عهد کردم ...
در پريشان بازار روزمرگي
در گذر شتابان لحظه ها
در ميان امواج غمها
و در ميان طوفانهاي سهمگين دنيا
ايستاده ام
يكه و تنها.
نه رمقي براي رفتن مانده
و نه تابي براي ايستادن
اما بايد رفت
بايد عبور كرد از گذرگاه تاريك خودبيني به سوي افق نيستي.
بايد گذشت از من تا فانی شد.
بايد گذاشت و گذشت.
بايد شناخت و گم شد.
ساقي بده پيمانه اي زان مي كه بي خويشم كند
برحسن شورانگيز تو عاشق تر از پيشم كند
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
از من رها سازد مرا بيگانه از خويشم كند
در گذر شتابان لحظه ها
در ميان امواج غمها
و در ميان طوفانهاي سهمگين دنيا
ايستاده ام
يكه و تنها.
نه رمقي براي رفتن مانده
و نه تابي براي ايستادن
اما بايد رفت
بايد عبور كرد از گذرگاه تاريك خودبيني به سوي افق نيستي.
بايد گذشت از من تا فانی شد.
بايد گذاشت و گذشت.
بايد شناخت و گم شد.
ساقي بده پيمانه اي زان مي كه بي خويشم كند
برحسن شورانگيز تو عاشق تر از پيشم كند
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
از من رها سازد مرا بيگانه از خويشم كند
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۵/۰۳/۱۰ ساعت 8:55 توسط باران
|
حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم