفــــال مي زنـــم

حافــــظِ ديوانـــه فالــــــم را گــــرفــت
يک غــــزل آمد که حالــم را گــــرفــت:

«ما ز يــــــاران چشـــم ياري داشتيم
خود غـــلط بود آنچه مي پنــــداشتيم»

سفرنامه تهران

مثل پرنده اي كه آشيانه اش رو گم كرده باشه يه گوشه صندلي كز كرده بودم و نگاهم به آسمان بود. تو عالم خودم بودم. چرا وقت دعا دستهامون رو به آسمونه ؟چرا وقتی با صورتهاي پر از اشك داريم با خدا درد و دل مي كنيم  باز هم رو به آسمونیم؟ يعني خدا تو آسمانهاست ؟! پس چرا هرچي دارم نگاه مي كنم نمي بينمش.

دستي كه آرام به دستم خورد من رو به خودم آورد. مسافر بغل دستيم بود با اشاره فهموند كه مهماندار منتظره تا غذام رو ازش بگيرم. مرد لاغر اندام با صورت مهربان منتظر بود. عذرخواهي كردم و بسته غذا رو از دستش گرفتم و باز هم رفتم به عالم خودم.

آسمان تهران ابري بود و پراز دود. نمي دونم آسمان دلش از چي خوش بود كه داشت برف شادي رو شهر مي پاشيد.

يه تاكسي گرفتم به مقصد انقلاب . با دوستي قرار ملاقات داشتم كه تو اين مدت خيلي بهش زحمت دادم . اينبار هم آنقدر شرمنده ام كرد كه فكر نمي كنم هيچ جور بتونم جبران كنم. گشت و گذار تو شهر كتاب كمي بهم آرامش داد. آرامشي كه مدتيست از خانه دلم اسباب كشي كرده و رفته . نمي دانم به كجا؟ اصلا تو حال و هواي خريد كتاب نبودم. فكرم مشغول بود و خيلي سعي مي كردم تا حواسم رو جمع كنم.با وجود اين ،كتابهايي كه خريدم و بهتره بگم دوست عزيزم زحمت خريدشون رو كشيد و من رو بهت زده كرد كتابهاي درخور توجهيست كه انشا... سر فرصت كه بتونم مي خونمشون.

نزديك اذان مغرب بود كه به سمت خانه دخترخالم راه افتادم. از چهارراه لشكر تا ميدان منيريه راه چنداني نبود پس تصميم گرفتم عليرغم نزديك دو ساعت پياده روي بازهم پياده برم. دوست داشتم تا آخر دنيا رو همانطور پياده برم جسمم خسته نبود اما روحم بي اندازه خسته بود. تو خودم بودم و به اطراف توجه چنداني نداشتم. به ميدان كه رسيدم سمت چپ رو نگاهي كردم و از عرض خيابان گذشتم چند صدم ثانيه اي از رفتنم نگذشته بود كه صداي بوق وحشتناكي من رو به خودم آورد. اتوبوسي با سرعت از سمت راست به طرفم مي آمد تو يه لحظه موندم چيكار كنم مي خواستم خودم رو به جلو پرت كنم كه انگار يه نفر از پشت سر من رو به عقب كشيد. به خير گذشت . 

مغازه شيريني فروشي آن اطراف نبود بنابراين تصميم گرفتم ميوه بگيرم. اصلا حواسم نبود كه از تبريز براي دخترخاله شيريني بگيرم. نايلون موز رو كه به دست گرفتم احساس كردم دستم خيلي سبكتر از قبل شده. نگاهي انداختم درست بود يكي از نايلونهايي كه توش كتاب گذاشته بودم نبود. آه از نهادم بلند شد. تصميم گرفتم مسيري را كه آمدم دوباره برگردم به اميد اينكه شايد تو تاكسي جا نگذاشتم و بين مسير از دستم افتاده. نزديك ميدان منيريه داشتم منصرف مي شدم كه بر گردم اما برحسب يه عادت كه وقتي كاري رو شروع مي كنم تا نتيجه نده ولش نمي كنم به سمت ديگر ميدان رفتم. كنار جوي آب  يه نايلون سفيد رنگ توجهم رو جلب كرد .. خداي من ! كتابها همانطور دست نخورده مانده بود.

طبق معمول زنگ در رو كه زدم وروجك جلو در منتظرم بود. دستام پر وسايل بود و نتونستم بغلش كنم. به محض رسيدنم فوري گوشه مانتوم رو گرفت و برد كنار كامپيوتر و شروع كرد به حرف زدن كه طبق معمول نمي فهميدم چي مي گه. بغلش كردم و محكم بوسيدمش. چقدر احساس خوبي بهم دست داد. بغل كردن يه بچه هميشه يه آرامش خاصي بهم مي ده.

شوهر دخترخالم كه آمد طبق معمول شروع كرد به سربه سرگذاشتن با من اما وقتي ديد چندان حوصله اي ندارم كوتاه آمد.

اگه دوست داشتيد بقيه سفرنامه رو تو ادامه مطلب بخونيد.

 



يكي قطره بارون- معذرت از همه دوستان به خاطر غيبتم. اين روزها مشغله كاريم زياد شده. ببخشيد كه اين همه منتظرتون گذاشتم. ممنون از پيامهاي محبت آميز همگي.
ادامه نوشته

دل شکسته!

می دانم اگر دلت را بشکنم

دلم خواهد شکست.

می دانی !

اگر دلم را بشکنی

دلت خواهد شکست؟

زماني براي ... !

زماني براي درنگ

زماني براي سكوت

زماني براي باهم بودن

ساعتم را نگاه مي كنم

زمان در بستري از خاطرات

در خوابي عميق فرو رفته است.

 

یکی قطره بارون

این آدرس ها رو حتما ببینید

http://tabrizandme.blogfa.com/post-521.aspx

http://www.myimagehosting.com/11385vPXHs-91566.pic

تکرار ..تکرار و ...

باز هم تکرار دوباره ثانیه ها .. دقیقه ها .. ساعتها .. روزها ..ماه ها.

دیشب مثل یک رعد و برق اتفاق افتاد. مرور تمامی وقایعی که سال پیش تقریبا از همین روزها برام شروع شد و ... حالا هم فکر می کنم نه تنها برای تو بلکه برای من هم شروع راهی تازه است . راه به کجا؟ نمی دانم؟!

پنج شنبه نامه گردهمایی مشاوران به دستم رسید. خیال رفتن نداشتم یعنی حوصله ای برای اینکار نبود تا اینکه به اصرار همکارم تصمیم گرفتم برم. دیروز بلیط سفارش دادم و مقدمات رو آماده کردم تا به خیال خودم سه شنبه این هفته بروم تهران اما امروز صبح که نامه را یکبار دیگه نگاه کردم با کمال تعجب دیدم تاریخ نامه برای یکماه دیگه است!

نمی دانم باز چرا افکارم اینطور بهم ریخته؟!!!!!!!

داستان زیر رو همین الان توی یکی از ایمیلهام دیدم به نظرم فوق العاده جالب اومد:

پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند...

چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه:

«در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد»...

پادشاه بيرون رفت و در را بست...

سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.

نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود!

 آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بيرون رفت!!!

و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته!

وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته و من نخست وزيرم را انتخاب كردم».

آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟»

مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين
سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟
نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛
هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است».

پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد. اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».
 

این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است!
خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است...

و سوال این هست: من که هستم...!؟

 

؟؟؟!!!

هر کس از یه فرسنگی من رو می دید آنی می فهمید چم شده اما...

وارد اتاق خانم دکتر که شدم رو صندلی کنار دستش نشستم. نگاهی بهم انداخت و گفت : بفرمایید چه مشکلی دارید ؟ در حالیکه نزدیک بود از تعجب دو تا شاخ ناز و قشنگ رو سر خوشگلم سبز بشه گفتم : سرما خوردم.

- بله دارم می بینم اونهم چه سرماخوردگی ای!

نزدیک بود از تعجب فریاد بزنم اما رمقی برای اینکار نبود. هنوز نتونستم رابطه ای منطقی بین سوال خانم دکتر و جواب بعد از اون پیدا کنم . اگه شما تونستید لطفا به من هم بگید.

یکی قطره بارون.

ماموریت کرج فوق العاده بود. این دفه واقعا خوش گذشت مخصوصا بابارونی که از روز یکشنبه باریدن گرفت و جانی دوباره به طبیعت باصفای محل اقامتمون بخشید. واقعا عالی بود. مخصوصا شب یکشنبه زیر بارون به رستوران رفتن و شام خوردن و بعدش دوباره زیر بارون برگشتن و یه چند دقیقه هم تو فضای شب و بین درختان پاییزی مهمان شبانه شون شدن خیلی مزه داد. 

كابوسي به نام زندگي

ديشب خواب تقريبا وحشتناكي ديدم. چندتا مار كه هرجا مي رفتم بامن بودند. وجودشون رو حس مي كردم . يه چندتايي شون ازم دور بودند و حس مي كردم تو سوراخي توي سقف هستند اما يكي شون خيلي نزديكم بود اومد از روم رد شد به قدري وحشت كرده بودم كه از خواب بيدار شدم. اولش فكر كردم چون ديشب يه كم سربه سرت گذاشتم و اذيتت كردم اين خواب رو ديدم اما صبح كه فهميدم اينطور نبوده خيالم راحت شد. تعبير خواب رو كه نگاه كردم دو معني براي ديدن مار توي خواب نوشته بود اولي دشمني خانگي و خوش خط و خال كه از وجودش بي اطلاعم و دومي مال و اندوخته اي پنهان كه ازش خبر ندارم . با تمام وجود دعا كردم كه تعبير دوم صحيح باشه اما حس مي كنم با توجه به اتفاقي كه ديروز تو اداره افتاد و دگرگوني حالم حوالي عصر و دريافت انرژي هايي فوق العاده منفي  اولي محتمل تر هست.

سناريوي مشاور شدن من بعد از گذشت تقريبا نزديك به يك ونيم سال هنوز تمام نشده و هر از چند گاهي حرف و حديث هايي مي شنوم كه ديروزي ديگه غيرقابل تحمل بود و واكنش تندم رو در برداشت .اين بار تهمت استفاده از تايم اختصاصي ورزش  تنيس بهم زده شد. واقعا موندم چي بگم و چيكار كنم؟!يكي نيست به اين جماعت نسوان بگه : آخه بابا مگه من خودم خواستم اين پست رو داشته باشم كه اينطور با حسادتهاي بي موردتون سعي در تخريب شخصيت من داريد !پستي كه غير از اعصاب خورد كني و پيري زودرس  چيز ديگه اي برام نداشته. آخه به من چه مربوط كه يكي با سابقه چندساله اين پست رو بهش ندادند و مني كه تازه از راه رسيدم صاحب اين پست شدم .

واقعا تاسف مي خورم به حال خودم كه تو اين جامعه و بين آدمهايي با طرز تفكرهاي پوچ و بيهوده زندگي و عمرم داره تباه ميشه و تاسف مي خورم به حال اونهايي كه دانسته يا ندانسته با سخن چيني هاي باطل بذر كينه و دشمني رو همه جا پراكنده مي كنند.

نمي دونم ايراد از منه كه طرز تفكرم با بقيه نمي خونه يا ... . خيلي سخته تو اين شرايط زندگي كردن.

ادعا ندارم كه آدمي كامل و بي عيب و نقص هستم. نه ! من هم در نوع خودم مزين به انواع نقص ها و ايرادها هستم اما تا اون حد مي تونم تشخيص بدم كه كدوم رفتارها از اصول انساني به دور هستند و هر كس در هر پست و مقام و موقعيت اجتماعي و فرهنگي و ... كه مي خواد باشه نبايد مرتكب آنها بشه و خودم رو تا آنجا که تونستم آلوده به این رفتارهای ننگین نکردم .

يكي قطره بارون

تصميم گرفتم بعد از تصويب برنامه سالانه توسط مديرعامل استعفام رو بهش بدم. نمي خوام با اين چيزها اعصاب و روانم  رو از ايني كه هست خرابتر كنم . مي خوام بچسبم به درس خوندن. اين تنها چيزي هست كه برام ماندگار خواهد بود.

