تبليغاتX
تولدی دوباره

تولدی دوباره

اگر زندگی را نشناسیم چگونه می توانیم مرگ را بشناسیم"کنفسیوس"

ديروز يكي از آن روزهاي خوب خدا بود. برف مي باريد و همه چيز به نظر مي رسيد كه در بهترين شكل خودش قرار داره.

بعد از ظهر كلاس تنيس داشتم. حسابي خوش گذشت. تايم خودمون – واي واي! فارسي رو پاس نداشتم .اين دفه رو نديد بگيريد- همكارم نيومده بود . تايم بعدي هم بچه ها نبودند نزديك يك ساعت و نيم تنيس بازي كردم البته در سطح آماتورش. خداييش خوب پيش رفت كردم اگه راكت تنيس اندازه خودم رو هم بخرم ديگه مي تونم كم كم به مسابقات ويمبلدون و بازي با راجرر فرره و آندره آغاسي فك كنم.

هنوز بازي و شروع نكرده بوديم كه مربي تنيس ازم سنم رو پرسيد و من هم طبق يه عادت ديرين خواستم خودش حدس بزنه. اولين بار بود كه كسي سنم رو درست تشخيص مي داد كه هيچ بماند! تازه يه سال هم سنم رو زيادتر گفت.

خونه كه برگشتم يه نگاهي عاقل اندر عاقل تو آينه به خودم كردم. بنده خدا حق داشت. عرض اين يه سال خيلي شكسته تر شدم. الان دارم معني حرفهاي آقاي .ت رو مي فهمم . خيلي در حق خودم ظلم كرد ه ام و جالبي اش اينه كه هنوز درس عبرت نگرفتم. البته يه مقدارش برمي گرده به خصوصيات ماه تولدم. عواطف و احساسي كه نسبت به خانواده و اطرافيان دارم خيلي بيشتر از يه آدم عاديه. ولي خوب كاريش نمي تونم بكنم . تنها كاري كه از دستم بر مي ياد اينه كه يه جورايي كنترلش كنم و به اصطلاح معروف مهارش رو به دستم بگيرم. دوباره تضادها به شكل گسترده تري به سراغم آمده. به قول يه نفر اين تضادها هميشه باهام هست مهم نوع نگرش و برخوردم نسبت به آنهاست. از خودم در عجبم ! همه اينها رو مي دونم اما باز هم سرگردانم. گم گشته ام. يه چيزي كم دارم كه باعث ميشه اينطور بهم بريزم و آرامش درون نداشته باشم. ديروز جزوه هام رو مطالعه مي كردم . چشمم افتاد به يكي از حرفهاي استاد كه گفته اول بايد خودتون رو بشناسيد. بايد اعتراف كنم عرض اين يكسال با اتفاقاتي كه افتاد خيلي خوب به نقاط ضعفم پي بردم. اما بايد بگم بهبود آنها به تنهايي برام سخته. كاش يكي بود كه مي تونستم ازش كمك بگيرم . كاش!

مي دانم بازهم دارم چرت و پرت مي نويسم اما همين نوشتن هاست كه كمي آرومم مي كنه.

ديروز بعد از تنيس تصميم گرفتم يه مقدار مسير رو پياده روي كنم. چقدر چسبيد تو آن هوا پياده روي! معمولا اگه كسي دور و برم نباشه يه كم با خودم زمزمه مي كنم. شروع كردم به خواندن شعرهاي حافظ. نصف بيشتر شعرا از يادم رفته بود. نصف بقيه اش رو هم ناقص به ياد مي اوردم. از خودم خجالت كشيدم و بيشتر هم از حافظ با اين شعر حفظ كردنم. 

یکی قطره بارون.

مرا گفتند جمعي مهربانان                              چون ديدندم زغم در اضطرابي

كه خوش مي باش كز دوران گيتي                    عمارت باز يابد هر خرابي

كشيدم از جگر آهي و گفتم                            بدان صاحبدلان نيكو جوابي

چه سود آنگه كه ماهي مرده باشد                   كه باز آيد به جوي رفته آبي؟!

                                                                                           "ابن يمين"

به چشم من جهان جز رهگذر نيست               هزاران رهر و يك همسفر نيست

گذشتم از هجوم خويش و پيوند                      كه از خويشان كسي بيگانه تر نيست      

                                                                                         "اقبال لاهوري"

+ دوشنبه 1387/10/3012:7 باران | |

لحظاتي به ياد ماندني تو زندگي آدما هست كه دوست دارند كساني كه يه جورايي بيشتر از بقيه براشون ارزش و اهميت دارند به ياد او باشند. اما افسوس كه خيلي وقتها اين طور نميشه.نمي دانم چرا ؟! شايد آنقدر مشغله هاي ذهني زياد شده .. شايد آنقدر زندگي ها سخت شده كه خواسته يا ناخواسته  تو روابط عاطفي آدمها تاثير گذاشته. همش دارم به اين فكر مي كنم كه اگه بخواد همينطور پيش بره به سر عواطف و احساسات ما آدمها چي خواهد آمد؟ تصور يه دنياي سراسر ماشيني با آدمهاي بي احساس برام سخت و مشكله .

امسال تولدم درست مصادف بود با روز عاشورا . به غير از چهار نفر كه عبارت بودند از مادرم ، همكارم ، و دو دوست دوست داشتني وبلاگيم كسي به يادش نبود كه من تو چه روزي پا گذاشتم به اين دنيا.

مثل اينكه دنيا بي اينكه نيم نگاهي به من و احساساتم داشته باشه داره به راه خودش ادامه مي ده و من ناگزير بايد در برابر اين خواسته دنيا تسليم بشم . اما دنيا يه چيز رو نمي دونه دختر متولد ديماه سرسخت تر از اينهاست كه به اين آساني تسليمش بشه.

 شعر پایینی رو از وبلاگ شبلی عزیز کش رفتم. برای بهبودش دعا کنید.

چند روزي شد که حالم ديدني است
حال من از اين و آن پرسيــدني است

گاه بـــــــر روي زميــــن زُل مي زنـــم
گاه بـــــــر حافـــــظ تفــــال مي زنـــم

حافــــظِ ديوانـــه فالــــــم را گــــرفــت
يک غــــزل آمد که حالــم را گــــرفــت:

«ما ز يــــــاران چشـــم ياري داشتيم
خود غـــلط بود آنچه مي پنــــداشتيم»

+ یکشنبه 1387/10/299:1 باران | |

خدا رحمت کند محمدعلی جمالزاده را. از معدود کسانی بود که پيشرفت را نه در تغيير حکومت که در تغيير خلقيات ما ايرانيان می ديد. البته کسانی که او به آن ها اشاره می کرد مردمان صد سال پيش بودند که ربطی به ما مردم امروز ايران ندارد! ايشان در بخشی از کتاب "خلقياتِ ما ايرانيان"، به آن چه بيگانگان در باره ی ايرانيان گفته اند می پردازد و آن ها را منعکس می کند. مثلا از قول جيمس موريه انگليسی می نويسد:


"در تمام دنيا مردمی به لاف زنی ايرانيان وجود ندارد. لاف و گزاف اساس وجود ايرانيان است. هيچ ملتی هم مانند ايرانيان منافق نيست و چه بسا همان موقعی که دارند با تو تعارف ميکنند بايد از شرشان بر حذر باشی... عيب ديگری هم که دارند دروغگوئی است که از حد تصور خارج است. يکی از وزرا به يکی از اعضای سفارت فرانسه می گفت «ما در روز پانصد بار دروغ می گوئيم و با وجود اين کارمان هميشه خرابست»... ايرانيان لبريزند از خودپسندی و شايد بتوان گفت که در تمام دنيا مردمی پيدا نشود که باين درجه بشخص خودشان اهميت بدهند و برای خودشان اهميت قايل باشند." (خلقيات ما ايرانيان، محمدعلی جمالزاده، انتشارات نويد، بازچاپ آبان ۱۳۷۱، صفحات ۷۳ و ۷۴).
البته جناب جيمس موريه اين جملاتِ زشت را در باره ی ايرانيان زمان فتحعلی شاه قاجار نوشته و ما مردم امروز ايران خوشبختانه از چنين خصائل زشتی به طور کامل بری هستيم! شاهزاده الکسی سولتيکوف هم در مورد ايرانيانِ زمانِ خودش می نويسد:
"درستی صفتی است که در ايران وجود ندارد و همين خود کافی است که اين مملکت در نظر خارجيان نفرت انگيز بيايد... دروغ به طوری در عادات و رسوم اين طبقه [طبقهء نوکر و کاسب و دکاندار] از مردم ايران (و ميتوان گفت تمام طبقات) ريشه دوانيده است که اگر احياناً يک نفر از آنها رفتاری بدرستی بنمايد و يا بقول و وعدهء خود وفا نمايد چنان است که گوئی مشکل ترين کار دنيا را انجام داده است و رسماً از شما جايزه و پاداش و انعام توقع دارد" (ص ۸۰).
اما جناب گوبينو، ديپلمات و دانشمند فرانسوی به جای اشاره به ظواهر، به بيان علل رياکاری ايرانيان می پردازد و می نويسد:
"برای چه ايرانی اينقدر رياکار شده و چرا تا اين اندازه در تقدس و اظهار زهد غلو مينمايد و حال آنکه باطناً اينقدرها مومن نيست و بچه سبب غالب اين مردم حرفی را که ميزنند غير از آنست که در حقيقت فکر ميکنند و بقول خودشان زبانشان در گرو دل دگر است... هر مذهبی که وارد ايران شود به دوروئی و شک و ترديد جبلی ايرانيان برخورد خواهد کرد. ايرانی ملتی است که از چند هزار سال قبل از اين با صدها مذهب مختلف بکنار آمده است و خصوصاً مساله مذاهب پنهانی بطوری اين ملت را شکاک و دو رنگ و بوقلمون صفت بار آورده است که محال است شخصی بتواند بگفتهء آنها اعتماد نمايد زيرا هر چه ميگويند غير از آنست که فکر ميکنند و آنچه فکر ميکنند غير از گفتار آنهاست." (صفحات ۸۶ و ۸۷).
الحمدلله که ما مردم امروز ايران آن طور که جناب گوبينو می فرمايند نيستيم و از بيان عقايدمان با اسم و رسم کامل هراسی نداريم، چون حکومت ها کاری به کار ِ ما و افکارمان ندارند و می توانيم آزادانه آنچه را که فکر می کنيم بر زبان آوريم! آن چه گوبينو و امثال او می گويند مربوط به دوره ی تاريخی پيشامدرن است که به انتها رسيده و ما امروز در دوران پسا مدرن زندگی می کنيم و هيچ يک از اين صفات زشت تاريخی را نداريم!
با اين حال هنوز نقاط ضعف بی اهميتی در ما مردم ايران وجود دارد که هنرپيشه ی ارجمندی چون رضا کيانيان آن ها را با نوشته هايش به ما نشان می دهد. مثلا در مطلبی زير عنوان "اين مردم نازنين" می نويسد:
"در اتومبيلی بودم که هر روز صبح مرا به سرِ صحنه فيلمبرداری می بُرد. مرد مودبی بود. گفته بود که چند سالی در ژاپن بوده. پول و پله ای جمع کرده و به ايران برگشته، با اتومبيلش در خدمت فيلم بود.
از خانه تا محل فيلمبرداری تعريف می کرد و يا می پرسيد. از همه چيز و همه جا و همه کس. به مردم خودمان هم خيلی انتقاد داشت که همديگر را رعايت نمی کنند. نزديکی های محل فيلمبرداری به يک ترافيک برخورديم. کمی صبر کرد. کمی به اين طرف و آن طرف نگاه کرد. و کشيد به سمت چپ، يعنی سمتی که اتومبيل هايش از روبرو می آمدند. که ترافيک را رد کند. کار او باعث شد که در مسير مقابل هم يک گره ترافيکی ايجاد شود. سعی کرد گره را رد کند ولی ديگر دير شده بود. هر دو طرف خيابان بند آمد. من فقط او را نگاه می کردم. گفت: می بينين، يک ذره فداکاری وجود ندارد. از همه دلخور بود. گفتم: طرف ما ترافيک بود. اون طرفی ها که داشتند راهشونو می رفتند. شما خلاف رفتی و راهشونو بستی. گفت: من کار دارم مثل اونا که بيکار نيستم!" (بخارا ۶۶، صفحه ی ۳۲۷)
و در باکس ديگر همان مطلب می نويسد:
"يک روز عاشورا که از خانه حافظ احمدی بر می گشتم، نذری گرفته بودم و به خانه می بردم. به چهارراهی رسيدم و چراغ قرمز شد. ترمز کردم و ايستادم. اتومبيل پشتی که گويا انتظار نداشت من ترمز کنم، با شدت بيشتری ترمز کرد تا به من اصابت نکند. بوق زد که حرکت کن. با اشاره چراغ قرمز را نشانش دادم. پياده شد و گفت: نوکرتم، امروز مال امام حسينه. چراغ قرمز و سبز نداريم راه بيفت. به من که رسيد مرا شناخت. سلام کرد و گفت: از شما بيشتر از اينا انتظار داشتيم. يک هنرپيشهء با حال که روز عاشورا پشت چراغ قرمز وای نمی سته. شور حسينت کجا رفته؟"

يكي قطره بارون- با تشكر از دوست عزيزم آذرباد به خاطر ارسال اين مطلب.مطلب جالب و در عين حال تاثر برانگيزي يه

+ شنبه 1387/10/287:36 باران | |

مثل پرنده اي كه آشيانه اش رو گم كرده باشه يه گوشه صندلي كز كرده بودم و نگاهم به آسمان بود. تو عالم خودم بودم. چرا وقت دعا دستهامون رو به آسمونه ؟چرا وقتی با صورتهاي پر از اشك داريم با خدا درد و دل مي كنيم  باز هم رو به آسمونیم؟ يعني خدا تو آسمانهاست ؟! پس چرا هرچي دارم نگاه مي كنم نمي بينمش.

دستي كه آرام به دستم خورد من رو به خودم آورد. مسافر بغل دستيم بود با اشاره فهموند كه مهماندار منتظره تا غذام رو ازش بگيرم. مرد لاغر اندام با صورت مهربان منتظر بود. عذرخواهي كردم و بسته غذا رو از دستش گرفتم و باز هم رفتم به عالم خودم.

آسمان تهران ابري بود و پراز دود. نمي دونم آسمان دلش از چي خوش بود كه داشت برف شادي رو شهر مي پاشيد.

يه تاكسي گرفتم به مقصد انقلاب . با دوستي قرار ملاقات داشتم كه تو اين مدت خيلي بهش زحمت دادم . اينبار هم آنقدر شرمنده ام كرد كه فكر نمي كنم هيچ جور بتونم جبران كنم. گشت و گذار تو شهر كتاب كمي بهم آرامش داد. آرامشي كه مدتيست از خانه دلم اسباب كشي كرده و رفته . نمي دانم به كجا؟ اصلا تو حال و هواي خريد كتاب نبودم. فكرم مشغول بود و خيلي سعي مي كردم تا حواسم رو جمع كنم.با وجود اين ،كتابهايي كه خريدم و بهتره بگم دوست عزيزم زحمت خريدشون رو كشيد و من رو بهت زده كرد كتابهاي درخور توجهيست كه انشا... سر فرصت كه بتونم مي خونمشون.

نزديك اذان مغرب بود كه به سمت خانه دخترخالم راه افتادم. از چهارراه لشكر تا ميدان منيريه راه چنداني نبود پس تصميم گرفتم عليرغم نزديك دو ساعت پياده روي بازهم پياده برم. دوست داشتم تا آخر دنيا رو همانطور پياده برم جسمم خسته نبود اما روحم بي اندازه خسته بود. تو خودم بودم و به اطراف توجه چنداني نداشتم. به ميدان كه رسيدم سمت چپ رو نگاهي كردم و از عرض خيابان گذشتم چند صدم ثانيه اي از رفتنم نگذشته بود كه صداي بوق وحشتناكي من رو به خودم آورد. اتوبوسي با سرعت از سمت راست به طرفم مي آمد تو يه لحظه موندم چيكار كنم مي خواستم خودم رو به جلو پرت كنم كه انگار يه نفر از پشت سر من رو به عقب كشيد. به خير گذشت . 

مغازه شيريني فروشي آن اطراف نبود بنابراين تصميم گرفتم ميوه بگيرم. اصلا حواسم نبود كه از تبريز براي دخترخاله شيريني بگيرم. نايلون موز رو كه به دست گرفتم احساس كردم دستم خيلي سبكتر از قبل شده. نگاهي انداختم درست بود يكي از نايلونهايي كه توش كتاب گذاشته بودم نبود. آه از نهادم بلند شد. تصميم گرفتم مسيري را كه آمدم دوباره برگردم به اميد اينكه شايد تو تاكسي جا نگذاشتم و بين مسير از دستم افتاده. نزديك ميدان منيريه داشتم منصرف مي شدم كه بر گردم اما برحسب يه عادت كه وقتي كاري رو شروع مي كنم تا نتيجه نده ولش نمي كنم به سمت ديگر ميدان رفتم. كنار جوي آب  يه نايلون سفيد رنگ توجهم رو جلب كرد .. خداي من ! كتابها همانطور دست نخورده مانده بود.

طبق معمول زنگ در رو كه زدم وروجك جلو در منتظرم بود. دستام پر وسايل بود و نتونستم بغلش كنم. به محض رسيدنم فوري گوشه مانتوم رو گرفت و برد كنار كامپيوتر و شروع كرد به حرف زدن كه طبق معمول نمي فهميدم چي مي گه. بغلش كردم و محكم بوسيدمش. چقدر احساس خوبي بهم دست داد. بغل كردن يه بچه هميشه يه آرامش خاصي بهم مي ده.

شوهر دخترخالم كه آمد طبق معمول شروع كرد به سربه سرگذاشتن با من اما وقتي ديد چندان حوصله اي ندارم كوتاه آمد.

اگه دوست داشتيد بقيه سفرنامه رو تو ادامه مطلب بخونيد.

 



يكي قطره بارون- معذرت از همه دوستان به خاطر غيبتم. اين روزها مشغله كاريم زياد شده. ببخشيد كه اين همه منتظرتون گذاشتم. ممنون از پيامهاي محبت آميز همگي.

ادامه مطلب

+ پنجشنبه 1387/10/2611:18 باران | |

می دانم اگر دلت را بشکنم

دلم خواهد شکست.

می دانی !

اگر دلم را بشکنی

دلت خواهد شکست؟

+ سه شنبه 1387/10/1013:29 باران | |

زماني براي درنگ

زماني براي سكوت

زماني براي باهم بودن

ساعتم را نگاه مي كنم

زمان در بستري از خاطرات

در خوابي عميق فرو رفته است.

 

یکی قطره بارون

این آدرس ها رو حتما ببینید

http://tabrizandme.blogfa.com/post-521.aspx

http://www.myimagehosting.com/11385vPXHs-91566.pic

+ سه شنبه 1387/10/0310:4 باران | |