تبليغاتX
تولدی دوباره

تولدی دوباره

اگر زندگی را نشناسیم چگونه می توانیم مرگ را بشناسیم"کنفسیوس"

زندگي ما آدما گاهي آنچنان در چرخ روزمرگي گرفتار ميشه كه رهايي از اون براي خيلي ها و خيلي وقتها كاري غيرممكن به نظر مي ياد اما تو اين بين يه دفه همه چي تغيير مي كنه . خيلي ها دو سه ساعت زودتر از معمول صبحانه شون رو مي خورن .. از نهار خبري نيست و مادرها يكماه از پرسيدن اين عبارت كه نهار چي بگذارم خلاص مي شن. عصر نزديك غروب نصف بيشتر آدمهاي شهر سر سفره نشستند و با ترنم ربنا به استقبال اذان مي رن و همه باهم با تقريبا يه چيز مشابه افطار مي كنند. چقدر لذت بخشه وقتي حس كني يك عده زيادي تو يه وقت معين دستهاشون رو رو به آسمان بلند كردند و هريك به زباني با معبودشون سخن مي گن و تو هم قاطي اونها هستي.

تو كار اين دنيا به غير از رهايي از مرگ محتوم غير ممكني وجود نداره و خداي مهربون با قرار دادن ماه مبارك رمضان در بين ماهها خواسته به طرز ظريف و ماهرانه اي اين نكته رو به بنده هاش يادآوري كنه. ميشه دچار روزمرگي نشد .. ميشه ..اگه واقعا بخوايم و ماه مبارك رمضان بهترين فرصت براي تمرين اين خواسته هاست. خواسته هايي كه فقط محدود به نخوردن و نياشاميدن نشه.

اين مدت اتفاقاتي افتاد كه براي من سرشار از درسهايي گرانبها بود. اتفاقاتي كه من رو به خودم بهتر و بيشتر شناسوند.

ربنا فاغفر لنا ذنوبنا بعد اذ هديتنا

اولين قطره –  همراه با ترنم ربنا وقتي گوشه دلتون لرزيد و هواي چشماتون باروني شد و در شبهاي عزيز و پر خير و بركت قدر باران رو هم از دعاي خيرتون فراموش نكنيد.

دومين قطره – بياييد باهم و براي هم دعا كنيم . دعا كنيم تا خدا توفيق معرفت به خودمون و خودش رو نصيب هممون كنه.

سومين قطره – ديشب نتونستم درست و حسابي بخوابم. با اينكه موبايل رو براي يك ربع به پنج گذاشته بودم اما همش فكر م ميكردم الان اذان رو مي گن و من نمي تونم براي سحري خوردن پاشم . اما اينطور نشد. زودتر از خواب پا شدم. سحري خوردم و تا اذان صبح كنار پنجره مشغول تماشاي آسمون پرستاره شدم و يه خورده با خدا حرف زدم. واي كه چقدر مزه داد. نمي دونم اون چيزي كه تو اسمون ديدم چي بود اما مطمئنم هواپيما نبود. يه توده درخشان از سمت چپ آسمان شروع به حركت كرد و در سمت راست از نظرم ناپديد شد. با خودم فكر كردم شايد اينها ستاره هايي  هستند كه آرزوهاي آدما رو برآورده مي كنند – هرچند ستاره حركت نمي كنه ولي خوب تصورش كه محال نيست – من هم معطلش نكردم و هر چي آرزوي خوب براي خودم و خانوادم و دوستام بود از خدا خواستم.

چهارمين قطره – يكماه از دنياي مجازي خداحافظي مي كنم . موبايلم رو خاموش مي كنم و مي رم سراغ كارهايي كه بايد انجام مي دادم و درانجامش تا به حال تنبلي و كوتاهي كردم.

پنجمين قطره – و آخرين كلام قطراتي گهربار از كلام سيد الساجدين به هنگام فرا رسيدن ماه مبارك رمضان :

" سپاس و ستايش خداي راست كه ماه خود ، ماه رمضان را راهي از راههاي احسان خويش قرار داد ; ماه روزه و ماه اسلام ، و ماه پاكي ، و ماه آزمايش ، و ماه به پا خواستن ، و ماهي كه در آن ، قرآن چون رهنموني براي مردم ، و چون نشانه هايي آشكار از راه راست ، و جدا كننده درست و نادرست است . ...

