سپندارمزگان "روز عشق در ايران باستان"

كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!                                             
جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.                                                                           
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.                                                    
ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند.
"اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!                                                                        
براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازاني كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد.
پس بیایید كه روز عشق را از 26 بهمن (
Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم.

 

به نقل از وبلاگ بعد از بيست و سه

 

 

روياي...

بي شك لحظاتي تو زندگي يه هر كسي هست كه يه جورايي منتظر رسيدن اونهاست و بيشتر از خودش اين ديگران هستند كه با بي صبري عجيب رسيدن اونها رو لحظه شماري مي كنند.. پدر ها و مادرها براي ميوه هاي زندگيشون و مادربزرگها و پدربزرگها برا مغزهاي بادامشون.

موعد همچين لحظه اي بالاخره براي من هم سر اومد و اسب سفيد در حاليكه شاهزاده اي رعنا و خوش قد و قامت ترك اون سوار بود از راه رسيد. شاهزاده اي كه قول قصري مرمرين در سرزمين آرزوها رو داد و خواست كه تاج خوشبختيه من رو او روي سرم بگذاره.

همه چيز خيلي سريع و ناگهاني اتفاق افتاد. نفهميدم كي مقدمات آماده شد. چشم باز كردم ديدم روز مراسمه و من با لباسي از حرير سفيد منتظرم تا اجازه بدن برم گل بچينم و گلاب بيارم. همه چيز به سرعت در حال سپري شدن بود. يك مراسم عقد ساده همونجور كه هميشه دوست داشتم. خيلي خودماني و بي سر و صدا.

مراسم خيلي عالی برگزار شد و من خرسند از اين اتفاق در پوست خودم نمي گنجيدم.اما...

دوباره مثل هميشه يادم رفت كه يواش بخندم تا مبادا غم كه همسايه ديوار به ديوارمه از خواب بيدار نشه ..نمي دونم شايدم هم چون اسفند دود نكرديم چشممون زدند..به هر حال همونطور كه صيغه عقد خيلي سريع و آني جاري شد به همون سرعت هم صيغه طلاق جاري شد. گيج و منگ بودم . از اتفاقي كه افتاده بود یكه خورده بودم. آخه مگه ميشد ...کابوسی که همیشه ازش می ترسیدم اتفاق افتاد.باور نمی کردم..

نه!

 نه!

نه!

دخترجون پاشو..از سرویس جا می مونی ها.

صدای مامان بود که من رو از اون کابوس وحشتناک نجات داد.

 

پ.ن۱- خودمونیم هاااااگه آخرش نبود..یه رویای خیلی باحال بود.

پ.ن۲- فردا یعنی ۲۹ بهمن روز عشاق ایرانیه ..و یا به قول خارجکی ها ولنتاینه.." روز سپندارمزگان ".سعی می کنم اطلاعات بیشتری در این مورد پیدا کنم و موضوع پست بعدی باشه..سعی می کنم                       روز سپندارمزگان همگی مبارک.

 

ای روزگار...

در حالیکه زیرچشمی نگام می کرد گفت:

راستی تو چرا ازدواج نمی کنی؟!!!!!!!!

گفتم : منتظر شاهزادم تا با اسب سفیدش بیاد.

در حالیکه نگاه عاقل اندر سفیهی  داشت خندید و گفت:

اولا این که دیگه اون زمان گذشت که شاهزاده با اسب می آمد الان زمان رویز رویز و بنز و ...اس.

در ثانی آنقدر وایستا تا زیر پات علف سبز بشه.

 

توجه توجه

به یک ماشین چمن زنی در اسرع وقت نیازمندیم.

...

 

يه SMS جالبي كه برام رسيده:

 

انگشت شصتت رو بگذار رو اولين بند انگشت اشارت.

گذاشتي؟

.

.

.

.

.

بذار..سركاري نيست به خدا.

.

.

.

دلم برات اينقده تنگ شده.

 

 

 

پرواز

این شعر رو تقدیم می کنم به روح پدر دوست عزیزم که دیروز سالگرد عروج ملکوتیش بود و همچنین تمام شهدایی که شرمنده همشون هستم.
روح همه لاله های پرپر شاد." عکس یه لاله خوشگل رو هم بزار لطفا"
"فاطمه جان فقط همین کار رو تونستم برات انجام بدم..شرمنده"

باز هم اول مهر آمده بود
و معلم آرام
اسمها را می خواند:
اصغر پورحسن
پاسخ آمد : حاضر
قاسم هاشمیان
پاسخ آمد : حاضر
اکبر لیلا زاد
پاسخش را کسی از جمع نداد
بار دیگر هم خواند
اکبر لیلا زاد
پاسخش را کسی از جمع نداد
همه ساکت بودیم
جای او اینجا بود
اینک اما تنها
یک سبد لاله سرخ
در کنار ما بود
لحظه ای بعد ٬ معلم سبد گل را دید
شانه هایش لرزید
همه ساکت بودیم
ناگهان در دل خود
زمزمه ای حس کردیم
غنچه ای در دل ما می جوشید
گل فریاد شکفت
همه پاسخ دادیم : حاضر!
ما همه اکبر لیلا زادیم
"قیصر امین پور"

؟!

  

ای کاش!

 می دانستم علم بی وفایی را

که در عالم علم کرد؟

پیشتر از اینها دانسته بودم

سکه مهربانی

روی دیگری هم دارد.

ای کاش!

از همان ابتدا

آن روی سکه را هم دیده بودم.

 

گل نرگس..قسمت آخر

                                                                  

 

او رفت و تا برگردد به نظرش آن قدر زمان برد كه انگار يك روز تمام منتظر مرد بوده است. عكس ها را از او شتابزده گرفت و شتابزده تر يكي يكي چسباند روي تابلوي نوراني پست سرش و با دقت تمام خيره شد به آن ها. لحظه اي چشم از عكسها بر نمي داشت . چهره اش با هر نگاه ، از حالتي به حالتي ديگر در مي آ'د و مثل آن بود كه نفس كشيدن را هم فراموش كرده است. مسير طولاني ناباوري تا سرگشتگي و سپس حس اعجاز را در چند لحظه طي كردن ، خود به كمتر از يك اعجاز ديگر محتاج نبود. آب دهانش را به سختي فرو داد و بالاخره تصميم گرفت حرف بزند:

"بگو ببينم مرد ، در اين مدت با خودت چه كرده اي !"

مرد كه از حركات و حرف هاي دكتر سر در نمي آورد با تعجب جواب داد:

" هيچ . انتظار داشتيد چكار كنم؟ از روزي كمه پايم را از مطب شما بيرون گذاشتم تا به همين امروز يك آن به حال خودم نبودم كه بخواهم به فكر كبد و روده و شكم و معده و چيزهاي ديگري از اين دست باشم."

و مكثي كرد و با حسرت ادامه داد:

" گفتم كه ، كاري داشتم كه بايد آن را حتماً انجام مي دادم. تمام وقت مشغول آن بودم."

دكتر در حاليكه ديگر چشم از عكس ها برداشته بود ، گفت :

" حس كردم كه خيلي تغيير كرده اي . اما نمي دانستم دامنه اين تغيير از روح به جسم ات نيز سرايت كرده است."

اشك توي چشم هايش جمع بود و بيشتر از اين نمي توانست حرف بزند. به سمت در رفت و آن را باز كرد. سپس با صدايي پر از چين و شكن گفت:

" بفرماييد . شما ديگر اينجا كاري نداريد."

و با دست ، اشاره به راه خروج كرد.

مرد همچنان سردرگم بود. دكتر ادامه داد:

" منتظر چي هستي . تو خوبي. يعني خوب شده اي . هيچيك از علايم پيشين بيماري در تو وجود ندارد."

مرد زبانش بند آمد و به لكنت افتاد:

"م..من ...نمي...فهمم."

دكتر خنده غرابي كرد و جواب داد:

"به زودي خواهي فهميد. اتفاقاً اين از آن دسته سوال هايي است كه پيدا كردن پاسخ آن خيلي هم دشوار نيست."

و خداحافظي كرد و مرد را با شگفت زدگي خود ، تنها گذاشت.

