- " چرا افرادي هستند كه به راحتي از مشكلات بسيار بزرگ بيرون مي آيند ، در حاليكه ديگران از مشكلات بسيار كوچك رنج مي برند و در يك ليوان كوچك آب غرق مي شوند؟"

رامش ، قصه زير را تعريف مي كرد:

- " يكي بود يكي نبود ، مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود ، وقتي مرد ، همه مي گفتند به بهشت رفته است ، آدم مهرباني مثل او ، حتماً به بهشت مي رفت. رفتن به بهشت چندان براي اين مرد مهم نبود ، اما به هر حال به بهشت رفت.

در آن زمان ، بهشت هنوز به مرحله كيفيت فراگير نرسيده بود. استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد ، دختري كه بايد او را راه مي داد ، نگاه سريعي به فهرست نامها انداخت ، وقتي نام او را نيافت ، او را به دوزخ فرستاد.

دردوزخ ، هيچ كس از آدم دعوتنامه يا كارت شناسايي نمي خواهد ، هركس به آنجا برسد ، مي تواند وارد شود. مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ، ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه پطرس قديس را گرفت :

- اين كار شما تروريسم خالص است!

پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است ، پرسيد چه شده؟

ابليس كه از خشم قرمز شده بود ، گفت : " آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را برهم زده. از وقتي كه رسيده ، نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد ، در چشمهايشان نگاه مي كند ، به درد و دل شان مي رس. حالا همه دارند در دوزخ با هم گفتگو مي كنند ، هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند. دوزخ جاي اين كارها نيست ! لطفاً اين مرد را پس بگيريد!"

وقتي رامش قصه اش را تمام كرد ، با مهرباني به من نگريست و گفت:

 

" با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف ، در دوزخ افتادي ، خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند."