گفتن و نوشتن چقدر آدمی رو سبک و راحت می کنه و روحش رو در اعماق وجودش به پرواز در می یاره. گاهی حرفهایی رو دلت سنگینی می کنه که نمی دونی باید بار سنگینیه آنها رو کجا خالی کنی. می گردی و می گردی اما جایی نیست. همه دلها رو یکی یکی سرک می کشی دلی رو پیدا نمی کنی که دل بهت بده و بنشینه پای حرفات. کم کم غصه ات می گیره. هوای چشمات بارونی میشه. فقط به یک رعد و برق بنده که حسابی گونه هات خیس بارون اشکهات بشه که یه دفعه یه حسی از جنسی فراتر از اجناس دنیوی که می شناسی می یاد به سراغت .حسی از جنس حضور . حضور در کجا و پیش کی ؟نمی دونی اما ناخودآگاه شروع می کنی به حرف زدن . آنقدر می گی و می گی تا می شی سبک . سبک عین پر کبوترهای حرم. گاهی هم پناه می بری به دل سفید کاغد. چقدر خط خطیشون می کنی تا سبک بشی. خطهایی از جنس گله . تو آنها خطهای نسبتا پررنگ غم هم هست. خط چینهای شادی رو یه طرف جا می دی. خطهای ممتد دعا و شکر رو همه جای کاغذ. و اینجاست که آروم می شی. به زندگی لبخند می زنی و دوباره سرود زندگی سلام رو زمزمه می کنی.

یکی قطره بارون- خیلی کیف داره یه دفتری داشته باشی که توش بنویسی و هیچ کس هم از حضورش خبر نداشته باشه.فقط برای خود خودت باشه.