هوای تازه ...

گفتم همه تقصير باران است.
آخر مگر مي شود باران ببارد
و دل تنگ پسرك چوپان
كه با نواي ني
عطرغم تنهاييش را
در دل كوهساران مي پراكند
آرام نگيرد!؟
باز مي گويم هممه تقصير باران است.
آخر مگر مي شود باران ببارد
و بازبغض دخترك قالي باف
از پشت حصار تنهاييش بشكند!؟
نگو نه!
من كه مي گويم همه تقصير باران است.
من در سكوت پر از حرفهاي نگفته ات
من در عمق چشمان خسته ات
من در پس کلمات ننوشته ات
من در دلتنگیهای نگفته ات
مي بينم و مي شنوم
عمق تنهاييت را
و احساس مي كنم نمناكي چشمان ترت را.
كاش مي شد
چشمانت را باز كني
و ببيني كه خورشيد هنوز در آسمان مي درخشد.
و هنوز شب ، وقتي چادر سياهش را با آن مخملهاي چشمك زنش
در دل آسمان مي گسترد
مي داند كه فردا
با سلام خورشيد
روزي نو آغاز خواهد شد
روزي سرشار از هواي تازه.

حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم