|
ديشب خواب تقريبا وحشتناكي ديدم. چندتا مار كه هرجا مي رفتم بامن بودند. وجودشون رو حس مي كردم . يه چندتايي شون ازم دور بودند و حس مي كردم تو سوراخي توي سقف هستند اما يكي شون خيلي نزديكم بود اومد از روم رد شد به قدري وحشت كرده بودم كه از خواب بيدار شدم. اولش فكر كردم چون ديشب يه كم سربه سرت گذاشتم و اذيتت كردم اين خواب رو ديدم اما صبح كه فهميدم اينطور نبوده خيالم راحت شد. تعبير خواب رو كه نگاه كردم دو معني براي ديدن مار توي خواب نوشته بود اولي دشمني خانگي و خوش خط و خال كه از وجودش بي اطلاعم و دومي مال و اندوخته اي پنهان كه ازش خبر ندارم . با تمام وجود دعا كردم كه تعبير دوم صحيح باشه اما حس مي كنم با توجه به اتفاقي كه ديروز تو اداره افتاد و دگرگوني حالم حوالي عصر و دريافت انرژي هايي فوق العاده منفي اولي محتمل تر هست. سناريوي مشاور شدن من بعد از گذشت تقريبا نزديك به يك ونيم سال هنوز تمام نشده و هر از چند گاهي حرف و حديث هايي مي شنوم كه ديروزي ديگه غيرقابل تحمل بود و واكنش تندم رو در برداشت .اين بار تهمت استفاده از تايم اختصاصي ورزش تنيس بهم زده شد. واقعا موندم چي بگم و چيكار كنم؟!يكي نيست به اين جماعت نسوان بگه : آخه بابا مگه من خودم خواستم اين پست رو داشته باشم كه اينطور با حسادتهاي بي موردتون سعي در تخريب شخصيت من داريد !پستي كه غير از اعصاب خورد كني و پيري زودرس چيز ديگه اي برام نداشته. آخه به من چه مربوط كه يكي با سابقه چندساله اين پست رو بهش ندادند و مني كه تازه از راه رسيدم صاحب اين پست شدم . واقعا تاسف مي خورم به حال خودم كه تو اين جامعه و بين آدمهايي با طرز تفكرهاي پوچ و بيهوده زندگي و عمرم داره تباه ميشه و تاسف مي خورم به حال اونهايي كه دانسته يا ندانسته با سخن چيني هاي باطل بذر كينه و دشمني رو همه جا پراكنده مي كنند. نمي دونم ايراد از منه كه طرز تفكرم با بقيه نمي خونه يا ... . خيلي سخته تو اين شرايط زندگي كردن. ادعا ندارم كه آدمي كامل و بي عيب و نقص هستم. نه ! من هم در نوع خودم مزين به انواع نقص ها و ايرادها هستم اما تا اون حد مي تونم تشخيص بدم كه كدوم رفتارها از اصول انساني به دور هستند و هر كس در هر پست و مقام و موقعيت اجتماعي و فرهنگي و ... كه مي خواد باشه نبايد مرتكب آنها بشه و خودم رو تا آنجا که تونستم آلوده به این رفتارهای ننگین نکردم . يكي قطره بارون تصميم گرفتم بعد از تصويب برنامه سالانه توسط مديرعامل استعفام رو بهش بدم. نمي خوام با اين چيزها اعصاب و روانم رو از ايني كه هست خرابتر كنم . مي خوام بچسبم به درس خوندن. اين تنها چيزي هست كه برام ماندگار خواهد بود. خدایا ! ازت ممنونم به خاطر اینکه همیشه هوام و داری. صبح هم بهت گفتم هرجور تو راضی باشی من هم راضی ام. خیلی دوست دارم. تنها دوست ، ياور ، اميد و پناه من مي بوسمت.
صبح تو راه اداره يه مرور گذرا كردم به گذشته خودم . اون گذشته هايي كه سرشار بودم از انرژي. وقتي مي خنديدم صدام تا خونه هفت تا همسايه اون ورتر مي رفت و صداي اعتراض مامان بزرگ : كه دختر يواش تر الان همسايه ها فكر مي كنند اينجا چه خبره! اون گذشته هايي كه لبخند ،آرايش شب و روز صورتم بود و با وجود تمام غم و غصه هايي كه داشتم هيچ كس نمي فهميد تو دلم چه خبره. گذشته اي كه وقتي تو يه جمعي بودم ، همش شلوغي مي كردم و سر به سر اين و اون مي گذاشتم و مي خندوندمشون و يواشكي مي شنيدم " بخت ور . غصه سي يو خدو كي " – خوشبخت ! غصه نداره كه – هيچوقت نخواسته بودم كسي بفهمه چه مشكلاتي دارم . چي ها دلم مي خواد داشته باشم كه ندارم و ... . كم كم كه پا به سن گذاشتم اين حس به سراغم اومد و اين نياز رو حس كردم كه من هم بايد با يه كسي درد دل كن .. حرف بزنم . همش نمي شه خنديد و شاد بود. چند صباحي هم اين رو امتحان كردم اما الان دارم مي بينم نميشه. همه دوست دارن من رو همانطور شاد و خندان ببينند. حتي تو هم ! فكر مي كردم لااقل مي تونم در کنار شادی هام قسمتي از لحظات ناشاد زندگي ام رو با تو قسمت كنم اما مي بينم تو هم مي خواي هميشه شاد باشم . حرفي نيست. شايد اون موقع كه خدا مي خواست من رو روانه اين دنيا بكنه در گوشم نجوا كرده وقتي رسيدي بخند و شادي رو بين بنده هاي من به ارمغان ببر.