او كه سرجاي خود خشكش زده بود ، يك نگاه به دكتر و يك نگاه به بيرون انداخت و تا قدم از قدم بردارد ، دقايق طولاني را وراء زمان و مكان  و در بي خبري عارفانه اي سير كرده بود. وقتي توانست دريابد چه اتفاقي افتاده ، آنگونه باران شادي به صحراي جانش باريده بود كه گويي جسمش شروع كرد به روييدن. حالا از يك لحظه زود رسيدن به نزد رويا هم قادر به گذشت نبود.

اما هنوز راه نيفتاده بود كه به ياد راسته گل فروش ها افتاد. پيرمرد را به خاطر آورد و آن شاخه گل نرگسي كه بعد از گذشت سي و نه روز ، عاقبت هم به او نرسانده بود. با حال عجيبي كه داشت ، اينك چقدر دلش مي خواست پيش از بازگشت به خانه ، به نزد او رفته و با يك جمله همه چيز را تمام كند.  جمله اي كه ديگر نه از سر تسويه حساب بود و نه از جنس گلايه و نه به مانند واكردن سنگ هاي خود با او.جمله اي كه حكايت از يك دنيا خوسحالي بي پايان مي كرد تا به پيرمرد اطمينان دهد او را به خاطر تمام امروز و فردا كردن هايش بخشيده است ؛ چرا كه ديگر او نيز مثل بيشتر آدم هاي دور و بر خود هنوز آنقدر وقت دارد كه بتواند تا آمدن گل نرگس ، جرعه جرعه از سبوي بوري بنوشد.

پس ، ناچار بود مسير هر روزه بلوار سرباز را براي بار چهلم نيز از سر بگيرد. تا خورشيد بيشتر از اين از نيمه آسمان بار سفر نيم روز را نبسته بود ، بايد مي جنبيد.

يك ساعت و نيم بعد ، در مغازه را كه باز كرد ، پيرمرد منتظرش بود. با بي تابي به سمت مرد شتافت و شاخه گلي را كه در دست داشت جلو روي او گرفت و با خوشحالي فراوان گفت:

"بيا ، اين هم همان چيزي كه مي خواستي... بگير ، مال توست."

مرد گيج شده و سراسيمه فرياد زد :

"گل نرگس...درست مي بينم . خودش است..."

پيرمرد جواب داد:

"بله. تو درست مي بيني ،خودش است . خود خودش..."

مرد هيجان زده پرسيد:

"پس اين عطر مست كننده اي كه همه جا را پر كرده از همين يك شاخه گل است."

پيرمرد سرش را تكان داد و با تبسم شيريني جواب دادك

" شك نكن..."

 مرد تازه يادش آمده بود كه بپرسد :

" ولي آخر توي اين فصل...اين گل...يعني از كجا رسيده؟!"

پيرمرد شاخه زيباي گل نرگس را به او سپرد و جواب داد:

"از همان جايي كه شفاين رسيده."

كه مرد از خود بي خود شد و بريده بريده گفت:

"اما...اما شما...شما كه از بيماري من خبر نداشتي. نه از بيماري ام و نه امروز از خوب شدنم."

پيرمرد پيشاني مرد را بوسيد و گفت:

" من نه. اما آنكه بايد خبر داشته باشد، دارد."

"مگر نشنيده اي جوينده يابنده است. چطور مي شود يك اربعين دنبال نشانه كسي باشي و او خود را به تو آشكار نكند. فقط كافي است كمي از پيله خودت بيرون بيايي و به او فكر كني. تا از خودت فاصله نگرفتي ، نه از بيماري شفا يافتي و نه به گل نرگس رسيدي. اين امروز وفردا كردن ها هم فقط براي همين بود و نه هيچ چيز ديگر..."

مرد با حيراني بنا كرد به گريه كردن. آنقدر كه احساس سبكي به نجاتش شتافت. گويي بال درآورده و از پي پرواز مي گشت. به اندازه نوزاد تازه به دنيا آمده اي احساس بي وزني و بي اندوهي مي كرد.

هيچ حرفي براي گفتن نداشت . ديگر آرام گرفته بود. سكوت بهترين چيزي بود كه مي توانست همه گفتني ها را از زبان او به عالم و آدم بگويد. تازه اكنون دريافته بود كه در تمام اين روزها ، كسي نگرانش بوده و در واقع با رفتن پي گل نرگس ، او همان كس را مي جسته است نه يك شاخه گل را.

با نيروي اسرار آميزي كه به تن و بازوانش سرازير شده بود ، در را باز كرد و قدم به بيرون گذاشت . اما هنوز آن را پشت سر خود نبسته بود كمه صداي نافذ پيرمرد يكبار ديگر زير و رويش كرد:

"راستي به زودي پدر مي شوي."

مرد لحظاتي سر جاي خود ميخكوب شد ، اما به سرعت برگشت و با خود انديشيد اين ديگر خيلي عجيب است.

پيرمرد كه بي گمان ذهن او را خوانده بود گفت :

" اما نه به اندازه وفاي گل نرگس."

و ادامه داد:

"يادت باشد اسمش را مهدي بگذاري. اين كمترين تشكري است كه مي تواني از گل نرگس بكني..."

و خدا حافظي كرد.

مرد ، هاي هاي گريه مي كرد و جز سيلاب اشك ، هيچ هديه ديگري نداشت كه راهي خانه دوست كند. از اميد و انتظاري چنين كوچك ، همه چيز ارزان ، ارزاني اش شده بود. اكنون مرد فقط به آن انتظار بزرگ تر مي انديشيد ؛ به انتظاري كه با تمام شدنش ، عشق ارزان مي گشت و فراواني عاشقي نيز ارزان.

 

                                                             

 

ساعتت را به وقت گل نرگس تنظيم كن

       نوشته : مريم جمشيدي          

 

گل نرگس

مرد حق داشت حساب رفت و آمدهاي خود را به راسته گل فروش ها ، چنين دقيق و بي كم و كاست داشته باشد. اصلا چرا نداشته باشد. مگر كم در اين مدت سختي كشيده بود. مگر كم از جسم و جانش مايه گذاشته بود. مگر كم از كيسه سكه هاي طلايي عمر كوتاهش در اين راه بريز و بپاش كرده و امروز و فردا كردن هاي پيوسته پيرمرد را طاقت آورده بود. اما تا امروز چرا نه عاصي شده بود و نه شاكي ، خودش هم از آن سر در نمي آورد. عاصي كه نمي شد هيچ ، شاكي كه نمي گشت هيچ ، به جاي عصيان به اشتياقش افزوده مي شد و به جاي شكايت ، رفاقتش با پيرمرد چند برابر مي گشت. دنبال كردن اين ماجرا درست مثل دنبال كردن رمز و رازها ونشانه هاي يك كنج پنهان بود. گنجي كه نه مي شد به آساني از آن گذشت و نه با به فراموشي سپردنش قادر بود آسودگي خود را تضمين نمايد.

اما امروز در آستانه چهلمين فردا ، مرد همين كه صبح از جا برخاست ، خود را در محاصره كامل انديشه اي آزار دهنده يافت . با خودش گفت:

"نكند پيرمرد با اين وعده ها و امروز و فردا كردن ها مي خواهد تا آمدن فصل گل نرگس يعني تا سه ماه ديگر همين طور كش بدهد...تا آنوقت..."

و از اين فكر وحشت زده شد و مثل فنر از جا پريد. دستانش مي لرزيد و لحظه اي آرام نبود:

"آخر پيرمرد تو كه اين گل را نداشتي ، مجبور بودي اين طوري خون به جگر و دربدرم كني!"

كمترين جايي براي ترديد نبود. ديگر تصميم خودش را گرفته بود. بايد هرچه زودتر خود را به پيرمرد مي رساند و سنگ هايش را با او وا مي كند. به او مي گفت كه دستش را خوانده است و از اين پس حنايش براي او رنگي ندارد. لازم بود گوشزدش كند ، در دنيا چيزي بدتر از فريب نيست.  تا ديرتر نشده ، بايد نشانش مي داد كه نه يك ابله خيابان گرد است و نه يك ديوانه تمام عيار. بي معطلي و براي آخرين بار بايد به سراغ او مي رفت و برايش توضيح مي داد كه با اين فردا و فردا كردن ها چه به روز و روزگارش آورده است.

در تمام اين مدت نه خواب او از آن خودش بوده و نه از خورد و خوراك چيزي فهميده . نه از گذشت روزها اندك غنيمتی گرفته و نه عبور شب ها عايدي براي او داشته. همه چيز و همه كس دراين مدت در انحصار فردا بوده است و نه هيچ چيز ديگر.

او اكنون سي و نه روز بود كه فقط با انديشه گل نرگس به خواب مي رفت و با انديشه اي جز انديشه او بيدار نمي شد. با قدم او راه مي رفت و با پايي جز پاي او نمي نشست. با زبان او حرف مي زد و با گوش هايي جز گوش هاي او نمي شنيد. با چشم او نگاه مي كرد و با نگاهي جز نگاه او نمي ديد.

با حرف ها و درددلها و رازهايي كه هر صبح تا رسيدن به مغازه پيرمرد بين آن دو رد و بدل مي شد ، خيلي وقت بود كه مرد حس مي كرد گل نرگس را ديگر نه فقط براي رويا كه بيشتر براي خود مي خواهد و چه بسا از رويا نيز براي رسيدن به آن محتاج تر است. بايد مي رفت . بايد ميرفت و به هر قيمتي كه شده گفتني ها را به پيرمرد مي گفت.

همين كه راه افتاد ، رويا جلو رويش سبز شد . چادر بر سر داشت و آماده بيرون رفتن مي نمود:

"من كه مدتي مي شود به كارهاي عجب و غريبي كه مي كني عادت كرده ام . نه سر كار پيدايت مي شود و نه توي خانه. روز به روز هم كه مگوتر مي شوي، البته براي من ، و گرنه خودم سحر بعد از نماز صبح شنيدم كه چطور داشتي با خودت حرف مي زدي!"

مرد جواب داد:

"كار من اين روزها مگر چيست به جز رفتن دنبال دكتر و دارو و درمان!"

رويا گفت:

"اما امروز تو تنها نمي روي. من هم با تو مي آيم. از اول هم بايد در دكتر رفتن همراهي ايت مي كردم."

مرد غافلگير شد و پرسد:

"تو؟!"

رويا چهره مصممي به خودگرفته و گفت :

"بله درست شنيدي ، من . اشكالي دارد؟!"

مرد هاج و واج به او نگريست و نمي دانست چه بگويد. رويا در را باز كرد و كفش هايش را پوشيد:

"من حاضرم ! فكر فرار هم نكن که بي فايده است."

مرد از بدشانسي كه ناگهان به او رو كرده بود درمانده شد. نه راه پس داشت و نه راه پيش. نه فقط بايد فكر يكسره كردن كار خود با پيرمرد را دست كم تا بعدازظهر عقب مي انداخت، بلكه به اين ترتيب به زودي رويا نيز از نوع بيماري او باخبر مي شد. همزمان با دو آشفتگي بزرگ دست و پنجه نرم كردن ، كار او نبود كه نبود. روبرو شدن با رويا بعد از مطب ، آن هم در چنين وضعي ، بيشتر به يك پهلوان افسانه اي نياز داشت تابه اوي واقعي.

قيافه ايش بي اختيار درهم رفت. رويا ناراحتي را از چهره اش خواند.

"ناراحتي؟!من با حضو رخودم مايه عذابت مي شوم؟!"

مرد سرش را بالا انداخت و انكاركنان و به نرمي گفت:

" آخر اين چه حرفي است كه مي زني . من كه غير از تو كسي را ندارم. فقط مي خواستم خواهشي ازت بكنم."

رويا پرسيد:

"خواهش!؟ خوب بگو. مطمئن باش هرچيزي كه تو را راضي و خوشحال كند انجام دادنش براي من مشكل نيست."

مرد با التماس گفت :

" فقط همين امروز را با من نيا."

كه رويا بغض كرد:

" عجب !پس خواهش تو اين است . مي بيني من باز از خودم گول خوردم."

اين بار مرد بود كه بغض مي كرد:

" اعتبار اين خواهش فقط براي امروز است. فقط براي همين يكبار."

و عاجزانه ادامه داد:

" كار نيمه تمامي دارم كه بايد به تنهايي به آن برسم. با تمام شدن آن ديگر دليلي ندارد براي رفتن به هر جايي از تو كمك نگيرم. من از اين پس به ياري تو بيشتر از هميشه نيازمندم."

رويا به نوازش موهاي مرد پرداخت و گفت:

"پس لااقل بگذار يك شرط پيش پايت بگذارم."

مرد پيروزمندانه خنديد:

" هرچقدر هم كه مشكل باشد مي پذيرم."

زن بغضش را فرو داد و گفت:

"قول بده اول سري به دكترت بزني ؛ بعد بروي دنبال كار نيمه تمامت.."

مرد بوسه اي از سر احترام به دست هاي زنش زد و جواب داد:

" با آن كه خيلي سخت است ، اما مي پذيرم . بالاخره بايد يك طوري نشان دهم كه در گذشت ، دست كمي از تو ندارم..."

و از خانه خارج شد. با قولي كه داده بود گريز از ملاقات با دكتر لطيف نداشت.

او همين كه چشمش به مرد افتاد ، از جا  برخاست و با حيرتي آميخته به لسوزي گفت:

"شما...؟!"

مرد خنده تلخي كرد و جواب داد:

" لابد منظورتان اين نيست كه بايد تا به حال مرده باشم."

دكتر پرحوصله بود و شوخ طبع و بزرگوار:

"نه بابا اين چه حرفي است كه مي زنيد. ما دكترها اگر به حرف و حديث ها و گوشه كنايه هاي مريض هايمان عادت نداشتيم كه نمي توانستيم دوام بياوريم."

و ادامه داد:

"رفتيد حاجي حاجي مكه"

مرد جواب داد:

" گرفتار بودم."

دكتر با تعجب پرسيد:

"گرفتار؟!"

مرد گفت :

" كاري داشتم كه بايد انجام مي دادم . بالاخره هم نشد كه از عهده اش بربيايم."

دكتر سرتا پايش را با كنجكاوي برانداز كرد و گفت:

"اما به نظرم خوب سرپا مي آيي."

مرد شتابزده در آمد كه:

" دكتر جان از اين حرف ها بگذر . فقط به من بگو چند وقت ديگر...تا چند روز ديگر زنده ام."

دكتر سرش را پايين انداخت و بعد از لحظاتي درنگ جواب داد:

" باز هم رفتي سروقت سوال هاي سخت؟"

مرد به تلخي گفت:

" كسي كه مي تواند از وجود بيماري چنين موذي و سخت خبر دهد لابد آقدر توانا هست كه به سوالهاي سخت تر از آن نيز پاسخ دهد."

دكتر جواب داد:

"از من دلخوري؟ مرا ببخش. كار ديگري نمي توانستم بكنم. وضع با گذشته خيلي فرق كرده. طب جديد ، با پنهان كاري سرسازگاري ندارد. بدبختانه من نيز از جمله پزشكاني هستم كه معتقدند بيمار را نبايد از نوع بيماري خود بي اطلاع گذاشت . طب جديد بنا به دلايلي به اين نتيجه رسيده ، كه البته من به تمام دلايل آن آگاه نيستم."

و سپس آهي كشيده و اضافه كرد:

" مي بيني كسي كه از جواب دادن به سوالي چنين آسان عاجز مانده باشد چطور مي تواند به سوالهاي سخت اين همه مريض پاسخ دهد."

مرد گفت:

"با اين حال شما پزشكي و من بيمار. نه شما بيشتري و نه من كمتر. از هركس همان قدر بر مي آيد كه به عهده اش گذاشته اند. قرار نيست شما بيشتر از آنچه مي داني به من جواب بدهي و نه من كمتر از آنچه سوال دارم ، بپرسم."

و نفس تازه كرد و ادامه داد:

" مي بينيد من براي كار ديگري اينجا نيامده ام ، اگر هم فكر مي كنيد قادر به جواب دادن نيستيد يا دل گفتنش را نداريد ، من به راحتي مي توانم از همي راهي كه آمده ام برگردم."

و بلند شد كه راه بيفتد.

دكتر كم كم دريافت مرد هماني نيست كه پيش از اين ديده بود  و مي شناخت. از حرفهايي كه ميان آن دو رد و بدل شده بود ، به روشني آشكار بود كه او بي آنكهخود بداند دچار نوعي تغيير و دگرگوني اساسي شده است و در جاي ديگري سير مي كند. تغييري كه معلوم نبود چگونه اين چنين تا اعماق وجودش راه يافته و تا ناكجاها ريشه دوانده است. چه مي توانست به او بگويد. ناچار اشاره به تخت كرد و گفت:

" مي خواهيد بدون معاينه اينجا را ترك كنيد؟!"

مرد خنده پر معني كرد و جواب داد:

"نه . حالا كه شما مي خواهيد معلوم است كه نه. اين كمترين كاري است كه يك مريض مي تواند در حق دكتر خود انجام دهد."

و دست هايش را به حالت تسليم بالا برد و دراز كشيد.

دكتر پيراهن مرد را بالا زد و شروع كرد به معاينه كردن. از شكم واطراف آن آغاز كرده و كم كم رفت بالاتر. به قلب و قفسه سينه كه رسيد ، باز او نو برگشت پايين. نواحي مختلف شكم را چند بار زير انگشتان خود فشرد و سپس با ضرباتي محكم تر تا مي توانست جز به جزء ، مخصوصاً كبد را مشت باران كرد. طوري كه مرد دردش آمد و در حاليكه كلافه شده بود ولي با خونسردي گفت:

"دكتر! داريد چكار مي كنيد، چيز جديدي پيدا كرده ايد ، مشكل تازه اي پيش آمده ؟..."

و همين كه سرش را حركت داد چشمش به چهره دكتر افتاد ، نگاهش در جا ماسيد. بهت و تعجب از قيافه دكتر ، آدم ديگري ساخته بود. مرد ، كنجكاو شده و اين بار با شدت بيشتر جمله اش را تكرار كرد و وقتي باز هم جوابي نشنيد › از جا برخاست و پيراهنش را پايين كشيد.

دكتر گفت:

"بايد چند عكس جديد بياندازي ...همين حالا..."

و روي يك برگه چند كلمه اي به انگليسي نوشت و به دستش داد و گفت:

" منتظرت هستم . زود برگرد. حالا هم عجله كن ...بدو..."

 

 

داستان ادامه دارد...

 

گل نرگس

با اولين نگاهي كه به پشت ويترين انداخت ، بهتر ديد در وقت صرفه جويي كند و از داخل شدن در آن، صرفه نظر كرد. در كل راسته ، اين تنها مغازه اي بود كه حتي احتمال آن، را نمي داد مراد و مقصود خود را در آن، بيابد. ويترين ساده آن، با كمترين گل و ارزان ترين گلدان ها ، بي هيچ تزيين و آرايشي در فراري دادن مرد كافي بود. با سرعت راه خود را گرفت كه برود. چند قدمي هم دور شد ، اما ناگهان ايستاد. ضرب آهنگ تند تپش هاي قلبش مانع از برداشتن گام هاي بعدي شده بود. حال خرابش به او مي گفت كه بايد هرچه زودتر بر گردد. تن خسته بود و قلب خسته بود و وقت خسته.

در برگشت بود كه باز چشمش به همان مغازه كوچك افتاد. اما عجيب بود كه با وجود آغاز درد اين مرتبه ديگر نتوانست با بي تفاوتي و شتاب راه وارد شدن به آن را بر پاهاي خود ببندد. بي اختيار دستگيره در را پيچاند و داخل شد. سلام كه كرد تازه يادش آمد اين اولين سلامي است كه در اين جا به كسي داده. پاسخ شنيد :

"عليك السلام."

و از دلنشيني صدا ، گويي دردش اندكي فروكش كرده و توانست به تماشاي مغازه بپردازد. جز چند گلدان كوچك ، چيز ديگري در اطراف ديده نمي شد. پيرمردي با موهايي سفيد و عرق چيني نباتي رنگ بر سر ، مشغول زدن شاخ و برگ هاي اضافي همان چند گلدان بود. مرد با ورانداز اطراف ، جواب خود را گرفته بود. مي خواست از در بيرون بزند كه صداي پيرمرد را شنيد:

"تو كه هنوز سوالي نكرده اي!"

مرد به يكباره برگشت. پيرمرد داشت نگاهش مي كرد. صورت گرد و ابروهاي پرپشت او به اضافه يك نگاه به ياد ماندني همراه جمله عجيبي كه به كار برده بود بي برو برگرد وادار به ماندنش كرد:

"پرسيدن كه عيب نيست. يا به مرادت مي رسي يا نه. در هر دو صورت چيزي از دست نداده اي."

مرد مايوسانه جواب داد:

"تا پرسش چه باشد. به عدد يك يك مغازه هاي پشت سرم ، سوال از پي سوال كرده ام . اما امان از سوال بي جواب."

پيرمرد لبخند زد:

"بالاخره نمي خواهي از آن حرف بزني؟"

كه سر درددل مرد باز شد:

"دنبال شاخه اي گل نرگسم. هرچه بيشتر مي گردم كمتر مي يابم."

و استخوان هايش تير كشيدند. پيرمرد جوابي نداد. مرد خودش را ازدرد در كتش فشرد و به سمت در خيز برداشت. هنوز خارج نشده بود كه صداي پيرمرد او را براي دومني بار سرجاي خود نگه داشت:

"برو فردا بيا..."

باور كردني نبود. حرف تازه اي مي شنيد. حرفي به غير از تمام حرف ها و شنيده ها. گل از گل مرد شكفت و حيرت زده پرسيد:

"يعني ممكن است...محال نيست؟"

پيرمرد جلو آمد و دست روي شانه خسته مرد گذاشت و تكرار كرد:

"برو فردا بيا...فردا"

خوشحالي سرتاپاي مرد را در نورديده و درماندگي و درد بار ديگر ناچار به عقب نشيني شد.فردا خيلي دير نبود. فردا خيلي زودتر از هر وقت و هر زمان ديگري از راه مي رسيد. فردا بسيار بسيار دست يافتني تر از يك فصل ديگر بود. فقط به تنها چيزي كه نياز داشت ،زماني بود براي يك چشم برهم زدن. قول تا اين اندازه عمر را شايد هر گداي كاهلي نيز ميتوانست از خدا بگيرد.

مرد حالا بعد از گذشت چند روز مي خنديد. از ته دل مي خنديد:

"بر مي گردم...فردا بر مي گردم."

اين را گفت و دوان دوان به سمت ماشين رفت. راننده تا او را در حال برگشت ديد ، سگرمه هايش باز شد و با چرخاندن سوئيچ ،خلقش برگشت سر جاي اولش . حالا هم راننده خوشحال بود ، هم مسافر سر كيف.

همه اين ها كل ماجراهايي بود كه مرد در دو روز گذشته از سر گذرانده تا به اولين فرداي موعد رسيده و سپس دومين فرداي موعد را چشيده و حالا منتظر سومي اش مانده بود. اما سومين روز نيز با همان جواب برو فردا باي ، سپري گشت. ديگر بايد به چهارمين روز چشم اميد مي دوخت. غافل از آن كه پنجمي و ششمي و هفتمي و ...هم رد راه بود و او خبر نداشت ، تا اين كه در شگفتي تمام سي و نه فردا را به چشم خود ديده و اكنون در آستانه چهلمين روز بود.

 

داستان ادامه دارد...

گل نرگس

فروشنده از نو سرش را پايين انداخت و جواب داد :

" انشاءا...بعداً..."

مرد به التماس افتاد:

"حالا كو تا بعد آقا. من همين امروز مي خواهم. همين حالا. تا بعداً كي مانده كي رفته..."

و به اصرارهايش افزود:

"قيمتش هر چقدر كه باشد، تقديم مي كنم."

فروشنده با شنيدن اين حرف ، كشوي آهني دخل اش را به حال خود رها كرد و از جا بلند شد:

" حالا چرا نرگش آقا ؟! آن هم توي اين فصل...مي بينيد ..اينجا پر از گل هاي جورواجور و رنگارنگ

 است. يكي از يكي قشنگ تر ، خوشبوتر."

و سرخوشانه ادامه داد:

"مگر نشنيده اي گل همه رنگش خوبه..."كه جمله ايش را تمام كرده و ناكرده ، بنا كرد به قاه هاه

خنديدن و سر و زبان ريختن:

"نظرتان چيست ؟ انتخاب با حضرت عالي ، پيچيدن با من..."

حرف هاي بي ربط فروشنده مرد را پاك كلافه و بيحوصله كرده بود:

"آقا من فقط نركس مي خواهم. فقط نرگس..."

