چه مستیست ندانم که رو به ما آورد؟!

درست هفت فروردين سال 85 بود كه وارد دنياي مجازي شدم. اولش فقط برام يه سرگرمي بود اما رفته رفته كه دوستان جديدي پيدا كردم شد كلاس درس. بايد اعتراف كنم خيلي چيزها تو اين مدت ياد گرفتم ، خيلي حس ها رو تجربه كردم كه تا حالا برام ناشناخته بود . بعضي از دوستان وبلاگي رو از نزديك ديدم و باهاشون آشنا شدم و خيلي ها رو نديده دوست داشته و دارم.

تو اين مدت خيلي ها به وبلاگم آمدند اما فقط تعداد كمي ماندگار شدند كه به دنيايي مي ارزند.

بچه كه بودم وقتي جايي مي رفتيم كه دوست داشتم ،مثل خونه مامان بزرگ ،دلم مي خواست هميشه آنجا بمونم . يادمه مامان هميشه من و با چشماي اشك آلود و گاهي كه کوتاه نمی آمدم به ياري چند تا چك كوچولو مجبور مي كرد لباس بپوشم و خداحافظي كنم. اين خصلت همچنان در من باقي يه و خداحافظی از کسانی که به نوعی دوستشون دارم سخته با اين تفاوت كه حالا درك مي كنم وقتي جايي رفتم لاجرم بايد بعد از مدتي كه ممكنه چند دقيقه .. ساعت .. روز و... طول بکشه آنجا رو ترك كنم . هرچند اين كار برام واقعا سخته اما قبولش كردم.

حالا بعد از گذشت نزديك به دو سال احساس مي كنم وقت آن رسيده كه از دنياي مجازي ، از خانه اي كه با هزار شوق و آرزو ساختمش خداحافظي كنم .

انسان در طول زندگي خودش بارها مراحلي رو طي مي كنه كه هريك به نوعي براي تعالي اش لازمه.مراحلي كه گاهي با سختي و به ندرت با آرامش سپري ميشه اما وقتي خوب دقت مي كني مي بيني درسي بوده كه بايد براي رسيدن به مرحله بعد طي اش مي كردي درست مثل دانشگاه كه تا واحدي رو كه پيش نيازه طي نكني نمي توني دروس اصلي و تخصصي رو بگذروني.

دو سال بودن من هم تو دنياي مجازي يه چيزي بود شبيه همين. از اينكه اينجا رو ترك مي كنم ناراحت نيستم اما دوري از دوستاني كه هر كدوم شاخه گلي از بهشت خدا هستند برام سخته.

وبلاگ رو نمي بندم چون خانه خاطرات به ياد ماندني يه منه. دلم مي خواد هر از چند گاهي سري بهش بزنم و خاطراتم رو مرور كنم.

دلم نيومد بدون خداحافظي برم .اما دوستان عزيزم مي خوام بدونيد هميشه و همه جا باران به يادنون هست و بهترين ها رو براي همتون از خدا مي خواد. هر از چند گاهي كه فرصتي دست داد حتما به خانه تك تك شما سر خواهم زد.

آرزومند آرزوهايتان

باران

آخرين قطره

به سراغ من اگر مي آييد نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من.

تنهاترین تنها.

یه روز بهم گفت :میخوام با هات دوست بشم . آخه من اینجا خیلی تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام.....
یه روز دیگه بهم گفت: میخام تا ابد باهات بمونم آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام..
بهش لبخند زدم و گفتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام.....
یه روز دیگه بهم گفت: میخوام برم یه جای دور جایی که هیچ مزاحمی نباشه وقتی همه چیز حل شد تو هم بیا اونجا آخه میدونی من اونجا خیلی تنهام...
بهش لبخند زدم و گفتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام.....
یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم آخه میدونی من اینجاخیلی تنهام...
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام.....
یه روز تو نامه برام نوشت: من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام...
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام.....
حالا اون دیگه تنها نیست و از این بابت خوشحالم چیزی که بیشتر از این خوشحالم میکنه اینه که هنوز نمیدونه که من هنوز تنهای تنها هستم


یکی قطره بارون

-بکوش تا زیبایی در نگاه تو باشد نه در آنچه که مینگری آينده متعلق به کساني است که زيبايي روياهاي خويش را باور دارند من به خورشید اعتقاد دارم حتی اگر ندرخشد من به عشق اعتقاد دارم حتی اگر تنها باشم من به خدا معتقدم حتی اگر ساکت باشد.

 -رفتن رسیدن نیست اما برای رسیدن باید رفت.

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

 از شبلي پرسيدند : " استاد تو در طريقت چه كسي بود ؟ "

او پاسخ داد : " يك سگ ! روزي سگي را ديدم كه در كنار رودخانه اي ايستاده بود و از شدت تشنگي در حال مرگ بود . هربار كه سگ خم ميشد تا از اب رودخانه بنوشد , تصوير خود را در اب مي ديد و مي ترسيد , زيرا تصور ميكرد سگ ديگري نيز در رودخانه است . در نهايت پس از مدتي طولاني سگ ترس خود را كنار گذاشت و به درون رودخانه پريد .با پريدن سگ در رودخانه تصوير او در اب نيز ناپديد شد , به اين ترتيب سگ متوجه شد آنچه باعث ترس او شده , خودش بوده است . در واقع مانع ميان او و آنچه به دنبالش بود به اين شكل از ميان رفت . من نيز وقتي به درون خود فرو رفتم متوجه شدم مانع من و انچه در جستجويش مي باشم خودم هستم و با آموختن از رفتار اين سگ حقيقت را دريافتم . "


 چند روز پيش ديالوگي تو فيلم اركيده هاي وحشي ديدم كه تا امروز فكرم و بدجور به خودش مشغول كرده. هنرپيشه مرد تو يكي از ديالوگهايي كه سرميز شام با خانم رد و بدل ميشدجمله ای تقریبا با این مضمون گفت : " گاهي براي اينكه آدم خودش رو پيدا كنه بايد گم بشه".

عاشق كويرم ، بي اينكه ديده باشمش. سالهاست دوست دارم يه روزي تو كوير گم بشم.lنمی دونم این چه حسیه که همیشه با منه.؟! دوست دارم يه شب رو شنهاي نرم كوير دراز بكشم و آسمان رو نگاه كنم.

يكي قطره بارون.

وقتي مي شنوم معصوميت يكي از دست رفته دلم مي گيره. احساس خفگي مي كنم. چشمهام پراز اشك ميشه . گاهي وقتها نمي خوام سقوط بعضي آدمها و چيزها رو كه بهشون رسيدم باور كنم اما به خواست من نيست. من هم خیلی وقتها اشتباه می کنم. متاسفم ...برای دل ساده خودم که چه معصومانه و بی ریا باورت کرد! و بیشتر از آن برای ...

 رفتن رسيدن نيست اما براي رسيدن بايد رفت.

دکتر وین دایر

دكتر وين و. داير Dr. Wayne W. Dyer يكي از معروفترين روانشناسان امروز غرب است كه همچون عارفي بزرگ هر جمله اش يك بغل اميد و خرد را ميهمان مغز خوانندگانش مي كند. ايشان اينك در شصت و سومين سال تولدشان زندگي مي كنند و تا كنون هزاران نفر از انسانهايي شكست خورده را به اعلا درجه ي آرامش، موفقيت و ثروت رسانده اند.
 
تحول روحي ايشان قصه ي شيريني دارد كه در كتاب: ”باور كنيد تا ببينيد“ نوشته اند. ايشان مي گويند كه سالها از ظلم و بي مسؤوليتي پدرش به خانواده سرشار از خشم و نفرت بوده است. تا اينكه يك روز از پشت ميز اتاقش در دانشگاه تصميم مي گيرد كه بدنبال پدر مست و لاابالي خود بگردد و از او انتقام روحي بگيرد. جستجوي يك مست دائم الخمر در سراسر آمريكا كار بسيار سختي بنظر ميرسد. اما او از هر امكاني استفاده مي كند تا اينكه بالاخره در مي يابد كه پدرش چند هفته پيش در شهري دورافتاده بر اثر ناراحتي كبد ناشي از نوشيدن الكل فوت كرده است. با هزاران پرس و جو بالاخره قبر پدر را مي يابد. در حالي كه سرشار از نفرت و انتقام بوده، بالاي قبر مي ايستد. مدتي به قبر نگاه مي كند... پس از چند دقيقه كه به آن خاك مي نگرد، ناگهان عاطفه اي پنهان از پشت سالها نفرت زبانه كشيده و به گريه مي افتد. او در آن سيل اشك، پدرش را با وجود تمام زخمهاي روحيش مي بخشد. او مي گويد: ”پدرم را بخشيدم و با اين احساس بخشش عجيب و آني احساس كردم تمام سدهاي روحي كه مانع شكوفايي احساس خوشبختي ام بودند، در برابر قدرت عاطفي اين بخشش نابود شدند. دود شدند و گويي در زندگيم صبح شده باشد. از آن روز به بعد به قدرت بخشش پي بردم و فهميدم انساني كه مي بخشد، خود امكان پيشرفت بيشتر بسوي آرزوهايش را مي يابد. مي بخشي و خودت آزاد مي شوي. اين آزادي بسيار نزديك بماست. اگر زرنگ باشيم و خوب ببينيم.“


از آنروز تا امروز، در اين سي سال، ايشان كمر خدمت به خلق بسته اند و در غالب نوارها و كتابهاي علمي و عرفاني بسياري از خوانندگانشان را در سراسر دنيا مجذوب خويش كرده اند. او تمام كتابهاي خود را در فضايي مملو از عرفان شرقي، اشعار مولانا، جملات حكيمانه ي قرآن و انجيل در غالب علم روانشناسي جديد مي نويسد و شنيدن صداي محكم او آرامش بخش است. تا كنون دو كتاب از مجموعه ي كتابهاي ايشان مقام پرفروشترين كتاب سال آمريكا را يافته اند. بسياري از كتابهاي ايشان به فارسي ترجمه شده اند.

   و اينك چند جمله از اين عارف بزرگ:

  هر كس به ديگري زياني برساند و يا ضربه اي به كسي بزند، بيشترين زيان را خود از آن خواهد ديد، چرا كه هركس در دادگاه عدل الهي در برابر اعمال نارواي خودش مسؤول است.

  به هر كاري كه دست زديد، نياز به خداوند و خدمت به مردم را در نظر داشته باشيد، زيرا اين شيوه ي زندگي معجزه آفرينان است.

  تنها راه تغيير عادتها، تكرار رفتارهاي تازه است.

 درستكارترين مردم جهان، بيشترين احترام را بسوي خود جلب شده مي بينند، حتا اگر آماج بيشترين بدرفتاريها و بي حرمتيها قرار گيرند.

 براي آغاز هر تحول در خود، ابتدا منبع توليد ترس و نفرت را در وجود خود شناسايي و ريشه كن كنيد.

 از مهم ترين كارهايي كه به عنوان يك آدم بزرگ مي توانيد انجام دهيد اينست كه گهگاه به شادماني دوران كودكي برگرديد.

 دنيا مانند پژواك اعمال و خواستهاي ماست. اگر به جهان بگويي: ”سهم منو بده...“ دنيا مانند پژواكي كه از كوه برمي گردد، به تو خواهد گفت: ”سهم منو بده....“ و تو در كشمكش با دنيا دچار جنگ اعصاب مي شوي. اما اگر به دنيا بگويي: ”چه خدمتي برايتان انجام دهم؟...“ دنيا هم بتو خواهد گفت: ”چه خدمتي برايتان انجام دهم؟...“!!

  درون تو مشتي گوشت قرمز است كه ديدنش تو را با خودت مواجه نمي كند. تو لابلاي آن گوشتهاي قرمز درونت نيستي. آنجا را نگرد. خودت را در آرزوهايت خواهي يافت.

 اگر مختاريد كه بين حق به جانب بودن و مهرباني يكي را انتخاب كنيد، مهرباني را انتخاب كنيد.

  دروغ انفجاريست در اعتماد به نفس تو.

مدل جدید پیف پاف

دیروز مثلا تو یه کارگاه آموزشی بودم. عنوانش بود " مهارتهای زندگی بانوان شاغل". البته خوب من که هنوز بانو نیستم اما به لحاظ پست فرعی که دارم به اجبار رفتم. البته خداییش همش اجبار نبود چون همچین مجبور مجبور هم نبودم اما به قول همکارا یه روز هم دور بودن از اداره خودش نعمتی یه .طبق معمول جلسه ها و سمینارها و دومینارهایی که در این سرزمین گل و بلبل همیشه با تاخیر زمانی شروع میشه کارگاه مذکور هم به جای ساعت ۹ صبح با ۴۰ دقیقه تاخیر ناقابل شروع شد البته من که از یک ربع به نه آنجا بودم نزدیک یکساعت وقتم هدر شد. هیچ وقت از این تجربه هام درس عبرت نگرفتم همیشه باید سرقرار و جلسه ها آن تاید حاضر بشم. خوب آن تاید بودن در جایی که وقت آدما ارزشی نداره اینه دیگه. ناگفته نمونه که به این شیوه برگزاری اعتراض کردم و بیاناتی هم افاضه نمودم اما آنچه به جایی نرسد فریاد است. تلف شدن وقتم از یه طرف و سخنرانی دو تا از مدعوین هم از طرفه دیگه حسابی رو حساس ترین مراکز اعصابم  خطهای رنگارنگ کشیده بود  . نزدیک بود پاشم و بگم : بابا مجبورید دروغ بگید آخه. وارد جزئیات نمی شم چون ممکنه در وبلاگم به جرم گفتن مطالبی که نباید بگم تخته بشه.

کارگاه جالبی بود از هر دری سخنی گفته شد الا موضوع کارگاه ! مجبور بودم تا انتها بشینم به خاطر گرفتن گواهی حضور در کارگاه. بالاخره ده ساعت دوره آموزشی هم یه روزی تو این سیستم ممکنه به کار آدم بیاد!

تو جلسه بعدازظهر کمی به موضوع کارگاه اشاره شد. استاد گرامی یه گریزی زد به موضوع کارگاه. صحبت از تقسیم کار تو خانه بود و اینکه چطور بانوان گرامی با ظرافت کاری خاص خودشون کارها رو به گردن مبارک آقایون حواله کنند.خانم کنار دستیم رو کرد بهم و یواشکی گفت: شماها چطور کاراتون و تقسیم کردید؟ یه لبخندی زدم. می خواستم کمی سربه سرش بگذارم اما دلم نیومد. یواش در گوشش گفتم : من هنوز ازدواج نکردم. با تعجب نگام کرد و گفت: پس این حلقه چیه تو دستت؟ عضلات صورتم کمی بیشتر از حالت قبل کشیده شد و گفتم: به قول یه نفر این پیف پافه." با عرض پوزش از تمامی رجال محترمی که خواننده وبلاگم هستند " خنده آمیخته با تعجب تحویلم داد و گفت : وا ! چه حرفا! امان از دست تو دختر!

یکی قطره بارون: چنان باش که بتوانی به هر کس بگویی مثل من رفتار کن " کانت"

-این روزا همش دلم می خواد بیرون باشم. برای خودم قدم بزنم و فکر کنم. جالبه این همه هیاهو و همهمه آدمها مانع نمیشه تا تو خودم باشم. چقدر برام لذت بخشه این با خود تنها بودن ها.

- خوابهای این یکی دو روزه عجیب درست از آب در می یاد. دیشب فاطمه را خواب می دیدم. گریه می کرد. یادمه تو خواب دستم و رو شونش گذاشتم و بی اینکه حرفی بزنم به یادم آمد که به خاطر مرگ پدرش ناراحته. صبح که آمدم اداره و بهش گفتم فهمیدم امروز سالگرد عروج ملکوتی پدرشه. فاطمه جان!تسلیت می گم. فقط همین از دستم بر می یاد.

غنچه نشکفته

صفحه وبلاگ که باز شد یه کم جا خوردم اولش نشناختم اما پایین تر که رفتم خشکم زد. به خودم که آمدم دیدم اشک از چشمهام سرازیره .باورم نمی شد. آرمین پسر آرام و نازی که فقط یکبار دیدمش و نمی دونستم همان اولین دیدار آخرین دیدارم هست مرده. یادم نمی یاد کی برای دیدن بچه ها با نسیم رفته بودیم بیمارستان کودکان.آرام روی تخت کنار مادرش نشسته بود. کمی باهاش حرف زدم و شوخی کردم .آرام و متین جوابم رو می داد . تمام موهای سر و چشم و ابروش ریخته بود. آدم وقتی با این بچه ها روبرو میشه نمی دونه باید چی بگه و چیکار کنه. عمق درد و رنجی که      می کشند برای هیچ کس قابل تصور نیست. الان که ساعتها از شنیدن خبر مرگ آرمین گذشته باز هم نمی تونم باور کنم . هروقت یادم می افته چشمهام پراز اشک میشه. بازهم یک گل دیگه پژمرد. مدام این فکر تو مغزم پرسه می زنه آرمین برای چی آمده بود؟! چرا به این زودی رفت؟!چرا هنوز طعم زندگی رو نچشیده بارش رو بست و رفت؟! چرا؟؟؟؟؟؟اما هیچ جوابی پیدا نمی کنم. اعصابم بدجور بهم ریخته. نمی دونم چندتا از آن بچه هایی که می شناسم الان دیگه نیستند؟

http://armin10.blogfa.com/cat-16.aspx

یکی قطره بارون

خیلی از این بچه ها از روستاهای دورافتاده و محروم و اکثر قریب به اتفاق کرد نشین هستند که به لحاظ اقتصادی در شرایط خوبی قرار ندارند تا جایی که تهیه داروهای شیمی درمانی براشون فوق العاده سخت و گاهی غیرممکنه. کسانی که تمایل دارند به نحوی تسلی بخش خاطر رنجدیده این گلها باشند می توانند از طریق شماره حسابهای زیر اقدام نمایند.

شماره حساب متمرکز بانک ملت به شماره ۱۰۷۰۲۲۵۶۰۸ بنام  ن. نظرزاده قابل پرداخت در کل بانک های سراسر کشور

یا شماره ملت کارت ۶۱۰۴۳۳۷۱۴۰۹۶۱۶۳۰  بنام ن. نظرزاده که از کلیه دستگاه های خودپرداز می توان از هر کارت عضو شبکه شتاب وجه نقد به آن انتقال داد.

 

هدیه ای پر از محبت

یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!"

کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.

دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.

چند سال بعد گذشت تا اینكه آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.

در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد.

داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری بتوانند به کانون شادی بیایند."

این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند. وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد. او احساسهای مردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد ...

یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی به آن مرد گفته شد که آن ها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد. اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آن ها می رسید.

در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250.000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد.

وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید. همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.

  

 در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با 57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم می خورد.

 

این یک داستان حقیقی بود که گویای این حقیقت است كه هرگاه هدف شما آسمانی باشد حتما دست خداوند هم همراه شما خواهد بود ... بیاییم بیشتر به یكدیگر عشق بورزیم ...

 

دستم به خورشید نمی رسد

نمي توانم به ابرها دست بزنم، به خورشيد نرسيده ام.
هيچ گاه كاري را كه تو مي خواستي انجام نداده ام.
دستم را تا جايي كه مي توانستم دراز كردم شايد بتوانم آنچه تو مي خواستي به دست آورم.
انگار من آن نيستم كه تو مي خواهي.
براي اينكه نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.
نه ، نمي توانم ابرها را لمس كنم يا به خورشيد برسم.
نمي توانم به عمق افكارت راه يابم وخواست هاي تو را حدس بزنم.
براي يافتن آنچه تو در پي آني ، كاري از من بر نمي آيد.
مي گويي آغوشت باز است ،
اما خدا مي داند براي چه كسي.
نمي توانم فكرت را بخوانم يا با روياهاي تو باشم.
نمي توانم روياهايت را پي گيرم يا به افكارت پي ببرم.
دلم مي خواهد كسي را بيابي تا بتواند كارهاي ناتمام مرا به انجام برساند
راهي را كه من نيافتم ، او بيابد و براي تو دنياي بهتري بسازد.
كاش كسي را بيابي ، كسي كه بي پروا باشد و بر تو غلبه كند
انديشه هايت را كه همواره در تغير است ، به سمتي هدايت كند
و روح تو را كه همواره در پرواز است ، آزاد سازد .
اما من نمي توانم ... نمي توانم.
نمي توانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به شانزده سالگي پا بگذاري.
نمي توانم زمينهاي بي حاصلت را دوباره سبز كنم.
نمي توانم بار ديگر درباره آنچه قرار بود چنان باشد و اكنون نيست ، حرف بزنم.
نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگار جوانيت.
نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را جوان كنم.
پس با من وداع كن و به پشت سرت نگاه نكن ،
هر چند در كنار تو روزهاي خوشي را پشت سر گذاشتم.
افسوس! من آن نيستم كه بتواند با تو سر كند.
اگر كسي از حال و روز من پرسيد بگو، زماني با من بود.
اما هيچ گاه دستش به ابرها و خورشيد نرسيد.
نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.


"شل سیلور استاین"

کوی دلبران

از صبح سوالات مختلفی ذهنم رو مشغول کرده . مدتی یه که این سوالات تو ذهنمه و مشغول شدن به آنها در کنار بقیه مسایل کلی باعث تخلیه انرﮋیم میشه. از انجایی که کسی نیست تا جوابم رو ازش بگیرم باز هم رفتم سراغ خودش. همیشه تو بدترین شرایط یه جوری جواب رو بهم می رسونه اینبار هم بهم تقلب رساند.

بعد از نماز مغرب بود که چشمم افتاد به کتاب " پرسشهای شما و پاسخهای آیت ا... بهجت " . کتاب را برداشتم و طبق عادت معمول فال گرفتنم از حافظ , بازش کردم. دانه به دانه جواب سوالاتم را گرفتم اما در کنارش سوالات تازه ای تو ذهنم بوجود آمد.به قول گفتنی : حالا بیا و درستش کن.

مدتیه دچار بی برنامگی و سردرگمی شدم کلی کار برای انجام دارم اما نمی تونم به هیچکدوم برسم. اولین جوابم رو گرفتم.

i27 ساله هستم و استعداد خوبی دارم اما در تحصیل بی برنامه و سردرگم می باشم و همچنین کسل و تنبل هستم چه کار کنم؟

در برنامه تحصیل راه متعارف راپیش گیرید; اشکالی داشتید سوال کنید, برای پیشرفت در تحصیلات نافعه , ملتزم به تعقیبات مشترکه باشید."سبحان من لا یعتدی علی اهل مملکته" بعد از هر فریضه.( مفاتیح الجنان – تعقیبات مشترکه

اما دومین مشغولیت ذهنم با سوال زیر جواب داده شد

بهترین ذکر چه ذکری است؟

بالاترین ذکر , به نظر حقیر , ذکر عملی است, یعنی " ترک معصیت در اعتقاد و عمل " همه چیز محتاج به این است و این , محتاج به چیزی نیست و مولد خیرات است.

اینجانب تصمیم دارم که به خداوند , قرب پیدا کنم و سیر و سلوک داشته باشم راه آن چیست؟

چنانچه طالب , صادق باشد," ترک معصیت " کافی و وافی است برای تمام عمر , اگرچه هزار سال باشد.

ما آلوده به پستی های درونی و بیرونی هستیم , ما را طبابت کنید و در پیمودن این طریق ما را راهنمایی فرمایید؟

زیاد بگویید " استغفرا... " و خسته نشوید و خاطر جمع باشید این علاج است " داوکم الذنوب و دواوکم استغفار"( کنزالعمال – نقل است از رسول خدا که فرمود : می خواهید به شما خبر دهم که دردتان چیست و دوای آن کدام است , دردها و بیماریتان گناهان و دوا و درمان آن استفار است.)

 

یکی قطره بارون

تو این اوضاع نابسامان روحی مولانا هم عجب جوابی بهم داد!

زدل خواهی شدن بر آسمانها                  زدل خواهد گل دولت دمیدن

زدل خواهی به دلبر دل سپردن                زدل خواهی زننگ تن رهیدن

دل از بهر تو یک دیگی بپخته است            زمانی صبر می کن تا پریدن

 

در خلوت دل.

ديريست هواي دلم ابريست

اما

باران نمي بارد!

نمي دانم چرا آبي نمي يابم

تا قايق شكسته ام را درونش بياندازم

و دور شوم از اين شهر غريب؟!

در دور دستها

ديگر آوايي نيست

تا مرا بخواند!

چيني نازك تنهايي ام كه ترك برداشت

دلم شكست

و چه بيصدا شكست!

آنموقع بود كه فهميدم

چطور دل مرد بيصدا مي شكند. 

 

آنكه شد محرم دل در حرم يار بماند...

ديروز يكي از آن روزهاي خوب خدا بود. برف مي باريد و همه چيز به نظر مي رسيد كه در بهترين شكل خودش قرار داره.

بعد از ظهر كلاس تنيس داشتم. حسابي خوش گذشت. تايم خودمون – واي واي! فارسي رو پاس نداشتم .اين دفه رو نديد بگيريد- همكارم نيومده بود . تايم بعدي هم بچه ها نبودند نزديك يك ساعت و نيم تنيس بازي كردم البته در سطح آماتورش. خداييش خوب پيش رفت كردم اگه راكت تنيس اندازه خودم رو هم بخرم ديگه مي تونم كم كم به مسابقات ويمبلدون و بازي با راجرر فرره و آندره آغاسي فك كنم.

هنوز بازي و شروع نكرده بوديم كه مربي تنيس ازم سنم رو پرسيد و من هم طبق يه عادت ديرين خواستم خودش حدس بزنه. اولين بار بود كه كسي سنم رو درست تشخيص مي داد كه هيچ بماند! تازه يه سال هم سنم رو زيادتر گفت.

خونه كه برگشتم يه نگاهي عاقل اندر عاقل تو آينه به خودم كردم. بنده خدا حق داشت. عرض اين يه سال خيلي شكسته تر شدم. الان دارم معني حرفهاي آقاي .ت رو مي فهمم . خيلي در حق خودم ظلم كرد ه ام و جالبي اش اينه كه هنوز درس عبرت نگرفتم. البته يه مقدارش برمي گرده به خصوصيات ماه تولدم. عواطف و احساسي كه نسبت به خانواده و اطرافيان دارم خيلي بيشتر از يه آدم عاديه. ولي خوب كاريش نمي تونم بكنم . تنها كاري كه از دستم بر مي ياد اينه كه يه جورايي كنترلش كنم و به اصطلاح معروف مهارش رو به دستم بگيرم. دوباره تضادها به شكل گسترده تري به سراغم آمده. به قول يه نفر اين تضادها هميشه باهام هست مهم نوع نگرش و برخوردم نسبت به آنهاست. از خودم در عجبم ! همه اينها رو مي دونم اما باز هم سرگردانم. گم گشته ام. يه چيزي كم دارم كه باعث ميشه اينطور بهم بريزم و آرامش درون نداشته باشم. ديروز جزوه هام رو مطالعه مي كردم . چشمم افتاد به يكي از حرفهاي استاد كه گفته اول بايد خودتون رو بشناسيد. بايد اعتراف كنم عرض اين يكسال با اتفاقاتي كه افتاد خيلي خوب به نقاط ضعفم پي بردم. اما بايد بگم بهبود آنها به تنهايي برام سخته. كاش يكي بود كه مي تونستم ازش كمك بگيرم . كاش!

مي دانم بازهم دارم چرت و پرت مي نويسم اما همين نوشتن هاست كه كمي آرومم مي كنه.

ديروز بعد از تنيس تصميم گرفتم يه مقدار مسير رو پياده روي كنم. چقدر چسبيد تو آن هوا پياده روي! معمولا اگه كسي دور و برم نباشه يه كم با خودم زمزمه مي كنم. شروع كردم به خواندن شعرهاي حافظ. نصف بيشتر شعرا از يادم رفته بود. نصف بقيه اش رو هم ناقص به ياد مي اوردم. از خودم خجالت كشيدم و بيشتر هم از حافظ با اين شعر حفظ كردنم. 

یکی قطره بارون.

مرا گفتند جمعي مهربانان                              چون ديدندم زغم در اضطرابي

كه خوش مي باش كز دوران گيتي                    عمارت باز يابد هر خرابي

كشيدم از جگر آهي و گفتم                            بدان صاحبدلان نيكو جوابي

چه سود آنگه كه ماهي مرده باشد                   كه باز آيد به جوي رفته آبي؟!

                                                                                           "ابن يمين"

به چشم من جهان جز رهگذر نيست               هزاران رهر و يك همسفر نيست

گذشتم از هجوم خويش و پيوند                      كه از خويشان كسي بيگانه تر نيست      

                                                                                         "اقبال لاهوري"

بیاید تا قدر یکدیگر بدانیم.

لحظاتي به ياد ماندني تو زندگي آدما هست كه دوست دارند كساني كه يه جورايي بيشتر از بقيه براشون ارزش و اهميت دارند به ياد او باشند. اما افسوس كه خيلي وقتها اين طور نميشه.نمي دانم چرا ؟! شايد آنقدر مشغله هاي ذهني زياد شده .. شايد آنقدر زندگي ها سخت شده كه خواسته يا ناخواسته  تو روابط عاطفي آدمها تاثير گذاشته. همش دارم به اين فكر مي كنم كه اگه بخواد همينطور پيش بره به سر عواطف و احساسات ما آدمها چي خواهد آمد؟ تصور يه دنياي سراسر ماشيني با آدمهاي بي احساس برام سخت و مشكله .

امسال تولدم درست مصادف بود با روز عاشورا . به غير از چهار نفر كه عبارت بودند از مادرم ، همكارم ، و دو دوست دوست داشتني وبلاگيم كسي به يادش نبود كه من تو چه روزي پا گذاشتم به اين دنيا.

مثل اينكه دنيا بي اينكه نيم نگاهي به من و احساساتم داشته باشه داره به راه خودش ادامه مي ده و من ناگزير بايد در برابر اين خواسته دنيا تسليم بشم . اما دنيا يه چيز رو نمي دونه دختر متولد ديماه سرسخت تر از اينهاست كه به اين آساني تسليمش بشه.

 شعر پایینی رو از وبلاگ شبلی عزیز کش رفتم. برای بهبودش دعا کنید.

چند روزي شد که حالم ديدني است
حال من از اين و آن پرسيــدني است

گاه بـــــــر روي زميــــن زُل مي زنـــم
گاه بـــــــر حافـــــظ تفــــال مي زنـــم

حافــــظِ ديوانـــه فالــــــم را گــــرفــت
يک غــــزل آمد که حالــم را گــــرفــت:

«ما ز يــــــاران چشـــم ياري داشتيم
خود غـــلط بود آنچه مي پنــــداشتيم»

خلقيات ما ايرانيان از زبان رضا کيانيان

خدا رحمت کند محمدعلی جمالزاده را. از معدود کسانی بود که پيشرفت را نه در تغيير حکومت که در تغيير خلقيات ما ايرانيان می ديد. البته کسانی که او به آن ها اشاره می کرد مردمان صد سال پيش بودند که ربطی به ما مردم امروز ايران ندارد! ايشان در بخشی از کتاب "خلقياتِ ما ايرانيان"، به آن چه بيگانگان در باره ی ايرانيان گفته اند می پردازد و آن ها را منعکس می کند. مثلا از قول جيمس موريه انگليسی می نويسد:


"در تمام دنيا مردمی به لاف زنی ايرانيان وجود ندارد. لاف و گزاف اساس وجود ايرانيان است. هيچ ملتی هم مانند ايرانيان منافق نيست و چه بسا همان موقعی که دارند با تو تعارف ميکنند بايد از شرشان بر حذر باشی... عيب ديگری هم که دارند دروغگوئی است که از حد تصور خارج است. يکی از وزرا به يکی از اعضای سفارت فرانسه می گفت «ما در روز پانصد بار دروغ می گوئيم و با وجود اين کارمان هميشه خرابست»... ايرانيان لبريزند از خودپسندی و شايد بتوان گفت که در تمام دنيا مردمی پيدا نشود که باين درجه بشخص خودشان اهميت بدهند و برای خودشان اهميت قايل باشند." (خلقيات ما ايرانيان، محمدعلی جمالزاده، انتشارات نويد، بازچاپ آبان ۱۳۷۱، صفحات ۷۳ و ۷۴).
البته جناب جيمس موريه اين جملاتِ زشت را در باره ی ايرانيان زمان فتحعلی شاه قاجار نوشته و ما مردم امروز ايران خوشبختانه از چنين خصائل زشتی به طور کامل بری هستيم! شاهزاده الکسی سولتيکوف هم در مورد ايرانيانِ زمانِ خودش می نويسد:
"درستی صفتی است که در ايران وجود ندارد و همين خود کافی است که اين مملکت در نظر خارجيان نفرت انگيز بيايد... دروغ به طوری در عادات و رسوم اين طبقه [طبقهء نوکر و کاسب و دکاندار] از مردم ايران (و ميتوان گفت تمام طبقات) ريشه دوانيده است که اگر احياناً يک نفر از آنها رفتاری بدرستی بنمايد و يا بقول و وعدهء خود وفا نمايد چنان است که گوئی مشکل ترين کار دنيا را انجام داده است و رسماً از شما جايزه و پاداش و انعام توقع دارد" (ص ۸۰).
اما جناب گوبينو، ديپلمات و دانشمند فرانسوی به جای اشاره به ظواهر، به بيان علل رياکاری ايرانيان می پردازد و می نويسد:
"برای چه ايرانی اينقدر رياکار شده و چرا تا اين اندازه در تقدس و اظهار زهد غلو مينمايد و حال آنکه باطناً اينقدرها مومن نيست و بچه سبب غالب اين مردم حرفی را که ميزنند غير از آنست که در حقيقت فکر ميکنند و بقول خودشان زبانشان در گرو دل دگر است... هر مذهبی که وارد ايران شود به دوروئی و شک و ترديد جبلی ايرانيان برخورد خواهد کرد. ايرانی ملتی است که از چند هزار سال قبل از اين با صدها مذهب مختلف بکنار آمده است و خصوصاً مساله مذاهب پنهانی بطوری اين ملت را شکاک و دو رنگ و بوقلمون صفت بار آورده است که محال است شخصی بتواند بگفتهء آنها اعتماد نمايد زيرا هر چه ميگويند غير از آنست که فکر ميکنند و آنچه فکر ميکنند غير از گفتار آنهاست." (صفحات ۸۶ و ۸۷).
الحمدلله که ما مردم امروز ايران آن طور که جناب گوبينو می فرمايند نيستيم و از بيان عقايدمان با اسم و رسم کامل هراسی نداريم، چون حکومت ها کاری به کار ِ ما و افکارمان ندارند و می توانيم آزادانه آنچه را که فکر می کنيم بر زبان آوريم! آن چه گوبينو و امثال او می گويند مربوط به دوره ی تاريخی پيشامدرن است که به انتها رسيده و ما امروز در دوران پسا مدرن زندگی می کنيم و هيچ يک از اين صفات زشت تاريخی را نداريم!
با اين حال هنوز نقاط ضعف بی اهميتی در ما مردم ايران وجود دارد که هنرپيشه ی ارجمندی چون رضا کيانيان آن ها را با نوشته هايش به ما نشان می دهد. مثلا در مطلبی زير عنوان "اين مردم نازنين" می نويسد:
"در اتومبيلی بودم که هر روز صبح مرا به سرِ صحنه فيلمبرداری می بُرد. مرد مودبی بود. گفته بود که چند سالی در ژاپن بوده. پول و پله ای جمع کرده و به ايران برگشته، با اتومبيلش در خدمت فيلم بود.
از خانه تا محل فيلمبرداری تعريف می کرد و يا می پرسيد. از همه چيز و همه جا و همه کس. به مردم خودمان هم خيلی انتقاد داشت که همديگر را رعايت نمی کنند. نزديکی های محل فيلمبرداری به يک ترافيک برخورديم. کمی صبر کرد. کمی به اين طرف و آن طرف نگاه کرد. و کشيد به سمت چپ، يعنی سمتی که اتومبيل هايش از روبرو می آمدند. که ترافيک را رد کند. کار او باعث شد که در مسير مقابل هم يک گره ترافيکی ايجاد شود. سعی کرد گره را رد کند ولی ديگر دير شده بود. هر دو طرف خيابان بند آمد. من فقط او را نگاه می کردم. گفت: می بينين، يک ذره فداکاری وجود ندارد. از همه دلخور بود. گفتم: طرف ما ترافيک بود. اون طرفی ها که داشتند راهشونو می رفتند. شما خلاف رفتی و راهشونو بستی. گفت: من کار دارم مثل اونا که بيکار نيستم!" (بخارا ۶۶، صفحه ی ۳۲۷)
و در باکس ديگر همان مطلب می نويسد:
"يک روز عاشورا که از خانه حافظ احمدی بر می گشتم، نذری گرفته بودم و به خانه می بردم. به چهارراهی رسيدم و چراغ قرمز شد. ترمز کردم و ايستادم. اتومبيل پشتی که گويا انتظار نداشت من ترمز کنم، با شدت بيشتری ترمز کرد تا به من اصابت نکند. بوق زد که حرکت کن. با اشاره چراغ قرمز را نشانش دادم. پياده شد و گفت: نوکرتم، امروز مال امام حسينه. چراغ قرمز و سبز نداريم راه بيفت. به من که رسيد مرا شناخت. سلام کرد و گفت: از شما بيشتر از اينا انتظار داشتيم. يک هنرپيشهء با حال که روز عاشورا پشت چراغ قرمز وای نمی سته. شور حسينت کجا رفته؟"

يكي قطره بارون- با تشكر از دوست عزيزم آذرباد به خاطر ارسال اين مطلب.مطلب جالب و در عين حال تاثر برانگيزي يه

سفرنامه تهران

مثل پرنده اي كه آشيانه اش رو گم كرده باشه يه گوشه صندلي كز كرده بودم و نگاهم به آسمان بود. تو عالم خودم بودم. چرا وقت دعا دستهامون رو به آسمونه ؟چرا وقتی با صورتهاي پر از اشك داريم با خدا درد و دل مي كنيم  باز هم رو به آسمونیم؟ يعني خدا تو آسمانهاست ؟! پس چرا هرچي دارم نگاه مي كنم نمي بينمش.

دستي كه آرام به دستم خورد من رو به خودم آورد. مسافر بغل دستيم بود با اشاره فهموند كه مهماندار منتظره تا غذام رو ازش بگيرم. مرد لاغر اندام با صورت مهربان منتظر بود. عذرخواهي كردم و بسته غذا رو از دستش گرفتم و باز هم رفتم به عالم خودم.

آسمان تهران ابري بود و پراز دود. نمي دونم آسمان دلش از چي خوش بود كه داشت برف شادي رو شهر مي پاشيد.

يه تاكسي گرفتم به مقصد انقلاب . با دوستي قرار ملاقات داشتم كه تو اين مدت خيلي بهش زحمت دادم . اينبار هم آنقدر شرمنده ام كرد كه فكر نمي كنم هيچ جور بتونم جبران كنم. گشت و گذار تو شهر كتاب كمي بهم آرامش داد. آرامشي كه مدتيست از خانه دلم اسباب كشي كرده و رفته . نمي دانم به كجا؟ اصلا تو حال و هواي خريد كتاب نبودم. فكرم مشغول بود و خيلي سعي مي كردم تا حواسم رو جمع كنم.با وجود اين ،كتابهايي كه خريدم و بهتره بگم دوست عزيزم زحمت خريدشون رو كشيد و من رو بهت زده كرد كتابهاي درخور توجهيست كه انشا... سر فرصت كه بتونم مي خونمشون.

نزديك اذان مغرب بود كه به سمت خانه دخترخالم راه افتادم. از چهارراه لشكر تا ميدان منيريه راه چنداني نبود پس تصميم گرفتم عليرغم نزديك دو ساعت پياده روي بازهم پياده برم. دوست داشتم تا آخر دنيا رو همانطور پياده برم جسمم خسته نبود اما روحم بي اندازه خسته بود. تو خودم بودم و به اطراف توجه چنداني نداشتم. به ميدان كه رسيدم سمت چپ رو نگاهي كردم و از عرض خيابان گذشتم چند صدم ثانيه اي از رفتنم نگذشته بود كه صداي بوق وحشتناكي من رو به خودم آورد. اتوبوسي با سرعت از سمت راست به طرفم مي آمد تو يه لحظه موندم چيكار كنم مي خواستم خودم رو به جلو پرت كنم كه انگار يه نفر از پشت سر من رو به عقب كشيد. به خير گذشت . 

مغازه شيريني فروشي آن اطراف نبود بنابراين تصميم گرفتم ميوه بگيرم. اصلا حواسم نبود كه از تبريز براي دخترخاله شيريني بگيرم. نايلون موز رو كه به دست گرفتم احساس كردم دستم خيلي سبكتر از قبل شده. نگاهي انداختم درست بود يكي از نايلونهايي كه توش كتاب گذاشته بودم نبود. آه از نهادم بلند شد. تصميم گرفتم مسيري را كه آمدم دوباره برگردم به اميد اينكه شايد تو تاكسي جا نگذاشتم و بين مسير از دستم افتاده. نزديك ميدان منيريه داشتم منصرف مي شدم كه بر گردم اما برحسب يه عادت كه وقتي كاري رو شروع مي كنم تا نتيجه نده ولش نمي كنم به سمت ديگر ميدان رفتم. كنار جوي آب  يه نايلون سفيد رنگ توجهم رو جلب كرد .. خداي من ! كتابها همانطور دست نخورده مانده بود.

طبق معمول زنگ در رو كه زدم وروجك جلو در منتظرم بود. دستام پر وسايل بود و نتونستم بغلش كنم. به محض رسيدنم فوري گوشه مانتوم رو گرفت و برد كنار كامپيوتر و شروع كرد به حرف زدن كه طبق معمول نمي فهميدم چي مي گه. بغلش كردم و محكم بوسيدمش. چقدر احساس خوبي بهم دست داد. بغل كردن يه بچه هميشه يه آرامش خاصي بهم مي ده.

شوهر دخترخالم كه آمد طبق معمول شروع كرد به سربه سرگذاشتن با من اما وقتي ديد چندان حوصله اي ندارم كوتاه آمد.

اگه دوست داشتيد بقيه سفرنامه رو تو ادامه مطلب بخونيد.

 



يكي قطره بارون- معذرت از همه دوستان به خاطر غيبتم. اين روزها مشغله كاريم زياد شده. ببخشيد كه اين همه منتظرتون گذاشتم. ممنون از پيامهاي محبت آميز همگي.
ادامه نوشته

دل شکسته!

می دانم اگر دلت را بشکنم

دلم خواهد شکست.

می دانی !

اگر دلم را بشکنی

دلت خواهد شکست؟

زماني براي ... !

زماني براي درنگ

زماني براي سكوت

زماني براي باهم بودن

ساعتم را نگاه مي كنم

زمان در بستري از خاطرات

در خوابي عميق فرو رفته است.

 

یکی قطره بارون

این آدرس ها رو حتما ببینید

http://tabrizandme.blogfa.com/post-521.aspx

http://www.myimagehosting.com/11385vPXHs-91566.pic

غزل دلتنگی

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم                                               

"قیصر امین پور"

 

هزار بار رفتی و مرا هزار بار جا گذاشتی

این شعر زیبا رو تو وبلاگ دوست عزیزم " روزها و سوزها" دیدم که شعر از خودشه . فوق العاده زیبا و دلنشینه.

سفر ...سفر...

تکان دست های تو

تکان دست های من                                                                                  

غم نگاه تو

و بغض  چشم های من ...

قطار می رود                          

عبور می دهد

دل مرا به دورها  ...

تو می روی ..

و من کنار خاطرات

 دوباره بغض می کنم

تو می روی و روزها سیاه می شود

و این دل شکسته ام خراب می شود

تو می روی  و من

هنوز کنار پنجره نشسته ام

در این غروب  بارها شکسته ام

زهم دوباره دور می شویم

و باز ...

صدای رعد و برق

صدای باد و برگ

صدای بارش و صدای اشک

عبور می کنی و من

دوباره بغض می کنم  و

اشک من  ترانه می شود

برای شعر تو بهانه می شود

و درد دوریت

     هزار ساله می شود ...

قرار ما همیشه بیقراری و

قرار ما همیشه فاصله است ...

هزار بار  رفتی و مرا 

هزار بار جا گذاشتی

و من  هزار سال  ، هزاره های خسته را دویده ام ...

و در  نگاه مهربانیت

به دردهای خلوت دلت رسیده ام .... 

 

مجموعه دلایل شناخته شده درست و اشتباه برای ازدواج در دنیا؟

این مطلب به نظرم جالب آمد گفتم شما هم بخونیدش.

دلایل اشتباه برای ازدواج کردن :

1. آزاد بودن و از خانواده دور شدن

2. غریزه جنسی

3. شاد بودن

4. بر طرف کردن تنهایی

5. موجودیت یافتن ویا به عبارتی اثبات بزرگ شدن

6. بخاطر اینکه او (زن یا مرد) شما را دوست دارد                                     

7. از روی دلسوزی برای حمایت و کمک به او (زن یا مرد)

8.‌ می‌خواهید بچه داشته باشید

9. برای پول و یا تامین  اقتصادی

10. بخاطر اینکه همه دوستان شما یا هم سالان شما ازدواج کرده اند

11. شرایطی برای یک ازدواج رویایی و دور از ذهن برایتان فراهم شده

12. ترس از ینکه دیگر شرایط مناسب برایتان فراهم نشود و این آخرین فرصت است.

13. برای فراموش کردن (چیزی یا کسی یا مشکلات)
 
 دلایل درست برای ازدواج کردن:

1. ثابت شدن دوستی و مهر دو طرفه بر رابطه حاکم است

2. می خواهید کس دیگری را در همه جوانب زندگی خود بپذیرد (رویا‌‌های خود را با دیگری تقسیم کنید)

3. کسی را به عنوان شریک زندگی در معنای واقعی شراکت‌ می‌خواهید

4. به ثبات رسیدن و داشتن افق دید وسیع تر و آرامش بیشتر

5. می توانیم نیاز‌‌ها و رویا‌‌های دیگری(مرد یا زن) را برآورده کنیم

نویسنده:شری و باب استریتف

تکرار ..تکرار و ...

باز هم تکرار دوباره ثانیه ها .. دقیقه ها .. ساعتها .. روزها ..ماه ها.

دیشب مثل یک رعد و برق اتفاق افتاد. مرور تمامی وقایعی که سال پیش تقریبا از همین روزها برام شروع شد و ... حالا هم فکر می کنم نه تنها برای تو بلکه برای من هم شروع راهی تازه است . راه به کجا؟ نمی دانم؟!

پنج شنبه نامه گردهمایی مشاوران به دستم رسید. خیال رفتن نداشتم یعنی حوصله ای برای اینکار نبود تا اینکه به اصرار همکارم تصمیم گرفتم برم. دیروز بلیط سفارش دادم و مقدمات رو آماده کردم تا به خیال خودم سه شنبه این هفته بروم تهران اما امروز صبح که نامه را یکبار دیگه نگاه کردم با کمال تعجب دیدم تاریخ نامه برای یکماه دیگه است!

نمی دانم باز چرا افکارم اینطور بهم ریخته؟!!!!!!!

داستان زیر رو همین الان توی یکی از ایمیلهام دیدم به نظرم فوق العاده جالب اومد:

پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند...

چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه:

«در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد»...

پادشاه بيرون رفت و در را بست...

سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.

نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود!

 آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بيرون رفت!!!

و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته!

وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته و من نخست وزيرم را انتخاب كردم».

آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟»

مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين
سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟
نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛
هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است».

پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد. اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».
 

این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است!
خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است...

و سوال این هست: من که هستم...!؟

 

یک خط از سیزده خط برای زندگی.

