سه شنبه به موقع به جلسه رسيدم. بعضي از دوستاني رو كه قبلا باهاشون آشنا بودم ديدم و خوش و بشي كرديم. آنهايي رو هم كه نمي شناختم عده اي رو ضمن معرفي و عده اي رو هم تو فواصل پذيرايي باهاشون آشنا شدم. جلسه بعد از نهار و نماز هم ادامه داشت . نيم ساعتي از شروع جلسه نگذشته بود كه سردرد وحشتناكي به سراغم آمد. قفسه سينه ام به شدت درد مي كرد انگار يه وزنه سنگين رو گذاشته باشند رو قفسه سينه ام . چند نفس عميق كشيدم اما فايده اي نداشت. نوبت صحبت كردن من بود. اصلا نفهميدم چي گفتم .حرفها رو مي شنيدم اما قدرت تجزيه و تحليلش رو نداشتم. نمي تونستم بشينم . عذرخواهي كردم و از جلسه بيرون آمدم.

خانه كه رسيدم خاله ام تنها بود. خيلي سعي كردم خاله متوجه حالم نشه اما نشد. خاله يه چايي برام ريخت و ازم خواست يه كم بخوابم تا بلكه اوضام روبه راه بشه رو كاناپه دراز كشيدم و نمي دانم كي خوابم برد. با صداي زنگ موبايل از خواب پريدم. بابام بود .مي گفت نگرانم شده و زنگ زده ببينه حالم چطوره.امان از دل پدر و مادر!

هنوز گيج و منگ بودم. حالم بهتر كه نشده بود هيچ بلكه احساس خفگي هم بهش اضافه شده بود. يه آن آرزو كردم كاش وقتي آقا كورش از سر كار برگشت ما رو ببره امام زاده صالح دلم بدجور گرفته بود. وروجك هم كه نبود باهاش بازي كنم آخه برده بودنش دكتر . خانه چقدر بدون وجودش سوت و كور بود. كتاب شازده كوچولو رو ورداشتم و مشغول خواندنش شدم. ساعت نزديك هفت بود كه دخترخاله ها آمدند انگار دنيا رو بهم دادند. زهرا انار گرفته بود ازم خواست تا انارها رو دون كنم . تا وروجك از حمام در بياد كار دون كردن انارها تمام شد و مشغول بازي باهاش شدم. چقدر كيف ميده بازي كردن با يه بچه و بچگي كردن!

ساعت نه و نيم شب بود كه آقا كورش از سر كاربرگشت. از شنيدن ماجرايي كه براش پيش آمده بود هم دهنم از تعجب باز موند هم زدم زير خنده. موبايل بنده خدا رو درحاليكه داشت تماس مي گرفت از پشت سر از دستش قاپيده بودند. علت دير آمدنش هم به خانه معطلي تو كلانتري بود. عجب شهري شده اين تهران!

براي سوزاندن سيم كارتش مي خواست بره شعبه امور مشتركين ستارخان. آخه تو كلانتري بهش گفته بودند آن مركز شبانه روزيه. دخترخالم آنقدر ترسيده بود كه نگذاشت تنها بره . همگي حاضر شديم تا باهاش بريم و در ضمن يه دوري هم تو شهر زده باشيم. متاسفانه شعبه فقط تا ساعت ده شب باز بود و تا ما برسيم بسته بود. همانطور كه داشتيم تو خيابانها چرخ مي زديم يه دفه آقا كورش گفت 1-2-3 . هر كي يه شمار انتخاب كنه. من كه تو راز اين اعدا مونده بودم يك رو انتخاب كردم. شماره خاله هم يك بود اما زهرا و زهره و علي دو رو انتخاب كرده بودند .راز اعداد كه برام روشن شد يه تبسمي كردم و ... .

شماره يك ، نياوران بود. شماره دو ، امام زداده صالح و شماره سه ، برگشتن به خانه.بيشترين راي امام زاده صالح بود!

ده دقيقه به دوازده شب بود كه رسيديم امام زاده صالح . در امامزاده رو بسته بودند و نمي گذاشتند كسي داخل بره آخه ظاهرا فقط تا ساعت 12 شب بازه. هوا خيلي سرد بود. همانجا بيرون ايستادم. برخلاف هميشه اينبار حال خاصي نداشتم . مدتهاست كه دچار اين حالت هستم. هواي دلم ابريه اما باروني در كار نيست!

ده دقيقه پشت در بسته ايستادم و دعا كردم نه براي خودم بلكه براي ديگران. ديگه براي خودم دعا نمي كنم.

ماموريت اين بارم به تهران خيلي متفاوت بود با بقيه. بعد از پشت سر گذاشتن ماجرايي كه يكسال خانواده رو درگير كرده بود و شب قبل از عزيمتم به حول و قوه الهي به خير گذشت حال عجيبي دارم. اتفاقاتي برام افتاده كه بدجور من رو تو خودم غرق كرده. اتفاقاتي كه مي دانم فقط و فقط براي اين مي افته تا چيزهايي رو برام آشكار كنه كه مدتهاست دنبالش هستم . اتفاقاتي كه من رو بيشتر از هميشه به خودم مي شناسونه و بيشتر از گذشته من رو دچار بهت و حيرت مي كنه.