تبليغاتX
تولدی دوباره

تولدی دوباره

اگر زندگی را نشناسیم چگونه می توانیم مرگ را بشناسیم"کنفسیوس"

یه روز بهم گفت :میخوام با هات دوست بشم . آخه من اینجا خیلی تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام.....
یه روز دیگه بهم گفت: میخام تا ابد باهات بمونم آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام..
بهش لبخند زدم و گفتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام.....
یه روز دیگه بهم گفت: میخوام برم یه جای دور جایی که هیچ مزاحمی نباشه وقتی همه چیز حل شد تو هم بیا اونجا آخه میدونی من اونجا خیلی تنهام...
بهش لبخند زدم و گفتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام.....
یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم آخه میدونی من اینجاخیلی تنهام...
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام.....
یه روز تو نامه برام نوشت: من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام...
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام.....
حالا اون دیگه تنها نیست و از این بابت خوشحالم چیزی که بیشتر از این خوشحالم میکنه اینه که هنوز نمیدونه که من هنوز تنهای تنها هستم


یکی قطره بارون

-بکوش تا زیبایی در نگاه تو باشد نه در آنچه که مینگری آينده متعلق به کساني است که زيبايي روياهاي خويش را باور دارند من به خورشید اعتقاد دارم حتی اگر ندرخشد من به عشق اعتقاد دارم حتی اگر تنها باشم من به خدا معتقدم حتی اگر ساکت باشد.

 -رفتن رسیدن نیست اما برای رسیدن باید رفت.

+ پنجشنبه 1387/11/2411:32 باران |

 از شبلي پرسيدند : " استاد تو در طريقت چه كسي بود ؟ "

او پاسخ داد : " يك سگ ! روزي سگي را ديدم كه در كنار رودخانه اي ايستاده بود و از شدت تشنگي در حال مرگ بود . هربار كه سگ خم ميشد تا از اب رودخانه بنوشد , تصوير خود را در اب مي ديد و مي ترسيد , زيرا تصور ميكرد سگ ديگري نيز در رودخانه است . در نهايت پس از مدتي طولاني سگ ترس خود را كنار گذاشت و به درون رودخانه پريد .با پريدن سگ در رودخانه تصوير او در اب نيز ناپديد شد , به اين ترتيب سگ متوجه شد آنچه باعث ترس او شده , خودش بوده است . در واقع مانع ميان او و آنچه به دنبالش بود به اين شكل از ميان رفت . من نيز وقتي به درون خود فرو رفتم متوجه شدم مانع من و انچه در جستجويش مي باشم خودم هستم و با آموختن از رفتار اين سگ حقيقت را دريافتم . "


 چند روز پيش ديالوگي تو فيلم اركيده هاي وحشي ديدم كه تا امروز فكرم و بدجور به خودش مشغول كرده. هنرپيشه مرد تو يكي از ديالوگهايي كه سرميز شام با خانم رد و بدل ميشدجمله ای تقریبا با این مضمون گفت : " گاهي براي اينكه آدم خودش رو پيدا كنه بايد گم بشه".

عاشق كويرم ، بي اينكه ديده باشمش. سالهاست دوست دارم يه روزي تو كوير گم بشم.lنمی دونم این چه حسیه که همیشه با منه.؟! دوست دارم يه شب رو شنهاي نرم كوير دراز بكشم و آسمان رو نگاه كنم.

يكي قطره بارون.

وقتي مي شنوم معصوميت يكي از دست رفته دلم مي گيره. احساس خفگي مي كنم. چشمهام پراز اشك ميشه . گاهي وقتها نمي خوام سقوط بعضي آدمها و چيزها رو كه بهشون رسيدم باور كنم اما به خواست من نيست. من هم خیلی وقتها اشتباه می کنم. متاسفم ...برای دل ساده خودم که چه معصومانه و بی ریا باورت کرد! و بیشتر از آن برای ...

 رفتن رسيدن نيست اما براي رسيدن بايد رفت.

+ یکشنبه 1387/11/2010:34 باران | |

دكتر وين و. داير Dr. Wayne W. Dyer يكي از معروفترين روانشناسان امروز غرب است كه همچون عارفي بزرگ هر جمله اش يك بغل اميد و خرد را ميهمان مغز خوانندگانش مي كند. ايشان اينك در شصت و سومين سال تولدشان زندگي مي كنند و تا كنون هزاران نفر از انسانهايي شكست خورده را به اعلا درجه ي آرامش، موفقيت و ثروت رسانده اند.
 
تحول روحي ايشان قصه ي شيريني دارد كه در كتاب: ”باور كنيد تا ببينيد“ نوشته اند. ايشان مي گويند كه سالها از ظلم و بي مسؤوليتي پدرش به خانواده سرشار از خشم و نفرت بوده است. تا اينكه يك روز از پشت ميز اتاقش در دانشگاه تصميم مي گيرد كه بدنبال پدر مست و لاابالي خود بگردد و از او انتقام روحي بگيرد. جستجوي يك مست دائم الخمر در سراسر آمريكا كار بسيار سختي بنظر ميرسد. اما او از هر امكاني استفاده مي كند تا اينكه بالاخره در مي يابد كه پدرش چند هفته پيش در شهري دورافتاده بر اثر ناراحتي كبد ناشي از نوشيدن الكل فوت كرده است. با هزاران پرس و جو بالاخره قبر پدر را مي يابد. در حالي كه سرشار از نفرت و انتقام بوده، بالاي قبر مي ايستد. مدتي به قبر نگاه مي كند... پس از چند دقيقه كه به آن خاك مي نگرد، ناگهان عاطفه اي پنهان از پشت سالها نفرت زبانه كشيده و به گريه مي افتد. او در آن سيل اشك، پدرش را با وجود تمام زخمهاي روحيش مي بخشد. او مي گويد: ”پدرم را بخشيدم و با اين احساس بخشش عجيب و آني احساس كردم تمام سدهاي روحي كه مانع شكوفايي احساس خوشبختي ام بودند، در برابر قدرت عاطفي اين بخشش نابود شدند. دود شدند و گويي در زندگيم صبح شده باشد. از آن روز به بعد به قدرت بخشش پي بردم و فهميدم انساني كه مي بخشد، خود امكان پيشرفت بيشتر بسوي آرزوهايش را مي يابد. مي بخشي و خودت آزاد مي شوي. اين آزادي بسيار نزديك بماست. اگر زرنگ باشيم و خوب ببينيم.“


از آنروز تا امروز، در اين سي سال، ايشان كمر خدمت به خلق بسته اند و در غالب نوارها و كتابهاي علمي و عرفاني بسياري از خوانندگانشان را در سراسر دنيا مجذوب خويش كرده اند. او تمام كتابهاي خود را در فضايي مملو از عرفان شرقي، اشعار مولانا، جملات حكيمانه ي قرآن و انجيل در غالب علم روانشناسي جديد مي نويسد و شنيدن صداي محكم او آرامش بخش است. تا كنون دو كتاب از مجموعه ي كتابهاي ايشان مقام پرفروشترين كتاب سال آمريكا را يافته اند. بسياري از كتابهاي ايشان به فارسي ترجمه شده اند.

   و اينك چند جمله از اين عارف بزرگ:

  هر كس به ديگري زياني برساند و يا ضربه اي به كسي بزند، بيشترين زيان را خود از آن خواهد ديد، چرا كه هركس در دادگاه عدل الهي در برابر اعمال نارواي خودش مسؤول است.

  به هر كاري كه دست زديد، نياز به خداوند و خدمت به مردم را در نظر داشته باشيد، زيرا اين شيوه ي زندگي معجزه آفرينان است.

  تنها راه تغيير عادتها، تكرار رفتارهاي تازه است.

 درستكارترين مردم جهان، بيشترين احترام را بسوي خود جلب شده مي بينند، حتا اگر آماج بيشترين بدرفتاريها و بي حرمتيها قرار گيرند.

 براي آغاز هر تحول در خود، ابتدا منبع توليد ترس و نفرت را در وجود خود شناسايي و ريشه كن كنيد.

 از مهم ترين كارهايي كه به عنوان يك آدم بزرگ مي توانيد انجام دهيد اينست كه گهگاه به شادماني دوران كودكي برگرديد.

 دنيا مانند پژواك اعمال و خواستهاي ماست. اگر به جهان بگويي: ”سهم منو بده...“ دنيا مانند پژواكي كه از كوه برمي گردد، به تو خواهد گفت: ”سهم منو بده....“ و تو در كشمكش با دنيا دچار جنگ اعصاب مي شوي. اما اگر به دنيا بگويي: ”چه خدمتي برايتان انجام دهم؟...“ دنيا هم بتو خواهد گفت: ”چه خدمتي برايتان انجام دهم؟...“!!

  درون تو مشتي گوشت قرمز است كه ديدنش تو را با خودت مواجه نمي كند. تو لابلاي آن گوشتهاي قرمز درونت نيستي. آنجا را نگرد. خودت را در آرزوهايت خواهي يافت.

 اگر مختاريد كه بين حق به جانب بودن و مهرباني يكي را انتخاب كنيد، مهرباني را انتخاب كنيد.

  دروغ انفجاريست در اعتماد به نفس تو.

+ شنبه 1387/11/197:38 باران | |

دیروز مثلا تو یه کارگاه آموزشی بودم. عنوانش بود " مهارتهای زندگی بانوان شاغل". البته خوب من که هنوز بانو نیستم اما به لحاظ پست فرعی که دارم به اجبار رفتم. البته خداییش همش اجبار نبود چون همچین مجبور مجبور هم نبودم اما به قول همکارا یه روز هم دور بودن از اداره خودش نعمتی یه .طبق معمول جلسه ها و سمینارها و دومینارهایی که در این سرزمین گل و بلبل همیشه با تاخیر زمانی شروع میشه کارگاه مذکور هم به جای ساعت ۹ صبح با ۴۰ دقیقه تاخیر ناقابل شروع شد البته من که از یک ربع به نه آنجا بودم نزدیک یکساعت وقتم هدر شد. هیچ وقت از این تجربه هام درس عبرت نگرفتم همیشه باید سرقرار و جلسه ها آن تاید حاضر بشم. خوب آن تاید بودن در جایی که وقت آدما ارزشی نداره اینه دیگه. ناگفته نمونه که به این شیوه برگزاری اعتراض کردم و بیاناتی هم افاضه نمودم اما آنچه به جایی نرسد فریاد است. تلف شدن وقتم از یه طرف و سخنرانی دو تا از مدعوین هم از طرفه دیگه حسابی رو حساس ترین مراکز اعصابم  خطهای رنگارنگ کشیده بود  . نزدیک بود پاشم و بگم : بابا مجبورید دروغ بگید آخه. وارد جزئیات نمی شم چون ممکنه در وبلاگم به جرم گفتن مطالبی که نباید بگم تخته بشه.

کارگاه جالبی بود از هر دری سخنی گفته شد الا موضوع کارگاه ! مجبور بودم تا انتها بشینم به خاطر گرفتن گواهی حضور در کارگاه. بالاخره ده ساعت دوره آموزشی هم یه روزی تو این سیستم ممکنه به کار آدم بیاد!

تو جلسه بعدازظهر کمی به موضوع کارگاه اشاره شد. استاد گرامی یه گریزی زد به موضوع کارگاه. صحبت از تقسیم کار تو خانه بود و اینکه چطور بانوان گرامی با ظرافت کاری خاص خودشون کارها رو به گردن مبارک آقایون حواله کنند.خانم کنار دستیم رو کرد بهم و یواشکی گفت: شماها چطور کاراتون و تقسیم کردید؟ یه لبخندی زدم. می خواستم کمی سربه سرش بگذارم اما دلم نیومد. یواش در گوشش گفتم : من هنوز ازدواج نکردم. با تعجب نگام کرد و گفت: پس این حلقه چیه تو دستت؟ عضلات صورتم کمی بیشتر از حالت قبل کشیده شد و گفتم: به قول یه نفر این پیف پافه." با عرض پوزش از تمامی رجال محترمی که خواننده وبلاگم هستند " خنده آمیخته با تعجب تحویلم داد و گفت : وا ! چه حرفا! امان از دست تو دختر!

یکی قطره بارون: چنان باش که بتوانی به هر کس بگویی مثل من رفتار کن " کانت"

-این روزا همش دلم می خواد بیرون باشم. برای خودم قدم بزنم و فکر کنم. جالبه این همه هیاهو و همهمه آدمها مانع نمیشه تا تو خودم باشم. چقدر برام لذت بخشه این با خود تنها بودن ها.

- خوابهای این یکی دو روزه عجیب درست از آب در می یاد. دیشب فاطمه را خواب می دیدم. گریه می کرد. یادمه تو خواب دستم و رو شونش گذاشتم و بی اینکه حرفی بزنم به یادم آمد که به خاطر مرگ پدرش ناراحته. صبح که آمدم اداره و بهش گفتم فهمیدم امروز سالگرد عروج ملکوتی پدرشه. فاطمه جان!تسلیت می گم. فقط همین از دستم بر می یاد.

+ پنجشنبه 1387/11/1710:35 باران | |

صفحه وبلاگ که باز شد یه کم جا خوردم اولش نشناختم اما پایین تر که رفتم خشکم زد. به خودم که آمدم دیدم اشک از چشمهام سرازیره .باورم نمی شد. آرمین پسر آرام و نازی که فقط یکبار دیدمش و نمی دونستم همان اولین دیدار آخرین دیدارم هست مرده. یادم نمی یاد کی برای دیدن بچه ها با نسیم رفته بودیم بیمارستان کودکان.آرام روی تخت کنار مادرش نشسته بود. کمی باهاش حرف زدم و شوخی کردم .آرام و متین جوابم رو می داد . تمام موهای سر و چشم و ابروش ریخته بود. آدم وقتی با این بچه ها روبرو میشه نمی دونه باید چی بگه و چیکار کنه. عمق درد و رنجی که      می کشند برای هیچ کس قابل تصور نیست. الان که ساعتها از شنیدن خبر مرگ آرمین گذشته باز هم نمی تونم باور کنم . هروقت یادم می افته چشمهام پراز اشک میشه. بازهم یک گل دیگه پژمرد. مدام این فکر تو مغزم پرسه می زنه آرمین برای چی آمده بود؟! چرا به این زودی رفت؟!چرا هنوز طعم زندگی رو نچشیده بارش رو بست و رفت؟! چرا؟؟؟؟؟؟اما هیچ جوابی پیدا نمی کنم. اعصابم بدجور بهم ریخته. نمی دونم چندتا از آن بچه هایی که می شناسم الان دیگه نیستند؟

http://armin10.blogfa.com/cat-16.aspx

یکی قطره بارون

خیلی از این بچه ها از روستاهای دورافتاده و محروم و اکثر قریب به اتفاق کرد نشین هستند که به لحاظ اقتصادی در شرایط خوبی قرار ندارند تا جایی که تهیه داروهای شیمی درمانی براشون فوق العاده سخت و گاهی غیرممکنه. کسانی که تمایل دارند به نحوی تسلی بخش خاطر رنجدیده این گلها باشند می توانند از طریق شماره حسابهای زیر اقدام نمایند.

شماره حساب متمرکز بانک ملت به شماره ۱۰۷۰۲۲۵۶۰۸ بنام  ن. نظرزاده قابل پرداخت در کل بانک های سراسر کشور

یا شماره ملت کارت ۶۱۰۴۳۳۷۱۴۰۹۶۱۶۳۰  بنام ن. نظرزاده که از کلیه دستگاه های خودپرداز می توان از هر کارت عضو شبکه شتاب وجه نقد به آن انتقال داد.

 

+ یکشنبه 1387/11/1311:13 باران | |

یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!"

کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.

دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.

چند سال بعد گذشت تا اینكه آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.

در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد.

داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری بتوانند به کانون شادی بیایند."

این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند. وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد. او احساسهای مردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد ...

یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی به آن مرد گفته شد که آن ها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد. اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آن ها می رسید.

در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250.000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد.

وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید. همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.

  

 در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با 57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم می خورد.

 

این یک داستان حقیقی بود که گویای این حقیقت است كه هرگاه هدف شما آسمانی باشد حتما دست خداوند هم همراه شما خواهد بود ... بیاییم بیشتر به یكدیگر عشق بورزیم ...

 

+ دوشنبه 1387/11/0713:58 باران | |

نمي توانم به ابرها دست بزنم، به خورشيد نرسيده ام.
هيچ گاه كاري را كه تو مي خواستي انجام نداده ام.
دستم را تا جايي كه مي توانستم دراز كردم شايد بتوانم آنچه تو مي خواستي به دست آورم.
انگار من آن نيستم كه تو مي خواهي.
براي اينكه نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.
نه ، نمي توانم ابرها را لمس كنم يا به خورشيد برسم.
نمي توانم به عمق افكارت راه يابم وخواست هاي تو را حدس بزنم.
براي يافتن آنچه تو در پي آني ، كاري از من بر نمي آيد.
مي گويي آغوشت باز است ،
اما خدا مي داند براي چه كسي.
نمي توانم فكرت را بخوانم يا با روياهاي تو باشم.
نمي توانم روياهايت را پي گيرم يا به افكارت پي ببرم.
دلم مي خواهد كسي را بيابي تا بتواند كارهاي ناتمام مرا به انجام برساند
راهي را كه من نيافتم ، او بيابد و براي تو دنياي بهتري بسازد.
كاش كسي را بيابي ، كسي كه بي پروا باشد و بر تو غلبه كند
انديشه هايت را كه همواره در تغير است ، به سمتي هدايت كند
و روح تو را كه همواره در پرواز است ، آزاد سازد .
اما من نمي توانم ... نمي توانم.
نمي توانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به شانزده سالگي پا بگذاري.
نمي توانم زمينهاي بي حاصلت را دوباره سبز كنم.
نمي توانم بار ديگر درباره آنچه قرار بود چنان باشد و اكنون نيست ، حرف بزنم.
نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگار جوانيت.
نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را جوان كنم.
پس با من وداع كن و به پشت سرت نگاه نكن ،
هر چند در كنار تو روزهاي خوشي را پشت سر گذاشتم.
افسوس! من آن نيستم كه بتواند با تو سر كند.
اگر كسي از حال و روز من پرسيد بگو، زماني با من بود.
اما هيچ گاه دستش به ابرها و خورشيد نرسيد.
نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.


