مادرجون
بالاخره مادرجون هم رفت.
حتما مي پرسيد مادرجون كيه؟
مادرجون مادر مادربزرگ دوستمه . بهتره بگم بود. چون دو روز پيش رحل اقامت از اين جهان خاكي بر بست و به ديار باقي شتافت.
من فقط عكس مادرجون رو ديده بودم و بيشتر شناختم از كلي صحبتهاي شيرين و خاطره بود كه كه ليلا برام تعريف كرده بود.
زني 103 ساله – اصلا لفظ پير رو براش بكار نمي برم چون دلش واقعا جوون بود - كه تا آخرين لحظه عمرش سرپا نماز خواند و براي انجام كارهاش به كسي محتاج نبود. زني كه به قول ليلا 103 سال فقط عبد خدا بود و نوري محمدي به چهره داشت.
شايد فكر كنيد دارم اغراق مي كنم اما اينطور نيست. دليل ادعام رو الان مي فهميد.
ليلا مي گفت اين اواخر فقط كمي قوه بينايي و شنوايي مادرجون ضعيف شده بود اما هوش و حواسش سر جاش بود و مثل انسانهاي معمولي زندگي مي كرد. حتي لباسهاش رو خودش با دست مي شست و تو ماشين لباسشويي هم نمينداخت. يك هفته قبل از فوتش مادرجون خوابي مي بينه :
" مادرجون خواب مي بينه بردنش كربلا. ميگه تو خواب حضرت زينب رو ديدم و نشستيم با هم براي امام حسين گريه كرديم. بعد من رو بردن به جايي كه خيلي زيبا بود با يه آبشار زيباتر . من تو آن آبشار چشمها و گوشهام رو شستم."
بعد از اين خواب مادرجون مي گفت : الان همه چيز رو هم خوب مي بينم و هم خوب مي شنوم. ( كاش مادرجون مي گفت چي ها مي بينه و چي ها مي شنوه.)
مادرجون دو روز پيش رفت در حاليكه مي دونست بايد بره . چون منتظر بود و مي گفت كه قراره بيان و من رو ببرن.
اشك تو چشماي ليلا برق مي زد اما مثل هميشه اجازه نداد اشك حلقه چشمهاش رو ترك كنه.
يه حالي شدم كه اصلا توصيفش با كلمات برام ميسر نيست.
يعني مي شه ماهم طوري زندگي كنيم كه مرگمون شبيه رفتن به يه مسافرت باشه كه بي صبرانه منتظرشيم؟!
ميشه ما هم روزي مصداق " و قليل من الاخرين " باشيم؟!
مادرجون امروز به خاك سپرده ميشه. همه امواتمون رو هم مد نظر قرار بديم و فاتحه اي نثار روحشون كنيم.
حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم