هنوز اثرات شوك زلزله و به عقيده بعضي ها انفجار ديروز باقي بود كه شوك ديگه اي چند دقيقه بعد از افطار بهم وارد شد كه شايد بيشتر از شوك صبح روم تاثير گذاشت و هنوز هم كه هنوزه اثراتش باقيه.

تلفن كه زنگ زد گوشي رو ور داشتم خاله كوچيكه بود كه بعد از سلام و احوال پرسي به روش خودمون گفت: اگه داد و فرياد راه نندازي يه چيزي بهت مي گم. خبري شنيدم كه شايد اگه يه جوره ديگه اتفاق مي افتاد خيلي باعث خوشحاليم مي شد اما. يكي از پسرخاله ها بالاخره كاري رو كرد كه به عقيده من نبايد مي كرد. به همراه دختري كه مي گه همديگر رو دوست دارن و ... خونه مادربزرگ اومده و به اصطلاح فرار كردند. خانواده پسرخالم با اين ازدواج مخالف بود به دلايل زياد و يكي از اونها عدم تناسب فرهنگي دو خانواده بود كه بعد از خواستگاري در جلسه اول برامون مشخص شد البته مسايل ديگه اي هم هست كه لزومي به گفتن نمي بينم.

اعصابم بدجور ريخت به هم. اونهمه حرف زدن باهاش بي نتيجه بود. كاري به بقيه چيزها ندارم. حرف من سر اين بود كه پسري كه تازه با كلي قرض و قوله تونسته يه مغازه باز كنه كه هنوز به سود دهي نرسيده و تا گردن زير بار قرضه چطور مي خواد با اين هزينه هاي سنگين زندگي ..اجاره هاي آنچناني و ... كه تو اداره زندگي خودش مونده يه زندگي  ديگه رو اداره كنه؟!

دلم براي خالم خيلي سوخت. يه عمر زحمت بكش بچه بزرگ كن آخرش هم بشه اين. نمي دونم مشكل كار كجا بوده كه اينطور شده انصفاً خاله من در تربيت بچه ها چيزي كم نگذاشته و در همه موارد از جان براي بچه هاش مايه گذاشته . حالا چرا اينطور شد واقعا نمي دونم.

شايد فكر كنيد آدمي سنتي ام و از اين حرفها. اما اينطور نيست. به عقيده من آشنايي قبل از ازدواج خيلي هم خوبه اما به شرطي كه با اطلاع خانواده دو طرف باشه. دو طرف همديگر رو خوب بشناسند و بدونند آيا دو خانواده مي تونند باهم سازگار باشند يا نه ؟ در مساله ازدواج تنها دختر و پسر نيستند كه تصميم مي گيرند به هر حال والدين هم در اين تصميم گيري به نوعي سهيم اند .                      آشنايي كه طي چند سال نفهمي خانواده دختر يا پسر- فرق نمي كنه - تو چه مسلك و مرامي اند و ... چه جور آشنايي مي تونه باشه؟!

متاسفانه به دليل عقايدي كه از گذشته در مورد ارتباط دختر و پسر در خانواده ها مرسوم بوده و كماكان هم هست جوانهاي ما درك درستي از مفهوم آشنايي هايي اينچنين ندارند و در موارد بسيار زياد به دليل پنهان كردن اين روابط از خانواده ها، در گير و دار مسايل احساسي دست به اقدامي مي زنند كه عاقبتش با كرام الكاتبينه.

نمي دونم شايد من خيلي زياد مته به خشخاش مي ذارم به هر حال اميدوارم عاقبت اين ازدواج و ازدواج هايي اينچنين ختم به خير بشه. انشاا...

ديشب آنقدر به لحاظ روحي خسته و آشفته بودم كه تا پاسي از شب نتونستم بخوابم . تو اتفاقاتي اينچنين باز نوك پيكان سرزنشها و ملامت هاي همه به سمت منه كه " ياد بگير ..نصفه تو ان و ...."   نمي دونم تا كي اين حرفها  مي خواد ادامه پيدا كنه .                                                                                                                                                ديشب كه نياز داشتم با كسي حرف بزنم طبق معمول كسي نبود غير از تو. تويي كه هميشه با مني . حرفهام رو نگفته مي دوني و ننوشته مي خوني . تويي كه هيچوقت بهم دروغ نمي گي و مطمئنم كه بهترين رازدار مني و هر آنچه كه برايم دادي عين رحمت و هرآنچه ندادي يا دادنش را به تاخير انداختي عين حكمت توست. پس به همان بزرگي و عظمتت قدرت صبري به من عطا كن تا همچنان استوار در راهم قدم بردارم و نيرويي عطا كن تا هميشه مومن به تو باقي بمانم.

ديشب براي چند صدمين بار فهميدم كه تنهايم ..تنهاي تنها.