چند ماه پيش بود كه كنار خيابون منتظر ماشين بودم و مثل هميشه از شلوغي و ترافيك كلافه . با خودم فكر كردم مدت زيادي نمي گذره كه شاهد ماشينهايي خواهيم بود كه تو هوا تردد مي كنند درست مثل كارتونهاي تخيلي كه اين روزها بازارشون تو شبكه هاي مختلف و برنامه كودك داغ شده. صبح كه ايميلهام رو چك مي كردم مطلبي رو ديدم كه اين فكر من رو تاييد كرد. شما هم بخونيد: شرکت فراری که از بزرگ ترین تولیدکنندگان اتومبیل های مسابقه ای در جهان محسوب می شود و همواره در این مسابقات مقام اول را به خود اختصاص می دهد، طی سال جاری مسابقات اتومبیل رانی فرمول یک را به «لیوایز همیلتون» واگذار کرد اما این مساله باعث نمی شود تا فراری فعالیت خود را در این زمینه کاهش دهد.شرکت فراری از ساخت اتومبیل پرنده ای با نام Autovolantor خبر داده است که تکمیل و عرضه آن به بازار حدود دو سال طول می کشد.این خودرو پرنده که قیمت پایه آن 319 هزار و 653 دلار اعلام شده، بر اساس مدل Ferrari 599 GTB طراحی شده است و می تواند به صورت عمودی از روی زمین بلند شود و مانند هلی کوپتر حرکت کند.به گفته مسوولان شرکت فراری، خودرو پرنده براساس آخرین فناوری های دیجیتالی دنیا طراحی شده است و پرواز آن به صورت عمودی تنها از طریق سیستم های هوشمند الکترونیکی صورت می گیرد. این خودرو به گیرنده ماهواره ای نیز مجهز شده است تا راننده آن بتواند در هر لحظه، روی زمین و هوا موقعیت جغرافیایی خود را تشخیص دهد.این خودرو می تواند در آسمان با سرعت 100 و در زمین با سرعت 150 مایل بر ساعت حرکت کند. از دیگر مشخصه های آن می توان به سیستم الکترونیکی تامین سوخت اشاره کرد. فراری احتمال می دهد که این خودرو با حدود قیمت 800 هزار دلار وارد بازار شود.
دیروز یه سی دی از کنسرت گروه مستان به دستم رسید با خوانندگی همای. باید اعتراف کنم لذت بردم از دیدن و شنیدنش . عجب صدایی داره این همای. باور کردنی نیست.برخی شعرها رو خودش نوشته از جمله شعری که در ادامه خواهید دید و بی مناسبت نیست با حال و هوای این ایام.
به گرد كعبه مي گردي پریشان كه وي خود را در آنجا كرده پنهان اگر در كعبه مي گردد نمايان بگرد تا بگردي! در اينجا باده مي نوشي ، در آنجا خرقه مي پوشي چرا بيهوده مي كوشي در اينجا مردم آزاري ، در آنجا از گنه عاري نمي دانم چه پنداري؟! در اينجا همدم و همسايه ات در رنج و بيماري تو آنجا در پي ياري چه پنداري؟! كجا وي از تو مي خواهد چنين كاري؟ چه پيغامي كه جز با يك زبان گفتن نمي داند؟ چه سلطاني كه جز در خانه اش گفتن نمي داند؟ چه ديداري؟ كه جز دينار و درهم از شما سفتن نمي داند به دنبال چه مي گردي ؟! كه حيراني ؟! خرد گم كرده اي شايد نمي داني. هماي از جان خود سيري كه خاموشي نمي گيري لبت را چون لبان فرخي دوزند تو را در آتش انديشه ات سوزند هزاران فتنه انگيزند تو را بر سر در ميخانه آويزند یکی قطره بارون- همیشه از خودم می پرسم از این همه آدم که می رن مکه حج چندتاشون واقعا مقبوله ؟!من که نمی دونم . خدا داند و بس . قربونش برم او هم که ستار. هیچ چیز بنده هاش رو که برای بقیه لو نمی ده مگه تو مواقعی که خودش تشخیص بده. همیشه از خدا خواستم هر کاری که می خوام انجام بدم اول معرفت اون کار رو بهم بده بعد توفیق انجامش رو.
برام خيلي اتفاق افتاده كه در مواقع دو دلي ، احساس نا اميدي و ... جوابي ، ندايي از جايي كه انتظارش رو نداشتم برام رسيده كه هم باعث تعجبم شده و هم گاهي مايه آرامش. ديشب يكي از آن لحظه ها بود. درست حالت سردرگمي و بي تابي از لحظه اي شروع شد كه دكلمه اي رو تو سريال بي گناهان شنيدم. خيلي بهم ريختم و چشمهاي اشك الودم دقيقا اين رو بيان مي كرد. بيشتر مي خواستم با كسي حرف بزنم تا آرام بشم اما طبق معمول كسي نبود. ناخودآگاه دستم رفت به كتاب شعري از اخوان ثالث كه بهترين دوستم تو سفر اخيرم به مشهد بهم هديه كرده بود. طبق عادت هميشگي ، هر كتاب شعري كه ببينم ناخودآگاه با نيت يا بدون نيت تفالي بهش مي زنم و اينبار هم همين كار رو كردم و عجب چيزي آمد. نام شعر " پاسخ " بود و چه پاسخي به سوالي كه شايد مدتهاست در هزارتوی ذهنم بود و من بايد مدتها پيش از خودم مي پرسيدم و پاسخ مي دادم . چه مي كني ؟ چه مي كني ؟ در اين پليد دخمه ها، سياه ها ، كبودها ، بخارها و دودها؟ ببين چه تيشه مي زني به ريشه جوانيت، به عمر و زندگانيت به هستي ات ، جواني ات تبه شدي و مردني به گوركن سپردني ، چه مي كني ؟ چه مي كني ؟ چه می کنم ؟بیا ببین که چون یلان تهمتن چه سان نبرد می کنم اجاق این شراره را که سوزد و گدازدم، چو آتش وجود خود، خموش و سرد می کنم ... یکی قطره بارون - دیشب بعد از مدتها خواب آقاجون رو دیدم. خدابیامرز بین نوه هاش من رو بیشتر از همه دوست داشت. اگه عزیز این و بشنوه فوری می گه: دختر بگو حالا دوست نداشته باشه. اما من هیچوقت این رو نمی گم.کاش یوزارسیو اینجا بود تا تعبیر خوابم رو ازش می پرسیدم.
حرف هاي ما هنوز ناتمام تا نگاه مي كني وقت رفتن است... باز هم همان حكايت هميشگي: پيش از آنكه با خبر شوي لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود. اي دريغ و حسرت هميشگي ناگهان چه قدر زود دير مي شود
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد. اگه مایل به خوندن بقیه داستان هستید در ادامه مطلب بخونیدش
اولین ماه فصل شاعران و عاشقان هم تموم شد. امروز اولین روز از دومین ماه پاییزه. ماه برگ ریز هزار رنگ. صبح تو مسیرم تا اداره تو همون یه تیکه کوچولو که پیاده می یام چند تا درخت هست که سرشون رو از روي ديوارهاي آهني و سيمانی به سمت پیاده رو بیرون آوردند و حسابی برای خودشون خوش می گذرونند. هر روز صبح باید از روی یه عالمه برگ سرخ و زردشون رد بشم. دلم نمی یاد این کار رو بکنم آخه آنقدر خوشگل هستند که آدم حیفش می یاد پا روشون بگذاره. امروز صبح یه برگ کوچولوی طلایی چرخ زنان جلوی پام افتاد. خم شدم و از رو زمین برش داشتم و حسابی تماشاش کردم. چقدر خوشگل بود! الان هم به جای اینکه تو پیاده رو ول باشه روی سنگی روي ميزم که از سواحل ارس آمده جا خوش کرده. چقدر دوست دارم تو این فصل برم مسافرت. به جایی که پر از درخت باشه. یادش بخیر . دو سال پیش این موقع ها تو روستای زشک از روستاهای اطراف مشهد برای کوهنوردی بودیم.چقدر منظره آنجا تماشایی بود. چقدر روحمون شاداب شد وقتی آنهمه درخت با برگهای رنگارنگ رو کنار هم دیدیم. به قول یکی از همکارا " انگار تو دل طبیعت چراغ روشن کردند". واقعا زیبا بود. کاش می شد الان آنجا باشم. از صبح آسمان مرتب چهره عوض مي كنه. گاهي آنچنان ابري مي شه كه فكري ميشه الانه كه يه بارون حسابي بگيره اما چند دقيقه بعد در حاليكه خورشيد بهت لبخند مي زنه شاهد دور شدن ابرها هستي. الان هوا حسابي ابريه مطمئنم تا شب حتما بارون مي ياد.الان صداي رعد و برق به وضوح به گوشم مي رسه فكر كنم تا ساعت ۴ كه بخوام از اداره برم بارون حسابي بگيره. تا عكسها رو از سايت براي گذاشتن تو وبلاگ آماده كنم بارون هم شروع كرد به باريدن... جانمي جان !فكر كنم بايد زير بارون برم كلاس و حسابي خيس بشم. پنجره اتاق بازه و صداي شرشر بارون مي ياد. چقدر لذت بخشه.
|
About![]()
حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم Archivesاسفند 1387بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 Links
پرگل |