خدایا ! ازت ممنونم به خاطر اینکه همیشه هوام و داری. صبح هم بهت گفتم هرجور تو راضی باشی من هم راضی ام. خیلی دوست دارم. تنها دوست ، ياور ، اميد و پناه من مي بوسمت.

صبح تو راه اداره يه مرور گذرا كردم به گذشته خودم . اون گذشته هايي كه سرشار بودم از انرژي. وقتي مي خنديدم صدام تا خونه هفت تا همسايه اون ورتر مي رفت و صداي اعتراض مامان بزرگ : كه دختر يواش تر الان همسايه ها فكر مي كنند اينجا چه خبره!

اون گذشته هايي كه لبخند ،آرايش شب و روز صورتم بود و با وجود تمام غم و غصه هايي كه داشتم هيچ كس نمي فهميد تو دلم چه خبره.

گذشته اي كه وقتي تو يه جمعي بودم ، همش شلوغي مي كردم و سر به سر اين و اون مي گذاشتم و مي خندوندمشون و يواشكي مي شنيدم " بخت ور . غصه سي يو خدو كي " –  خوشبخت ! غصه نداره كه – هيچوقت نخواسته بودم كسي بفهمه چه مشكلاتي دارم . چي ها دلم مي خواد داشته باشم كه ندارم و ... .

كم كم كه پا به سن گذاشتم  اين حس به سراغم اومد و اين نياز رو حس كردم كه من هم بايد با يه كسي درد دل كن .. حرف بزنم . همش نمي شه خنديد و شاد بود. چند صباحي هم اين رو امتحان كردم اما الان دارم مي بينم نميشه. همه دوست دارن من رو همانطور شاد و خندان ببينند. حتي تو هم ! فكر مي كردم لااقل مي تونم در کنار شادی هام قسمتي از لحظات ناشاد زندگي ام رو با تو قسمت كنم اما مي بينم تو هم مي خواي هميشه شاد باشم .

حرفي نيست. شايد اون موقع كه خدا مي خواست من رو روانه اين دنيا بكنه در گوشم نجوا كرده وقتي رسيدي بخند و شادي رو بين بنده هاي من به ارمغان ببر.

 

 

پاسخ

برام خيلي اتفاق افتاده كه در مواقع دو دلي ، احساس نا اميدي و ... جوابي ، ندايي از جايي كه انتظارش رو نداشتم برام رسيده كه هم باعث تعجبم شده و هم گاهي مايه آرامش. ديشب يكي از آن لحظه ها بود. درست حالت سردرگمي و بي تابي از لحظه اي شروع شد كه دكلمه اي رو تو سريال بي گناهان شنيدم. خيلي بهم ريختم و چشمهاي اشك الودم دقيقا اين رو بيان مي كرد. بيشتر مي خواستم با كسي حرف بزنم تا آرام بشم اما طبق معمول كسي نبود. ناخودآگاه دستم رفت به كتاب شعري از اخوان ثالث كه بهترين دوستم تو سفر اخيرم به مشهد بهم هديه كرده بود. طبق عادت هميشگي ، هر كتاب شعري كه ببينم ناخودآگاه با نيت يا بدون نيت تفالي بهش مي زنم و اينبار هم همين كار رو كردم و عجب چيزي آمد. نام شعر " پاسخ " بود و چه پاسخي به سوالي كه شايد مدتهاست در هزارتوی ذهنم بود و من بايد مدتها پيش از خودم مي پرسيدم و پاسخ مي دادم .

چه مي كني ؟ چه مي كني ؟

در اين پليد دخمه ها،

سياه ها ، كبودها ،

بخارها و دودها؟

ببين چه تيشه مي زني

به ريشه جوانيت،

به عمر و زندگانيت

به هستي ات ، جواني ات

تبه شدي و مردني

به گوركن سپردني ،

چه مي كني ؟ چه مي كني ؟

چه می کنم ؟بیا ببین

که چون یلان تهمتن

چه سان نبرد می کنم

اجاق این شراره را

که سوزد و گدازدم،

چو آتش وجود خود،

خموش و سرد می کنم

...

