اولین ماه فصل شاعران و عاشقان هم تموم شد. امروز اولین روز از دومین ماه پاییزه. ماه برگ ریز هزار رنگ.

صبح تو مسیرم تا اداره تو همون یه تیکه کوچولو که پیاده می یام چند تا درخت هست که سرشون رو از روي ديوارهاي آهني و سيمانی به سمت پیاده رو بیرون آوردند و حسابی برای خودشون خوش می گذرونند. هر روز صبح باید از روی یه عالمه برگ سرخ و زردشون رد بشم. دلم نمی یاد این کار رو بکنم آخه آنقدر خوشگل هستند که آدم حیفش می یاد پا روشون بگذاره. امروز صبح یه برگ کوچولوی طلایی چرخ زنان جلوی پام افتاد. خم شدم و از رو زمین برش داشتم و حسابی تماشاش کردم. چقدر خوشگل بود! الان هم به جای اینکه تو پیاده رو ول باشه روی سنگی روي ميزم که از سواحل ارس آمده جا خوش کرده.

چقدر دوست دارم تو این فصل برم مسافرت. به جایی که پر از درخت باشه. یادش بخیر . دو سال پیش این موقع ها تو روستای زشک از روستاهای اطراف مشهد برای کوهنوردی بودیم.چقدر منظره آنجا تماشایی بود. چقدر روحمون شاداب شد وقتی آنهمه درخت با برگهای رنگارنگ رو کنار هم دیدیم. به قول یکی از همکارا " انگار تو دل طبیعت چراغ روشن کردند". واقعا زیبا بود. کاش می شد الان آنجا باشم.

از صبح آسمان مرتب چهره عوض مي كنه. گاهي آنچنان ابري مي شه كه فكري ميشه الانه كه يه بارون حسابي بگيره اما چند دقيقه بعد در حاليكه خورشيد بهت لبخند مي زنه شاهد دور شدن ابرها هستي. الان هوا حسابي ابريه مطمئنم تا شب حتما بارون مي ياد.الان صداي رعد و برق به وضوح به گوشم مي رسه فكر كنم تا ساعت ۴ كه بخوام از اداره برم بارون حسابي بگيره.

تا عكسها رو از سايت براي گذاشتن تو وبلاگ آماده كنم بارون هم شروع كرد به باريدن... جانمي جان !فكر كنم بايد زير بارون برم كلاس و حسابي خيس بشم. پنجره اتاق بازه و صداي شرشر بارون مي ياد. چقدر لذت بخشه.خدايا! ممنون. باران رحمت خود را همچنان بر ما ارزاني دار كه زمين تشنه محبت بي پايان توست و من تشنه تر از زمين همچنان منتظر رحمت بي پايان تو هستم.

 

                                                                       روستاي زشكقله چمن