|
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم اندوه من انبوه تر از دامن الوند یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش بگذار به بالای بلند تو ببالم "قیصر امین پور"
این شعر زیبا رو تو وبلاگ دوست عزیزم " روزها و سوزها" دیدم که شعر از خودشه . فوق العاده زیبا و دلنشینه. سفر ...سفر... تکان دست های تو تکان دست های من غم نگاه تو و بغض چشم های من ... قطار می رود عبور می دهد دل مرا به دورها ... تو می روی .. و من کنار خاطرات دوباره بغض می کنم تو می روی و روزها سیاه می شود و این دل شکسته ام خراب می شود تو می روی و من هنوز کنار پنجره نشسته ام در این غروب بارها شکسته ام زهم دوباره دور می شویم و باز ... صدای رعد و برق صدای باد و برگ صدای بارش و صدای اشک عبور می کنی و من دوباره بغض می کنم و اشک من ترانه می شود برای شعر تو بهانه می شود و درد دوریت هزار ساله می شود ... قرار ما همیشه بیقراری و قرار ما همیشه فاصله است ... هزار بار رفتی و مرا هزار بار جا گذاشتی و من هزار سال ، هزاره های خسته را دویده ام ... و در نگاه مهربانیت به دردهای خلوت دلت رسیده ام ....
این مطلب به نظرم جالب آمد گفتم شما هم بخونیدش. دلایل اشتباه برای ازدواج کردن : 1. آزاد بودن و از خانواده دور شدن 2. غریزه جنسی 3. شاد بودن 4. بر طرف کردن تنهایی 5. موجودیت یافتن ویا به عبارتی اثبات بزرگ شدن 6. بخاطر اینکه او (زن یا مرد) شما را دوست دارد 7. از روی دلسوزی برای حمایت و کمک به او (زن یا مرد) 8. میخواهید بچه داشته باشید 9. برای پول و یا تامین اقتصادی 10. بخاطر اینکه همه دوستان شما یا هم سالان شما ازدواج کرده اند 11. شرایطی برای یک ازدواج رویایی و دور از ذهن برایتان فراهم شده 12. ترس از ینکه دیگر شرایط مناسب برایتان فراهم نشود و این آخرین فرصت است. 1. ثابت شدن دوستی و مهر دو طرفه بر رابطه حاکم است 2. می خواهید کس دیگری را در همه جوانب زندگی خود بپذیرد (رویاهای خود را با دیگری تقسیم کنید) 3. کسی را به عنوان شریک زندگی در معنای واقعی شراکت میخواهید 4. به ثبات رسیدن و داشتن افق دید وسیع تر و آرامش بیشتر 5. می توانیم نیازها و رویاهای دیگری(مرد یا زن) را برآورده کنیم نویسنده:شری و باب استریتف
باز هم تکرار دوباره ثانیه ها .. دقیقه ها .. ساعتها .. روزها ..ماه ها. دیشب مثل یک رعد و برق اتفاق افتاد. مرور تمامی وقایعی که سال پیش تقریبا از همین روزها برام شروع شد و ... حالا هم فکر می کنم نه تنها برای تو بلکه برای من هم شروع راهی تازه است . راه به کجا؟ نمی دانم؟! پنج شنبه نامه گردهمایی مشاوران به دستم رسید. خیال رفتن نداشتم یعنی حوصله ای برای اینکار نبود تا اینکه به اصرار همکارم تصمیم گرفتم برم. دیروز بلیط سفارش دادم و مقدمات رو آماده کردم تا به خیال خودم سه شنبه این هفته بروم تهران اما امروز صبح که نامه را یکبار دیگه نگاه کردم با کمال تعجب دیدم تاریخ نامه برای یکماه دیگه است! نمی دانم باز چرا افکارم اینطور بهم ریخته؟!!!!!!! داستان زیر رو همین الان توی یکی از ایمیلهام دیدم به نظرم فوق العاده جالب اومد: پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند... چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند. «در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد»... پادشاه بيرون رفت و در را بست... سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند. نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود! آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بيرون رفت!!! و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته! وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته و من نخست وزيرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟» مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد. اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد». این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است! و سوال این هست: من که هستم...!؟
بعد از دو هفته بالاخره امروز فرصتی شد ایمیلهام رو چک کنم . میل باکس رو که باز کردم هم تو جی میل و هم تو یاهو با هجوم ایمیل مواجه شدم. از بین آن همه ایمیلی که آذرباد عزیز برام فرستاده بود باعنوان گابریل گارسیا مارکز توجهم رو جلب کرد." سیزده خط برای زندگی " تک به تک آنها حاوی نکاتی ارزنده و آموزنده بود متاسفانه حالم چندان مساعد برای نوشتن تک تک آنها نیست انشاا... سر فرصت از آنها در یک پست استفاده می کنم فعلا این جمله را داشته باشید تا بعد. یکی قطره بارون آذرباد عزیز ممنون. مثل همیشه به موقع بود. شب که می خوابیدم از خدا خواستم صبح برف بیاد. صبح که پاشدم همه جا سفیدپوش بود. خودت می دونی چقدر ازت ممنونم فقط خودت و همین برای من کافیه.
هر کس از یه فرسنگی من رو می دید آنی می فهمید چم شده اما... وارد اتاق خانم دکتر که شدم رو صندلی کنار دستش نشستم. نگاهی بهم انداخت و گفت : بفرمایید چه مشکلی دارید ؟ در حالیکه نزدیک بود از تعجب دو تا شاخ ناز و قشنگ رو سر خوشگلم سبز بشه گفتم : سرما خوردم. - بله دارم می بینم اونهم چه سرماخوردگی ای! نزدیک بود از تعجب فریاد بزنم اما رمقی برای اینکار نبود. هنوز نتونستم رابطه ای منطقی بین سوال خانم دکتر و جواب بعد از اون پیدا کنم . اگه شما تونستید لطفا به من هم بگید. یکی قطره بارون. ماموریت کرج فوق العاده بود. این دفه واقعا خوش گذشت مخصوصا بابارونی که از روز یکشنبه باریدن گرفت و جانی دوباره به طبیعت باصفای محل اقامتمون بخشید. واقعا عالی بود. مخصوصا شب یکشنبه زیر بارون به رستوران رفتن و شام خوردن و بعدش دوباره زیر بارون برگشتن و یه چند دقیقه هم تو فضای شب و بین درختان پاییزی مهمان شبانه شون شدن خیلی مزه داد.
گل خزان نديده ، بهار نو رسيده كنون كه مي روي زين گلزار خدا تو را نگهدار! بود طنين آواي تو، كنون به گوشم اي يار! پيام من تو بشنو ، خدا تو را نگهدار دو چشم من به ره باشد در آرزوي ديدار. مسافر عزيزم ، تو هم به ياد من باش. جدايي و فراموشي ، نبينم از تو اي كاش! نباشدم به جز مهرت هواي ديگري در سر برو خدا به همراهت تو اي زجان گرامي تر. خواننده :" ویگن "- شاعر: ؟ یکی قطره بارون: گاهی که دل آدم می گیره دوست داره یه طورایی دلتنگیش رو یا با یکی شریک بشه یا هم اگه آن یه نفر نیست یه جورایی خالی کنه ! و اینگونه بود که این پست که دیروز قرار بود با این محتوا شکل بگیره به خاطر شوخی بلاگفا و سر به سر گذاشتنش با من امروز یعنی پنجشنبه به ثبت رسید. این هم یه جمله زیبا که رو تقویم رومیزی ام برای امروز نوشته شده . خیلی جمله زیبا و پر مفهومی یه . گفتم شما دوستان گلم هم بخونیدش . تا از قلب دشواریها گذر نکنی هرگز توان و قدرت نیابی "کولین مک کارتی"
داشتم براي دخترخالم كه كلاس دوم راهنمايي هست دنبال يه لطيفه طنز مي گشتم كه معلم انگليسي شون ازش خواسته سر كلاس بيارن ،به اين متن برخوردم كه خيلي ازش خوشم اومد. نه اينكه فكر كنيد فمنيستم و از اين حرفها .. نه ! واقعا از حاضر الذهن بودن دانشجوي دختر كلي خوشم اومد و جمله اي كه گفته . انصافا حرف گهرباري زده اين دانشجوي دختر. An english professor wrote the words" woman without her man is nothing " on the blackboard and directed her students to punetuate it correctly . The male student wrote : " woman ، without her man ، is nothing!" The female student wrote : " woman! Without her ، man is nothing!"
directed :دستور دادن ، امر كرن Punctuate :نقطه گذاري كردن ، نشان گذاري كردن
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را اماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا اخرین لحظه بماند,چون عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر اب فرو می رفت , عشق ازثروت که باقایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت ایا می توانم با تو همسفرشوم؟ ثروت گفت: نه , من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد. پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود, کمک خواست. غرور گفت : نه,نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد غم در نزدیکی عشق بود . پس عشق به او گفت: اجازه بده من با تو بیایم غم با حزن گفت : اه, عشق, من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم . عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او انقدرغرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. عشق انقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند, پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود, چقدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید : ان پیرمرد کی علم پاسخ داد: زمان عشق با تعجب گفت : زمان؟ اما چرا او به من کمک کرد؟ علم لبخندی خردمندانه زد و گفت زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.
|
About![]()
حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم Archivesاسفند 1387بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 Links
پرگل |