خدايا! در اين ماه رمضان ، ما را از بندگي ات سرشار كن ، و اوقات آن را به زيور طاعت بياراي ، و به روزه روزهايش ، و نماز و لابه و زاري و خاكساري و خواري در پيشگاهت ، مدد فرما . تا اين كه روز آن ، گواه غفلت ما نباشد ، و شب آن ، شاهد گناه ما نگردد!

خدايا! در ديگر ماه ها و روزها ، مادام كه زنده ايم ، بدين كار توفيقمان ده.

فرا رسيدن ماه نيكيها ، ماه رافت قلوب و ماه مهربانيها رو به همه شما عزيزان و ياران صميمي تبريك و شادباش مي گم و اميدوارم لحظاتتون سرشار از ياد خدا و نيكي به خلق خدا باشه  تا يكماه بعد خدا حافظ و نگهدار همتون

 

+ دوشنبه 1387/06/119:28 باران | |

پسر جوان، وقتى پاى سفره عقد نشست و حاضر شد مهريه همسرش را پانصد هزار شاخه گل سرخ و يك جلد ديوان شمس تبريز به خط خودش در نظر بگيرد، نمى‌دانست چند سال بعد بايد چند هزار بيت شعر ديوان شمس را بنويسد .
به نوشته � ايران�، چندى پيش، زنى جوان به شعبه 264 دادگاه خانواده 121 مراجعه و با ارائه دادخواست طلاق به قاضى نحوى گفت: چند سال پيش بود كه جوان مهندسى به خواستگارى‌ام آمد. از همان اول تصميم گرفتم كه بناى زندگى‌مان را بر پايه تفاهم و عشق و عرفان بگذارم اين بود كه براى مهريه‌ام، پانصد هزار شاخه گل سرخ و ديوان شمس به خط شوهرم و چهارده سكه بهار آزادى تعيين كردم. فكر مى‌كردم اگر او
حاضر شود چنين مهريه‌اى را بپذيرد، بايد از انديشه بالايى برخوردار باشد 
وى گفت: او هم پذيرفت و ما بعد از ازدواج، زندگى مشتركمان را آغاز كرديم. در اين مدت با اينكه از نظر عقيدتى ميان من و شوهرم تفاوتهايى بود و گاهى مشكل پيدا مى‌كرديم ولى من سعى مى‌كردم با گذشت باعث حفظ زندگى مشتركم شوم.
وى ادامه داد: تا اينكه بعد از چند سال، روز به روز بر اختلاف ميان من و اواضافه شد و شوهرم و من به اين نتيجه رسيده ايم كه ديگر امكان ادامه اين زندگى وجود ندارد و به همين علت من به دادگاه خانواده مراجعه كرده و تقاضاى دريافت مهريه و طلاق دارم .
با درخواست اين زن جوان، قاضى دستور احضار اين مرد را به دادگاه داد. اين مرد جوان در برابر قاضى دادگاه خانواده گفت: آقاى قاضى! من و همسرم با اينكه از ابتدا سعى داشتيم تا پايه‌هاى زندگى مشتركمان را استحكام ببخشيم موفق نشديم و به همين علت من هم فكر مى‌كنم بهتر است تا از يكديگر جدا شويم .
وى گفت: طبق مهريه‌اى كه براى همسرم تعيين كرده‌ام، بايد ديوان شمس را به خط خودم براى او بنويسم و پانصدهزار شاخه گل به او بدهم .
قاضى نحوى پس از استعلام از اتحاديه گل‌فروشان، قيمت پانصدهزار شاخه گل را كه بخشى از مهريه عروس جوان بود، 150ميليون تومان محاسبه كرده و در حكمى به داماد جوان اعلام شد كه وى موظف به پرداخت 150 ميليون تومان ـ قيمت پانصد هزار شاخه گل سرخ ـ چهارده سكه بهار آزادى و نوشتن از روى اشعار ديوان شمس تبريزى است.

یکی قطره بارون -  با سپاس فراوان از آذرباد عزیز که این ایمیل رو برام ارسال کرد.

+ پنجشنبه 1387/06/077:51 باران | |

چرا دلقك نمي خنده؟!

می دانم روزی به جرم خیانتی بزرگ در دادگاهی با هیات منصفه ای عادل محاکمه خواهم شد

مدتهاست بزرگترین خیانت زندگی ام را مرتکب شده ام.

مدتهاست که من

" خودم "

را فراموش کرده ام!

                                                          

+ چهارشنبه 1387/06/068:31 باران | |

گابريل گارسيا ماركز نويسنده كلمبيايي بود كه به علت سرطان غدد لنفاوي از كار بازنشسته شد. او براي خوانندگان و طرفداران خود در سراسر دنيا يك نامه خداحافظي نوشت. يك نامه غمگين اما الهام بخش كه مي تواند از آخرين هديه هاي يك انسان نيك انديش و يك هنرمند واقعي به مردم جهان باشد.

 اگر خداوند براي لحظه اي فراموش كرده بود كه من ديگر يك «عروسك پارچه اي» هستم، و به من     جرعه اي حيات مي بخشيد؛ شايد: هر آنچه را كه در فكرم مي آمد به زبان نمي آوردم بلكه راجع به چيزهايي كه ميخواستم به زبان بياورم، فكر ميكردم. به چيزها به اندازه معنايشان ارزش ميگذاشتم نه به اندازه قيمت و بهايشان. كمتر مي خوابيدم بيشتر به رويا فرو ميرفتم و مي فهميدم كه در ازاي هر يك دقيقه كه چشمهايمان را مي بنديم، شصت ثانيه نور و روشنايي را از دست داده ايم. وقتي ديگران به عقب بر   مي گشتند من جلو ميرفتم و وقتي ديگران مي خوابيدند من بيدار ميماندم … گوش مي دادم وقتي ديگران صحبت ميكردند. و مي فهميدم كه چگونه بايد از خوردن يك بستني شكلاتي لذت برد! اگر خداوند به من جرعه اي حيات مي بخشيد: ساده تر لباس مي پوشيدم و چهره ام را به سمت آفتاب بر         مي گرداندم و نه تنها جسمم بلكه روحم را در برابر آفتاب عريان مي ساختم.

خداي من! اگر من يك قلب داشتم، تمام نفرتم را بر يخ مي نوشتم آنگاه منتظر در آمدن آفتاب مي ماندم. گل هاي رز را با اشك هايم آب ميدادم تا درد خارهاي آنها، و بوسه گلبرگهاي سرخ آنها را حس كنم.

 خداي من! اگر به من جرعه اي زندگي نوشانده بودي : حتي اجازه نميدادم يك روز از عمرم بگذرد بدون اينكه به مردم گفته باشم كه چقدر به آنها عشق مي ورزم. به تك تك انسانها مي فهماندم كه آنها محبوب هاي من هستند و در عشق با عشق مي زيستم؛ به مردم نشان مي دادم كه چقدر اشتباه مي كنند كه اگر پير شدند ديگر نميتوانند عشق بورزند: بلكه اگر ديگر نتوانند عشق بورزند، پير شده اند. به بچه ها بال مي دادم؛ اما به آنها اجازه مي دادم پرواز را خودشان ياد بگيرند. به پيران مي آموختم مرگ همراه با پيري نمي آيد بلكه همراه با فراموشي است كه مرگ خواهد آمد. و اي انسانها! من مطالب زيادي از شما آموختم؛ آموختم كه همه مايلند بر فراز قله ها بايستند بي آنكه بدانند شادي و موفقيت واقعي در به دست آوردن مهارت انجام كارهاست. ياد گرفتم كه: وقتي بچة اي تازه متولد شده، براي نخستين بار انگشت پدرش را، در اولين شوخي كوچكش با او، مي فشارد او را براي هميشه اسير خود كرده است. من از شما چيزهاي بسياري آموختم، اما واقعيت اين است كه استفاده چنداني از آنها نكردم و اكنون بايد آنها را در چمدان بگذارم و بروم زيرا من متاسفانه خواهم مرد!

+ شنبه 1387/06/028:10 باران | |