صبح تو راه اداره يه مرور گذرا كردم به گذشته خودم . اون گذشته هايي كه سرشار بودم از انرژي. وقتي مي خنديدم صدام تا خونه هفت تا همسايه اون ورتر مي رفت و صداي اعتراض مامان بزرگ : كه دختر يواش تر الان همسايه ها فكر مي كنند اينجا چه خبره!

اون گذشته هايي كه لبخند ،آرايش شب و روز صورتم بود و با وجود تمام غم و غصه هايي كه داشتم هيچ كس نمي فهميد تو دلم چه خبره.

گذشته اي كه وقتي تو يه جمعي بودم ، همش شلوغي مي كردم و سر به سر اين و اون مي گذاشتم و مي خندوندمشون و يواشكي مي شنيدم " بخت ور . غصه سي يو خدو كي " –  خوشبخت ! غصه نداره كه – هيچوقت نخواسته بودم كسي بفهمه چه مشكلاتي دارم . چي ها دلم مي خواد داشته باشم كه ندارم و ... .

كم كم كه پا به سن گذاشتم  اين حس به سراغم اومد و اين نياز رو حس كردم كه من هم بايد با يه كسي درد دل كن .. حرف بزنم . همش نمي شه خنديد و شاد بود. چند صباحي هم اين رو امتحان كردم اما الان دارم مي بينم نميشه. همه دوست دارن من رو همانطور شاد و خندان ببينند. حتي تو هم ! فكر مي كردم لااقل مي تونم در کنار شادی هام قسمتي از لحظات ناشاد زندگي ام رو با تو قسمت كنم اما مي بينم تو هم مي خواي هميشه شاد باشم .

حرفي نيست. شايد اون موقع كه خدا مي خواست من رو روانه اين دنيا بكنه در گوشم نجوا كرده وقتي رسيدي بخند و شادي رو بين بنده هاي من به ارمغان ببر.