یکی قطره بارون - دیشب بعد از مدتها خواب آقاجون رو دیدم. خدابیامرز بین نوه هاش من رو بیشتر از همه دوست داشت. اگه عزیز این و بشنوه فوری می گه: دختر بگو حالا دوست نداشته باشه. اما من هیچوقت این رو نمی گم.کاش یوزارسیو اینجا بود تا تعبیر خوابم رو ازش می پرسیدم.

فصل نمایش رنگها

اولین ماه فصل شاعران و عاشقان هم تموم شد. امروز اولین روز از دومین ماه پاییزه. ماه برگ ریز هزار رنگ.

صبح تو مسیرم تا اداره تو همون یه تیکه کوچولو که پیاده می یام چند تا درخت هست که سرشون رو از روي ديوارهاي آهني و سيمانی به سمت پیاده رو بیرون آوردند و حسابی برای خودشون خوش می گذرونند. هر روز صبح باید از روی یه عالمه برگ سرخ و زردشون رد بشم. دلم نمی یاد این کار رو بکنم آخه آنقدر خوشگل هستند که آدم حیفش می یاد پا روشون بگذاره. امروز صبح یه برگ کوچولوی طلایی چرخ زنان جلوی پام افتاد. خم شدم و از رو زمین برش داشتم و حسابی تماشاش کردم. چقدر خوشگل بود! الان هم به جای اینکه تو پیاده رو ول باشه روی سنگی روي ميزم که از سواحل ارس آمده جا خوش کرده.

چقدر دوست دارم تو این فصل برم مسافرت. به جایی که پر از درخت باشه. یادش بخیر . دو سال پیش این موقع ها تو روستای زشک از روستاهای اطراف مشهد برای کوهنوردی بودیم.چقدر منظره آنجا تماشایی بود. چقدر روحمون شاداب شد وقتی آنهمه درخت با برگهای رنگارنگ رو کنار هم دیدیم. به قول یکی از همکارا " انگار تو دل طبیعت چراغ روشن کردند". واقعا زیبا بود. کاش می شد الان آنجا باشم.

از صبح آسمان مرتب چهره عوض مي كنه. گاهي آنچنان ابري مي شه كه فكري ميشه الانه كه يه بارون حسابي بگيره اما چند دقيقه بعد در حاليكه خورشيد بهت لبخند مي زنه شاهد دور شدن ابرها هستي. الان هوا حسابي ابريه مطمئنم تا شب حتما بارون مي ياد.الان صداي رعد و برق به وضوح به گوشم مي رسه فكر كنم تا ساعت ۴ كه بخوام از اداره برم بارون حسابي بگيره.

تا عكسها رو از سايت براي گذاشتن تو وبلاگ آماده كنم بارون هم شروع كرد به باريدن... جانمي جان !فكر كنم بايد زير بارون برم كلاس و حسابي خيس بشم. پنجره اتاق بازه و صداي شرشر بارون مي ياد. چقدر لذت بخشه.خدايا! ممنون. باران رحمت خود را همچنان بر ما ارزاني دار كه زمين تشنه محبت بي پايان توست و من تشنه تر از زمين همچنان منتظر رحمت بي پايان تو هستم.

 

                                                                       روستاي زشكقله چمن

هذیانهای یک روح تب دار

آرامش پس از طوفان

  یا

طوفان پس از آرامش

کدامیک بهتر است؟!

 

یکی قطره بارون- من می گم هیچ کدوم.اما به خواست من که نیست. دوره آرامش خیلی خیلی کوتاهه هنوز شیرینی آرامش رو درست و حسابی مزه مزه نکرده طوفانی از راه می رسه و ... .

- امروز موبایلم و تو خونه جا گذاشتم. اصلا یادم نبود ورش دارم.همون بهتر که جا موند.

-موقع ثبت ورود ، کد پرسنلی رو فراموش کرده بودم و اعداد رو پس و پیش می زدم. امیدوارم کسی متوجه نشده باشه.خوشبختانه خيلي زود حواسم برگشت سر جاش.

- اصلا حال و حوصله هیچ کاری ندارم اما مجبورم برم جلسه. قوز بالا قوز(املاییش نمی دونم درسته یا نه! )

- همیشه تو  مواقع استرس و بهم ریختن اعصاب ،بازیهای کامپیوتری یه راه فراره برام اما این دفه میل عجیبی پیدا کردم به نوشتن تا هیجانات وارده را تخلیه کنم.

- یکی بهم بگه من شکایتم را از این دنیا باید به کدام محکمه ببرم. مگه من از زندگی چی می خوام که باید به ازاء به دست آوردنش این همه فشار و استرس رو تحمل کنم؟!

-فكر كنم قلب من هم دچار چسبندگي شده كه اينهمه درد مي كنه. آخه چند روز پيش با مشاور قبلي بودم مي گفت در اثر فشار و استرسهاي وارده قلبش دچار چسبندگي شده و اگه ناجور از خواب پاشه آنروز تا شب دچار تپش قلبه.

- ديشب نتونستم درست و حسابي بخوابم. عجب خوابهايي مي ديدم! البته دليل همش برام واضح ، روشن و مبرهنه.

 

حسی از جنس حضور

گفتن و نوشتن چقدر آدمی رو سبک و راحت می کنه و روحش رو در اعماق وجودش به پرواز در می یاره. گاهی حرفهایی رو دلت سنگینی می کنه که نمی دونی باید بار سنگینیه آنها رو کجا خالی کنی. می گردی و می گردی اما جایی نیست. همه دلها رو یکی یکی سرک می کشی دلی رو پیدا نمی کنی که دل بهت بده و بنشینه پای حرفات. کم کم غصه ات می گیره. هوای چشمات بارونی میشه. فقط به یک رعد و برق بنده که حسابی گونه هات خیس بارون اشکهات بشه که یه دفعه یه حسی از جنسی فراتر از اجناس دنیوی که می شناسی می یاد به سراغت .حسی از جنس حضور . حضور در کجا و پیش کی ؟نمی دونی اما ناخودآگاه شروع می کنی به حرف زدن . آنقدر می گی و می گی تا می شی سبک . سبک عین پر کبوترهای حرم. گاهی هم پناه می بری به دل سفید کاغد. چقدر خط خطیشون می کنی تا سبک بشی. خطهایی از جنس گله . تو آنها خطهای نسبتا پررنگ غم هم هست. خط چینهای شادی رو یه طرف جا می دی. خطهای ممتد دعا و شکر رو همه جای کاغذ. و اینجاست که آروم می شی. به زندگی لبخند می زنی و دوباره سرود زندگی سلام رو زمزمه می کنی.

یکی قطره بارون- خیلی کیف داره یه دفتری داشته باشی که توش بنویسی و هیچ کس هم از حضورش خبر نداشته باشه.فقط برای خود خودت باشه.

؟؟؟

کنفرانس مدیریت منابع آب هم تمام شد اما در این میان یه علامت سوال گنده واسه من موند که آن همه آدم از شهرهای دور و نزديك و از صنوف مختلف از استاد دانشگاه تا کارمند و دانشجو آن سه روز برای چی دور هم جمع شده بودند؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

مراسم افتتاحیه که کلیه رئیس و روسا جمع شده بودند ، با آب و تاب اهداف کنفرانس رو آنچنان تشریح کردند که منی که بار اول بود تو این جور جمع ها شرکت می کردم تو خیال خودم گفتم حتما تو این محفل علمی اگه همه مشکلات مربوط به مدیریت منابع آبی و مشکلاتی که آلودگی آبها در اقصی نقاط کشور گریبان گیر همه شده حل نشه لااقل نصفش به چالش کشیده میشه و راه حل براش ارایه میشه. اما در كمال ناباوري به غير از دو تا مقاله در مبحث كيفيت - تو بقيه زمينه ها چندان اطلاع ندارم اما ظاهرا همكاران ساير بخشها هم از مقاله هاي ارايه شده چندان دل خوشي نداشتند- هيچ كس حرف تازه اي براي گفتن نداشت. خيلي جاي تاسف تو يه محفل علمي شركت بكني اما حرف تازه اي نشنوي!!!