هميشه صبحها تو راه اداره يه چيزي هست كه فكرم رو به خودش مشغول كنه و باعث بشه كه نفهمم چطور رسيدم اداره . البته اين روزها كه پنجره هاي اتوبوسها پراز گل و لاي و به واسطه روشن كردن بخاري داخل اتوبو س شيشه ها بخار گرفته مساله زياد مهمي نيست چون نمي تونم بيرون رو ببينم پس يه جوري بايد سرگرم بشم.

نمي دونم چطور شد گريز زدم به روزي كه دوران راهنمايي رو پشت سر گذاشته بودم و مي خواستم مرحله جديد زندگيم رو شروع كنم. خوب يادمه قبل از ورود به دبيرستان با خودم يه گوشه نشستم و به خودم گفتم : دخترجون خوب گوش كن ببين چي مي گم. گذشت اون روزهايي كه هميشه شاگرد اول كلاس بودي و عزيز دردونه معلما . الان داري جايي مي ري كه ممكنه خيلي زرنگ تر از تو توش پيدا بشه . پس حواست رو جمع كن. نكنه يه وقت چون يكي ديگه از تو زرنگ تره باهاش لج بيفتي يا اين مساله باعث بشه حسابي دپرس بشي و از زندگي بيفتي . واقع بين باش و سعي كن با همه چي درست و منطقي برخورد كني و... .

و اين بود كه وقتي وارد دبيرستان شدم و بعد از ترم اول كه شاگرد اول بودم مهري خودش رو نشون داد و فهميدم خيلي زرنگ تر از منه هيچ اتفاق خاصي نيفتاد و نه تنها از بودن در كنار اون و سايرين ناراحت نبودم بلكه خيلي هم خوشحال بودم كه بالاخره كسي پيدا شد كه برتر از من باشه .

اما چرا ياد اون روزها افتادم .

روزهاي خيلي خوبي با فاطمه تو اداره داشتيم . تقريبا هر هفته كوه مي رفتيم . اكثرا اوقات با هم بوديم و ... . اما از وقتي ازدواج كرد تقريبا همه اون چيزهايي كه قبلا بود از بين رفت اما براي من زياد ناراحت كننده نبود چون از همون اول قبول كرده بودم كه اين اتفاقات مي افته و نه تنها ناراحت نبودم بلكه از اينكه سر و سامان مي گرفت خيلي هم خوشحال بودم.

هفته پيش كه به مناسبت اومدن اكرم نهار با بچه ها بيرون بوديم رو كردم به حكميه و گفتم : اين آخرين نهاريه كه اينجوري باهم و كنار هم هستيم . وقتي ازدواج كردي ديگه از اين خبرا نيست هاااا. با حالتي كه فقط خاص خودشه رو كرد بهم و گفت : اصلا هم از اين خبرا نيست. نه تنها تو دوران نامزدي كه حتي بعد از ازدواج و بچه دار شدن هم باز ما كنار هم خواهيم بود و هر از چند گاهي از اين كارها خواهيم كرد. لبخندي زدم و گفتم مي بينيم !

هر چند دوري از حكيمه برام خيلي سخته اما وقتي مي بينم اون خوشحاله و بالاخره يكي پيدا شد كه دل خانومي ما رو اسير خودش كنه كلي كيف مي كنم و دعا مي كنم كه هر چي خيره براش پيش بياد . چون خاطرش برام خيلي عزيزه .

اما تو اين بين به دفه به ياد خيلي ها هم افتادم . به اينكه ممكنه روزي نباشند. به روزي كه ديگه نبينمشون  و صداشون رو نشنوم و آنوقت بود كه بغضي سنگين گلوم رو فشار داد و اشكي تو چشمام حلقه زد.

به خودم مي گم : دوست داشتن نبايد باعث بشه به چيزي يا كسي دل ببندي و بخواي كه هميشه كنارت باشه .

دارم سعي مي كنم با تمام وجود معني دوست داشتن رو بشناسم .. بفهمم .. و دركش كنم. بايد اعتراف كنم خيلي سخته خيلي. 

 

 اگه يه روز من نباشم.. اگه ديگه صدام و نشنوي و من و نبيني چيكار مي كني؟

 خیلی چیزهای دیگه هم می خواستم بگم و بنویسم اما خوب فاکتور گرفتم.

 هیچ وقت کسایی رو که به نوعی دوستشون داشتم فراموش نکردم و نمی کنم .همیشه تو یه گوشه قلبم جایی برا همشون هست.