کوتاه به اندازه دو صندلی
سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشمهام رو بستم .. از فرق سر تا نوک انگشتان پام درد می کنه..هراز چند گاهی صدای باز و بسته شدن در باعث میشه تا برای اینکه بدونم دکتر اومده یا نه چشمهام رو باز کنم.
اولین باز و بسته شدن در همراه بود با ورود یه دختر بچه ناز و قشنگ و شیطون با مادرش..مسیر ورودشون رو تا نشستن رو صندلی دنبال می کنم..برخلاف همیشه که هرجا بچه ای باشه چهارچشمی زیرنظر می گیرمش اینبار مریضی اجازه نمیده چشمهام رو باز نگه دارم.
دوباره چشمهام رو می بندم..چند دقیقه بعد باز صدای در بلند میشه .. اینبار مرد میانسالی درحالیکه دست پیرزنی رو گرفته وارد اتاق میشه..کمر پیرزن خمیده اس.. اولین چیزی که به ذهنم خطور می کنه درخت تناوریه که درمقابل گردباد حوادث خم شده..همیشه این سوال تو ذهنم پرسه میزنه که چرا اغلب پیرزن و پیرمردها کمرشون خم میشه اما نمیدونم چرا هیچوقت دنبال یافتن جوابش نبودم؟!!!
پیرزن به فاصله دو صندلی از دختربچه رو یه صندلی سیاه رنگ می شینه..همه صندلیهای تو سالن سفیدن الا اون یدونه صندلی.
اینبار چشمهام رو باز نگه می دارم و با ولع عجیبی فاصله بین دو صندلی و دید می زنم.
با خودم فکر می کنم آیا فاصله کودکی تا پیری به اندازه فاصله همین دو تا صندلیه؟
چرا این فاصله مثل فاصله همین دو صندلی یه امتدا سفیدرنگ نیست ..چرا گاهی میشه خاکستری و یا ..؟
و چرا راهی که با سفیدی شروع میشه گاهی پایانش سیاهیه؟
بلند شو نوبت ماست..
صدای مامانه که من و از دنیای خودم بیرون میاره...

حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم