!!
از وقتي خونمون رو عوض كرديم و از مركز شهر دور شديم رفتن به بازار و خريد كردن برام شده بود يه كابوس. ديروز بالاخره بعد از مدتها و بعد از اينكه بالاخره حقوقمون رو واريز كردن به حساب سيبا ! كه اونهم صد البته هر وقت سراغش مي رفتم با پيغام اشكال در سيستمش حسابي از شرمندگيم در مي آمد! با اهل بيت كه متشكل بود از مادر بزرگوار ، خواهر گرامي ، خاله عزيزتر از جان و سرانجام دختر خاله نازم رفتيم بازار.
هوا حسابي گرفته بود و اين يعني اينكه مي خواد بارون بياد اما چه كسي انتظار بارون رو در آغازين روزهاي ماه دوم تابستون مي تونه داشته باشه!
القصه با اصرارهاي مامان مبني بر برداشتن چتر راهي شديم. هنوز يك دقيقه از انتظارمون براي رسيدن اتوبوس نگذشته بود كه جاي همگي خالي باروني گرفت اساسي. مامان و به دنبالش مريم پريدند زير سايه بان يه مغازه اما من ديوانه – به قول مامان – همونطور زير بارون ايستاده بودم و داشتم حسابي كيف مي كردم. بالاپريدن هاي مامان كه هي من رو به رفتن زير سايه بان تشويق مي كرد موثر واقع نشد و من همچنان زير بارون وايستاده بودم.
هر موقع براي خريد مي رم عزا مي گيرم چون اون چيزي كه دنبالش هستم – يه چيز ساده اما در عين حال شيك - يا پيدا نمي كنم يا هم اگه پيدا كردم اندازم نيست. ديروز خدا حسابي هوام رو داشت چون زودتر از اون چيزي كه انتظار داشتم هم كفش پيدا كردم و هم مانتو – خوب البته يه كم گرون شد اما تقريبا همون چيزهايي بود كه مي خواستم . –
غرض از اين همه صغري كبري چيدنها يه چيز ديگه بود. از پاساژ كه در اومديم ديدم يه عده دور مردي كه تو پياده رو دراز به دراز افتاده وايستادند و نگاه مي كنند. اولش فكر كردم بيچاره مرد ، مرده كه هيچكس جلو نمي ره اما جلوتر كه رفتم كاشف به عمل آوردم نه بنده خدا نيمه بيهوش افتاده و زنش كه معلوم بود از اون بندگان خداونده كه فقط خدا هواشون رو داره كه تونستند تو اين دنياي پراز گرگهاي آدم نما دوام بيارند هي دور و برش اين ور اون ور مي ره. كنار مرد رو زمين نشستم حدس زدم احتمالا غش كرده. اولين چيزي كه به ذهنم رسيد استفاده از حلقه فرا درماني بود. دستم رو گذاشتم رو سر مرد و به خاطر اينكه كسي شك نكنه دارم چيكار مي كنم نبض مرد رو هم گرفتم. نبضش رواصلا احساس نمي كردم . تقريبا يك دقيقه اي گذشت . مردهايي كه اطرافمون بودند صلاح مشورت مي كردند كه به اورژانس زنگ بزنند يا نه! و زن هي مي گفت : لازم نيست به اورژانس زنگ بزنيد خوب ميشه. اما از اونجايي كه نبض مرد فوق العاده ضعيف بود خواستم حتما با اورژانس تماس بگيرند. يه كم آب رو صورتش پاشيدم. حالش داشت كم كم جا مي آمد اما هنوز نمي تونست دست چپش رو تكان بده. وقتي مطمئن شدم كاملا به هوش آمده با يكي از آقايون كه تازه از راه رسيده بود و ظاهرا از آشناهاي مرد بود از جاش بلند كرديم و يه كم آب بهش خوروندم. داخل يكي از مغازه ها كه دستهام رو مي شستم مغازه دار گفت كه چندبار هم اين اتفاق افتاده و اين مرد اينطور بيهوش شده ظاهرا دستفروشي بود كه هميشه زنش هم همراهش بود – فكر مي كنم به خاطر غش كردنهاي مداوم مرد–
اين ماجرا رو تعريف كردم به خاطر اينكه بگم خيلي متاثر شدم از ديدن اون صحنه . ديدن آدمهايي كه در كناري ايستاده و تنها نظاره گر اين صحنه بودند !!! نمي دونم چرا مردمي كه به نوعدوستي و كمك به هم نوع شهره هستند با يك فرد بيمار اينگونه برخورد مي كنند؟! چه بسا اقدام به موقع بتونه جان يك فرد رو از مرگ نجات بده.
انكار نمي كنم كه در جامعه ما نقص قوانين به خصوص در مورد افرادي كه مصدومين تصادفي رو به بيمارستان مي رسانند باعث شده تا مردم به خاطر ترس از گرفتاريهاي بعدي بي اعتنا از كنار حادثه ديده هايي كه به لطف بعضي راننده هاي با وجدان كه مي زنند و در مي رند بگذرند اما با وجود اين ، نمي تونم درك كنم كه چطور ميشه فقط ايستاد و نظاره گر زجر كشيدن يك نفر بود وقتي ميشه براش كاري كرد حتي اگه اين كار فقط در كنار فرد آسيب ديده بودن و باهاش حرف زدن باشه.
اولين قطره بارون – ياد خبري افتادم كه پارسال از اخبار شنيدم. اگه درست يادم مونده باشه سگي كه برادرش براثر برخورد ماشين تو جاده آسيب ديده بود و نمي تونست حركت كنه براش غذا مي آورد و حتي چند روز بعد از مرگ او بازهم كنارش مونده بود.
دومين قطره بارون – بعد از دور شدن از محل حادثه خواهرم در حاليكه مي خنديد گفت : مردايي كه دور و بر ايستاده بودند مي گفتند خوب شد اين خانوم پرستاره اينجاست!!!!!
سومين قطره بارون – سادگي ! نا آگاهي ! يا ... . ؟!
چهارمين قطره بارون- در مورد حلقه فرا درماني خواستيد اطلاعات بیشتری کسب کنید به سايت عرفان کیهانی كه توي پيوندهام هست مراجعه كنيد.
پنجمین قطره بارون - وقتی راه می رم کفشهام از پام در می یاد.
علیرغم اون همه کفی که فروشنده تو کفشها گذاشت ! به قول خواهرم من روی سیندرلا رو سفیدکردم.![]()
حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم