رويا كه معلوم نبود عاقبت حيالش از بابت او راحت شده است يا نه ، شروع به غرغر كرد:

"امان از دست شما مردهاي شكمو ، پس بگو آخر تمام آن تعريف و تمجيد و قربان صدقه رفتن هايت    

براي اين بود كه معشوق بيچاره ، سر از سفره در بياورد. كي بود كه مي گفت : تا ريحان هست ،      زندگي بايد كرد...

مرد بايد جوري از عهده حاضر جوابي بر مي آمد تا نشان دهد اتفاقي نيفتاده و قرار هم نيست كه بيفتد:

" شوخي مي كني .تمام قشنگي اين ريحانهاي ملوس به اين است كه خورده شوند. آن هم يكجا."

رويا كه تازه كم كم داشت از خماري نگراني بيرون مي آمد ، زد زير خنده و گفت :

" پس خدا را صد هزار مرتبه شكر كه تو فقط عاشق ريحاني ، نه بره و بوقلمون و چيزهاي ديگرد."

و ادامه داد:

"صبح تا آن ها را توي دوري روحي فروشنده ديدم. ياد تو افتادم. يك اسكناس سبز تانخورده گذاشت كف دست فروشنده و با براشتن يك دسته سبري ، راه افتادم. فروشنده هرچه صدايم زد تا بقيه پول را پسم بدهد ، اعتنا نكردم. ريحان به اين باصفايي را كه اين قدر ارزان نمي خرند . مخصوصاً اگر خاطر

خواهش اميرارسلان نامداري مثل تو باشد."

مرد ، اما جاي ديگر دود. با چشم دوختن دوباره به گلدان روي پيشخوان افكارش ناگهان راه گذشته را

در پيش گرفته و تصويري را جلوي چشم او مجسم كرد كه مربوط به سال هايي نه چندان دور بود. به

زماني كه او در يكي از شبهاي سرد زمستاني با يك شاخه گل نرگس به خانه آمد.

تصوي خوشحالي بي حد و حساب رويا با ديدن شاخه گل و به تماشا گذاشتن آن در همين گلدان

بلورين خوش تراش و بر روي همين پيشخوان ، صحنه اي نبود كه مرد قادر به پاك كردن آن از صفحه وجود خود باشد. صداي ذوق رده رويا را او هنوز در صندوقچه گوش خود به يادگار داشت:

" واي خداي من ! از كجا مي دانستي من عاشق نرگسم؟"

مرد با ديدن ناباورانه آن همه شادي ، ديگر چگونه مي توانست به روي خود بياورد كه آنچه در انتخاب

گل نرگس بيشترين باري را به او رسانده است، دستان مقتدر معجره اي بوده به نام تصادف،نه پي بردن

يك شوهر كم توجه به علاقه شيفته وار زنش."

با آنكه مرد ، تصوير آن روز زمستاني را مثل يك عكس قديمي و گرانبها همواره در آلبوم ذهن خود داشت ، اما درست همين امروز كه بدترين جواب ممكن را از پزشك خود دريافت كرده بود ، بايد آن را به خاطر

مي آورد. چرا كه درست به همان دليل رويا بعد از اين همه سال كدبانوگري ، هوس كرده بود همين ا

مروز صحنه گذاشتن آن گلدان بلورين را روي پيشخوان آشپزخانه ، تكرار كند.

مرد براي چندمين بار مي رفت تا ايمان بياورد آنچه انسان ها همواره از آن به عنوان تصادف ياد مي كنند ، جز مجموعه بيشماري از رخدادهاي ناب و طلاي كوچك و بزرگي نيست كه دنياي اطراف آدمها را

متواضعانه به قصد اهداي كمك به آنها ، پر كرده است. اما اكنون مرد بيش از آنكه ار چينش خردمندانه

عنصر تصادف در تعخجب باشد ، از خود در تعجب بود كه با ديدن آن همه شادي از سوي رويا چگونه

سعي نكرده بود هر شب با دستي كه يك شاخه گل نرگس با خود به همراه دارد به خانه برگردد. و حال

 آنكه در تمام اين سالها ، رويا حتي يكبار هم خانه را از وجود سبز ريحان تهي نگذاشته بود . باور كردني نبود كه با آن همه علاقه ، او در همه اين مدت حتي به خريد دومين شاخه گل نرگس نيز

 نينديشيده باشد.

 

آهي كشيد و زير لب زمزمه كرد:

"بايد جبران كنم ... تا بيشتر از اين دير نشده ، بايد جبران كنم..."

 

ادامه دارد...