بخت...
حالا باد كه مي رسد
قاصدك احوال گوي ما ، غمگين دوري راه و
خسته سنگيني‚ اين پيغام نزديك‚ فال‚ ما مي شود.
هي روزگار نامراد!
من كه از همان ابتدا با گلهاي مريم و بنفشه گفته بودم،
دريغ از سوسوي يك ستاره از همين هفت آسمان‚ شكل‚ بخت‚ ما ،
گمانم مرا همان ناهمرهان شكل‚ دل تنگي هاي‚ بي گاهان ما چشم زدند،
شايد هم اسپند ما گلپر و سياه دانه نداشت ،
اگر نه بخت‚ ما و روز‚ اول بهار و باز نيامدن تو
حالا همان هرچه محال‚ حال‚ ما هم ممكن شده است.
اين را از همان روزي كه ديگر نه ترانه به ما سر زد و
نه خيال‚ تو به احوال‚ دل تنگ‚ ما ، فهميده بودم ،
فقط به رويت نياوردم...

احسان رادفر
پ.ن : امروز اینجا هوا بارانیه بارانیه.جون میده برای یه پیاده روی ..
زیر باران بیا قدم بزنیم...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۵/۱۲/۱۵ ساعت 11:58 توسط باران
|
حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم