|
ديروز يكي از آن روزهاي خوب خدا بود. برف مي باريد و همه چيز به نظر مي رسيد كه در بهترين شكل خودش قرار داره. بعد از ظهر كلاس تنيس داشتم. حسابي خوش گذشت. تايم خودمون – واي واي! فارسي رو پاس نداشتم .اين دفه رو نديد بگيريد- همكارم نيومده بود . تايم بعدي هم بچه ها نبودند نزديك يك ساعت و نيم تنيس بازي كردم البته در سطح آماتورش. خداييش خوب پيش رفت كردم اگه راكت تنيس اندازه خودم رو هم بخرم ديگه مي تونم كم كم به مسابقات ويمبلدون و بازي با راجرر فرره و آندره آغاسي فك كنم. هنوز بازي و شروع نكرده بوديم كه مربي تنيس ازم سنم رو پرسيد و من هم طبق يه عادت ديرين خواستم خودش حدس بزنه. اولين بار بود كه كسي سنم رو درست تشخيص مي داد كه هيچ بماند! تازه يه سال هم سنم رو زيادتر گفت. خونه كه برگشتم يه نگاهي عاقل اندر عاقل تو آينه به خودم كردم. بنده خدا حق داشت. عرض اين يه سال خيلي شكسته تر شدم. الان دارم معني حرفهاي آقاي .ت رو مي فهمم . خيلي در حق خودم ظلم كرد ه ام و جالبي اش اينه كه هنوز درس عبرت نگرفتم. البته يه مقدارش برمي گرده به خصوصيات ماه تولدم. عواطف و احساسي كه نسبت به خانواده و اطرافيان دارم خيلي بيشتر از يه آدم عاديه. ولي خوب كاريش نمي تونم بكنم . تنها كاري كه از دستم بر مي ياد اينه كه يه جورايي كنترلش كنم و به اصطلاح معروف مهارش رو به دستم بگيرم. دوباره تضادها به شكل گسترده تري به سراغم آمده. به قول يه نفر اين تضادها هميشه باهام هست مهم نوع نگرش و برخوردم نسبت به آنهاست. از خودم در عجبم ! همه اينها رو مي دونم اما باز هم سرگردانم. گم گشته ام. يه چيزي كم دارم كه باعث ميشه اينطور بهم بريزم و آرامش درون نداشته باشم. ديروز جزوه هام رو مطالعه مي كردم . چشمم افتاد به يكي از حرفهاي استاد كه گفته اول بايد خودتون رو بشناسيد. بايد اعتراف كنم عرض اين يكسال با اتفاقاتي كه افتاد خيلي خوب به نقاط ضعفم پي بردم. اما بايد بگم بهبود آنها به تنهايي برام سخته. كاش يكي بود كه مي تونستم ازش كمك بگيرم . كاش! مي دانم بازهم دارم چرت و پرت مي نويسم اما همين نوشتن هاست كه كمي آرومم مي كنه. ديروز بعد از تنيس تصميم گرفتم يه مقدار مسير رو پياده روي كنم. چقدر چسبيد تو آن هوا پياده روي! معمولا اگه كسي دور و برم نباشه يه كم با خودم زمزمه مي كنم. شروع كردم به خواندن شعرهاي حافظ. نصف بيشتر شعرا از يادم رفته بود. نصف بقيه اش رو هم ناقص به ياد مي اوردم. از خودم خجالت كشيدم و بيشتر هم از حافظ با اين شعر حفظ كردنم. یکی قطره بارون. مرا گفتند جمعي مهربانان چون ديدندم زغم در اضطرابي كه خوش مي باش كز دوران گيتي عمارت باز يابد هر خرابي كشيدم از جگر آهي و گفتم بدان صاحبدلان نيكو جوابي چه سود آنگه كه ماهي مرده باشد كه باز آيد به جوي رفته آبي؟! "ابن يمين" به چشم من جهان جز رهگذر نيست هزاران رهر و يك همسفر نيست گذشتم از هجوم خويش و پيوند كه از خويشان كسي بيگانه تر نيست "اقبال لاهوري"
لحظاتي به ياد ماندني تو زندگي آدما هست كه دوست دارند كساني كه يه جورايي بيشتر از بقيه براشون ارزش و اهميت دارند به ياد او باشند. اما افسوس كه خيلي وقتها اين طور نميشه.نمي دانم چرا ؟! شايد آنقدر مشغله هاي ذهني زياد شده .. شايد آنقدر زندگي ها سخت شده كه خواسته يا ناخواسته تو روابط عاطفي آدمها تاثير گذاشته. همش دارم به اين فكر مي كنم كه اگه بخواد همينطور پيش بره به سر عواطف و احساسات ما آدمها چي خواهد آمد؟ تصور يه دنياي سراسر ماشيني با آدمهاي بي احساس برام سخت و مشكله . امسال تولدم درست مصادف بود با روز عاشورا . به غير از چهار نفر كه عبارت بودند از مادرم ، همكارم ، و دو دوست دوست داشتني وبلاگيم كسي به يادش نبود كه من تو چه روزي پا گذاشتم به اين دنيا. مثل اينكه دنيا بي اينكه نيم نگاهي به من و احساساتم داشته باشه داره به راه خودش ادامه مي ده و من ناگزير بايد در برابر اين خواسته دنيا تسليم بشم . اما دنيا يه چيز رو نمي دونه دختر متولد ديماه سرسخت تر از اينهاست كه به اين آساني تسليمش بشه. شعر پایینی رو از وبلاگ شبلی عزیز کش رفتم. برای بهبودش دعا کنید. چند روزي شد که حالم ديدني است
خدا رحمت کند محمدعلی جمالزاده را. از معدود کسانی بود که پيشرفت را نه در تغيير حکومت که در تغيير خلقيات ما ايرانيان می ديد. البته کسانی که او به آن ها اشاره می کرد مردمان صد سال پيش بودند که ربطی به ما مردم امروز ايران ندارد! ايشان در بخشی از کتاب "خلقياتِ ما ايرانيان"، به آن چه بيگانگان در باره ی ايرانيان گفته اند می پردازد و آن ها را منعکس می کند. مثلا از قول جيمس موريه انگليسی می نويسد: يكي قطره بارون- با تشكر از دوست عزيزم آذرباد به خاطر ارسال اين مطلب.مطلب جالب و در عين حال تاثر برانگيزي يه
مثل پرنده اي كه آشيانه اش رو گم كرده باشه يه گوشه صندلي كز كرده بودم و نگاهم به آسمان بود. تو عالم خودم بودم. چرا وقت دعا دستهامون رو به آسمونه ؟چرا وقتی با صورتهاي پر از اشك داريم با خدا درد و دل مي كنيم باز هم رو به آسمونیم؟ يعني خدا تو آسمانهاست ؟! پس چرا هرچي دارم نگاه مي كنم نمي بينمش. دستي كه آرام به دستم خورد من رو به خودم آورد. مسافر بغل دستيم بود با اشاره فهموند كه مهماندار منتظره تا غذام رو ازش بگيرم. مرد لاغر اندام با صورت مهربان منتظر بود. عذرخواهي كردم و بسته غذا رو از دستش گرفتم و باز هم رفتم به عالم خودم. آسمان تهران ابري بود و پراز دود. نمي دونم آسمان دلش از چي خوش بود كه داشت برف شادي رو شهر مي پاشيد. يه تاكسي گرفتم به مقصد انقلاب . با دوستي قرار ملاقات داشتم كه تو اين مدت خيلي بهش زحمت دادم . اينبار هم آنقدر شرمنده ام كرد كه فكر نمي كنم هيچ جور بتونم جبران كنم. گشت و گذار تو شهر كتاب كمي بهم آرامش داد. آرامشي كه مدتيست از خانه دلم اسباب كشي كرده و رفته . نمي دانم به كجا؟ اصلا تو حال و هواي خريد كتاب نبودم. فكرم مشغول بود و خيلي سعي مي كردم تا حواسم رو جمع كنم.با وجود اين ،كتابهايي كه خريدم و بهتره بگم دوست عزيزم زحمت خريدشون رو كشيد و من رو بهت زده كرد كتابهاي درخور توجهيست كه انشا... سر فرصت كه بتونم مي خونمشون. نزديك اذان مغرب بود كه به سمت خانه دخترخالم راه افتادم. از چهارراه لشكر تا ميدان منيريه راه چنداني نبود پس تصميم گرفتم عليرغم نزديك دو ساعت پياده روي بازهم پياده برم. دوست داشتم تا آخر دنيا رو همانطور پياده برم جسمم خسته نبود اما روحم بي اندازه خسته بود. تو خودم بودم و به اطراف توجه چنداني نداشتم. به ميدان كه رسيدم سمت چپ رو نگاهي كردم و از عرض خيابان گذشتم چند صدم ثانيه اي از رفتنم نگذشته بود كه صداي بوق وحشتناكي من رو به خودم آورد. اتوبوسي با سرعت از سمت راست به طرفم مي آمد تو يه لحظه موندم چيكار كنم مي خواستم خودم رو به جلو پرت كنم كه انگار يه نفر از پشت سر من رو به عقب كشيد. به خير گذشت . مغازه شيريني فروشي آن اطراف نبود بنابراين تصميم گرفتم ميوه بگيرم. اصلا حواسم نبود كه از تبريز براي دخترخاله شيريني بگيرم. نايلون موز رو كه به دست گرفتم احساس كردم دستم خيلي سبكتر از قبل شده. نگاهي انداختم درست بود يكي از نايلونهايي كه توش كتاب گذاشته بودم نبود. آه از نهادم بلند شد. تصميم گرفتم مسيري را كه آمدم دوباره برگردم به اميد اينكه شايد تو تاكسي جا نگذاشتم و بين مسير از دستم افتاده. نزديك ميدان منيريه داشتم منصرف مي شدم كه بر گردم اما برحسب يه عادت كه وقتي كاري رو شروع مي كنم تا نتيجه نده ولش نمي كنم به سمت ديگر ميدان رفتم. كنار جوي آب يه نايلون سفيد رنگ توجهم رو جلب كرد .. خداي من ! كتابها همانطور دست نخورده مانده بود. طبق معمول زنگ در رو كه زدم وروجك جلو در منتظرم بود. دستام پر وسايل بود و نتونستم بغلش كنم. به محض رسيدنم فوري گوشه مانتوم رو گرفت و برد كنار كامپيوتر و شروع كرد به حرف زدن كه طبق معمول نمي فهميدم چي مي گه. بغلش كردم و محكم بوسيدمش. چقدر احساس خوبي بهم دست داد. بغل كردن يه بچه هميشه يه آرامش خاصي بهم مي ده. شوهر دخترخالم كه آمد طبق معمول شروع كرد به سربه سرگذاشتن با من اما وقتي ديد چندان حوصله اي ندارم كوتاه آمد. اگه دوست داشتيد بقيه سفرنامه رو تو ادامه مطلب بخونيد.
می دانم اگر دلت را بشکنم دلم خواهد شکست. می دانی ! اگر دلم را بشکنی دلت خواهد شکست؟
زماني براي درنگ زماني براي سكوت زماني براي باهم بودن ساعتم را نگاه مي كنم زمان در بستري از خاطرات در خوابي عميق فرو رفته است. یکی قطره بارون این آدرس ها رو حتما ببینید
|
About![]()
حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم Archivesاسفند 1387بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 Links
پرگل |