بعد از دو هفته بالاخره امروز فرصتی شد ایمیلهام رو چک کنم . میل باکس رو که باز کردم هم تو جی میل و هم تو یاهو با هجوم ایمیل مواجه شدم. از بین آن همه ایمیلی که آذرباد عزیز برام فرستاده بود باعنوان گابریل گارسیا مارکز توجهم رو جلب کرد." سیزده خط برای زندگی " تک به تک آنها حاوی نکاتی ارزنده و آموزنده بود متاسفانه حالم چندان مساعد برای نوشتن تک تک آنها نیست انشاا... سر فرصت از آنها در یک پست استفاده می کنم فعلا این جمله را داشته باشید تا بعد.

یکی قطره بارون

آذرباد عزیز ممنون. مثل همیشه به موقع بود.

شب که می خوابیدم از خدا خواستم صبح برف بیاد. صبح که پاشدم همه جا سفیدپوش بود. خودت می دونی چقدر ازت ممنونم فقط خودت و همین برای من کافیه.

؟؟؟!!!

هر کس از یه فرسنگی من رو می دید آنی می فهمید چم شده اما...

وارد اتاق خانم دکتر که شدم رو صندلی کنار دستش نشستم. نگاهی بهم انداخت و گفت : بفرمایید چه مشکلی دارید ؟ در حالیکه نزدیک بود از تعجب دو تا شاخ ناز و قشنگ رو سر خوشگلم سبز بشه گفتم : سرما خوردم.

- بله دارم می بینم اونهم چه سرماخوردگی ای!

نزدیک بود از تعجب فریاد بزنم اما رمقی برای اینکار نبود. هنوز نتونستم رابطه ای منطقی بین سوال خانم دکتر و جواب بعد از اون پیدا کنم . اگه شما تونستید لطفا به من هم بگید.

یکی قطره بارون.

ماموریت کرج فوق العاده بود. این دفه واقعا خوش گذشت مخصوصا بابارونی که از روز یکشنبه باریدن گرفت و جانی دوباره به طبیعت باصفای محل اقامتمون بخشید. واقعا عالی بود. مخصوصا شب یکشنبه زیر بارون به رستوران رفتن و شام خوردن و بعدش دوباره زیر بارون برگشتن و یه چند دقیقه هم تو فضای شب و بین درختان پاییزی مهمان شبانه شون شدن خیلی مزه داد. 

افسانه جدایی!!!

 

                   

 

گل خزان نديده ، بهار نو رسيده

كنون كه مي روي زين گلزار

خدا تو را نگهدار!

بود طنين آواي تو، كنون به گوشم اي يار!

پيام من تو بشنو ، خدا تو را نگهدار

دو چشم من به ره باشد در آرزوي ديدار.

مسافر عزيزم ، تو هم به ياد من باش.

جدايي و فراموشي ، نبينم از تو اي كاش!

نباشدم به جز مهرت هواي ديگري در سر

برو خدا به همراهت تو اي زجان گرامي تر.

خواننده :" ویگن "- شاعر: ؟

 یکی قطره بارون:

گاهی که دل آدم می گیره دوست داره یه طورایی دلتنگیش رو یا با یکی شریک بشه یا هم اگه آن یه نفر نیست یه جورایی خالی کنه ! و اینگونه بود که این پست که دیروز قرار بود با این محتوا شکل بگیره به خاطر شوخی بلاگفا و سر به سر گذاشتنش با من امروز یعنی پنجشنبه به ثبت رسید.انشاا... باران یه هفته دیگه می یاد. تا اون موقع منتظرش باشید و براش دعا کنید. البته اگه دعاتون این باشه که زودتر بیاد اصلا به خودتون زحمت ندید چون به هیچ وجه امکان نداره. من شنبه دوباره می یام.

این هم یه جمله زیبا که رو تقویم رومیزی ام برای امروز نوشته شده . خیلی جمله زیبا و پر مفهومی یه . گفتم شما دوستان گلم هم بخونیدش .                     تا از قلب دشواریها گذر نکنی هرگز توان و قدرت نیابی "کولین مک کارتی"

مرحبا به اين حضور ذهن.

داشتم براي دخترخالم كه كلاس دوم راهنمايي  هست دنبال يه لطيفه طنز مي گشتم كه معلم انگليسي شون ازش خواسته  سر كلاس بيارن ،به اين متن برخوردم كه خيلي ازش خوشم اومد. نه اينكه فكر كنيد فمنيستم و از اين حرفها .. نه ! واقعا از حاضر الذهن بودن دانشجوي دختر كلي خوشم اومد و جمله اي كه گفته .  انصافا حرف گهرباري زده اين دانشجوي دختر. واقعي بودن اين مطلب رو نمي دونم اما اين رو مي دونم كه اين جمله را بايد با آب طلا نوشت و همه جا آويزان كرد.

 

An english professor wrote the words" woman without her man is nothing " on the blackboard and directed her students to punetuate it correctly .

The male student wrote : " woman ، without her man ، is nothing!"

The female student wrote : " woman! Without her ، man is nothing!"

 


directed   :دستور دادن ، امر كرن  Punctuate  :نقطه گذاري كردن ، نشان گذاري كردن

 

زيباترين هاي دنيا

برنده زيباترين بچه دنيا از فرانسه

برنده زيباترين بچه دنيا در سال 2007- پاكستاني ساكن استراليا

نجات عشق


در جزیره ای زیبا تمام حواس , زندگی می کردند: شادی,غم,غرور,عشق و......

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.

همه ساکنین جزیره قایق هایشان را اماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا اخرین

لحظه بماند,چون عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره به زیر اب فرو می رفت , عشق ازثروت که باقایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک

خواست و به او گفت ایا می توانم با تو همسفرشوم؟

ثروت گفت: نه , من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود, کمک خواست.

غرور گفت : نه,نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد

غم در نزدیکی عشق بود . پس عشق به او گفت: اجازه بده من با تو بیایم

غم با حزن گفت : اه, عشق, من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم .

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او انقدرغرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید.

اب هر لحظه بالا و بالا تر می امد و عشق دیگر نا امید شده بود . که ناگهان صدایی سالخورده گفت : بیا عشق من تو را خواهم برد

عشق انقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند, پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود, چقدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید : ان پیرمرد کی
بود؟

علم پاسخ داد: زمان

عشق با تعجب گفت : زمان؟ اما چرا او به من کمک کرد؟

علم لبخندی خردمندانه زد و گفت زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.

كابوسي به نام زندگي

ديشب خواب تقريبا وحشتناكي ديدم. چندتا مار كه هرجا مي رفتم بامن بودند. وجودشون رو حس مي كردم . يه چندتايي شون ازم دور بودند و حس مي كردم تو سوراخي توي سقف هستند اما يكي شون خيلي نزديكم بود اومد از روم رد شد به قدري وحشت كرده بودم كه از خواب بيدار شدم. اولش فكر كردم چون ديشب يه كم سربه سرت گذاشتم و اذيتت كردم اين خواب رو ديدم اما صبح كه فهميدم اينطور نبوده خيالم راحت شد. تعبير خواب رو كه نگاه كردم دو معني براي ديدن مار توي خواب نوشته بود اولي دشمني خانگي و خوش خط و خال كه از وجودش بي اطلاعم و دومي مال و اندوخته اي پنهان كه ازش خبر ندارم . با تمام وجود دعا كردم كه تعبير دوم صحيح باشه اما حس مي كنم با توجه به اتفاقي كه ديروز تو اداره افتاد و دگرگوني حالم حوالي عصر و دريافت انرژي هايي فوق العاده منفي  اولي محتمل تر هست.

سناريوي مشاور شدن من بعد از گذشت تقريبا نزديك به يك ونيم سال هنوز تمام نشده و هر از چند گاهي حرف و حديث هايي مي شنوم كه ديروزي ديگه غيرقابل تحمل بود و واكنش تندم رو در برداشت .اين بار تهمت استفاده از تايم اختصاصي ورزش  تنيس بهم زده شد. واقعا موندم چي بگم و چيكار كنم؟!يكي نيست به اين جماعت نسوان بگه : آخه بابا مگه من خودم خواستم اين پست رو داشته باشم كه اينطور با حسادتهاي بي موردتون سعي در تخريب شخصيت من داريد !پستي كه غير از اعصاب خورد كني و پيري زودرس  چيز ديگه اي برام نداشته. آخه به من چه مربوط كه يكي با سابقه چندساله اين پست رو بهش ندادند و مني كه تازه از راه رسيدم صاحب اين پست شدم .

واقعا تاسف مي خورم به حال خودم كه تو اين جامعه و بين آدمهايي با طرز تفكرهاي پوچ و بيهوده زندگي و عمرم داره تباه ميشه و تاسف مي خورم به حال اونهايي كه دانسته يا ندانسته با سخن چيني هاي باطل بذر كينه و دشمني رو همه جا پراكنده مي كنند.

نمي دونم ايراد از منه كه طرز تفكرم با بقيه نمي خونه يا ... . خيلي سخته تو اين شرايط زندگي كردن.

ادعا ندارم كه آدمي كامل و بي عيب و نقص هستم. نه ! من هم در نوع خودم مزين به انواع نقص ها و ايرادها هستم اما تا اون حد مي تونم تشخيص بدم كه كدوم رفتارها از اصول انساني به دور هستند و هر كس در هر پست و مقام و موقعيت اجتماعي و فرهنگي و ... كه مي خواد باشه نبايد مرتكب آنها بشه و خودم رو تا آنجا که تونستم آلوده به این رفتارهای ننگین نکردم .

يكي قطره بارون

تصميم گرفتم بعد از تصويب برنامه سالانه توسط مديرعامل استعفام رو بهش بدم. نمي خوام با اين چيزها اعصاب و روانم  رو از ايني كه هست خرابتر كنم . مي خوام بچسبم به درس خوندن. اين تنها چيزي هست كه برام ماندگار خواهد بود.

خدایا ! ازت ممنونم به خاطر اینکه همیشه هوام و داری. صبح هم بهت گفتم هرجور تو راضی باشی من هم راضی ام. خیلی دوست دارم. تنها دوست ، ياور ، اميد و پناه من مي بوسمت.

صبح تو راه اداره يه مرور گذرا كردم به گذشته خودم . اون گذشته هايي كه سرشار بودم از انرژي. وقتي مي خنديدم صدام تا خونه هفت تا همسايه اون ورتر مي رفت و صداي اعتراض مامان بزرگ : كه دختر يواش تر الان همسايه ها فكر مي كنند اينجا چه خبره!

اون گذشته هايي كه لبخند ،آرايش شب و روز صورتم بود و با وجود تمام غم و غصه هايي كه داشتم هيچ كس نمي فهميد تو دلم چه خبره.

گذشته اي كه وقتي تو يه جمعي بودم ، همش شلوغي مي كردم و سر به سر اين و اون مي گذاشتم و مي خندوندمشون و يواشكي مي شنيدم " بخت ور . غصه سي يو خدو كي " –  خوشبخت ! غصه نداره كه – هيچوقت نخواسته بودم كسي بفهمه چه مشكلاتي دارم . چي ها دلم مي خواد داشته باشم كه ندارم و ... .

كم كم كه پا به سن گذاشتم  اين حس به سراغم اومد و اين نياز رو حس كردم كه من هم بايد با يه كسي درد دل كن .. حرف بزنم . همش نمي شه خنديد و شاد بود. چند صباحي هم اين رو امتحان كردم اما الان دارم مي بينم نميشه. همه دوست دارن من رو همانطور شاد و خندان ببينند. حتي تو هم ! فكر مي كردم لااقل مي تونم در کنار شادی هام قسمتي از لحظات ناشاد زندگي ام رو با تو قسمت كنم اما مي بينم تو هم مي خواي هميشه شاد باشم .

حرفي نيست. شايد اون موقع كه خدا مي خواست من رو روانه اين دنيا بكنه در گوشم نجوا كرده وقتي رسيدي بخند و شادي رو بين بنده هاي من به ارمغان ببر.

 

 

خودروی پرنده

چند ماه پيش بود كه كنار خيابون منتظر ماشين بودم و مثل هميشه از شلوغي و ترافيك كلافه  . با خودم فكر كردم مدت زيادي نمي گذره كه شاهد ماشينهايي خواهيم بود كه تو هوا تردد مي كنند درست مثل كارتونهاي تخيلي كه اين روزها بازارشون تو شبكه هاي مختلف و برنامه كودك داغ شده. صبح كه ايميلهام رو چك مي كردم مطلبي رو ديدم كه اين فكر من رو تاييد كرد. شما هم بخونيد:

شرکت فراری که از بزرگ ترین تولیدکنندگان اتومبیل های مسابقه ای در جهان محسوب          می شود و همواره در این مسابقات مقام اول را به خود اختصاص می دهد، طی سال جاری مسابقات اتومبیل رانی فرمول یک را به «لیوایز همیلتون» واگذار کرد اما این مساله باعث      نمی شود تا فراری فعالیت خود را در این زمینه کاهش دهد.شرکت فراری از ساخت اتومبیل پرنده ای با نام Autovolantor خبر داده است که تکمیل و عرضه آن به بازار حدود دو سال طول می کشد.این خودرو پرنده که قیمت پایه آن 319 هزار و 653 دلار اعلام شده، بر اساس مدل Ferrari 599 GTB طراحی شده است و  می تواند به صورت عمودی از روی زمین بلند شود و مانند   هلی کوپتر حرکت کند.به گفته مسوولان شرکت فراری، خودرو پرنده براساس آخرین فناوری های دیجیتالی دنیا طراحی شده است و پرواز آن به صورت عمودی تنها از طریق سیستم های هوشمند الکترونیکی صورت می گیرد. این خودرو به گیرنده ماهواره ای نیز مجهز شده است تا راننده آن بتواند در هر لحظه، روی زمین و هوا موقعیت جغرافیایی خود را تشخیص دهد.این خودرو می تواند در آسمان با سرعت 100 و در زمین با سرعت 150 مایل بر ساعت حرکت کند. از دیگر مشخصه های آن می توان به سیستم الکترونیکی تامین سوخت اشاره کرد. فراری احتمال می دهد که این خودرو با حدود قیمت 800 هزار دلار وارد بازار شود.

کعبه دل

دیروز یه سی دی از کنسرت گروه مستان به دستم رسید با خوانندگی همای. باید اعتراف کنم لذت بردم از دیدن و شنیدنش . عجب صدایی داره این همای. باور کردنی نیست.برخی شعرها رو خودش نوشته از جمله شعری که در ادامه خواهید دید و بی مناسبت نیست با حال و هوای این ایام.

به گرد كعبه مي گردي پریشان

 كه وي خود را در آنجا كرده پنهان

اگر در كعبه مي گردد نمايان

بگرد تا بگردي!

در اينجا باده مي نوشي ، در آنجا خرقه مي پوشي

چرا بيهوده مي كوشي

در اينجا مردم آزاري ، در آنجا از گنه عاري

نمي دانم چه پنداري؟!

در اينجا همدم و همسايه ات در رنج و بيماري

تو آنجا در پي ياري

چه پنداري؟!

كجا وي از تو مي خواهد چنين كاري؟

چه پيغامي كه جز با يك زبان گفتن نمي داند؟

چه سلطاني كه جز در خانه اش گفتن نمي داند؟

چه ديداري؟ كه جز دينار و درهم از شما سفتن نمي داند

به دنبال چه مي گردي ؟! كه حيراني ؟!

خرد گم كرده اي شايد نمي داني.

هماي از جان خود سيري كه خاموشي نمي گيري

لبت را چون لبان فرخي دوزند

تو را در آتش انديشه ات سوزند

هزاران فتنه انگيزند

تو را بر سر در ميخانه آويزند

یکی قطره بارون- همیشه از خودم می پرسم از این همه آدم که می رن مکه حج چندتاشون واقعا مقبوله ؟!من که نمی دونم . خدا داند و بس . قربونش برم او هم که ستار. هیچ چیز بنده هاش رو که برای بقیه لو نمی ده مگه تو مواقعی که خودش تشخیص بده. همیشه از خدا خواستم هر کاری که می خوام انجام بدم اول معرفت اون کار رو بهم بده بعد توفیق انجامش رو.