"شل سیلور استاین"

+ پنجشنبه 1387/11/0312:2 باران | |

از صبح سوالات مختلفی ذهنم رو مشغول کرده . مدتی یه که این سوالات تو ذهنمه و مشغول شدن به آنها در کنار بقیه مسایل کلی باعث تخلیه انرﮋیم میشه. از انجایی که کسی نیست تا جوابم رو ازش بگیرم باز هم رفتم سراغ خودش. همیشه تو بدترین شرایط یه جوری جواب رو بهم می رسونه اینبار هم بهم تقلب رساند.

بعد از نماز مغرب بود که چشمم افتاد به کتاب " پرسشهای شما و پاسخهای آیت ا... بهجت " . کتاب را برداشتم و طبق عادت معمول فال گرفتنم از حافظ , بازش کردم. دانه به دانه جواب سوالاتم را گرفتم اما در کنارش سوالات تازه ای تو ذهنم بوجود آمد.به قول گفتنی : حالا بیا و درستش کن.

مدتیه دچار بی برنامگی و سردرگمی شدم کلی کار برای انجام دارم اما نمی تونم به هیچکدوم برسم. اولین جوابم رو گرفتم.

i27 ساله هستم و استعداد خوبی دارم اما در تحصیل بی برنامه و سردرگم می باشم و همچنین کسل و تنبل هستم چه کار کنم؟

در برنامه تحصیل راه متعارف راپیش گیرید; اشکالی داشتید سوال کنید, برای پیشرفت در تحصیلات نافعه , ملتزم به تعقیبات مشترکه باشید."سبحان من لا یعتدی علی اهل مملکته" بعد از هر فریضه.( مفاتیح الجنان – تعقیبات مشترکه

اما دومین مشغولیت ذهنم با سوال زیر جواب داده شد

بهترین ذکر چه ذکری است؟

بالاترین ذکر , به نظر حقیر , ذکر عملی است, یعنی " ترک معصیت در اعتقاد و عمل " همه چیز محتاج به این است و این , محتاج به چیزی نیست و مولد خیرات است.

اینجانب تصمیم دارم که به خداوند , قرب پیدا کنم و سیر و سلوک داشته باشم راه آن چیست؟

چنانچه طالب , صادق باشد," ترک معصیت " کافی و وافی است برای تمام عمر , اگرچه هزار سال باشد.

ما آلوده به پستی های درونی و بیرونی هستیم , ما را طبابت کنید و در پیمودن این طریق ما را راهنمایی فرمایید؟

زیاد بگویید " استغفرا... " و خسته نشوید و خاطر جمع باشید این علاج است " داوکم الذنوب و دواوکم استغفار"( کنزالعمال – نقل است از رسول خدا که فرمود : می خواهید به شما خبر دهم که دردتان چیست و دوای آن کدام است , دردها و بیماریتان گناهان و دوا و درمان آن استفار است.)

 

یکی قطره بارون

تو این اوضاع نابسامان روحی مولانا هم عجب جوابی بهم داد!

زدل خواهی شدن بر آسمانها                  زدل خواهد گل دولت دمیدن

زدل خواهی به دلبر دل سپردن                زدل خواهی زننگ تن رهیدن

دل از بهر تو یک دیگی بپخته است            زمانی صبر می کن تا پریدن

 

+ چهارشنبه 1387/11/0223:34 باران | |

ديريست هواي دلم ابريست

اما

باران نمي بارد!

نمي دانم چرا آبي نمي يابم

تا قايق شكسته ام را درونش بياندازم

و دور شوم از اين شهر غريب؟!

در دور دستها

ديگر آوايي نيست

تا مرا بخواند!

چيني نازك تنهايي ام كه ترك برداشت

دلم شكست

و چه بيصدا شكست!

آنموقع بود كه فهميدم

چطور دل مرد بيصدا مي شكند. 

 

+ سه شنبه 1387/11/019:48 باران | |