|
درست هفت فروردين سال 85 بود كه وارد دنياي مجازي شدم. اولش فقط برام يه سرگرمي بود اما رفته رفته كه دوستان جديدي پيدا كردم شد كلاس درس. بايد اعتراف كنم خيلي چيزها تو اين مدت ياد گرفتم ، خيلي حس ها رو تجربه كردم كه تا حالا برام ناشناخته بود . بعضي از دوستان وبلاگي رو از نزديك ديدم و باهاشون آشنا شدم و خيلي ها رو نديده دوست داشته و دارم. تو اين مدت خيلي ها به وبلاگم آمدند اما فقط تعداد كمي ماندگار شدند كه به دنيايي مي ارزند. بچه كه بودم وقتي جايي مي رفتيم كه دوست داشتم ،مثل خونه مامان بزرگ ،دلم مي خواست هميشه آنجا بمونم . يادمه مامان هميشه من و با چشماي اشك آلود و گاهي كه کوتاه نمی آمدم به ياري چند تا چك كوچولو مجبور مي كرد لباس بپوشم و خداحافظي كنم. اين خصلت همچنان در من باقي يه و خداحافظی از کسانی که به نوعی دوستشون دارم سخته با اين تفاوت كه حالا درك مي كنم وقتي جايي رفتم لاجرم بايد بعد از مدتي كه ممكنه چند دقيقه .. ساعت .. روز و... طول بکشه آنجا رو ترك كنم . هرچند اين كار برام واقعا سخته اما قبولش كردم. حالا بعد از گذشت نزديك به دو سال احساس مي كنم وقت آن رسيده كه از دنياي مجازي ، از خانه اي كه با هزار شوق و آرزو ساختمش خداحافظي كنم . انسان در طول زندگي خودش بارها مراحلي رو طي مي كنه كه هريك به نوعي براي تعالي اش لازمه.مراحلي كه گاهي با سختي و به ندرت با آرامش سپري ميشه اما وقتي خوب دقت مي كني مي بيني درسي بوده كه بايد براي رسيدن به مرحله بعد طي اش مي كردي درست مثل دانشگاه كه تا واحدي رو كه پيش نيازه طي نكني نمي توني دروس اصلي و تخصصي رو بگذروني. دو سال بودن من هم تو دنياي مجازي يه چيزي بود شبيه همين. از اينكه اينجا رو ترك مي كنم ناراحت نيستم اما دوري از دوستاني كه هر كدوم شاخه گلي از بهشت خدا هستند برام سخته. وبلاگ رو نمي بندم چون خانه خاطرات به ياد ماندني يه منه. دلم مي خواد هر از چند گاهي سري بهش بزنم و خاطراتم رو مرور كنم. دلم نيومد بدون خداحافظي برم .اما دوستان عزيزم مي خوام بدونيد هميشه و همه جا باران به يادنون هست و بهترين ها رو براي همتون از خدا مي خواد. هر از چند گاهي كه فرصتي دست داد حتما به خانه تك تك شما سر خواهم زد. آرزومند آرزوهايتان باران آخرين قطره به سراغ من اگر مي آييد نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من.
از شبلي پرسيدند : " استاد تو در طريقت چه كسي بود ؟ " او پاسخ داد : " يك سگ ! روزي سگي را ديدم كه در كنار رودخانه اي ايستاده بود و از شدت تشنگي در حال مرگ بود . هربار كه سگ خم ميشد تا از اب رودخانه بنوشد , تصوير خود را در اب مي ديد و مي ترسيد , زيرا تصور ميكرد سگ ديگري نيز در رودخانه است . در نهايت پس از مدتي طولاني سگ ترس خود را كنار گذاشت و به درون رودخانه پريد .با پريدن سگ در رودخانه تصوير او در اب نيز ناپديد شد , به اين ترتيب سگ متوجه شد آنچه باعث ترس او شده , خودش بوده است . در واقع مانع ميان او و آنچه به دنبالش بود به اين شكل از ميان رفت . من نيز وقتي به درون خود فرو رفتم متوجه شدم مانع من و انچه در جستجويش مي باشم خودم هستم و با آموختن از رفتار اين سگ حقيقت را دريافتم . "
چند روز پيش ديالوگي تو فيلم اركيده هاي وحشي ديدم كه تا امروز فكرم و بدجور به خودش مشغول كرده. هنرپيشه مرد تو يكي از ديالوگهايي كه سرميز شام با خانم رد و بدل ميشدجمله ای تقریبا با این مضمون گفت : " گاهي براي اينكه آدم خودش رو پيدا كنه بايد گم بشه". عاشق كويرم ، بي اينكه ديده باشمش. سالهاست دوست دارم يه روزي تو كوير گم بشم.lنمی دونم این چه حسیه که همیشه با منه.؟! دوست دارم يه شب رو شنهاي نرم كوير دراز بكشم و آسمان رو نگاه كنم. يكي قطره بارون. وقتي مي شنوم معصوميت يكي از دست رفته دلم مي گيره. احساس خفگي مي كنم. چشمهام پراز اشك ميشه . گاهي وقتها نمي خوام سقوط بعضي آدمها و چيزها رو كه بهشون رسيدم باور كنم اما به خواست من نيست. من هم خیلی وقتها اشتباه می کنم. متاسفم ...برای دل ساده خودم که چه معصومانه و بی ریا باورت کرد! و بیشتر از آن برای ... رفتن رسيدن نيست اما براي رسيدن بايد رفت.
دیروز مثلا تو یه کارگاه آموزشی بودم. عنوانش بود " مهارتهای زندگی بانوان شاغل". البته خوب من که هنوز بانو نیستم اما به لحاظ پست فرعی که دارم به اجبار رفتم. البته خداییش همش اجبار نبود چون همچین مجبور مجبور هم نبودم اما به قول همکارا یه روز هم دور بودن از اداره خودش نعمتی یه .طبق معمول جلسه ها و سمینارها و دومینارهایی که در این سرزمین گل و بلبل همیشه با تاخیر زمانی شروع میشه کارگاه مذکور هم به جای ساعت ۹ صبح با ۴۰ دقیقه تاخیر ناقابل شروع شد البته من که از یک ربع به نه آنجا بودم نزدیک یکساعت وقتم هدر شد. هیچ وقت از این تجربه هام درس عبرت نگرفتم همیشه باید سرقرار و جلسه ها آن تاید حاضر بشم. خوب آن تاید بودن در جایی که وقت آدما ارزشی نداره اینه دیگه. ناگفته نمونه که به این شیوه برگزاری اعتراض کردم و بیاناتی هم افاضه نمودم اما آنچه به جایی نرسد فریاد است. تلف شدن وقتم از یه طرف و سخنرانی دو تا از مدعوین هم از طرفه دیگه حسابی رو حساس ترین مراکز اعصابم خطهای رنگارنگ کشیده بود . نزدیک بود پاشم و بگم : بابا مجبورید دروغ بگید آخه. وارد جزئیات نمی شم چون ممکنه در وبلاگم به جرم گفتن مطالبی که نباید بگم تخته بشه. کارگاه جالبی بود از هر دری سخنی گفته شد الا موضوع کارگاه ! مجبور بودم تا انتها بشینم به خاطر گرفتن گواهی حضور در کارگاه. بالاخره ده ساعت دوره آموزشی هم یه روزی تو این سیستم ممکنه به کار آدم بیاد! تو جلسه بعدازظهر کمی به موضوع کارگاه اشاره شد. استاد گرامی یه گریزی زد به موضوع کارگاه. صحبت از تقسیم کار تو خانه بود و اینکه چطور بانوان گرامی با ظرافت کاری خاص خودشون کارها رو به گردن مبارک آقایون حواله کنند.خانم کنار دستیم رو کرد بهم و یواشکی گفت: شماها چطور کاراتون و تقسیم کردید؟ یه لبخندی زدم. می خواستم کمی سربه سرش بگذارم اما دلم نیومد. یواش در گوشش گفتم : من هنوز ازدواج نکردم. با تعجب نگام کرد و گفت: پس این حلقه چیه تو دستت؟ عضلات صورتم کمی بیشتر از حالت قبل کشیده شد و گفتم: به قول یه نفر این پیف پافه." با عرض پوزش از تمامی رجال محترمی که خواننده وبلاگم هستند " خنده آمیخته با تعجب تحویلم داد و گفت : وا ! چه حرفا! امان از دست تو دختر! یکی قطره بارون: چنان باش که بتوانی به هر کس بگویی مثل من رفتار کن " کانت" -این روزا همش دلم می خواد بیرون باشم. برای خودم قدم بزنم و فکر کنم. جالبه این همه هیاهو و همهمه آدمها مانع نمیشه تا تو خودم باشم. چقدر برام لذت بخشه این با خود تنها بودن ها. - خوابهای این یکی دو روزه عجیب درست از آب در می یاد. دیشب فاطمه را خواب می دیدم. گریه می کرد. یادمه تو خواب دستم و رو شونش گذاشتم و بی اینکه حرفی بزنم به یادم آمد که به خاطر مرگ پدرش ناراحته. صبح که آمدم اداره و بهش گفتم فهمیدم امروز سالگرد عروج ملکوتی پدرشه. فاطمه جان!تسلیت می گم. فقط همین از دستم بر می یاد.
صفحه وبلاگ که باز شد یه کم جا خوردم اولش نشناختم اما پایین تر که رفتم خشکم زد. به خودم که آمدم دیدم اشک از چشمهام سرازیره .باورم نمی شد. آرمین پسر آرام و نازی که فقط یکبار دیدمش و نمی دونستم همان اولین دیدار آخرین دیدارم هست مرده. یادم نمی یاد کی برای دیدن بچه ها با نسیم رفته بودیم بیمارستان کودکان.آرام روی تخت کنار مادرش نشسته بود. کمی باهاش حرف زدم و شوخی کردم .آرام و متین جوابم رو می داد . تمام موهای سر و چشم و ابروش ریخته بود. آدم وقتی با این بچه ها روبرو میشه نمی دونه باید چی بگه و چیکار کنه. عمق درد و رنجی که می کشند برای هیچ کس قابل تصور نیست. الان که ساعتها از شنیدن خبر مرگ آرمین گذشته باز هم نمی تونم باور کنم . هروقت یادم می افته چشمهام پراز اشک میشه. بازهم یک گل دیگه پژمرد. مدام این فکر تو مغزم پرسه می زنه آرمین برای چی آمده بود؟! چرا به این زودی رفت؟!چرا هنوز طعم زندگی رو نچشیده بارش رو بست و رفت؟! چرا؟؟؟؟؟؟اما هیچ جوابی پیدا نمی کنم. اعصابم بدجور بهم ریخته. نمی دونم چندتا از آن بچه هایی که می شناسم الان دیگه نیستند؟ http://armin10.blogfa.com/cat-16.aspx یکی قطره بارون خیلی از این بچه ها از روستاهای دورافتاده و محروم و اکثر قریب به اتفاق کرد نشین هستند که به لحاظ اقتصادی در شرایط خوبی قرار ندارند تا جایی که تهیه داروهای شیمی درمانی براشون فوق العاده سخت و گاهی غیرممکنه. کسانی که تمایل دارند به نحوی تسلی بخش خاطر رنجدیده این گلها باشند می توانند از طریق شماره حسابهای زیر اقدام نمایند. شماره حساب متمرکز بانک ملت به شماره ۱۰۷۰۲۲۵۶۰۸ بنام ن. نظرزاده قابل پرداخت در کل بانک های سراسر کشور یا شماره ملت کارت ۶۱۰۴۳۳۷۱۴۰۹۶۱۶۳۰ بنام ن. نظرزاده که از کلیه دستگاه های خودپرداز می توان از هر کارت عضو شبکه شتاب وجه نقد به آن انتقال داد.
از صبح سوالات مختلفی ذهنم رو مشغول کرده . مدتی یه که این سوالات تو ذهنمه و مشغول شدن به آنها در کنار بقیه مسایل کلی باعث تخلیه انرﮋیم میشه. از انجایی که کسی نیست تا جوابم رو ازش بگیرم باز هم رفتم سراغ خودش. همیشه تو بدترین شرایط یه جوری جواب رو بهم می رسونه اینبار هم بهم تقلب رساند. بعد از نماز مغرب بود که چشمم افتاد به کتاب " پرسشهای شما و پاسخهای آیت ا... بهجت " . کتاب را برداشتم و طبق عادت معمول فال گرفتنم از حافظ , بازش کردم. دانه به دانه جواب سوالاتم را گرفتم اما در کنارش سوالات تازه ای تو ذهنم بوجود آمد.به قول گفتنی : حالا بیا و درستش کن. مدتیه دچار بی برنامگی و سردرگمی شدم کلی کار برای انجام دارم اما نمی تونم به هیچکدوم برسم. اولین جوابم رو گرفتم. i27 ساله هستم و استعداد خوبی دارم اما در تحصیل بی برنامه و سردرگم می باشم و همچنین کسل و تنبل هستم چه کار کنم؟ در برنامه تحصیل راه متعارف راپیش گیرید; اشکالی داشتید سوال کنید, برای پیشرفت در تحصیلات نافعه , ملتزم به تعقیبات مشترکه باشید."سبحان من لا یعتدی علی اهل مملکته" بعد از هر فریضه.( مفاتیح الجنان – تعقیبات مشترکه اما دومین مشغولیت ذهنم با سوال زیر جواب داده شد بهترین ذکر چه ذکری است؟ بالاترین ذکر , به نظر حقیر , ذکر عملی است, یعنی " ترک معصیت در اعتقاد و عمل " همه چیز محتاج به این است و این , محتاج به چیزی نیست و مولد خیرات است. اینجانب تصمیم دارم که به خداوند , قرب پیدا کنم و سیر و سلوک داشته باشم راه آن چیست؟ چنانچه طالب , صادق باشد," ترک معصیت " کافی و وافی است برای تمام عمر , اگرچه هزار سال باشد. ما آلوده به پستی های درونی و بیرونی هستیم , ما را طبابت کنید و در پیمودن این طریق ما را راهنمایی فرمایید؟ زیاد بگویید " استغفرا... " و خسته نشوید و خاطر جمع باشید این علاج است " داوکم الذنوب و دواوکم استغفار"( کنزالعمال – نقل است از رسول خدا که فرمود : می خواهید به شما خبر دهم که دردتان چیست و دوای آن کدام است , دردها و بیماریتان گناهان و دوا و درمان آن استفار است.) یکی قطره بارون تو این اوضاع نابسامان روحی مولانا هم عجب جوابی بهم داد! زدل خواهی شدن بر آسمانها زدل خواهد گل دولت دمیدن زدل خواهی به دلبر دل سپردن زدل خواهی زننگ تن رهیدن دل از بهر تو یک دیگی بپخته است زمانی صبر می کن تا پریدن
ديريست هواي دلم ابريست اما باران نمي بارد! نمي دانم چرا آبي نمي يابم تا قايق شكسته ام را درونش بياندازم و دور شوم از اين شهر غريب؟! در دور دستها ديگر آوايي نيست تا مرا بخواند! چيني نازك تنهايي ام كه ترك برداشت دلم شكست و چه بيصدا شكست! آنموقع بود كه فهميدم چطور دل مرد بيصدا مي شكند.
ديروز يكي از آن روزهاي خوب خدا بود. برف مي باريد و همه چيز به نظر مي رسيد كه در بهترين شكل خودش قرار داره. بعد از ظهر كلاس تنيس داشتم. حسابي خوش گذشت. تايم خودمون – واي واي! فارسي رو پاس نداشتم .اين دفه رو نديد بگيريد- همكارم نيومده بود . تايم بعدي هم بچه ها نبودند نزديك يك ساعت و نيم تنيس بازي كردم البته در سطح آماتورش. خداييش خوب پيش رفت كردم اگه راكت تنيس اندازه خودم رو هم بخرم ديگه مي تونم كم كم به مسابقات ويمبلدون و بازي با راجرر فرره و آندره آغاسي فك كنم. هنوز بازي و شروع نكرده بوديم كه مربي تنيس ازم سنم رو پرسيد و من هم طبق يه عادت ديرين خواستم خودش حدس بزنه. اولين بار بود كه كسي سنم رو درست تشخيص مي داد كه هيچ بماند! تازه يه سال هم سنم رو زيادتر گفت. خونه كه برگشتم يه نگاهي عاقل اندر عاقل تو آينه به خودم كردم. بنده خدا حق داشت. عرض اين يه سال خيلي شكسته تر شدم. الان دارم معني حرفهاي آقاي .ت رو مي فهمم . خيلي در حق خودم ظلم كرد ه ام و جالبي اش اينه كه هنوز درس عبرت نگرفتم. البته يه مقدارش برمي گرده به خصوصيات ماه تولدم. عواطف و احساسي كه نسبت به خانواده و اطرافيان دارم خيلي بيشتر از يه آدم عاديه. ولي خوب كاريش نمي تونم بكنم . تنها كاري كه از دستم بر مي ياد اينه كه يه جورايي كنترلش كنم و به اصطلاح معروف مهارش رو به دستم بگيرم. دوباره تضادها به شكل گسترده تري به سراغم آمده. به قول يه نفر اين تضادها هميشه باهام هست مهم نوع نگرش و برخوردم نسبت به آنهاست. از خودم در عجبم ! همه اينها رو مي دونم اما باز هم سرگردانم. گم گشته ام. يه چيزي كم دارم كه باعث ميشه اينطور بهم بريزم و آرامش درون نداشته باشم. ديروز جزوه هام رو مطالعه مي كردم . چشمم افتاد به يكي از حرفهاي استاد كه گفته اول بايد خودتون رو بشناسيد. بايد اعتراف كنم عرض اين يكسال با اتفاقاتي كه افتاد خيلي خوب به نقاط ضعفم پي بردم. اما بايد بگم بهبود آنها به تنهايي برام سخته. كاش يكي بود كه مي تونستم ازش كمك بگيرم . كاش! مي دانم بازهم دارم چرت و پرت مي نويسم اما همين نوشتن هاست كه كمي آرومم مي كنه. ديروز بعد از تنيس تصميم گرفتم يه مقدار مسير رو پياده روي كنم. چقدر چسبيد تو آن هوا پياده روي! معمولا اگه كسي دور و برم نباشه يه كم با خودم زمزمه مي كنم. شروع كردم به خواندن شعرهاي حافظ. نصف بيشتر شعرا از يادم رفته بود. نصف بقيه اش رو هم ناقص به ياد مي اوردم. از خودم خجالت كشيدم و بيشتر هم از حافظ با اين شعر حفظ كردنم. یکی قطره بارون. مرا گفتند جمعي مهربانان چون ديدندم زغم در اضطرابي كه خوش مي باش كز دوران گيتي عمارت باز يابد هر خرابي كشيدم از جگر آهي و گفتم بدان صاحبدلان نيكو جوابي چه سود آنگه كه ماهي مرده باشد كه باز آيد به جوي رفته آبي؟! "ابن يمين" به چشم من جهان جز رهگذر نيست هزاران رهر و يك همسفر نيست گذشتم از هجوم خويش و پيوند كه از خويشان كسي بيگانه تر نيست "اقبال لاهوري"
لحظاتي به ياد ماندني تو زندگي آدما هست كه دوست دارند كساني كه يه جورايي بيشتر از بقيه براشون ارزش و اهميت دارند به ياد او باشند. اما افسوس كه خيلي وقتها اين طور نميشه.نمي دانم چرا ؟! شايد آنقدر مشغله هاي ذهني زياد شده .. شايد آنقدر زندگي ها سخت شده كه خواسته يا ناخواسته تو روابط عاطفي آدمها تاثير گذاشته. همش دارم به اين فكر مي كنم كه اگه بخواد همينطور پيش بره به سر عواطف و احساسات ما آدمها چي خواهد آمد؟ تصور يه دنياي سراسر ماشيني با آدمهاي بي احساس برام سخت و مشكله . امسال تولدم درست مصادف بود با روز عاشورا . به غير از چهار نفر كه عبارت بودند از مادرم ، همكارم ، و دو دوست دوست داشتني وبلاگيم كسي به يادش نبود كه من تو چه روزي پا گذاشتم به اين دنيا. مثل اينكه دنيا بي اينكه نيم نگاهي به من و احساساتم داشته باشه داره به راه خودش ادامه مي ده و من ناگزير بايد در برابر اين خواسته دنيا تسليم بشم . اما دنيا يه چيز رو نمي دونه دختر متولد ديماه سرسخت تر از اينهاست كه به اين آساني تسليمش بشه. شعر پایینی رو از وبلاگ شبلی عزیز کش رفتم. برای بهبودش دعا کنید. چند روزي شد که حالم ديدني است
مثل پرنده اي كه آشيانه اش رو گم كرده باشه يه گوشه صندلي كز كرده بودم و نگاهم به آسمان بود. تو عالم خودم بودم. چرا وقت دعا دستهامون رو به آسمونه ؟چرا وقتی با صورتهاي پر از اشك داريم با خدا درد و دل مي كنيم باز هم رو به آسمونیم؟ يعني خدا تو آسمانهاست ؟! پس چرا هرچي دارم نگاه مي كنم نمي بينمش. دستي كه آرام به دستم خورد من رو به خودم آورد. مسافر بغل دستيم بود با اشاره فهموند كه مهماندار منتظره تا غذام رو ازش بگيرم. مرد لاغر اندام با صورت مهربان منتظر بود. عذرخواهي كردم و بسته غذا رو از دستش گرفتم و باز هم رفتم به عالم خودم. آسمان تهران ابري بود و پراز دود. نمي دونم آسمان دلش از چي خوش بود كه داشت برف شادي رو شهر مي پاشيد. يه تاكسي گرفتم به مقصد انقلاب . با دوستي قرار ملاقات داشتم كه تو اين مدت خيلي بهش زحمت دادم . اينبار هم آنقدر شرمنده ام كرد كه فكر نمي كنم هيچ جور بتونم جبران كنم. گشت و گذار تو شهر كتاب كمي بهم آرامش داد. آرامشي كه مدتيست از خانه دلم اسباب كشي كرده و رفته . نمي دانم به كجا؟ اصلا تو حال و هواي خريد كتاب نبودم. فكرم مشغول بود و خيلي سعي مي كردم تا حواسم رو جمع كنم.با وجود اين ،كتابهايي كه خريدم و بهتره بگم دوست عزيزم زحمت خريدشون رو كشيد و من رو بهت زده كرد كتابهاي درخور توجهيست كه انشا... سر فرصت كه بتونم مي خونمشون. نزديك اذان مغرب بود كه به سمت خانه دخترخالم راه افتادم. از چهارراه لشكر تا ميدان منيريه راه چنداني نبود پس تصميم گرفتم عليرغم نزديك دو ساعت پياده روي بازهم پياده برم. دوست داشتم تا آخر دنيا رو همانطور پياده برم جسمم خسته نبود اما روحم بي اندازه خسته بود. تو خودم بودم و به اطراف توجه چنداني نداشتم. به ميدان كه رسيدم سمت چپ رو نگاهي كردم و از عرض خيابان گذشتم چند صدم ثانيه اي از رفتنم نگذشته بود كه صداي بوق وحشتناكي من رو به خودم آورد. اتوبوسي با سرعت از سمت راست به طرفم مي آمد تو يه لحظه موندم چيكار كنم مي خواستم خودم رو به جلو پرت كنم كه انگار يه نفر از پشت سر من رو به عقب كشيد. به خير گذشت . مغازه شيريني فروشي آن اطراف نبود بنابراين تصميم گرفتم ميوه بگيرم. اصلا حواسم نبود كه از تبريز براي دخترخاله شيريني بگيرم. نايلون موز رو كه به دست گرفتم احساس كردم دستم خيلي سبكتر از قبل شده. نگاهي انداختم درست بود يكي از نايلونهايي كه توش كتاب گذاشته بودم نبود. آه از نهادم بلند شد. تصميم گرفتم مسيري را كه آمدم دوباره برگردم به اميد اينكه شايد تو تاكسي جا نگذاشتم و بين مسير از دستم افتاده. نزديك ميدان منيريه داشتم منصرف مي شدم كه بر گردم اما برحسب يه عادت كه وقتي كاري رو شروع مي كنم تا نتيجه نده ولش نمي كنم به سمت ديگر ميدان رفتم. كنار جوي آب يه نايلون سفيد رنگ توجهم رو جلب كرد .. خداي من ! كتابها همانطور دست نخورده مانده بود. طبق معمول زنگ در رو كه زدم وروجك جلو در منتظرم بود. دستام پر وسايل بود و نتونستم بغلش كنم. به محض رسيدنم فوري گوشه مانتوم رو گرفت و برد كنار كامپيوتر و شروع كرد به حرف زدن كه طبق معمول نمي فهميدم چي مي گه. بغلش كردم و محكم بوسيدمش. چقدر احساس خوبي بهم دست داد. بغل كردن يه بچه هميشه يه آرامش خاصي بهم مي ده. شوهر دخترخالم كه آمد طبق معمول شروع كرد به سربه سرگذاشتن با من اما وقتي ديد چندان حوصله اي ندارم كوتاه آمد. اگه دوست داشتيد بقيه سفرنامه رو تو ادامه مطلب بخونيد.
|
About![]()
حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم Archivesاسفند 1387بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 Links
پرگل |