بـاز هـواي سـحـرم آرزوسـت
بـاز هـواي سـحـرم آرزوسـت
خـلـوت و مـژگـان تـرم آرزوسـت
شـكـوه ي غـربـت نـبـرم ايـن زمـان
دسـت تـو و روي تـو ام آرزوسـت
خـسـتـه ام از ديـدن ايـن شـوره زار
چـشـم شـقـايـق نـگـرم آرزوسـت
واقـعـه ي ديـدن روي تـو را
ثـانـيـه اي بـيـشـتـرم آرزوسـت
جـلـوه ي ايـن مـاه نـكـو را بـبـيـن
رنـگ و رخ و روي تـو ام آرزوسـت
ايـن شـب قـدر اسـت كـه مـا بـاهـمـيـم؟
مـن شـب قـدري دگـرم آرزوسـت
حـسِّ تـو را مـي كـنـم اي جـان مـن
عـزلـت بـيـتـي دگـرم آرزوسـت
خـانـه ي عـشـاق مـهـاجـر كـجـاسـت؟
در سـفـرت بـال و پـرم آرزوسـت
حـسـرت دل بـارد از ايـن شـعـر مـن
جـام مـيـي در حـرمـم آرزوسـت.
شاعر: احمد عزیزی

یکی قطره بارون - به كجا روم خدايا پس از اين سحر، سحرها؟
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۰۹ ساعت 10:31 توسط باران
|
حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم