سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد

تا روی در این منزل ویرانه نهادیم

در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را

مهر لب او بر در این خانه نهادیم


جمعه خدا ما را به قول فاطمه به يك تكه كوچك از بهشتش دعوت كرده بود. جاي همگي خالي. طبيعتي فوق العاده زيبا ، گوشه اي از طبيعت زيباي آذربايجان.

دره اي زيبا كه رودي مناجات كنان از دل آن مي گذشت.

دشتي پهناور كه در هر گوشه اي از آن هر جنبنده و غير جنبنده اي مشغول ذكر بود.

پرندگاني در دل صاف آسمان كه گهگاه نجوا كنان اين سو و آن سو مي رفتند.

و كوهي كه هر چه بالاتر مي رفتيم عظمت خداوند بيشتر جلوه گر مي شد.

گاهي توده اي مه همچون مادري مهربان صورت كوه را نوازش مي داد و بعد از يك مكث كوتاه به احترام آفتاب كنار مي رفت.

گلهاي سفيد و زرد نوروزي كه به پيشواز بهار آمده بودند همه جا پذيراي قدمهاي ما بودند.

جاي جاي اين هارموني زيباي طبيعت تو حضور داشتي . تو بودي ، احساست كردم بهتر و بيشتر از هميشه.

اما...

هنوز زنجيري كه مرا به تو متصل مي كند حلقه مفقوده اي دارد .

مي دانم كه راه سختي پيش رو دارم.

كمكم مي كني آيا ؟

پناهم مي دهي آيا؟