مرغابی و گربه
يكي از مريدان شمس تبريزي از او پرسيد : "چگونه به سير و سلوك روحاني روي آورديد ؟"
شمس تبريزي گفت : " مادرم مي گفت آن قدر ديوانه نيستم تا به دار المجانين ببرندم ، و آن قدر قداست ندارم تا به صومعه اي وارد شوم . پس تصميم گرفتم به تصوف روي بياورم تا از راه مراقبه آزاد ، بياموزم."
- " و اين موضوع را چگونه به مادرتان توضيح داديد؟"
- با اين قصه :
جوجه اردكي را كنار گربه اي گذاشتند تا از او مراقبت كند. گربه گمان كرد كه اردك فرزندش است و جوجه اردك هم گربه را مادرش مي پنداشت و در همه چيز از او تقليد مي كرد . تا اينكه يك روز ، باهم از كنار درياچه اي گذشتند . جوجه اردك بي درنگ در آب پريد ، و گربه وحشت زده فرياد زد : بيا بيرون ! الان غرق مي شوي !
جوجه اردك پاسخ داد : نه مادر، فهميدم چه كاري را خوب بلدم ، و مي دانم كه در محيط مناسب خود هستم. همين جا مي مانم ، اما شما هيچوقت نمي فهميد شنا چه لذتي دارد.
منبع : متاسفانه نمی دونم.
حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم