ساعت پنج عصر یا به اصطلاح 17 عصر روز سوم دیماهه.هوا سوز سردی داره. صورتم یخ زده.هوا کم کم گرگ و میش میشه.خورشید خانوم داره چراغهاش رو خاموش می کنه و تاریکی آماده میشه تا چادر سیاهشو رو شهر بکشه.

 

پرده اول

فکرم اصلا راحت نیست. آروم و قرار ندارم. چیز تازه ای نیست . این روزها این جور حالات دیگه برام طبیعی شده. با وجود اینکه زیر هجوم انواع و اقسام افکار هستم اما این باعث نشده که حواسم به آدمهای جورواجوری نباشه که از کنارم رد میشن یا جلوی مغازه ها ایستادند و داخل ویترین ها رو دید میزنن. اینبار حواسم پی وسیله ای میره که تقریبا تمام آدمها بدون اون بیرون نمی یان. انواع و اقسام مختلف ، در طرحها و رنگهای جورواجور. بله اینبار این کیف آدمهاست که توجهم رو جلب کرد و من رو برد تو افکار خودم. همونطور که با مامان داریم به سمت مطب دکتر می ریم با خودم فکر می کنم هر روز داریم اینهمه خرج ظاهرمون می کنیم تا ظاهری آراسته داشته باشیم و زیبا به نظر برسیم انواع وسايل تجملاتي از جمله همين كيف رو كه البته موارد مصرف متعددي داره اما يه نوع وسيله تجملي هم الان به حساب مي ياد از خودمون آويزون مي كنيم و...اما چقدر برای زیبا سازی درونمون ، قلبمون،  دل و ذهنمون سرمایه گذاری می کنیم؟ "البته سوء تفاوت نشه این حرفها رو به خودم گفتم ..هرکس هم دلش بخواد میتونه این سوال رو از خودش بپرسه"

 

پرده دوم

بالاخره  امروز صبح تونستم ویزیت از دکتر بگیرم. نمی دونم کجای دنیا معموله که برای گرفتن ویزیت باید ساعت 7 صبح بری مطب .  بگذریم..مطب شلوغه . چون مریضهایی که دیروز وقت ویزیت داشتن امروز اومدن آخه آقای دکتر دیروز تشریف نداشتند ..خبر هم نداده بودند که تشریف نمی یارن ..موبایلشون هم خاموش بوده و بالاخره بعد از تلف شدن وقت با ارزش حدود 5 ساعت از قريب به 30 نفر مریض که هر کدوم هم به احتمال قریب به یقین یک نفر همراه داشتند ساعات تلف شده رو بی زحمت خودتون حساب کنید و ضرر و زیان و - وقتی ناچار دست به دامن خانوم آقای دکتر میشن می فهمند که آقای دکتر نمی یان.  به کسی چه. وقت مردم چه اهمیتی داره..اصلا اینجا مگه به خود مردم ارزش قائل میشن که به وقتشون ارزش قائل بشن.؟

بعد از 5/1 ساعت نوبت ما میشه و می ریم داخل اتاق. البته تنها نه ..آخه جایی که من زندگی می کنم تو مطب دکترهاش رسمه که چند تا مریض یوهو میچپن تو اتاق دکتر یعنی ببخشید چپونده میشن.

 

پرده سوم

همراه ما زنی با دخترش داخل میشه . بعد از معاینه معلوم میشه که دختر دچار سینوزیت حاده ..نگاهی به زن می ندازم البته از ظاهر آدمها نمیشه درموردشون قضاوت کرد ولی خوب حرکات و رفتار زن کاملا نشون میده که از اونهایی هست که به قول گفتنی می تونی تو سرشون بزنی و نون از دستشون بگیری و به قول خودمون دست و پا ندارن..همسر زن هم اوضاش بهتر نیست..این موضوع وقتی برام ثابت شد که بیرون مطب دیدم سرگردون موندن که چطور برن رادیولوژی.تو اون سرما دخترها یه  روسری نازک به سر داشتن. به مادرشون می گم خانوم اینجور که این بچه ها رو بیرون می یاری خوب معلومه که مریض میشن. آدرس رو نگاه می کنم خیابون اصلی رومی شناسم اما آدرس رادیولوژی به خودم لعنت می فرستم که بیش از هزار بار اون خیابون رو گز کردم اما چون دقت نکردم الان باهم سوار تاکسی می شیم از راننده تاکسی خواهش می کنم تا اونها رو به آدرس رادیولوژی ببره ..تو مسیر رفتن به مطب دکتر شنوایی سنجی ساکت و آروم قدم برمی داشتم و حرفي نمي زدم چون داشتم فکر می کردم.. تو اين فكر بودم كه من که مثلا سرو زبون دارم و ای بفهمی نفهمی می تونم گلیم خودم رو از آب بیرون بکشم حال و روزم اینه وای به حال آدمهایی مثل این زن و مرد تو این جامعه با این.به خودم می گم بالاخره همه آدمها یه خدایی دارن که هیچ وقت تنهاشون نمیذاره .

اصلا این فکرها چیه من می کنم مگه وکیلم و یا ...؟

تو این فکرا بودم که یه دفه آدرسی رو که اون زن و مرد باید می رفتن می بینم. آه از نهادم بلند می شه

 

پرده چهارم

ساعت 7 عصره .مطب دکتر شنوایی سنجی آرومه .اما گهگاه این سکوت با صدای یه دختر شیطون که بلند بلند دیکته می نویسه بهم میریزه . خیلی خسته ام. سمت چپ بدنم از سرگرفته تا نزدیک قفسه سینه ام به شدت درد می کنه .  قلبم تیر می کشه و مثل کسی که به زور جایی به اسارت درد اومده باشه برای رهایی تقلا می کنه و مي خواد پشتم رو سوراخ كنه و در ره . به كجا؟ این رو نمي دونم .اونهم از دست من خسته شده داره دنبال جايي مي گرده بلكه يه كم آرامش داشته باشه .بی اعتنا به سر و صدای دختر کوچولو چشمهام رو       می بندم و سرم رو رو شونه چپم می ذارم . کمی احساس آرامش می کنم. دلم نمی خواد هیچوقت چشمهام رو باز کنم. فقط کمی آرامش می خوام همین.

در راه برگشت به مطب دکتر آرزو می کنم زن و مرد و با دو تا دختر نازشون ببینم. و خدا رو شکر...

 

پرده ...

و این پرده ها همچنان ادامه دارد ..……