فروشنده عصباني شد و غرغر كنان به سمت دخل خودش برگشت:

"مي خواهي كه بخواه. مگر به خواستن توست. با اين سن هنوز نمي داتني هر گلي ، فصلي دارد ، 

وقتي دارد."

فروشنده بيهوده در خسته كردن خود مي كوشيد. مشتري گل نرگس ديگر در مغازه او نبود، بلكه چند

 قدم آن طرف تر توي پياده رو داشت با خودش كلنجار مي رفت. آن قدر از درون و برون شكسته بود كه

 خون ، خونش را ميخورد:

"بكش. حقت است . اين همه فرصت داشتي و حالا جنبيدي. حالا كه پيه سوز زندگيت به پت پت

 افتاده و راه خاموش شدن را طي مي كند ، به فكر تلافي كردني. گيرم كه توانستي با خريد گل ، كلي

خوشحالش كني. آخر فكر نمي كني شادي كه شانه به شانه غم باشد، ديگر چه سودي به حال رويا

 دارد؟ حتي اگر

 هر روز هم يك گل هديه اش كني ، با رفتنت بالاخره همه چيز تمام مي شود..."

با اين همه ، مرد هيچ خيال كوتاه آمدن نداشت كه نداشت . كلنجار رفتن بي رحمانه او با

خودش  ناخواسته فقط آتش جست و جو را شعله ورتر مي كرد و بس. تا جان در بدن داشت ،

 ديگر نمي توانست را

 گشتن خود دست بشويد. اين درست كه تا آن هنگام ان محله ها و خيابان هاي زيادي را پشت

سر گذاشته بود. از گل فروشي رز به گل فروشي مريم ، از دهكده بنفشه ها در سه راهي يخچال تا

دنياي ميخك در كوي نصر. از وادي پيچك ها در اطراف زعفرانيه گرفته تا كليه گل يخ در سراشيبي چمن

 بازار ، همه و همه را زير پاي خود طي كرده بود. اما ، هنوز يك راه پيش پايش باقي بود ؛ همان راهي

كه در مقابل اصرارهايش ، نشاني آن را از يك گل فروش گرفته بود.

دست توي جيب خود برد و كاغد نيمه مچاله اي را بيرون كشيده و زير لب به خواندن دوباره آن پرداخت:

" پيش از جاده خاكي ، بلوار سرباز ، خيابان دوازدهم ، راسته گل فروشها."

نشاني به او هشدار مي داد راه چندان نزديك نيست و تقريباً تا بيرون شهر بايد برود. رفتن و بگشتن در

اين مسير ، به كمتر از سه ساعت قد نمي داد. ولي با وصفي كه او از زبان آن گل فروش شنيده بود

بو با جواب هاي سربالايي كه فروشنده هاي شهر به او مي دادند ، به آنجا نرفتن فقط از ته مانده ذخيره

آرام و قراري كه برايش مانده بود مي كاست و چه بسا كه قادر بود درهاي زندان پر غل و زنجير

شماتت دروني را نيز تا ابد به روي او گشوده نگه دارد.

با اين حال گل فروش اميد به يافتن و ياس ازنيافتن را با حرف هايش توامان به مرد بخشيده بود:

" اگر واقعاً طالب گل نرگسي بيخودي اين طرف و آن طرف وقتت را ارزان نفروش. توي اين فصل و با اين

 وضع فقط يك جا براي اميدواري باقي است ، آن هم سر زدن به راسته گل فروش هاست و ديگر هيچ .

قول صددرصد دادن كار من نيست ، اما احتمال آنكه خواسته ات را در آنجا بيابي از هرجاي ديگري

بيشتر است. آخر مگر نمي داني گل هاي تمام مغازه هاي شهر از آنجا تامين مي شود."

دم دماي غروب بود و وقت تنگ. بيش از اين درنگ جايز نبود. مرد جولي يك ماشين را گرفت و دربست

سوار شد. هوا حسابي تاريك شده بود كهماشين به بلوار سرباز رسيد و با پيچيدن توي خيابان

دوازدهم ، راسته گل فروشها نمايان گرديد. يك رديف طولاني مغازه هاي بيشماري كه بيشتر به

 باغ هاي پهلو به پهلوي هم داده اي مي مانست مملو از گل و گياه و آكنده از گلدانهاي كوچك و

بزرگ. راسته اي كه ابتدا و انتهايش ار هز سمت و سو نامعلوم به نظر مي رسيد.

مرد پياده شد. وقت زيادي نداشت و بايد هر  چه زودتر از يك جايي شروع مي كرد. به سرعت وارد

 اولين مغازه شد. اما خيلي زود بيرون آمد و به سراغ دومي و سومي رفت. سپس تعدي وبعدي و

بعدي را سركشي كرد و تا به نيمه راسته برسد ، هيچ يك را از قلم نينداخت. با اي حال دريغ از شنيدن

 يك جواب مساعد ، يك پاسخ اميدبخش.

" اينجا هم بعيد است پيدايش كني. وقتي مي گويند فصلش نيست تو هم قبول كن/"

شب بود و با طولاني شدن جست و جو ، دغدغه برگشت ، راننده ماشين را اندك اندك به

 بي صبري انداخته بود. ولي مرد كه دلش تاب نمي آورد دست خالي برگردد ، پيوسته و مدام از يك

مغازه در مي آمد و لحظه اي بعد در مغازه ديگري حاضر مي شد.

اين كار آنقدر ادامه داشت تا به مغازه كوچكي رسيد.

 

این داستان ادامه دارد...

گل نرگس

سراسيمه كفش و كلاه كرد تا از خانه خارج شود. در زندگي بي گمان براي هر كس روزي فرا مي رسد

كه دريابد براي خريد يك شاخه گل لازم است همان عجله اي را به خرج دهد ، كه براي سرنوشت

سازترين لحظه زندگي خود لازم است به خرج دهد:

"لعنت به من ، اگر تا زنده ام هر روز يك شاخه گل نرگس هديه اش نكنم."

در را كه باز كرد ، صداي رويا درآمد:

"كجا ؟..يهو چت شد؟"

مرد گويي درحال گريختن بود :

" برمي گردم ..زود بر مي گردم..."

و بي معطلي بيرون زد.

بيش از دو ساعت گذشته بود كه به خانه برگشت ، اما با دست هايي خالي. از شاخه گل خبري

نبود. قيافه اش داد مي زد كه اين طرف و آن طرف ، و اين سو و آن سو ، زياد دويده است.

رويا كه هم عصباني مي نمود و هم نگران ، جيغش در آمد:

"خوب براي خودت مي روي و مي آيي. دلشوره هاي من هم كه ديگر اصلاً برايت مهم نيست ..."

و صدايش را پايين آورد و ادامه داد:

"يك كلام بگو چته ؟ ..كجا رفتي با آن همه عجله ؟ من كه مردم از نگراني!.."

مرد چه مي توانست بگويد. بي هوا از دهانش پريد:

"رفته بودم دنبال دارو."

لفظ به درد بخور اما نه چندان دلنشين دارو ، همانند آبي پاشيده شد روي آتش جوش و خروش رويا ،

طوري كه مهربانانه گفت:

" خيلي گشتي ؟ خسته شدي ؟ حال كو ، كجاست ؟"

مرد جواب داد:

"پيدايش نكردم. مي گويند سخت گير مي آيد. شايد هم اصلاً گير نيايد."

رويا با تعجب گفت:

"مگر چنين چيزي ممكن است. حتماً هست كه دكتر آن را تجويز كرده."

و بلندشد و شروع كرد به چيدن سفره شام:

"نگران نباش،آنقدر مي گرديم تا پيدايش كنيم. تو خسته شدي من مي افتم دنبالش. من خسته شدم ،

 تو پي اش را مي گيري.."

مرد رفت توي لاك خودش و جواب داد:

" نه. كار خودم است. مريض منم نه تو. دنبال دارو هم خودم بايد بگردم نه تو. "

رويا همانطور كه زير چشمي او را مي پاييد ، حس كرد دلش قرص نيست. مي ترسيد و ترس داشت به

مرد بگويد مي ترسد. تا به حال هرگز او را تا اين اندازه تكيده و رنگ پريده نديده بود. به سختی توانست جلوي بغض خود را بگيرد و بگويد:

" بيا عزيزم...بيا كه غذا از دهن افتاد."

اما هيچيك كمترين ميلي به خوردن نداشتند.

فردا كه سر رسيد ، مرد دوباره افتاد پي همان چيزي كه شب گذشته براي رد گم كردن بي اختيار اسم

دارو روي آن نهاده بود.اين چندمين گلفروشي بود كه او قدم توي آن مي گذاشت. حال و رزو خوبي نداشت .شب قبل ، هيولاي درد باز افتاده بود به جان خواب و استراحتش و تا بعد از خروس خوان صبح

هم ، نگذاشته بود بك دم پلك روي پلك بگذارد. ساعت ها مشغول جان كندن بود. بالاخره وقتي از

 رختخواب جدا شد كه صلاه ظهر بود و براي رفتن به سر كار خيلي دير. كم كم غيبت ها مي رفت كه روز

 به روز بيشتر و بيشتر شود. به زودي زود ديگر حضورش حتي به اندازه يك ارباب رجوع راه گم كرده نيز

 در اداره ثبت احوال احساس نمي شد.

"آقا شما گل نرگس داريد؟"

فروشنده كه شش دانگ حواسش توي دخل بود و حساب و كتاب ، لحظه اي سرش را بلند كرد و با

تعجب پرسيد:

"نرگس ؟ گل نرگس؟"

مرد جواب داد :

" بله نرگس ..گل نرگس"

این داستان ادامه دارد...

گل نرگس

رويا كه معلوم نبود عاقبت حيالش از بابت او راحت شده است يا نه ، شروع به غرغر كرد:

"امان از دست شما مردهاي شكمو ، پس بگو آخر تمام آن تعريف و تمجيد و قربان صدقه رفتن هايت    

براي اين بود كه معشوق بيچاره ، سر از سفره در بياورد. كي بود كه مي گفت : تا ريحان هست ،      زندگي بايد كرد...

مرد بايد جوري از عهده حاضر جوابي بر مي آمد تا نشان دهد اتفاقي نيفتاده و قرار هم نيست كه بيفتد:

" شوخي مي كني .تمام قشنگي اين ريحانهاي ملوس به اين است كه خورده شوند. آن هم يكجا."

رويا كه تازه كم كم داشت از خماري نگراني بيرون مي آمد ، زد زير خنده و گفت :

" پس خدا را صد هزار مرتبه شكر كه تو فقط عاشق ريحاني ، نه بره و بوقلمون و چيزهاي ديگرد."

و ادامه داد:

"صبح تا آن ها را توي دوري روحي فروشنده ديدم. ياد تو افتادم. يك اسكناس سبز تانخورده گذاشت كف دست فروشنده و با براشتن يك دسته سبري ، راه افتادم. فروشنده هرچه صدايم زد تا بقيه پول را پسم بدهد ، اعتنا نكردم. ريحان به اين باصفايي را كه اين قدر ارزان نمي خرند . مخصوصاً اگر خاطر

خواهش اميرارسلان نامداري مثل تو باشد."

مرد ، اما جاي ديگر دود. با چشم دوختن دوباره به گلدان روي پيشخوان افكارش ناگهان راه گذشته را

در پيش گرفته و تصويري را جلوي چشم او مجسم كرد كه مربوط به سال هايي نه چندان دور بود. به

زماني كه او در يكي از شبهاي سرد زمستاني با يك شاخه گل نرگس به خانه آمد.

تصوي خوشحالي بي حد و حساب رويا با ديدن شاخه گل و به تماشا گذاشتن آن در همين گلدان

بلورين خوش تراش و بر روي همين پيشخوان ، صحنه اي نبود كه مرد قادر به پاك كردن آن از صفحه وجود خود باشد. صداي ذوق رده رويا را او هنوز در صندوقچه گوش خود به يادگار داشت:

" واي خداي من ! از كجا مي دانستي من عاشق نرگسم؟"

مرد با ديدن ناباورانه آن همه شادي ، ديگر چگونه مي توانست به روي خود بياورد كه آنچه در انتخاب

گل نرگس بيشترين باري را به او رسانده است، دستان مقتدر معجره اي بوده به نام تصادف،نه پي بردن

يك شوهر كم توجه به علاقه شيفته وار زنش."

با آنكه مرد ، تصوير آن روز زمستاني را مثل يك عكس قديمي و گرانبها همواره در آلبوم ذهن خود داشت ، اما درست همين امروز كه بدترين جواب ممكن را از پزشك خود دريافت كرده بود ، بايد آن را به خاطر

مي آورد. چرا كه درست به همان دليل رويا بعد از اين همه سال كدبانوگري ، هوس كرده بود همين ا

مروز صحنه گذاشتن آن گلدان بلورين را روي پيشخوان آشپزخانه ، تكرار كند.

مرد براي چندمين بار مي رفت تا ايمان بياورد آنچه انسان ها همواره از آن به عنوان تصادف ياد مي كنند ، جز مجموعه بيشماري از رخدادهاي ناب و طلاي كوچك و بزرگي نيست كه دنياي اطراف آدمها را

متواضعانه به قصد اهداي كمك به آنها ، پر كرده است. اما اكنون مرد بيش از آنكه ار چينش خردمندانه

عنصر تصادف در تعخجب باشد ، از خود در تعجب بود كه با ديدن آن همه شادي از سوي رويا چگونه

سعي نكرده بود هر شب با دستي كه يك شاخه گل نرگس با خود به همراه دارد به خانه برگردد. و حال

 آنكه در تمام اين سالها ، رويا حتي يكبار هم خانه را از وجود سبز ريحان تهي نگذاشته بود . باور كردني نبود كه با آن همه علاقه ، او در همه اين مدت حتي به خريد دومين شاخه گل نرگس نيز

 نينديشيده باشد.

 

آهي كشيد و زير لب زمزمه كرد:

"بايد جبران كنم ... تا بيشتر از اين دير نشده ، بايد جبران كنم..."

 

ادامه دارد...

 

گل نرگس

 

زيبايي و عطر طعم ريحان ، با روح او برعكس همان كاري را مي كرد كه سختي و شقات و مرگباري درد

با بدنش مي كرد. هميشه همين طور بود. ريحان براي او ، در تمام روزها و ماه ها و سال هاي

 يادآور لحظات ناب زندگي بود ؛ لحظات ناب دعا و افطار و رمضان. لايه اي اشك چون مهي غليظ ،

جفت چشمانش را پوشاند و دسته ريحان ها هر لحظه توي نگاهش به رنگي درآمدند؛ گاه فيروزه اي و

گاه سبز و اينك زرد ِزرد ِ زرد.

مرد به يكباره  هراسيد و هرچه كرد موفق نشد راه ِدلش را بر وفان ترسي كه بر او وزيدن گرفته بود ،

ببندد. حرف هاي دكتر لطيف توي گوشش هنوز از جولان دادن باز نايستاده بود. از آن همه بايد و نبايدها

ي شايد پوچ در پوچي كه معلوم نبود دكتر در صورت ابتلاء ، آيا خود قادر به پايبندي حتي به گوشه اي از

 آن خواهد بود :

" نبايد به بيماري ات فكر كني .... نبايد بترسي......نبايد اميدت را از دست بدهي ....نبايد.....نبايد...."

و با اين حال ، در توضيح نوع بيماري اش از وارد كردن ذره اي شوك و ياس نيز فروگذار نكرده بود:

" با آنكه اين بيماري در دنيا چيز جديد و ناشناخته اي نيست اما هنوز كه هنوز است نه نام واحدي روي

 آن گذاشته شده و نه درمان قطعي برايش وجود دارد. مخصوصاً كه عناصر آن متاسفانه در بدن شما

نهايب پيشرفت را نيز داشته و به بيشتر سطح بدن سرايت كرده. تمام تعجبم از اين است كه بسيار

كم و نادراند آدم هايي كه به آن مبتلا مي شوند. حالا چطور اين قرعه به نام شما افتاده ، فقط

 مي توانم بگويم متاسفم."

و مكثي كرده و سپس با تغيير لحن ناگهاني ادامه داده بود :

"به هر حال روزهاي آينده براي شما ، روزهاي بسيار تعيين كننده اي است. اگر بتواني كاري كني تا

از بيماري ات فاصله بگيري كمتر رنج خواهي برد. چه بسا كه با نيروي اميد بتواني آن را پس بزني و ورق

را به سوي خود برگرداني."

كه مرد نخواسته بود بيشتر از اين بشنود و مثل صاعقه زده ها از مطب بيرون زده بود. از اين لحظه ، او

ديگر فقط به رويا مي انديشيد. به او كه به زودي زود مي رفت تنها شود. تنهاي تنها. به او كه آن

همه دوستش مي داشت. به او كه تنها  كس و كارش بود. به او كه در تمام اين سال ها حتي نتوانسته

بود يك فرزند هديه اش كند. دختري كه به دنيايش بياورد يا پسري كه از او متولد شود. فرزندي كه

رويا برايش مادري نموده و در بزرگ كدنيش از شب و روز و از خواب و خوراك و توش و توان خود مايه

بگذارد. بپزد ، بشويد ، برق بياندازد. اما نه فقط از آن رو كه پخته ، شسته يا برق انداخته باشد. بپزد ،

از آن رو كه هيچ مادري نيست كه نداند بچه ها چقد و تا چه اندازه به خوراك عشق محتاج ترند. بشويد ،

به آن دليل كه در حوالي زندگي جر مادر هيچ كس ديگري يافت نمي شود تا به فرزندان رسم تطهير را نو

به نو بياموزد. و بالاخره برق بياندازد زيرا لازم است دنياي فرزندان امروز بسار زيباتر از دنياي

فرزندان گذشتگكان باشد و اين ممكن نيست مگر به تعليم مادري كه خوب مي داند به كودكانش

نشان دهد زيبايي را در نگاه خود جستجو كنند نه فقط در آنچه مي بينند.

با خصوصيات و كمالاتي كه مرد در رويا سراغ داشت ، او بي گمان مي توانست چنين مادري براي

بچه هايش باشد ، اما نبود. حق مسلم مادري را ، مرد بي آنكه خود بخواهد به جرم سنگين و غم بار

عقيم بودن از رويا دريغ كرده بود و حاال نيز با اضافه شدن اين بيماري كشنده و مجهول و بي نام و نشان

، زندگي رويا مي رفت كه دستخوش ناملايمان كشتي به گل نشسته شوهري چون او شود. مرد

حق داشت گريه كند. در عرض كمتر از يك نيم روز همه چزر كن فيكون شده بود ؛ زير و رو و نااميد كننده.

صداي چرخيدن كليد در قفل پيچيد. مرد با دستپاچگي سرش را زير فشار شير آب گرفت تا خيسي

اشك هايش با خيسي آب يكي شود. رويا همين كه وارد شد ، با شنيدن صداي شرشر آب گفت :

"حدس مي زنم كهداري چه مي كني. آب بازي كودكانه تو هم خوب خنده داره ها ."

و با يك بغل خريد ، وارد آشپزخانه شد :

" سلام..."

و تند تند ادامه داد:

"خيابانها شده اند پاركينگ. مگر ماشين ها تكان مي خورند. با يك وجب يك وجب رفتن هم كه كسي به

اين زودي ها به جايي نمي رسد. بعد از ظهر رفته ام ، حالا بر مي گردم."

بار خود را زمين گذاشت و به سمت مرد چرخيد. همين كه او را ديد ، دلش هري ريخت پايين :

"صورتت بد جوري نگران كننده است. ببينم . عكس هايي كه دكتر گفته بود انداختي ؟ آنها را به دكتر

نشان دادي؟"

مرد خودش را از تير رس نگاه زن دور كرد و جواب داد:

" آره بابا . بي خودي نگران بودي . چيزي نيست."

زؤيا دست بردار نبود:

" بگو ببينم دكتر چي گفت؟"

مرد خنديد . از تلخي خنده اش همه جور برداشتي مي شد كرد:

"چي مي خواستي بگويد. خدا بيامرز مادرم هميشه مي گفت ، پيش دعانويس بروي دعا به دستت

مي دهد ، گذرت هم كه به دكتر بيفتد نسخه ... گفتم كه مهم نيست . چيزهايي به هم بافت كه

خيلي ربطي به من نداشت."

رؤيا ابروهايش را درهم كشيد.

" باز شروع كردي. به اين ترتيب ، اين همه دردي كه مي كشي اصلا" به تو مربوط نيست."

مرد كف دست هايش را به صورتش چسباند تا قدري از داغي آن ها – كه مي رفت استخوان هايش را

در كوره خود ذوب كند- بكاهد :

" دقيقا."

كه رؤيا عصباني شد. درحاليكه چادر و روسري خود را از سر برمي داشت ، بنا كرد به داد و فرياد:

" صحيح . پس آنكه شب ها تا خود صبح از درد بال بال مي زند ، تو نيستي."

مرد دست هاي لرزانش را توي خرمن موهاي زن فرو برد و جواب داد:

"به گمانم تو صداي خز و پف شوهر خواب سنگينت را با صداي بال هاي فرشته اي در همين دور و

برها اشتباه گرفته اي. با وجود تو اين خانه كي از حضور فرشته خالي بوده است؟"

رويا باز هم از گرفتن جواب عاجز مانده بود:

"بالاخره مي گويي دكتر چه گفته يا نه ؟"

مرد اين بار مجبور به دادن پاسخ بود:

"يك واكنش عصبي همه جانبه ! چيزي تو مايه هاي مكش مرگ ما."

رويا سعي كرد از گفته هاي او چيزي دستگيرش شود :

"يك واكنش عصبي همه جانبه ؟ اين كه خيلي نامفهوم و كلي است."

مرد نمي خواست بحث را ادامه دهد . كم كم داشت از كوره در مي رفت:

" آره . يك واكنش عصبي همه جانبه. هم كلي است هم نامفهوم. تنها راه مداويش هم اين است كه با

 آن ، آنقدر مدارا شود تا داروئها اثر خودش را بكند."

لحظاتي بعد كه آرامتر شد ، اضافه كرد:

" نگران نباش...من خوبم."

رويا ملتمسانه پرسيد:

" مطمئن..."

مرد محكم جواب داد :

" مطمئن!"

و با اشاره به پيشخوان آشپزخانه ادامه داد:

" حالا تو به من بگو ، كي و چه وقت اين ترفند جديد را ياد گرفته اي كه از اين پس ريحان ها را به جاي

آوردن بر سر سفره ، توي گلدان بلورين حبس كني. فكر مي كنم كم كم داري موفق مي شوي بين

 من و ريحان خانوم چنان جدايي بيندازي كه هيچ وقت ديگر دستمان به هم نرسد."

 

  این داستان ادامه دارد...

گل نرگس

 

بي ذره اي مقاومت ، از پيرمرد خداحافظي كرد و در حاليكه راه خود را در پيش مي گرفت ، خرسند از اين

بود كه پيرمرد اين بار هم نا اميدش نكرده بود. مثل آن هاي ديگر به او نگفته بود چيزي كه  مي خواهي

پيدا كردني نيست، دنبالش نگرد. نگفته بود هركسي به تو گفته فصلش نيست ، درست گفته و حالا

حالاها بادي دندان رو ي جگر گذاشته و منتظر آمدنش بماني.

به اين ترتيب ، بايد مي رفت و بي هيچ ترديدي فردا برمي گشت ، با يك دور رفت و برگشت ، هنوز زود

بود از وعده اميد بخش پيرمرد ، بوي نااميدي و ياس به مشام برسد.

فردا همين كه وارد مغازه شد وسلام كرد با خنده گفت:

" اميدوارم اين بار ديگر قصد نداشته باشي بگويي برو فردا بيا."

كه پيرمرد نه گذاشت و نه برداشت و بي آنكه جمله خود را ، حتي در بسته تعارف و تكلفي پيچيده و

 تحويل مشتري سمجي چون او بدهد ، جواب داد :

" چرا. حرف همان است كه خودت مي گويي. برو فردا بيا..."

كه خنده روي لبان مرد خشكيد و نگاهش روي پيرمرد ثابت ماند. نگاه ماسيده او لحظاتي طولاني در بهت

 و سكوت ادامه داشت تا اينكه پيرمرد گفت:

"پسرم نشنيدي چي گفتم. برو فردا بيا...فردا منتظرت هستم..."

حالا مرد چرا برنياشفت ، چگونه به شيوه داد و فريادهاي بي محاباي كوچه خياباني ، زمين و زمان را به

آني به هم كوك نزد ، چطور آن همه ساكت ماند، و دست آخر هم بدون كلمه اي اعتراض تا لب به

خداحافظي نگشود ، پا از مغازه بيرون نگذاشت مثل يك معماي حل نشدني بي جواب بود و براي

خودش هم سردرياوردني. وقتي به خود آمد كه ديگر راسته گل فروشها را در بلوار سرباز ترك گفته بود.

همه چيز از دو روز پيش بود كه آغالز شد. از يك نيم روز داغ و عجيب تابستاني. درست از همان شبي كه

 فكر, دست يافتن به يك شاخه گل نرگس براي زنش – رويا – ناگهان به رويايي واقعي بدل شده و تا اين

لحظه توانسته بود جا را براي هر انديشه ديگري درذهن او تنگ نمايد.

دو روز پيش وقتي به خانه رسيد ، درست مثل انار زردي كه آبش را تا آخرين قطره ممكن مكيده باشند ،

 مچاله بود. شانس آورده و رويا خانه نبود. زار و نزار خودش را توي اتاق خواب انداخت تا مداركي را كه در

 دست داشت ، طوري زير تير و تخته هاي تخته خواب دو نفره جاسازي كند كه دست رويا هرگز به آنها

 نرسد.

پاكت بزرگ عكس هاي تلقي و سیاه چرده با آن نوشته هاي قرمز درشت – كه سعي در تبليغ بهترين و

بزرگترين راديولوژي بالاي شهر مي كرد- مگر به اين آساني ها ميل به پنهان شدن داشت. كار كه كمي

طول كشيد ، نفس هاي مرد به شماره افتاد و درد مثل سگ ولگرد و سرگرداني دويد تا مثل هميشه به

پر و پايش بپيچد. اما مرد با آنكه مي دانست با حمله دوباره و چند باره بيماري مواجه شده است ، تا كار

خود را به انجام نرساند ،دست برنداشت. در پايان ، صورتش چنان كبود مي نمود كه گويي با ريسماني

 نامرئي از چاه درد آويزان شده و هر لحظه احتمال سقوطش به دره مرگ مي رفت.

لحظاتي بعد يله در ميان آشپزخانه ، يكه و تنها داشت به گرد خود مي پيچيد و مي پيچيد و مي پيچيد...

تا اينكه عاقبت بعد از گذشت بيش از يك ساعت به نظر رسيد حمله پايان يافته و بيماري ، با تسخير

 سنگري ديگر از سنگرهاي خطوط مقدم جبهه بدنش تا فتح آخرين آن ، فعلاً آرام گرفته است.

با آرامشي كه به سراغش آمده و معلوم نبود تا كي قرار است ميهمان او باقي بماند ، فرصتي داشت كه

 تا آمدن رويا ، دستي به سر و روي خود كشيده و جاي پاي درد و جواب كوبنده دكتر را محو نمايد. همين

 كه از جا برخاست ، ناگهان چشمش به پيشخوان آشپزخانه افتاد. يك دسته ريحان با برگ هايي تازه و

 درشت ميان گلدان بلورين پر از آب ، چنا ن به دلبري از او پرداخته بود كه مرد براي لحظاتي هم درد را

فراموش كرد ، هم جواب دكتر را. هم چاه را از خاطر برد ، هم ريسمان آويخته از چاه را. نزديك تر شد و

بنا كرد به بوييدن. عطر با هم بودن ، باهم نشستن و با هم خنديدن ، مشامش را نوازشگرانه آكند.

 

و این داستان ادامه دارد...

 

 

گل نرگس

                                                         

                                                                                             

                                                                                  

 

 

 

 

 

 

                             

                                

                             

                              مواقعی تو زندگی پیش مییاد که آنقدر ابر سیاه نا امیدی آسمون دلت رو می پوشونه که

                               دیدن آقتاب امید برات بصورت یه آرزوی دور و دراز درمیاد همه غمهای عالم تو دلت لونه می کنه

                               و با خودت فکر می کنی دیگه حتی خدا هم دوست نداره ... مثل همیشه این موقع  از اون

                               مواقعییه که  اجازه دادی عنکبوت یاس  شروع به تنیدن تار تو تمام وجودت بکنه .

                              همیشه فکر می کنی باید تو زندگیت معجزه های بزرگ اتقاق بیفته تا باور کنی خدا

                               همشه با تویه اما غافلی که همه زندگیت با معجزه بودن خدا ٬ در کنارت معنی پیدا

                              کرده و تو چشم دلت رو٬ رو این معجزه بستی و گوشهات دیگه قادر نیست به شنیدن

                               صدای خدایی که همین نزدیکیست ...

ای دل غافل !

                             وقتی گل نرگس به دستم رسید هیچ فکر نمی کردم همین کتاب به ظاهر کوچک بتونه

                               چشمهام رو بارونی کنه ٬ ابرهای سیاه نا امیدی  رو از آسمون دلم پراکنده کنه و پرده های

                               غفلت رو که زینت بخش پنجره های خوشبختیم شده بود کنار بزنه  و دلم رو با تابش آفتاب

                              یاد و نام او که به نفس گرم او نفس می کشم و به یاد گل رویش لبخند می زنم روشن کنه...

 

                               تصمیم گرفتم هر روز قسمتی از این کتاب رو در وبلاگ قرار بدم شاید برای خیلی ها هم نور امید ..

                               یه تلنقر و شاید یه راهنما باشه.

 

                               و امروز همان فردای موعود بود. همان فردایی که پیرمرد با اطمینان تمام وعده اش را به او

                               داده بود. همان فردایی که آن قدرها هم زود از راه نرسیده بود و تا از راه برسد لحظاتی به

                               شوق گذشته بود و لحظاتی به اضظراب . دقایقی به صبر طی شده بود و دقایقی به دلواپسی.

                               گاهی به امید سپری گشته بود و گاهی به بیم و یاس. اما عجیب بود که در این میان و در طول

                              تمام شب به تنها چیزی که فرصت نکرده بود بیندیشد ٬ اهریمن بیماریش بود.

                             او فارغ ار بیماری و بیماری فارع از او. گویی بین آن دو آتش بسی نانوشته برقرار شده بود.

                              آنگونه که نه تب جرات کرد به سراغش بیاد ٬ نه درد توانست امانش را ببرد. نه ار الو گرفتن ٬

                              خلق اش تنگ شد و نه به دام کابوسی از کابوس های شبانه گرفتار آمد. شبی را گذرانده بود

                              متفاوت از تمام شب ها.

                             در راسته گل فروشها ٬ دَرِ مغازه پیرمرد باز بود. داخل شد و سلام کرد. جواب ِپیرمرد همانند

                              دیروز ٬ جواب گرم و پرحرارت بود :

                              " علیکم السلام آقا..."                            

                                                                                                                                               

                              مرد مطمئن شد پیرمرد همه چیز را به خاطر داشته و انتظارش را می کشیده است. پس لازم

                               نبود حرفی بزند. او فقط برای گرفتن جواب پرسش دیروز خود ٬ اینجا بود. جلو رفت و ایستاد.

                               پیرمرد به آرامی پرده کتانی اتاقک پشت سر خود را به کناری زد خم شد و گفت :

                              " برو فردا بیا ... فردا منتظرت هستم ."

                               و جاروی دسته بلندی را بیرون کشید و آماده جارو زدن شد. مرد که انتظار شنیدن هر حرف

                              دیگری را از پیرمرد داشت الا همین یک جمله ٬ چنان غافلگیر شد و برآشفت که نمی دانست

                               چه بگوید. به ناچار کوه آتشفشان شور و نشاط و اشتیاقی را که با خود داشت یک جا رو

                              داد و درآمد که بگوید:

                              " چه می گویی پیرمرد ٬ این که همان حرف دیروز است."

                               که نتوانست . چهره آرام و مطمئن پیرمرد راه  را بر هر حرف و سخن و کمترین گلایه ای به

                               سختی بسته بود. این پا و آن پا کرد ٬اما هیچ نگفت . نه تنها هیچ نگفت هیچ هم نشنید

                              . نگاه بی دغدغه پیرمرد ٬ راه و رسم چون و چرا کردن را یک باره از خاطر او برده بود.

 

                               و این داستان ادامه دارد...