حالا باد كه مي رسد

قاصدك احوال گوي ما ، غمگين دوري راه و

خسته سنگيني‚ اين پيغام نزديك‚ فال‚ ما مي شود.

هي روزگار نامراد!

من كه از همان ابتدا با گلهاي مريم و بنفشه گفته بودم،

دريغ از سوسوي يك ستاره از همين هفت آسمان‚ شكل‚ بخت‚ ما ،

گمانم مرا همان ناهمرهان شكل‚ دل تنگي هاي‚ بي گاهان ما چشم زدند،

شايد هم اسپند ما گلپر و سياه دانه نداشت ،

اگر نه بخت‚ ما و روز‚ اول بهار و باز نيامدن تو

حالا همان هرچه محال‚ حال‚ ما هم ممكن شده است.

اين را از همان روزي كه ديگر نه ترانه به ما سر زد و

نه خيال‚ تو به احوال‚ دل تنگ‚ ما ، فهميده بودم ،

فقط به رويت نياوردم...

 

احسان رادفر

 

پ.ن : امروز اینجا هوا بارانیه بارانیه.جون میده برای یه پیاده روی ..

زیر باران بیا قدم بزنیم...