نمی دونم کی گفته ولی هر کی این حرف رو زده حرف درستی بوده . "بچه ها هر چقدر هم که بزرگ بشن باز برای پدر و مادرشون بچه ان."

این درست ،اما گاهی اوقات اين مساله دردسر ساز میشه. مثل مورد من. شکر خدا به خاطر نگرانی های پدر و مادر و به خاطر اینکه هنوز در نظر اونها یه بچه ام ! -با وجود اینکه تقریبا به نیمه عمر خودم رسیدم -مسافرت تنهایی  نمی تونم برم - نه اینکه نتونم و اجازه نداشته باشم نه! اما چون مطمئنم که به خاطر دلواپسی های پدر و مادرم این نوع مسافرت اصلا بهم خوش نخواهد گذشت به همین خاطر ترجیح می دم از خیرش بگذرم -  وقتی هم به اقتضای شغلم  می خوام برم ماموریت مکافات دارم .مخصوصا این دفعه که ساعت پرواز هم ۱۲ نیمه شبه. یعنی حدودای یک و نیم صبح می رسم تهران و تا برسم خونه خاله شده ساعت دو.

با اینکه از دروغ متنفرم ولی در این چنین مواقعی مجبورم به خاطر اینکه بابا استرس نداشته باشه و به قول معروف یه کم خیالش راحت باشه  واقعیت رو نگم. با اینکه بهش گفتم پرواز ساعت۳۰/۱۰ ولی باز نگرانه ! و مرتب سوال پیچم می کنه.

در چنين مواقعي شوراي خانواده نظرات جالب و گوناگوني ارايه مي دن. زن دايي ميگه بهتره بياي خونه ما تا پسر دايي ات تو رو برسونه.به بابات بگو ساعت هفت پرواز داری. خاله كوچيكه مي گه :چطوره ما از صبح بيايم خونه تون و عصر ببريم برسونيمت فرودگاه. نظر مامان از همه جالبتره . مامان ميگه بهتره زنگ بزني خاله و دخترخالت از ساعت ۱۰ بيان فرودگاه و اونجا باشن تا وقتي تو رسيدي باهم برگرديد خونهپيشنهاد خودم اين بود كه چطوره تا ساعت شش بمونم فرودگاه هوا كه روشن شد بعدش برم.اتفاقا مامان كاملا با اين نظرم موافق بود.

اولين قطره بارون - مجبورم امشب دو ساعت تو فرودگاه معطل باشم . باز خوبي اش اينجاست كه دو كار عمده دارم كه انجام بدم . اول فيلم سينمايي شبكه ۱ رو ببينم . دوم اينكه كتاب لذات فلسفه ويل دورانت رو بخونم.

دومین قطره بارون- به خاطر این چیزاست که اصلا دوست ندارم مادر بشم. هرچی باشه من هم بچه پدر و مادرم هستم و ناخواسته خیلی از خصوصیاتشون رو به ارث بردم.