ای بی وفا به خدا می سپارمت
هر وقت خواستم گوشه چشمي بهت كنم
آنچنان با لبخند تلخي نگاه پراميدم رو مايوس كردي
كه ديگه هوس نكنم ، آرزوی داشتن و یا رسیدن به خیلی چیزها را در سر داشته باشم.
آنچنان بي رحمي كه مهربانيم رو با سنگدلي پاسخ مي دي
و آنچنان سرد ، كه گلهاي لبخندم رو مبدل می کنی به بلورهاي اشك .
و من
هر بار بي اعتنا به گذشته!
مي گم :
ايندفه فرق مي كنه
اما...
رسم تو نامرديه
و تازيانه هايي كه بر قلب و روح خسته ام زدي و مي زني ...
همچون قصه تکرار فصلهاست.
اي بي وفا دنيا!
شهريار ملك سخن چه خوب شناختت:
حيدربابا دنيا يالان دنيادي
و من الان مي فهمم مفهوم اين بيت رو.
ديگر مرا با تو كاري نيست اي كج مدار
كه به فتوي مونس شبهاي تارم
"سير معنوي و كنج خانقاهت بس "
پشت پا مي زنم به تو و هر آنچه از آن توست.
از امروز دريچه قلبم را به روي تو و متعلقات تو مي بندم
و تنها پناه مي برم به او
او كه تنها پناه دلخستگي هاي منه
اويي كه هيچوقت تنهام نذاشته
و دست مهربانش هميشه گرمي بخش
دستهاي كوچك و ناتوانم بوده.

يكي قطره بارون – اين روزها فكرهاي عجيب غريب زياد به ذهنم مي رسه. فكريم اگه بشه يه شب تا صبح تو قبرستان بمونم . قبرستان يكي از اون جاهايي يه كه وقتي اونجام خيلي احساس آرامش مي كنم مخصوصا كنار قبر بابا بزرگ.
خيلي سخته تو جمع باشي اما تنها و سخت تر از اون ، اين كه احساس كني هيچ كس حرفت رو نمي فهمه حتي ... و از همه اینها سخت تر اینکه نتونی راحت حرف دلت رو بزنی. نمی دونم شاید این از خصوصیات دیماهی هاست که اینقدر تو دار و درونگرا هستند.
می خوام یه مدت از این شهر و آدماش دور باشم . دلم یه کنج خلوت می خواد که سرشار از سکوت باشه و آرامش. از آنجا که پدر و مادرم به هیچ وجه رضایت به مسافرت تنهام نمی دن فکری شدم اگه بشه بعد از عيد يه چند وقتي به عنوان معلم برم يكي از روستاهاي دور افتاده . درس دادن به بچه ها يكي از آرزوهايي بوده كه تا حالا بهش نرسيدم مخصوصا بچه های اول دبستانی. از يكي خواستم پرس و جو كنه ببينه تو آموزش و پرورش يه همچين امكاني هست يا نه؟ نمي دونم تو اداره خودم با مرخصي چند ماهم موافقت مي كنن يا نه ؟ خوب اگه اين هم نشد يه فكر ديگه مي كنم.
اميدوارم كه بشه چون نياز دارم به سكوت و تنهايي.
گاهي لازمه به خاطره اينكه حرمتي از بين نره دست به همچين سوسول بازي هايي بزني !!!!
سوسول بازي !!! ![]()
آخرین قطره - صبح که روزنامه دیروز ایران یعنی ۲۰ بهمن رو می خوندم یه دفه چشمم به مطلبی افتاد با عنوان " باربری که شبها لورکا می خواند " تا آخرش خوندم. تاثیری رو که روم گذاشت نمی تونم توصیف کنم اما می تونم بگم یکی از اون پس گردنیهای حسابی بود که خدا بهم زد. شما رو هم مهمان یک جمله از اون متن می کنم که به نظرم فوق العاده زیبا اومد:
هرکس جهانی است بنشسته در گوشه ای
خدا یا به خاطر همه داشته ها و نداشته هام شکرت. کمکم کن تا وقتی می گم راضی به رضایت واقعا این طوری باشم. دوست دارم و می بوسمت مثل همیشه![]()
حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم