به همین راحتی...!!!
وقتي دل آسمون رنگ خون باشه و در كنارش سردي هوا گونه هات رو نوازش كنه حتما به ذهنت خطور مي كنه كه ممكنه هر آن برف بياد.
آسمون رو نگاه مي كنم. هر از چند گاهي دونه هاي خوشگل برف عين عروسي كه لباس سفيد عروسي به تن كرده رقص كنان مسير آسمان رو به سمت زمين طي مي كردند. ديدن اين منظره توي شب و زير نور چراغ واقعا هيجان انگيز بود.
با صداي غژغژي از خواب بيدار شدم. خوب كه دقت كردم فهميدم اين صداي پارو كشيدن باباست كه داره برفهاي تو حياط رو تميز مي كنه.
برف همه جا رو پوشانده بود و اين يعني يه صبح زيباي پاييزي و البته وجوديه مشكل اساسي كه چطور بايد بري سر كار. اتوبوس اولين و بهترين گزينه تو اين شرايط نبود تاكسيه .
عليرغم برفي كه ديشب باريده بود تقريبا همه چيز تو خيابون عادي بود. تو ايستگاه منتظر اتوبوس وايستاده بودم. سرك كشيدن اتوبوس از پيچ خيابون باعث خوشحالي زايد الوصفي در من شد چون چند ثانيه نبود كه به ايستگاه رسيده بودم.اما اين خوشحالي زياد به درازا نكشيد چون راننده با معرفت و با انصاف اتوبوس بدون اينكه حتي نيم نگاهي به ايستگاه بكنه گازش و گرفت و رفت. پشت سر اون اتوبوس بعدي هم به تبعيت از اتوبوس اوليه و به خاطر عقب نيفتادن از قافله كار رفيق جلوييش رو تكرار كرد. نزديك بود از عصبانيت فرياد بزنم. نمي دونم چرا گاهي بعضي از رانندگان اتوبوس رو چه حسابي چنين شوخي هاي بي مزه اي رو با مسافران مي كنند اون هم تو اين وضعيت. خوشبختانه از مسير ما سه تا اتوبوس رد مي شه و بعد از چند دقيقه اتوبوس سومي از راه رسيد.اما حرف اصلي من بي انصافي راننده ها نيست. قضيه خيلي مهمتر از اين حرفهاست.
تو بازار وقتي سوار اتوبوس دومي شدم يه كم شلوغ تر از وقتهاي معمولي بود كه البته قابل پيش بيني بود.طبق معمول هميشه كه صندليهاي رديف جلوي سمت خانمها آقايون جلوس مي كنند امروز هم وضع به همين منوال بود اما اين بار خانمها خودشون هم سرپا بودند. آقايون يه سمت رو خالي كردند اما سمت چپ آقايون همون جور نشسته بودند مردي كه تقريبا مسن بود وقتي ديد كه من و يه نفر ديگه هنوز سرپا مونديم خواست بلند شه كه مرد بغل دستيش كه از اون جوانتر بود دستش رو كشيد و دوباره رو صندلي نشوند و چيزهايي گفت كه بگذريم. نمي خواستم اول صبح رو با بگو مگو شروع كنم هرطور بود جلوي خودم رو نگه داشتم و چيزي نگفتم تا شايد خود آقاهه از رو بره و بلند شه اما زهي خيال باطل. مرتب بر تعداد خانمها اضافه مي شد و عجيب اينكه هيچ كدوم نسبت به نشستن آقايون سمت خانمها اعتراضي نمي كردند. مرد مسن كه ديد اينطوره بي اعتنا به حرفهاي اون يكي مرد بلند شد و رفت سمت آقايون اما اون يكي همچنان سنگر خودش رو حفظ كرده بود و از جاش جم نمي خورد. كاسه صبرم ديگه لبريز شد از يه طرف كار مرده كفرم رو در آورده بود و از طرف ديگه بي اعتنا بودن خانمها بيشتر عذابم مي داد. همانطور كه سعي مي كردم به اعصابم مسلط باشم رو به مرده خيلي محترمانه گفتم:" ببخشيد آقا ! اگه زحمتي نيست لطفا شما هم بلند شيد تا خانمها بتونند بنشينند." برخلاف چيزي كه انتظار داشتم تا مقاومت كنه غرولند كنان ازجاش بلند شد و بلافاصله به سرعت نور دو نفر از خانمهايي كه نمي دونم زبونشون رو كجا جا گذاشته بودند عين اتوبوسهاي سريع السير رو صندليها نشستند.
با وجود اينكه به خودم گفته بودم تا رسيدن به اداره به ذهنم خاموشي مي دم و به چيزي فكر نمي كنم اما نتونستم. داشتم به اين اتفاق به ظاهر كوچك و ساده تو اشكل بزرگترش فكر مي كردم. به اين فكر مي كردم كه مردم ما چقدر راحت عادت كردند تا كناري بايستند و منتظر باشند تا ديگران براشون كاري بكنند. به اين فكر مي كردم كه اين مردم چقدر راحت مي تونند اجازه بدهند تا ديگران حقشون رو ضايع كنند.
به همین راحتی...!!!
و به خيلي چيزهاي ديگه هم فكر كردم و دوباره سردردهام شروع شد.
![]()
حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم