بر در شاهم گدایی نکته ای در کار کرد

گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود

پيرمرد كنار يكي از خيابانهاي بالاي شهر ايستاده ، همانجا كه ساختمانهاي چند طبقه لوكس و آنچناني مثل غولهاي بي شاخ و دم از دل زمين سبز شدند و آدمهاش حتي بچه هايي كه به سن قانوني نرسيدند براي خريد حتي يك پفك با ماشين اين ور و آن ور مي روند.

كمتر كسي پياده ، آنهم آن موقع روز تو خيابان پيدا مي شود.

دو دختر جوان كه هركدام بسته اي نان تو دستشان هست و از پايين خيابان مي آيند نظرش را جلب مي كند. ترديد دارد اما...

زبان به سخن مي گشايد و خيلي آهسته طوري كه به زحمت صدايش شنيده مي شود مي گويد:

دخترم اگر ممكن است فقط به اندازه اي كه بتوانم به خانه ام برسم كمكي كنيد.

دخترها مي ايستند. يكي از آنها كيف پولش را درآورده و يك اسكناس ... توماني كف دست پيرمرد مي گذارد.

- پدرجان كافيه؟

و او در حاليكه هاله اي از اندوه احاطه اش كرده با زمزمه دعايي دور می شود.

.................................................................................................................................

خدايا!

می خواهم از تو بپرسم چرا ؟

اما يادم می آید كه در كار تو چون و چرا نيست. هرچه هست همه حكمت است و رحمت.



تنها ياور و پناه و اميدم!

اينبار نيز دعاي هميشگي ام را زمزمه مي كنم.

باز هم مثل هميشه دعايم را بشنو و آمينش را به واسطه فرشتگان رحمتت به من خاک نشین برسان.


محتاج به غير خود مگردان مارا.

هيچ وقت.

هيچ وقت.

هيچ وقت.