|
دكتر وين و. داير Dr. Wayne W. Dyer يكي از معروفترين روانشناسان امروز غرب است كه همچون عارفي بزرگ هر جمله اش يك بغل اميد و خرد را ميهمان مغز خوانندگانش مي كند. ايشان اينك در شصت و سومين سال تولدشان زندگي مي كنند و تا كنون هزاران نفر از انسانهايي شكست خورده را به اعلا درجه ي آرامش، موفقيت و ثروت رسانده اند. و اينك چند جمله از اين عارف بزرگ:
یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!" کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد. دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد. چند سال بعد گذشت تا اینكه آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد. در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد. داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری بتوانند به کانون شادی بیایند." این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند. وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد. او احساسهای مردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد ... یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی به آن مرد گفته شد که آن ها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد. اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آن ها می رسید. در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250.000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد. وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید. همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند. در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با 57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم می خورد. این یک داستان حقیقی بود که گویای این حقیقت است كه هرگاه هدف شما آسمانی باشد حتما دست خداوند هم همراه شما خواهد بود ... بیاییم بیشتر به یكدیگر عشق بورزیم ...
دیروز یه سی دی از کنسرت گروه مستان به دستم رسید با خوانندگی همای. باید اعتراف کنم لذت بردم از دیدن و شنیدنش . عجب صدایی داره این همای. باور کردنی نیست.برخی شعرها رو خودش نوشته از جمله شعری که در ادامه خواهید دید و بی مناسبت نیست با حال و هوای این ایام.
به گرد كعبه مي گردي پریشان كه وي خود را در آنجا كرده پنهان اگر در كعبه مي گردد نمايان بگرد تا بگردي! در اينجا باده مي نوشي ، در آنجا خرقه مي پوشي چرا بيهوده مي كوشي در اينجا مردم آزاري ، در آنجا از گنه عاري نمي دانم چه پنداري؟! در اينجا همدم و همسايه ات در رنج و بيماري تو آنجا در پي ياري چه پنداري؟! كجا وي از تو مي خواهد چنين كاري؟ چه پيغامي كه جز با يك زبان گفتن نمي داند؟ چه سلطاني كه جز در خانه اش گفتن نمي داند؟ چه ديداري؟ كه جز دينار و درهم از شما سفتن نمي داند به دنبال چه مي گردي ؟! كه حيراني ؟! خرد گم كرده اي شايد نمي داني. هماي از جان خود سيري كه خاموشي نمي گيري لبت را چون لبان فرخي دوزند تو را در آتش انديشه ات سوزند هزاران فتنه انگيزند تو را بر سر در ميخانه آويزند یکی قطره بارون- همیشه از خودم می پرسم از این همه آدم که می رن مکه حج چندتاشون واقعا مقبوله ؟!من که نمی دونم . خدا داند و بس . قربونش برم او هم که ستار. هیچ چیز بنده هاش رو که برای بقیه لو نمی ده مگه تو مواقعی که خودش تشخیص بده. همیشه از خدا خواستم هر کاری که می خوام انجام بدم اول معرفت اون کار رو بهم بده بعد توفیق انجامش رو.
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد. اگه مایل به خوندن بقیه داستان هستید در ادامه مطلب بخونیدش
او رفت و تا برگردد به نظرش آن قدر زمان برد كه انگار يك روز تمام منتظر مرد بوده است. عكس ها را از او شتابزده گرفت و شتابزده تر يكي يكي چسباند روي تابلوي نوراني پست سرش و با دقت تمام خيره شد به آن ها. لحظه اي چشم از عكسها بر نمي داشت . چهره اش با هر نگاه ، از حالتي به حالتي ديگر در مي آ'د و مثل آن بود كه نفس كشيدن را هم فراموش كرده است. مسير طولاني ناباوري تا سرگشتگي و سپس حس اعجاز را در چند لحظه طي كردن ، خود به كمتر از يك اعجاز ديگر محتاج نبود. آب دهانش را به سختي فرو داد و بالاخره تصميم گرفت حرف بزند: "بگو ببينم مرد ، در اين مدت با خودت چه كرده اي !" مرد كه از حركات و حرف هاي دكتر سر در نمي آورد با تعجب جواب داد: " هيچ . انتظار داشتيد چكار كنم؟ از روزي كمه پايم را از مطب شما بيرون گذاشتم تا به همين امروز يك آن به حال خودم نبودم كه بخواهم به فكر كبد و روده و شكم و معده و چيزهاي ديگري از اين دست باشم." و مكثي كرد و با حسرت ادامه داد: " گفتم كه ، كاري داشتم كه بايد آن را حتماً انجام مي دادم. تمام وقت مشغول آن بودم." دكتر در حاليكه ديگر چشم از عكس ها برداشته بود ، گفت : " حس كردم كه خيلي تغيير كرده اي . اما نمي دانستم دامنه اين تغيير از روح به جسم ات نيز سرايت كرده است." اشك توي چشم هايش جمع بود و بيشتر از اين نمي توانست حرف بزند. به سمت در رفت و آن را باز كرد. سپس با صدايي پر از چين و شكن گفت: " بفرماييد . شما ديگر اينجا كاري نداريد." و با دست ، اشاره به راه خروج كرد. مرد همچنان سردرگم بود. دكتر ادامه داد: " منتظر چي هستي . تو خوبي. يعني خوب شده اي . هيچيك از علايم پيشين بيماري در تو وجود ندارد." مرد زبانش بند آمد و به لكنت افتاد: "م..من ...نمي...فهمم." دكتر خنده غرابي كرد و جواب داد: "به زودي خواهي فهميد. اتفاقاً اين از آن دسته سوال هايي است كه پيدا كردن پاسخ آن خيلي هم دشوار نيست." و خداحافظي كرد و مرد را با شگفت زدگي خود ، تنها گذاشت. او كه سرجاي خود خشكش زده بود ، يك نگاه به دكتر و يك نگاه به بيرون انداخت و تا قدم از قدم بردارد ، دقايق طولاني را وراء زمان و مكان و در بي خبري عارفانه اي سير كرده بود. وقتي توانست دريابد چه اتفاقي افتاده ، آنگونه باران شادي به صحراي جانش باريده بود كه گويي جسمش شروع كرد به روييدن. حالا از يك لحظه زود رسيدن به نزد رويا هم قادر به گذشت نبود. اما هنوز راه نيفتاده بود كه به ياد راسته گل فروش ها افتاد. پيرمرد را به خاطر آورد و آن شاخه گل نرگسي كه بعد از گذشت سي و نه روز ، عاقبت هم به او نرسانده بود. با حال عجيبي كه داشت ، اينك چقدر دلش مي خواست پيش از بازگشت به خانه ، به نزد او رفته و با يك جمله همه چيز را تمام كند. جمله اي كه ديگر نه از سر تسويه حساب بود و نه از جنس گلايه و نه به مانند واكردن سنگ هاي خود با او.جمله اي كه حكايت از يك دنيا خوسحالي بي پايان مي كرد تا به پيرمرد اطمينان دهد او را به خاطر تمام امروز و فردا كردن هايش بخشيده است ؛ چرا كه ديگر او نيز مثل بيشتر آدم هاي دور و بر خود هنوز آنقدر وقت دارد كه بتواند تا آمدن گل نرگس ، جرعه جرعه از سبوي بوري بنوشد. پس ، ناچار بود مسير هر روزه بلوار سرباز را براي بار چهلم نيز از سر بگيرد. تا خورشيد بيشتر از اين از نيمه آسمان بار سفر نيم روز را نبسته بود ، بايد مي جنبيد. يك ساعت و نيم بعد ، در مغازه را كه باز كرد ، پيرمرد منتظرش بود. با بي تابي به سمت مرد شتافت و شاخه گلي را كه در دست داشت جلو روي او گرفت و با خوشحالي فراوان گفت: "بيا ، اين هم همان چيزي كه مي خواستي... بگير ، مال توست." مرد گيج شده و سراسيمه فرياد زد : "گل نرگس...درست مي بينم . خودش است..." پيرمرد جواب داد: "بله. تو درست مي بيني ،خودش است . خود خودش..." مرد هيجان زده پرسيد: "پس اين عطر مست كننده اي كه همه جا را پر كرده از همين يك شاخه گل است." پيرمرد سرش را تكان داد و با تبسم شيريني جواب دادك " شك نكن..." " ولي آخر توي اين فصل...اين گل...يعني از كجا رسيده؟!" پيرمرد شاخه زيباي گل نرگس را به او سپرد و جواب داد: "از همان جايي كه شفاين رسيده." كه مرد از خود بي خود شد و بريده بريده گفت: "اما...اما شما...شما كه از بيماري من خبر نداشتي. نه از بيماري ام و نه امروز از خوب شدنم." پيرمرد پيشاني مرد را بوسيد و گفت: " من نه. اما آنكه بايد خبر داشته باشد، دارد." "مگر نشنيده اي جوينده يابنده است. چطور مي شود يك اربعين دنبال نشانه كسي باشي و او خود را به تو آشكار نكند. فقط كافي است كمي از پيله خودت بيرون بيايي و به او فكر كني. تا از خودت فاصله نگرفتي ، نه از بيماري شفا يافتي و نه به گل نرگس رسيدي. اين امروز وفردا كردن ها هم فقط براي همين بود و نه هيچ چيز ديگر..." مرد با حيراني بنا كرد به گريه كردن. آنقدر كه احساس سبكي به نجاتش شتافت. گويي بال درآورده و از پي پرواز مي گشت. به اندازه نوزاد تازه به دنيا آمده اي احساس بي وزني و بي اندوهي مي كرد. هيچ حرفي براي گفتن نداشت . ديگر آرام گرفته بود. سكوت بهترين چيزي بود كه مي توانست همه گفتني ها را از زبان او به عالم و آدم بگويد. تازه اكنون دريافته بود كه در تمام اين روزها ، كسي نگرانش بوده و در واقع با رفتن پي گل نرگس ، او همان كس را مي جسته است نه يك شاخه گل را. با نيروي اسرار آميزي كه به تن و بازوانش سرازير شده بود ، در را باز كرد و قدم به بيرون گذاشت . اما هنوز آن را پشت سر خود نبسته بود كمه صداي نافذ پيرمرد يكبار ديگر زير و رويش كرد: "راستي به زودي پدر مي شوي." مرد لحظاتي سر جاي خود ميخكوب شد ، اما به سرعت برگشت و با خود انديشيد اين ديگر خيلي عجيب است. پيرمرد كه بي گمان ذهن او را خوانده بود گفت : " اما نه به اندازه وفاي گل نرگس." و ادامه داد: "يادت باشد اسمش را مهدي بگذاري. اين كمترين تشكري است كه مي تواني از گل نرگس بكني..." و خدا حافظي كرد. مرد ، هاي هاي گريه مي كرد و جز سيلاب اشك ، هيچ هديه ديگري نداشت كه راهي خانه دوست كند. از اميد و انتظاري چنين كوچك ، همه چيز ارزان ، ارزاني اش شده بود. اكنون مرد فقط به آن انتظار بزرگ تر مي انديشيد ؛ به انتظاري كه با تمام شدنش ، عشق ارزان مي گشت و فراواني عاشقي نيز ارزان. ساعتت را به وقت گل نرگس تنظيم كن نوشته : مريم جمشيدي
مرد حق داشت حساب رفت و آمدهاي خود را به راسته گل فروش ها ، چنين دقيق و بي كم و كاست داشته باشد. اصلا چرا نداشته باشد. مگر كم در اين مدت سختي كشيده بود. مگر كم از جسم و جانش مايه گذاشته بود. مگر كم از كيسه سكه هاي طلايي عمر كوتاهش در اين راه بريز و بپاش كرده و امروز و فردا كردن هاي پيوسته پيرمرد را طاقت آورده بود. اما تا امروز چرا نه عاصي شده بود و نه شاكي ، خودش هم از آن سر در نمي آورد. عاصي كه نمي شد هيچ ، شاكي كه نمي گشت هيچ ، به جاي عصيان به اشتياقش افزوده مي شد و به جاي شكايت ، رفاقتش با پيرمرد چند برابر مي گشت. دنبال كردن اين ماجرا درست مثل دنبال كردن رمز و رازها ونشانه هاي يك كنج پنهان بود. گنجي كه نه مي شد به آساني از آن گذشت و نه با به فراموشي سپردنش قادر بود آسودگي خود را تضمين نمايد. اما امروز در آستانه چهلمين فردا ، مرد همين كه صبح از جا برخاست ، خود را در محاصره كامل انديشه اي آزار دهنده يافت . با خودش گفت: "نكند پيرمرد با اين وعده ها و امروز و فردا كردن ها مي خواهد تا آمدن فصل گل نرگس يعني تا سه ماه ديگر همين طور كش بدهد...تا آنوقت..." و از اين فكر وحشت زده شد و مثل فنر از جا پريد. دستانش مي لرزيد و لحظه اي آرام نبود: "آخر پيرمرد تو كه اين گل را نداشتي ، مجبور بودي اين طوري خون به جگر و دربدرم كني!" كمترين جايي براي ترديد نبود. ديگر تصميم خودش را گرفته بود. بايد هرچه زودتر خود را به پيرمرد مي رساند و سنگ هايش را با او وا مي كند. به او مي گفت كه دستش را خوانده است و از اين پس حنايش براي او رنگي ندارد. لازم بود گوشزدش كند ، در دنيا چيزي بدتر از فريب نيست. تا ديرتر نشده ، بايد نشانش مي داد كه نه يك ابله خيابان گرد است و نه يك ديوانه تمام عيار. بي معطلي و براي آخرين بار بايد به سراغ او مي رفت و برايش توضيح مي داد كه با اين فردا و فردا كردن ها چه به روز و روزگارش آورده است. در تمام اين مدت نه خواب او از آن خودش بوده و نه از خورد و خوراك چيزي فهميده . نه از گذشت روزها اندك غنيمتی گرفته و نه عبور شب ها عايدي براي او داشته. همه چيز و همه كس دراين مدت در انحصار فردا بوده است و نه هيچ چيز ديگر. او اكنون سي و نه روز بود كه فقط با انديشه گل نرگس به خواب مي رفت و با انديشه اي جز انديشه او بيدار نمي شد. با قدم او راه مي رفت و با پايي جز پاي او نمي نشست. با زبان او حرف مي زد و با گوش هايي جز گوش هاي او نمي شنيد. با چشم او نگاه مي كرد و با نگاهي جز نگاه او نمي ديد. با حرف ها و درددلها و رازهايي كه هر صبح تا رسيدن به مغازه پيرمرد بين آن دو رد و بدل مي شد ، خيلي وقت بود كه مرد حس مي كرد گل نرگس را ديگر نه فقط براي رويا كه بيشتر براي خود مي خواهد و چه بسا از رويا نيز براي رسيدن به آن محتاج تر است. بايد مي رفت . بايد ميرفت و به هر قيمتي كه شده گفتني ها را به پيرمرد مي گفت. همين كه راه افتاد ، رويا جلو رويش سبز شد . چادر بر سر داشت و آماده بيرون رفتن مي نمود: "من كه مدتي مي شود به كارهاي عجب و غريبي كه مي كني عادت كرده ام . نه سر كار پيدايت مي شود و نه توي خانه. روز به روز هم كه مگوتر مي شوي، البته براي من ، و گرنه خودم سحر بعد از نماز صبح شنيدم كه چطور داشتي با خودت حرف مي زدي!" مرد جواب داد: "كار من اين روزها مگر چيست به جز رفتن دنبال دكتر و دارو و درمان!" رويا گفت: "اما امروز تو تنها نمي روي. من هم با تو مي آيم. از اول هم بايد در دكتر رفتن همراهي ايت مي كردم." مرد غافلگير شد و پرسد: "تو؟!" رويا چهره مصممي به خودگرفته و گفت : "بله درست شنيدي ، من . اشكالي دارد؟!" مرد هاج و واج به او نگريست و نمي دانست چه بگويد. رويا در را باز كرد و كفش هايش را پوشيد: "من حاضرم ! فكر فرار هم نكن که بي فايده است." مرد از بدشانسي كه ناگهان به او رو كرده بود درمانده شد. نه راه پس داشت و نه راه پيش. نه فقط بايد فكر يكسره كردن كار خود با پيرمرد را دست كم تا بعدازظهر عقب مي انداخت، بلكه به اين ترتيب به زودي رويا نيز از نوع بيماري او باخبر مي شد. همزمان با دو آشفتگي بزرگ دست و پنجه نرم كردن ، كار او نبود كه نبود. روبرو شدن با رويا بعد از مطب ، آن هم در چنين وضعي ، بيشتر به يك پهلوان افسانه اي نياز داشت تابه اوي واقعي. قيافه ايش بي اختيار درهم رفت. رويا ناراحتي را از چهره اش خواند. "ناراحتي؟!من با حضو رخودم مايه عذابت مي شوم؟!" مرد سرش را بالا انداخت و انكاركنان و به نرمي گفت: " آخر اين چه حرفي است كه مي زني . من كه غير از تو كسي را ندارم. فقط مي خواستم خواهشي ازت بكنم." رويا پرسيد: "خواهش!؟ خوب بگو. مطمئن باش هرچيزي كه تو را راضي و خوشحال كند انجام دادنش براي من مشكل نيست." مرد با التماس گفت : " فقط همين امروز را با من نيا." كه رويا بغض كرد: " عجب !پس خواهش تو اين است . مي بيني من باز از خودم گول خوردم." اين بار مرد بود كه بغض مي كرد: " اعتبار اين خواهش فقط براي امروز است. فقط براي همين يكبار." و عاجزانه ادامه داد: " كار نيمه تمامي دارم كه بايد به تنهايي به آن برسم. با تمام شدن آن ديگر دليلي ندارد براي رفتن به هر جايي از تو كمك نگيرم. من از اين پس به ياري تو بيشتر از هميشه نيازمندم." رويا به نوازش موهاي مرد پرداخت و گفت: "پس لااقل بگذار يك شرط پيش پايت بگذارم." مرد پيروزمندانه خنديد: " هرچقدر هم كه مشكل باشد مي پذيرم." زن بغضش را فرو داد و گفت: "قول بده اول سري به دكترت بزني ؛ بعد بروي دنبال كار نيمه تمامت.." مرد بوسه اي از سر احترام به دست هاي زنش زد و جواب داد: " با آن كه خيلي سخت است ، اما مي پذيرم . بالاخره بايد يك طوري نشان دهم كه در گذشت ، دست كمي از تو ندارم..." و از خانه خارج شد. با قولي كه داده بود گريز از ملاقات با دكتر لطيف نداشت. او همين كه چشمش به مرد افتاد ، از جا برخاست و با حيرتي آميخته به لسوزي گفت: "شما...؟!" مرد خنده تلخي كرد و جواب داد: " لابد منظورتان اين نيست كه بايد تا به حال مرده باشم." دكتر پرحوصله بود و شوخ طبع و بزرگوار: "نه بابا اين چه حرفي است كه مي زنيد. ما دكترها اگر به حرف و حديث ها و گوشه كنايه هاي مريض هايمان عادت نداشتيم كه نمي توانستيم دوام بياوريم." و ادامه داد: "رفتيد حاجي حاجي مكه" مرد جواب داد: " گرفتار بودم." دكتر با تعجب پرسيد: "گرفتار؟!" مرد گفت : " كاري داشتم كه بايد انجام مي دادم . بالاخره هم نشد كه از عهده اش بربيايم." دكتر سرتا پايش را با كنجكاوي برانداز كرد و گفت: "اما به نظرم خوب سرپا مي آيي." مرد شتابزده در آمد كه: " دكتر جان از اين حرف ها بگذر . فقط به من بگو چند وقت ديگر...تا چند روز ديگر زنده ام." دكتر سرش را پايين انداخت و بعد از لحظاتي درنگ جواب داد: " باز هم رفتي سروقت سوال هاي سخت؟" مرد به تلخي گفت: " كسي كه مي تواند از وجود بيماري چنين موذي و سخت خبر دهد لابد آقدر توانا هست كه به سوالهاي سخت تر از آن نيز پاسخ دهد." دكتر جواب داد: "از من دلخوري؟ مرا ببخش. كار ديگري نمي توانستم بكنم. وضع با گذشته خيلي فرق كرده. طب جديد ، با پنهان كاري سرسازگاري ندارد. بدبختانه من نيز از جمله پزشكاني هستم كه معتقدند بيمار را نبايد از نوع بيماري خود بي اطلاع گذاشت . طب جديد بنا به دلايلي به اين نتيجه رسيده ، كه البته من به تمام دلايل آن آگاه نيستم." و سپس آهي كشيده و اضافه كرد: " مي بيني كسي كه از جواب دادن به سوالي چنين آسان عاجز مانده باشد چطور مي تواند به سوالهاي سخت اين همه مريض پاسخ دهد." مرد گفت: "با اين حال شما پزشكي و من بيمار. نه شما بيشتري و نه من كمتر. از هركس همان قدر بر مي آيد كه به عهده اش گذاشته اند. قرار نيست شما بيشتر از آنچه مي داني به من جواب بدهي و نه من كمتر از آنچه سوال دارم ، بپرسم." و نفس تازه كرد و ادامه داد: " مي بينيد من براي كار ديگري اينجا نيامده ام ، اگر هم فكر مي كنيد قادر به جواب دادن نيستيد يا دل گفتنش را نداريد ، من به راحتي مي توانم از همي راهي كه آمده ام برگردم." و بلند شد كه راه بيفتد. دكتر كم كم دريافت مرد هماني نيست كه پيش از اين ديده بود و مي شناخت. از حرفهايي كه ميان آن دو رد و بدل شده بود ، به روشني آشكار بود كه او بي آنكهخود بداند دچار نوعي تغيير و دگرگوني اساسي شده است و در جاي ديگري سير مي كند. تغييري كه معلوم نبود چگونه اين چنين تا اعماق وجودش راه يافته و تا ناكجاها ريشه دوانده است. چه مي توانست به او بگويد. ناچار اشاره به تخت كرد و گفت: " مي خواهيد بدون معاينه اينجا را ترك كنيد؟!" مرد خنده پر معني كرد و جواب داد: "نه . حالا كه شما مي خواهيد معلوم است كه نه. اين كمترين كاري است كه يك مريض مي تواند در حق دكتر خود انجام دهد." و دست هايش را به حالت تسليم بالا برد و دراز كشيد. دكتر پيراهن مرد را بالا زد و شروع كرد به معاينه كردن. از شكم واطراف آن آغاز كرده و كم كم رفت بالاتر. به قلب و قفسه سينه كه رسيد ، باز او نو برگشت پايين. نواحي مختلف شكم را چند بار زير انگشتان خود فشرد و سپس با ضرباتي محكم تر تا مي توانست جز به جزء ، مخصوصاً كبد را مشت باران كرد. طوري كه مرد دردش آمد و در حاليكه كلافه شده بود ولي با خونسردي گفت: "دكتر! داريد چكار مي كنيد، چيز جديدي پيدا كرده ايد ، مشكل تازه اي پيش آمده ؟..." و همين كه سرش را حركت داد چشمش به چهره دكتر افتاد ، نگاهش در جا ماسيد. بهت و تعجب از قيافه دكتر ، آدم ديگري ساخته بود. مرد ، كنجكاو شده و اين بار با شدت بيشتر جمله اش را تكرار كرد و وقتي باز هم جوابي نشنيد › از جا برخاست و پيراهنش را پايين كشيد. دكتر گفت: "بايد چند عكس جديد بياندازي ...همين حالا..." و روي يك برگه چند كلمه اي به انگليسي نوشت و به دستش داد و گفت: " منتظرت هستم . زود برگرد. حالا هم عجله كن ...بدو..." داستان ادامه دارد...
با اولين نگاهي كه به پشت ويترين انداخت ، بهتر ديد در وقت صرفه جويي كند و از داخل شدن در آن، صرفه نظر كرد. در كل راسته ، اين تنها مغازه اي بود كه حتي احتمال آن، را نمي داد مراد و مقصود خود را در آن، بيابد. ويترين ساده آن، با كمترين گل و ارزان ترين گلدان ها ، بي هيچ تزيين و آرايشي در فراري دادن مرد كافي بود. با سرعت راه خود را گرفت كه برود. چند قدمي هم دور شد ، اما ناگهان ايستاد. ضرب آهنگ تند تپش هاي قلبش مانع از برداشتن گام هاي بعدي شده بود. حال خرابش به او مي گفت كه بايد هرچه زودتر بر گردد. تن خسته بود و قلب خسته بود و وقت خسته. در برگشت بود كه باز چشمش به همان مغازه كوچك افتاد. اما عجيب بود كه با وجود آغاز درد اين مرتبه ديگر نتوانست با بي تفاوتي و شتاب راه وارد شدن به آن را بر پاهاي خود ببندد. بي اختيار دستگيره در را پيچاند و داخل شد. سلام كه كرد تازه يادش آمد اين اولين سلامي است كه در اين جا به كسي داده. پاسخ شنيد : "عليك السلام." و از دلنشيني صدا ، گويي دردش اندكي فروكش كرده و توانست به تماشاي مغازه بپردازد. جز چند گلدان كوچك ، چيز ديگري در اطراف ديده نمي شد. پيرمردي با موهايي سفيد و عرق چيني نباتي رنگ بر سر ، مشغول زدن شاخ و برگ هاي اضافي همان چند گلدان بود. مرد با ورانداز اطراف ، جواب خود را گرفته بود. مي خواست از در بيرون بزند كه صداي پيرمرد را شنيد: "تو كه هنوز سوالي نكرده اي!" مرد به يكباره برگشت. پيرمرد داشت نگاهش مي كرد. صورت گرد و ابروهاي پرپشت او به اضافه يك نگاه به ياد ماندني همراه جمله عجيبي كه به كار برده بود بي برو برگرد وادار به ماندنش كرد: "پرسيدن كه عيب نيست. يا به مرادت مي رسي يا نه. در هر دو صورت چيزي از دست نداده اي." مرد مايوسانه جواب داد: "تا پرسش چه باشد. به عدد يك يك مغازه هاي پشت سرم ، سوال از پي سوال كرده ام . اما امان از سوال بي جواب." پيرمرد لبخند زد: "بالاخره نمي خواهي از آن حرف بزني؟" كه سر درددل مرد باز شد: "دنبال شاخه اي گل نرگسم. هرچه بيشتر مي گردم كمتر مي يابم." و استخوان هايش تير كشيدند. پيرمرد جوابي نداد. مرد خودش را ازدرد در كتش فشرد و به سمت در خيز برداشت. هنوز خارج نشده بود كه صداي پيرمرد او را براي دومني بار سرجاي خود نگه داشت: "برو فردا بيا..." باور كردني نبود. حرف تازه اي مي شنيد. حرفي به غير از تمام حرف ها و شنيده ها. گل از گل مرد شكفت و حيرت زده پرسيد: "يعني ممكن است...محال نيست؟" پيرمرد جلو آمد و دست روي شانه خسته مرد گذاشت و تكرار كرد: "برو فردا بيا...فردا" خوشحالي سرتاپاي مرد را در نورديده و درماندگي و درد بار ديگر ناچار به عقب نشيني شد.فردا خيلي دير نبود. فردا خيلي زودتر از هر وقت و هر زمان ديگري از راه مي رسيد. فردا بسيار بسيار دست يافتني تر از يك فصل ديگر بود. فقط به تنها چيزي كه نياز داشت ،زماني بود براي يك چشم برهم زدن. قول تا اين اندازه عمر را شايد هر گداي كاهلي نيز ميتوانست از خدا بگيرد. مرد حالا بعد از گذشت چند روز مي خنديد. از ته دل مي خنديد: "بر مي گردم...فردا بر مي گردم." اين را گفت و دوان دوان به سمت ماشين رفت. راننده تا او را در حال برگشت ديد ، سگرمه هايش باز شد و با چرخاندن سوئيچ ،خلقش برگشت سر جاي اولش . حالا هم راننده خوشحال بود ، هم مسافر سر كيف. همه اين ها كل ماجراهايي بود كه مرد در دو روز گذشته از سر گذرانده تا به اولين فرداي موعد رسيده و سپس دومين فرداي موعد را چشيده و حالا منتظر سومي اش مانده بود. اما سومين روز نيز با همان جواب برو فردا باي ، سپري گشت. ديگر بايد به چهارمين روز چشم اميد مي دوخت. غافل از آن كه پنجمي و ششمي و هفتمي و ...هم رد راه بود و او خبر نداشت ، تا اين كه در شگفتي تمام سي و نه فردا را به چشم خود ديده و اكنون در آستانه چهلمين روز بود. داستان ادامه دارد...
فروشنده از نو سرش را پايين انداخت و جواب داد : " انشاءا...بعداً..." مرد به التماس افتاد: "حالا كو تا بعد آقا. من همين امروز مي خواهم. همين حالا. تا بعداً كي مانده كي رفته..." و به اصرارهايش افزود: "قيمتش هر چقدر كه باشد، تقديم مي كنم." فروشنده با شنيدن اين حرف ، كشوي آهني دخل اش را به حال خود رها كرد و از جا بلند شد: " حالا چرا نرگش آقا ؟! آن هم توي اين فصل...مي بينيد ..اينجا پر از گل هاي جورواجور و رنگارنگ است. يكي از يكي قشنگ تر ، خوشبوتر." و سرخوشانه ادامه داد: "مگر نشنيده اي گل همه رنگش خوبه..."كه جمله ايش را تمام كرده و ناكرده ، بنا كرد به قاه هاه خنديدن و سر و زبان ريختن: "نظرتان چيست ؟ انتخاب با حضرت عالي ، پيچيدن با من..." حرف هاي بي ربط فروشنده مرد را پاك كلافه و بيحوصله كرده بود: "آقا من فقط نركس مي خواهم. فقط نرگس..." فروشنده عصباني شد و غرغر كنان به سمت دخل خودش برگشت: "مي خواهي كه بخواه. مگر به خواستن توست. با اين سن هنوز نمي داتني هر گلي ، فصلي دارد ، وقتي دارد." فروشنده بيهوده در خسته كردن خود مي كوشيد. مشتري گل نرگس ديگر در مغازه او نبود، بلكه چند قدم آن طرف تر توي پياده رو داشت با خودش كلنجار مي رفت. آن قدر از درون و برون شكسته بود كه خون ، خونش را ميخورد: "بكش. حقت است . اين همه فرصت داشتي و حالا جنبيدي. حالا كه پيه سوز زندگيت به پت پت افتاده و راه خاموش شدن را طي مي كند ، به فكر تلافي كردني. گيرم كه توانستي با خريد گل ، كلي خوشحالش كني. آخر فكر نمي كني شادي كه شانه به شانه غم باشد، ديگر چه سودي به حال رويا دارد؟ حتي اگر هر روز هم يك گل هديه اش كني ، با رفتنت بالاخره همه چيز تمام مي شود..." با اين همه ، مرد هيچ خيال كوتاه آمدن نداشت كه نداشت . كلنجار رفتن بي رحمانه او با خودش ناخواسته فقط آتش جست و جو را شعله ورتر مي كرد و بس. تا جان در بدن داشت ، ديگر نمي توانست را گشتن خود دست بشويد. اين درست كه تا آن هنگام ان محله ها و خيابان هاي زيادي را پشت سر گذاشته بود. از گل فروشي رز به گل فروشي مريم ، از دهكده بنفشه ها در سه راهي يخچال تا دنياي ميخك در كوي نصر. از وادي پيچك ها در اطراف زعفرانيه گرفته تا كليه گل يخ در سراشيبي چمن بازار ، همه و همه را زير پاي خود طي كرده بود. اما ، هنوز يك راه پيش پايش باقي بود ؛ همان راهي كه در مقابل اصرارهايش ، نشاني آن را از يك گل فروش گرفته بود. دست توي جيب خود برد و كاغد نيمه مچاله اي را بيرون كشيده و زير لب به خواندن دوباره آن پرداخت: " پيش از جاده خاكي ، بلوار سرباز ، خيابان دوازدهم ، راسته گل فروشها." نشاني به او هشدار مي داد راه چندان نزديك نيست و تقريباً تا بيرون شهر بايد برود. رفتن و بگشتن در اين مسير ، به كمتر از سه ساعت قد نمي داد. ولي با وصفي كه او از زبان آن گل فروش شنيده بود بو با جواب هاي سربالايي كه فروشنده هاي شهر به او مي دادند ، به آنجا نرفتن فقط از ته مانده ذخيره آرام و قراري كه برايش مانده بود مي كاست و چه بسا كه قادر بود درهاي زندان پر غل و زنجير شماتت دروني را نيز تا ابد به روي او گشوده نگه دارد. با اين حال گل فروش اميد به يافتن و ياس ازنيافتن را با حرف هايش توامان به مرد بخشيده بود: " اگر واقعاً طالب گل نرگسي بيخودي اين طرف و آن طرف وقتت را ارزان نفروش. توي اين فصل و با اين وضع فقط يك جا براي اميدواري باقي است ، آن هم سر زدن به راسته گل فروش هاست و ديگر هيچ . قول صددرصد دادن كار من نيست ، اما احتمال آنكه خواسته ات را در آنجا بيابي از هرجاي ديگري بيشتر است. آخر مگر نمي داني گل هاي تمام مغازه هاي شهر از آنجا تامين مي شود." دم دماي غروب بود و وقت تنگ. بيش از اين درنگ جايز نبود. مرد جولي يك ماشين را گرفت و دربست سوار شد. هوا حسابي تاريك شده بود كهماشين به بلوار سرباز رسيد و با پيچيدن توي خيابان دوازدهم ، راسته گل فروشها نمايان گرديد. يك رديف طولاني مغازه هاي بيشماري كه بيشتر به باغ هاي پهلو به پهلوي هم داده اي مي مانست مملو از گل و گياه و آكنده از گلدانهاي كوچك و بزرگ. راسته اي كه ابتدا و انتهايش ار هز سمت و سو نامعلوم به نظر مي رسيد. مرد پياده شد. وقت زيادي نداشت و بايد هر چه زودتر از يك جايي شروع مي كرد. به سرعت وارد اولين مغازه شد. اما خيلي زود بيرون آمد و به سراغ دومي و سومي رفت. سپس تعدي وبعدي و بعدي را سركشي كرد و تا به نيمه راسته برسد ، هيچ يك را از قلم نينداخت. با اي حال دريغ از شنيدن يك جواب مساعد ، يك پاسخ اميدبخش. " اينجا هم بعيد است پيدايش كني. وقتي مي گويند فصلش نيست تو هم قبول كن/" شب بود و با طولاني شدن جست و جو ، دغدغه برگشت ، راننده ماشين را اندك اندك به بي صبري انداخته بود. ولي مرد كه دلش تاب نمي آورد دست خالي برگردد ، پيوسته و مدام از يك مغازه در مي آمد و لحظه اي بعد در مغازه ديگري حاضر مي شد. اين كار آنقدر ادامه داشت تا به مغازه كوچكي رسيد. این داستان ادامه دارد...
سراسيمه كفش و كلاه كرد تا از خانه خارج شود. در زندگي بي گمان براي هر كس روزي فرا مي رسد كه دريابد براي خريد يك شاخه گل لازم است همان عجله اي را به خرج دهد ، كه براي سرنوشت سازترين لحظه زندگي خود لازم است به خرج دهد: "لعنت به من ، اگر تا زنده ام هر روز يك شاخه گل نرگس هديه اش نكنم." در را كه باز كرد ، صداي رويا درآمد: "كجا ؟..يهو چت شد؟" مرد گويي درحال گريختن بود : " برمي گردم ..زود بر مي گردم..." و بي معطلي بيرون زد. بيش از دو ساعت گذشته بود كه به خانه برگشت ، اما با دست هايي خالي. از شاخه گل خبري نبود. قيافه اش داد مي زد كه اين طرف و آن طرف ، و اين سو و آن سو ، زياد دويده است. رويا كه هم عصباني مي نمود و هم نگران ، جيغش در آمد: "خوب براي خودت مي روي و مي آيي. دلشوره هاي من هم كه ديگر اصلاً برايت مهم نيست ..." و صدايش را پايين آورد و ادامه داد: "يك كلام بگو چته ؟ ..كجا رفتي با آن همه عجله ؟ من كه مردم از نگراني!.." مرد چه مي توانست بگويد. بي هوا از دهانش پريد: "رفته بودم دنبال دارو." لفظ به درد بخور اما نه چندان دلنشين دارو ، همانند آبي پاشيده شد روي آتش جوش و خروش رويا ، طوري كه مهربانانه گفت: " خيلي گشتي ؟ خسته شدي ؟ حال كو ، كجاست ؟" مرد جواب داد: "پيدايش نكردم. مي گويند سخت گير مي آيد. شايد هم اصلاً گير نيايد." رويا با تعجب گفت: "مگر چنين چيزي ممكن است. حتماً هست كه دكتر آن را تجويز كرده." و بلندشد و شروع كرد به چيدن سفره شام: "نگران نباش،آنقدر مي گرديم تا پيدايش كنيم. تو خسته شدي من مي افتم دنبالش. من خسته شدم ، تو پي اش را مي گيري.." مرد رفت توي لاك خودش و جواب داد: " نه. كار خودم است. مريض منم نه تو. دنبال دارو هم خودم بايد بگردم نه تو. " رويا همانطور كه زير چشمي او را مي پاييد ، حس كرد دلش قرص نيست. مي ترسيد و ترس داشت به مرد بگويد مي ترسد. تا به حال هرگز او را تا اين اندازه تكيده و رنگ پريده نديده بود. به سختی توانست جلوي بغض خود را بگيرد و بگويد: " بيا عزيزم...بيا كه غذا از دهن افتاد." اما هيچيك كمترين ميلي به خوردن نداشتند. فردا كه سر رسيد ، مرد دوباره افتاد پي همان چيزي كه شب گذشته براي رد گم كردن بي اختيار اسم دارو روي آن نهاده بود.اين چندمين گلفروشي بود كه او قدم توي آن مي گذاشت. حال و رزو خوبي نداشت .شب قبل ، هيولاي درد باز افتاده بود به جان خواب و استراحتش و تا بعد از خروس خوان صبح هم ، نگذاشته بود بك دم پلك روي پلك بگذارد. ساعت ها مشغول جان كندن بود. بالاخره وقتي از رختخواب جدا شد كه صلاه ظهر بود و براي رفتن به سر كار خيلي دير. كم كم غيبت ها مي رفت كه روز به روز بيشتر و بيشتر شود. به زودي زود ديگر حضورش حتي به اندازه يك ارباب رجوع راه گم كرده نيز در اداره ثبت احوال احساس نمي شد. "آقا شما گل نرگس داريد؟" فروشنده كه شش دانگ حواسش توي دخل بود و حساب و كتاب ، لحظه اي سرش را بلند كرد و با تعجب پرسيد: "نرگس ؟ گل نرگس؟" مرد جواب داد : " بله نرگس ..گل نرگس"
رويا كه معلوم نبود عاقبت حيالش از بابت او راحت شده است يا نه ، شروع به غرغر كرد: "امان از دست شما مردهاي شكمو ، پس بگو آخر تمام آن تعريف و تمجيد و قربان صدقه رفتن هايت براي اين بود كه معشوق بيچاره ، سر از سفره در بياورد. كي بود كه مي گفت : تا ريحان هست ، زندگي بايد كرد... مرد بايد جوري از عهده حاضر جوابي بر مي آمد تا نشان دهد اتفاقي نيفتاده و قرار هم نيست كه بيفتد: " شوخي مي كني .تمام قشنگي اين ريحانهاي ملوس به اين است كه خورده شوند. آن هم يكجا." رويا كه تازه كم كم داشت از خماري نگراني بيرون مي آمد ، زد زير خنده و گفت : " پس خدا را صد هزار مرتبه شكر كه تو فقط عاشق ريحاني ، نه بره و بوقلمون و چيزهاي ديگرد." و ادامه داد: "صبح تا آن ها را توي دوري روحي فروشنده ديدم. ياد تو افتادم. يك اسكناس سبز تانخورده گذاشت كف دست فروشنده و با براشتن يك دسته سبري ، راه افتادم. فروشنده هرچه صدايم زد تا بقيه پول را پسم بدهد ، اعتنا نكردم. ريحان به اين باصفايي را كه اين قدر ارزان نمي خرند . مخصوصاً اگر خاطر خواهش اميرارسلان نامداري مثل تو باشد." مرد ، اما جاي ديگر دود. با چشم دوختن دوباره به گلدان روي پيشخوان افكارش ناگهان راه گذشته را در پيش گرفته و تصويري را جلوي چشم او مجسم كرد كه مربوط به سال هايي نه چندان دور بود. به زماني كه او در يكي از شبهاي سرد زمستاني با يك شاخه گل نرگس به خانه آمد. تصوي خوشحالي بي حد و حساب رويا با ديدن شاخه گل و به تماشا گذاشتن آن در همين گلدان بلورين خوش تراش و بر روي همين پيشخوان ، صحنه اي نبود كه مرد قادر به پاك كردن آن از صفحه وجود خود باشد. صداي ذوق رده رويا را او هنوز در صندوقچه گوش خود به يادگار داشت: " واي خداي من ! از كجا مي دانستي من عاشق نرگسم؟" مرد با ديدن ناباورانه آن همه شادي ، ديگر چگونه مي توانست به روي خود بياورد كه آنچه در انتخاب گل نرگس بيشترين باري را به او رسانده است، دستان مقتدر معجره اي بوده به نام تصادف،نه پي بردن يك شوهر كم توجه به علاقه شيفته وار زنش." با آنكه مرد ، تصوير آن روز زمستاني را مثل يك عكس قديمي و گرانبها همواره در آلبوم ذهن خود داشت ، اما درست همين امروز كه بدترين جواب ممكن را از پزشك خود دريافت كرده بود ، بايد آن را به خاطر مي آورد. چرا كه درست به همان دليل رويا بعد از اين همه سال كدبانوگري ، هوس كرده بود همين ا مروز صحنه گذاشتن آن گلدان بلورين را روي پيشخوان آشپزخانه ، تكرار كند. مرد براي چندمين بار مي رفت تا ايمان بياورد آنچه انسان ها همواره از آن به عنوان تصادف ياد مي كنند ، جز مجموعه بيشماري از رخدادهاي ناب و طلاي كوچك و بزرگي نيست كه دنياي اطراف آدمها را متواضعانه به قصد اهداي كمك به آنها ، پر كرده است. اما اكنون مرد بيش از آنكه ار چينش خردمندانه عنصر تصادف در تعخجب باشد ، از خود در تعجب بود كه با ديدن آن همه شادي از سوي رويا چگونه سعي نكرده بود هر شب با دستي كه يك شاخه گل نرگس با خود به همراه دارد به خانه برگردد. و حال آنكه در تمام اين سالها ، رويا حتي يكبار هم خانه را از وجود سبز ريحان تهي نگذاشته بود . باور كردني نبود كه با آن همه علاقه ، او در همه اين مدت حتي به خريد دومين شاخه گل نرگس نيز نينديشيده باشد. آهي كشيد و زير لب زمزمه كرد: "بايد جبران كنم ... تا بيشتر از اين دير نشده ، بايد جبران كنم..." ادامه دارد...
|
About![]()
حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم Archivesاسفند 1387بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 Links
پرگل |