|
رويداد اول: چهارم ديماه 1331 يك هواپيماي شركت هواپيمايي ايران كه از شيراز به تهران مي آمد، در نزديكي فرودگاه مهرآباد هنگام كم كردن ارتفاع براي نشستن سقوط كرد و همه مسافران و سرنشينان آن جز دو تن (حسين عدل رئيس شركت تلفن شيراز و مهندس خزايني) كشته شدند... نكته جالب و قابل تامل در اين سانحه زنده ماندن و سلامت كامل اين دو تن از ميان دهها مسافر نبود، بلکه دست نخورده ماندن يك بسته بسيار بزرگ پر از اسكناس بود كه با اين هواپيما حمل مي شد !!! اين بسته پس از برخورد هواپيما به زمين از داخل آن بيرون افتاده، بازشده و اسكناسها سطح بيابان ( چند قدمي جاده جنوبي پر رفت و آمد كرج ـ تهران ) را تا مسافتي دور پوشانده بود. صدها نفر كساني كه به كمك و يا تماشا آمده بودند و عموما از كارگران تنگدست محل و نوجوانان بودند حتي يك قطعه اسكناس را براي خود برنداشته بودند و به خبرنگاران خارجي گفته بودند كه تصاحب به ناحق مال ديگران، دولت و يا شخص ، حرام است و باعث ناراحتي وجدان مي شود و ما تنها به دسترنج خود قانع هستيم ! اين خبرنگاران به سراسر جهان نوشته بودند كه سانحه پرتلفات هوايي تهران منش ويژه و بزرگواري ايرانيان را يك بار ديگر به ثبوت رساند و اگر در كشوري ديگر اتفاق افتاده بود، مردم تماشاگر حتي يك قطعه اسكناس را باقي نمي گذاشتند و براي تصاحب آنها هجوم مي بردند و با هم مسابقه مي دادند... رويداد دوم : 22 ديماه 1386 ( 55 سال و 18 روز بعد ) سيدحسين توکلي ، بازپرس شعبه 5 دادسراي جنايي گفت: چند روز پيش به دنبال برودت هوا و بارش برف ، يک خودروي حامل پول در نزديکي فيروزکوه با يک خودروي سواري پرايد تصادف کرد. در اين تصادف ، يک اتوبوس مسافربري که در حال عبور از جاده بود، با مشاهده اين وضعيت متوقف شد و مسافران براي کمک به مجروحان از اتوبوس پياده شدند. سرقت پول هاي بانک بازپرس جنايي در ادامه گفت: چند نفر از مسافران که قصد کمک به مجروحان خودروي حامل پول بانک را داشتند، با مشاهده پول هاي موجود که پس از تصادف در اتاقک خودرو پخش شده بود، به يکباره وظيفه انساني خود را فراموش کردند و با سرقت مقاديري از چک هاي مسافرتي متعلق به بانک بدون آن که به مجروحان حادثه کمک کنند، بار ديگر سوار اتوبوس شدند و محل را ترک کردند... شکايت و پيگيري بازپرس توکلي افزود: به دنبال اين ماجرا، ماموران امدادي با حضور در محل ، امدادرساني به حادثه ديدگان را آغاز کردند و راننده خودروي پرايد بر اثر شدت جراحات جان خود را از دست داد. برادر جوان فوت شده پس از اين حادثه عنوان کرد: برادرم پس از تصادف و در آخرين لحظات عمرش در تماس تلفني گفت: ميان صندلي و فرمان خودرو گرفتار شده است و مسافران اتوبوس را مشاهده مي کند که براي کمک پياده شده اند، اما به جاي کمک به او سراغ خودروي بانک مي روند.. بازپرس شعبه 5 دادسراي جنايي افزود: به دليلي شکستگي دنده اين جوان و فرورفتن در ريه وي ، اگر مسافران او را از ميان آهن پاره بيرون مي آوردند، به طور قطع نجات مي يافت ، اما افسوس که آنها با مشاهده پول هاي درون خودرو توکلي بيان کرد: پس از سرقت پول ها و بررسي هاي بعدي معلوم شد 148 ميليون تومان از پول هاي درون خودرو به سرقت رفته است و افراد سارق در مرحله بعدي با چک هاي مسافرتي سرقت شده ، به خريد طلا، لوازم خانه و... اقدام کرده اند!!! دستگيري يک متهم بازپرس جنايي افزود: با آغاز تحقيقات در اين زمينه ماموران در مرحله بعدي يک نفر از مسافران سارق را به همراه 38 ميليون تومان از چک هاي مسافرتي دستگير کردند. متهم در تحقيقات گفت: وقتي صحنه تصادف را مشاهده کرديم ، ابتدا قصد کمک به مصدومان را داشتيم و ما بوضوح فريادهاي کمک خواهي راننده خودروي پرايد را مي شنيديم ، اما با مشاهده چک هاي مسافرتي درون خودرو، هر کدام از ما که از اتوبوس پياده شده بوديم ، سعي مي کرديم پول بيشتري برداريم... من - یکی قطره بارون- امروز می خواستم راجع به برفی که از دیروز عصر شروع به باریدن کرده و تا الان ادامه داره بنویسم اما وقتی ایمیلم رو چک می کردم و مطلب بالا رو دیدم ترجیح دادم پست امروزم این باشه. نمی دونید چه برفی داره می یاد حسابی خوش به حالم شده. وقتی چشمم به برفهای تو محوطه اداره می افته و از اینکه نمی تونم برم اون بیرون و با اون همه برف یه آدم برفی خوشگل درست کنم دلم خون که نمی شه اما خیلی می سوزه. آخه چه ایرادی داره من این کار رو انجام بدم؟!
باز اين طرف باران زده برچهره گريان زده بر گونه عريان زده گم كرده بارانم هنوز با هر صداي قطره اي نام تو مي خوانم هنوز باران چه زيبائي و پاك يكدم زني بر قلب خاك بي تو گل عشقم هلاك از آن وجود نازنين مشتاق رويت تشنه لب در انتظارت روز و شب من عاشقي دارم طلب باران دل ما شد كوير رويت نديده سيرﹻسير گفتي كه گشته ديرﹻدير. رفتي و بي همدم شدم سرگشته عالم شدم چون شمع سوزان پاي تو من قطره قطره كم شدم باران سراپا رحمتي زيبا و شيرين صحبتي درياي عشق و الفتي عشق تو شمع راه ما ياد تو شد همراه ما نقش قشنگ چشم تو شد زيور درگاه ما باران شده اردي بهشت باغ و چمنزاران بهشت ديدي تو كار سرنوشت پاييزيم همرنگ تو بي تو شدم دلتنگ تو شب گريه هايم را ببين دارد غم آهنگ تو باران چه بد گم كردمت گم در تلاطم كردمت تقديم مردم كردمت بغضم گرفته بي صدا مي جويمت در قصه ها چون برنمي گردي دگر بسپارمت دست خدا باران نمي بارد دگر بويت نمي آرد دگر دل ياد تو دارد دگر مي بوسمت از راه دور اي قطره قطره عشق و نور اسم تو باران تا ابد روي لبانم پر غرور
سامورايي ستيزه جويي كه معروف بود بي دليل دعوا به پا مي كند ، به دروازه يك صومعه ذن رسيد و درخواست ملاقات با مدير صومعه را كرد. ريوكان بي درنگ به ملاقات او رفت. سامورايي گفت : " مي گويند دانش تواناتر از قدرت بدني است. لطفاً بگوييد بهشت چيست و دوزخ چيست." ريوكان ساكت ماند. سامورائي فرياد زد : " ديدي به راحتي مي توانم اين دو را توضيح بدهم. براي نشان دادن دوزخ كافي است يك نفر را كتك بزنم . براي نشان دادن بهشت كافي است اول تهديدش كنم و بعد بگذارم فرار كند." استاد ذن گفت : " با افراد ابلهي مثل تو بحث نمي كنم." خون سامورائي به جوش آمد و ذهنش سرشار از نفرت شد. ريوكان خنديد و گفت :" اي دوزخ است. اين كه آدم بگذارد ناسزاهاي ديگران او را تحريك كند. " جنگجو از شهامت آن راهب تعجب كرد و آرام شد. ريوكان گفت :" اين بهشت است كه آدم تحريكات ابلهانه را نپذيرد. " و او را به داخل صومعه دعوت كرد. " متاسفانه منبع اين مطلب رو نمي دونم بطور اتفاقي در بين نوشته هام پيدا كردم ."
مي كنم اناري دانه به دل مي گويم خوب بود اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود مي پرد در چشمم آب انار اشك مي ريزم
دلا ! امشب سفر دارم چه سودایی به سر دارم حکایتهای پر شرر دارم چه بزمی با تو تا سحر دارم به پرواز آسمان عشق چه خوش رنگی بال و پر دارم به صحرای بیکران عشق سفرهای پرخطر دارم نمی ترسم از فتنه طوفان دلی چون دریای خزر دارم به بی تابی قلب عاشقها پیامی از شمس و قمر دارم من امشب با خدای خود مناجاتی دگر دارم نیایش ها به درگاهش از این شور و شرر دارم ز لطف بیکران او تشکرها کنم اما.. شکایتها به درگاهش ز سودای بشر دارم نمی ترسم از فتنه طوفان دلی چون دریای خزر دارم
ديروز يكي از همكاران داستاني نقل كرد از كتابي با عنوان اگه اشتباه نكرده باشم " سوپ جوجه برای روح " كه محصول چند نويسنده خارجيه و الان بنا به دلايلي كه نمي دونم ديگه گير نمي ياد. داستان به قدري برام جذاب و دوست داشتني بود كه حيفم اومد براي شما هم نقل نكنم. پسرك دستفروش بعد از يك روز خسته كننده و بي هيچ فروشي خسته و گرسنه در كوچه ها قدم مي زد . پولي نداشت تا رفع گرسنگي بكنه. نا اميدانه در خانه اي را به صدا در آورد . زني ميانسال در را باز كرد . پسرك با خجالت فقط يك ليوان آب خواست. زن نگاهي به پسرك انداخت . قيافه اش داد مي زد كه گرسته است . زن ليوان شيري به پسرك داد . پسرك ليوان شير را سر كشيد . مي خواست پول شير را بدهد كه زن گفت : بهاي اين ليوان شير پرداخت شده است. سالها گذشت ، زني پا به سن گذاشته با بيماري قلبي به بيمارستان مجهزي در شهر مي ره پزشكان به اتفاق نظر مي دهند كه زن بايد عمل شود اما ... هزينه عمل فوق العاده زياد است و زن توانايي پرداخت آن را ندارد. وقتي به حسابداري بيمارستان مراجعه مي كند كارمند مسؤول دست نوشته داخل پرونده را براي زن مي خواند. " هزينه عمل قبلاً توسط يك ليوان شير پرداخت شده است. "
براي ابراز تشكر و نشان دادن قدرداني و به اصطلاح تشويق خلاصه اينطوري بود كه آنطوري شد يعني به اتفاق دو تا از همكاران براي سفر تشويقي رفتيم تهران. از هواي گرم و دود گرفته و ترافيك و بوق و سروصدا و ... تهران كه بگذريم علافي و سرگرداني تو نمايشگاه واقعاً محشر بود. دم در ورودي يه قول معروف يه راهماي غرفه ها شكر خدا رشته تحصيلي من آنقدر در سطح جامعه و از ديدگاه مسؤولين مهم و با ارزشه و آنقدر بهش بها داده ميشه كه هيچ كتابي براي عرضه در نمايشگاه مناسب تشخيص داده نشده بود ( شايد بود و ما نديديم ) سرتون رو درد نيارم بعد از كلي گشتن و كتاب هاي مورد نظر رو پيدا نكردن و بعضي مواقع هم از ديدن قيمت كتابها چشمها به عوض چهارتا هشت تا شدن با كسب اجازه از محضر شما عزيران زياد اندر بهداشت و نحوه عرضه مواد غدايي سخني به ميان نمي يارم كه نا گفتنم به ولي شما چي كار دارين جلو بوفه ها بيشتر از غرفه هاي كتاب شلوغ بود چه دردسرتون بدم كه آخر سر بعد از كلي بحث با همكارا به اين نتيجه رسيديم كه ساندويچ بخوريم چون فكر كرديم از بقيه مواد غدايي عرضه شده ممكنه سالمتر باشه. سانويچي خريديم به قيمت هوارتومن
الان كه اين پست رو مي نويسم دلم براي آن كتابهاي بيچاره كه با هزاران آرزو بعضي ها پشت قفسه ها وبعضي رو ميزا به اميد اينكه يه روزي تو دست يه علاقمند كتاب باشن ، نشسته بودن مي سوزه . واقعا كاش جوري بود كه افراد واقعاً به صرف خريد كتاب به نمايشگاه مي اومدن . اگه اينجوري بود نصف بيشتر جمعيت نمايشگاه كم ميشد و آدم راحت تر مي تونست دنبال كتابهاي مورد نظرش با آسودگي خاطر بگرده . می دونم که نمیشه ولی اگه می شد چی میشد!!!
سه شنبه شبكه دو فيلمي پخش كرد به نام سه شنبه ها با موري . پخش اين فيلم بي مناسبت نبود با روز معلم به نظر من كه فوق العاده بود. رابطه عاطفي بين استاد و شاگرد را خوب به تصوير كشيده بود. از جمله فيلمهاي احساسي و عاطفي كه حرفهاي زيادي براي گفتن داشت . نحوه برخورد پيرمرد با بيماريش كه او رو روزبه روز به مرگ نزديكتر مي كرد خيلي زيبا و جالب بود. برگزاري مراسم تدفين قبل از اينكه بميري و خيلي چيزهاي ديگه كه بايد فيلم را ببيني تا بتوني دركشون كني. بعضي جملات پيرمرد برام خيلي زيبا و جالب بود كه جسته و گريخته يادداشتشون كردم و بدم نيومد براي شما هم بنويسم. بايد همديگر را دوست بداريم چون همگي خواهيم مرد. هرآنچه كه من دارم يك صداست. اگر نمي خواهيم كسي را دوست داشته باشيم به اين دليل است كه مي ترسيم زندگيمون را وقف كسي كنيم كه روزي از دست خواهيمش داد. اگر اين حقيقت را باور كنيم كه هر روز روز مرگ ماست جور ديگري زندگي خواهيم كرد. بالاترين حس طبيعي دوست داشتن است، پس دوست داشته باش. به اين توجه كن كه تو موج نيستي بلكه قسمتي از اقيانوسي. ما بايد همديگر را دوست داشته باشيم و يا بميريم. زندگي چيزي نيست جز ارتباط با انسانها.
دیگه داشتم از بی خانمانی دق می کردم.
واقعا خدا به داد آنهایی که خانه ندارن برسه. تو این دور و زمانه اگه یه چهار دیواری از خودت نداشته باشی کلات پسه معرکس.البته به استثنای آونهایی که پولشون از پارو بالا می ره . الان خوب درک می کنم حرف مادرم را که همیشه می گه "اینقدر ولخرجی نکن . یه کم هم پس اندازه کن تا بتونی یه الونکی برای خودت جور کنی"
|
About![]()
حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم Archivesاسفند 1387بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 Links
پرگل |