تکرار ..تکرار و ...
باز هم تکرار دوباره ثانیه ها .. دقیقه ها .. ساعتها .. روزها ..ماه ها.
دیشب مثل یک رعد و برق اتفاق افتاد. مرور تمامی وقایعی که سال پیش تقریبا از همین روزها برام شروع شد و ... حالا هم فکر می کنم نه تنها برای تو بلکه برای من هم شروع راهی تازه است . راه به کجا؟ نمی دانم؟!
پنج شنبه نامه گردهمایی مشاوران به دستم رسید. خیال رفتن نداشتم یعنی حوصله ای برای اینکار نبود تا اینکه به اصرار همکارم تصمیم گرفتم برم. دیروز بلیط سفارش دادم و مقدمات رو آماده کردم تا به خیال خودم سه شنبه این هفته بروم تهران اما امروز صبح که نامه را یکبار دیگه نگاه کردم با کمال تعجب دیدم تاریخ نامه برای یکماه دیگه است!
نمی دانم باز چرا افکارم اینطور بهم ریخته؟!!!!!!!
داستان زیر رو همین الان توی یکی از ایمیلهام دیدم به نظرم فوق العاده جالب اومد:
پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند...
چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه:
«در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد»...
پادشاه بيرون رفت و در را بست...
سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.
نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود!
آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بيرون رفت!!!
و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته!
وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته و من نخست وزيرم را انتخاب كردم».
آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟» 
مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين
سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟
نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛
هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است».
پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد. اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد». 


این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است!
خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است...
و سوال این هست: من که هستم...!؟
حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم