|
روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشهاى در وسط آكواريوم آن را به دو بخش تقسيم کرد. ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمىداد. او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مىکرد، همان ديوار شيشهاى که او را از غذاى مورد علاقهاش جدا مىکرد… پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غیر ممکن است! در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آنسوى آکواريوم نيز نرفت !!! اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بىترديد ديوارهاى شيشهاى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آنها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند
نمي دونم چه بلايي و چرا سر اين مردم اومده كه حتي تو روز عيد و شادي هم بايد شاهد اشك ريختنشون باشم. ديروز نيمه شعبان بود. يه روز بزرگ يه عيد بزرگ. روزي كه اعتقاد داريم آخرين امام مون كه منجي همگي مون هم هست در اون روز به دنيا اومده. امامي كه همه منتظريم تا يه روز بياد و تمام مشكلات اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي و ...ما رو او حل كنه!! ديروز خاله براساس يه خوابي كه ديده بود يه مراسم برگزار كرده بود. وسطاي مراسم موقع مولودي خواني صداي هق هق گريه زني كه بلند بلند گريه مي كرد توجهم رو به خودش جلب كرد. اول نفهميدم كيه . صداي گريه زن همينطور به گوش مي رسيد. حال خودم هم تعريفي نداشت. چون من گريه هام رو قبل از رفتن به مراسم كرده بودم و تاثير همونها بود كه سردرد به سراغم اومده بود و حال درست و حسابي نداشتم . - مگه امكان داشت مراسم شادي باشه و من بي حوصله يه گوشه كز كنم ؟! ولي خوب گاهي پيش مي ياد كه اينطوري ميشه واين اولين نيمه شعباني بود كه اينطوري سپري شد – مراسم كه تمام شد زن رو شناختم. مادر شوهر يكي از اقوام بود كه به تازگي شوهرش سرش هوو آورده بود اونهم چه هوويي! آنچنان كه وصفش رو شنيدم يه زن روستايي با هفت – هشت تا بچه و ... حالا بماند. تا قبل از اون روز نديده بودمش اما انصافا از لحاظ ظاهر خيلي زن خوش چهره و آرامي يه. آنطور هم كه از اخلاقش شنيدم زن بساز و مهربونيه . حالا اينكه چرا شوهر اين زن به سرش زده ، حين پيري يه زن ديگه بگيره يه علامت سوال گنده برام ايجاد كرده؟؟؟ نمي خوام بحثهاي فمينيستي راه بندازم و از حقوق زنها دفاع كنم ولي خدا وكيلي اين انصافه بعد از عمري زندگي ،مرد يه همچين بلايي سر زنش بياره و آخر سر بهش بگه اگه تحمل نداري برو خودت رو بكش!!! مردها چه فكري مي كنند كه به خودشون اجازه مي دن با همسرشون يه همچين رفتاري داشته باشند. مگه زن يه تيكه لباسه كه هروقت دلشون رو زد يا ازش خسته شدند يه گوشه بندازند و برن سراغ يكي ديگه؟!!! چرا قداست خانواده و حرمتش از بين رفته ؟! چرا موقع ازدواج ، جوانها حواسش رو جمع نمي كنند و تازه بعد از چند ماه مي فهمند كه زندگي اي كه تشكيل دادند اوني نبوده كه انتظارش رو داشته اند و خيلي راحت قيد همه چي رو مي زنند! اين روزها هم كه طلاق توافقي ! شده مد روز!!! چرا... چرا... چرا...؟؟؟؟؟ همه اينها بر مي گرده به قوانين ضعيف و بي محتوايي كه وضع شده و عليرغم تمام ادعاهايي كه گاه تريلي هم قادر به كشيدنش نيست در جامعه ما وجود داره.!!! اخيرا هم شنيدم آقايون طرحي رو به مجلس بردند كه به مردها اجازه مي ده بدون اجازه همسر اولشون امكان ازدواج دوم رو داشته باشند. صحت و سقم اين حرف هنوز برام مشخص نيست اما اگه درست باشه چي مي شه ؟!!! اينجاست كه شاعر خوب گفته : " هر چه بگندد نمكش مي زنند واي به روزي كه بگندد نمك" البته به نظر من اين نمكها خيلي وقته گنديده اما چون روش يه پوشش محكم كشيدند بوي تعفنش گه گاه به مشام مي رسه واي به روزي كه اين پوشش كنار بره... تا سيه روي شود هركه در او غش باشد.
كلاس چهارم " دونا" هم مثل هر كلاس چهارم ديگري به نظر مي رسيد كه در گذشته ديده بودم. بچه ها روي شش نيمكت پنج نفره مي نشستند و ميز معلم هم رو به روي آنها بود. از بسياري از جنبه ها اين كلاس هم شبيه همه كلاسهاي ابتدا يي بود، با اين همه روزي كه من براي اولين بار وارد كلاس شدم احساس كردم در جو آن، هيجاني لطيف نهفته است. آن روز به كلاس " دونا" رفتم و روي نيمكت ته كلاس نشستم. شاگردان سخت مشغول پركردن اوراقي بودند. به شاگرد ده ساله كنار دستم نگاه كردم وديدم ورقه اش را با جملاتي كه همه با " نمي توانم" شروع شده اند پر كرده است. " من نمي توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم." " من نمي توانم عددهاي بيشتر از سه رقم را تقسيم كنم." من نمي توانم كاري كنم كه دبي مرا دوست داشته باشد." نصف ورقه را پر كرده بود وهنوز هم با اراده و سماجت عجيبي به اين كار ادامه مي داد. از جا بلند شدم وروي كاغذهاي همه شاگردان نگاهي انداختم. همه كاغذها پر از " نمي توانم " ها بود. كنجكاويم سخت تحريك شده بود. تصميم گرفتم نگاهي به ورقه معلم بيندازم. ديدم كه او سخت مشغول نوشتن " نمي توانم " است. " من نمي توانم مادر " جان" را وادار كنم به جلسه معلمها بيايد." " من نمي توانم دخترم را وادار كنم ماشين را بنزين بزند." " من نمي توانم آلن را وادار كنم به جاي مشت از حرف استفاده كند." سردر نمي آوردم كه اين شاگردها و معلمشان چرا به جاي استفاده از جملات مثبت به جملات منفي روي آورده اند. سعي كردم آرام بنشينم و ببينم عاقبت كاربه كجا مي كشد. شاگردان ده دقيقه ديگر هم نوشتند. خيلي ها يك صفحه را پر كرده بودند و مي خواستند سراغ صفحه جديدي بروند. معلم گفت: - همان يك صفحه كافي است. صفحه ديگر را شروع نكنيد. بعد از بچه ها خواست كه كاغذهايشان را تا كنند و يكي يكي نزد او بروند. روي ميز معلم يك جعبه خالي كفش بود. بچه ها كاغذ هايشان را داخل جعبه انداختند. وقتي همه كاغذها جمع شدند،" دونا" در جعبه را بست، آن را زير بغلش زد و همراه با شاگردانش از كلاس بيرون رفتند. من پشت سرآنها راه افتادم. وسط راه، " دونا" رفت و با يك بيل برگشت. بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهاي زمين بازي كه رسيدند، ايستادند. بعد زمين را كندند. آنها مي خواستند " نمي توانم " هاي خود را دفن كنند! كندن زمين ده دقيقه اي طول كشيد چون همه بچه هاي كلاس چهارم دوست داشتند دراين كار شركت كنند. وقتي كه سه چهارمتري زمين را كندند، جعبه " نمي توانم" ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روي آن خاك ريختند. سي و يك شاگرد ده يازده ساله دور قبر ايستاده بودند. هر كدام از آنها حداقل يك ورقه پر از " نمي توانم" درآن قبر دفن كرده بود. معلمشان هم همين طور! دراين موقع " دونا" گفت: -دخترها! پسرها! دستهاي همديگر را بگيريد و سرتان را خم كنيد. شاگردها بلافاصله حلقه اي تشكيل دادند و اطاعت كردند، بعد هم با سرهاي خم منتظر ماندند و" دونا" سخنراني كرد: - دوستان! ما امروز جمع شده ايم تا ياد و خاطره " نمي توانم" را گرامي بداريم. او دراين دنياي خاكي با مازندگي مي كرد و در زندگي همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا كه مي رفتيم نام او را مي شنيديم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتي در كاخ سفيد! اينك ما " نمي توانم" را درجايگاه ابدي اش به خاك سپرده ايم. البته ياد او در وجود خواهر و برادرهايش يعني " مي توانم"، " خواهم توانست" و " همين حالا شروع خواهم كرد" باقي خواهد ماند. آنها به اندازه اين خويشاوند مشهورشان شناخته شده نيستند، ولي هنوز هم قدرتمند و قوي هستند. شايد روزي با كمك شما شاگردها، آنها سرشناس تر از آنچه هستند، بشوند. خداوند " نمي توانم" را قرين رحمت خود كند و به همه آنهايي كه حضور دارند قدرت عنايت فرمايد كه بي حضور او به سوي آينده بهتر حركت كنند. آمين! هنگامي كه به اين سخنراني گوش مي كردم فهميدم كه اين شاگردان هرگز چنين روزي را فراموش نخواهند كرد. اين حركت شكوهمند سمبوليك چيزي بود كه براي همه عمر به ياد آنها مي ماند و در ضمير ناخود آگاه آنها حك مي شد. آنها " نمي توانم " هاي خود را نوشته و طي مراسمي تدفين كرده بودند. اين تلاش شكوهمند، بخشي از خدمات آن معلم ستوده بود. ولي هنوز كار معلم تمام نشده بود. در پايان مراسم، معلم شاگردانش را به كلاس برگرداند. آنها با شيريني، ذرت و آب ميوه، مجلس ترحيم " نمي توانم" را برگزار كردند. " دونا " روي اعلاميه ترحيم نوشت: " نمي توانم : تاريخ فوت 28/3/1980" و كاغذ را بالاي تخته سياه آويزان كرد تا در تمام طول سال به ياد بچه ها بماند. هروقت شاگردي مي گفت: " نمي توانم"، دونا به اعلاميه اشاره مي كرد و شاگرد به ياد مي آورد كه " نمي توانم" مرده است و او را به خاك سپرده اند. با اينكه سالها قبل من معلم " دونا" و او شاگرد من بود، ولي آن روز مهمترين درس زندگيم را از او گرفتم. حالا سالها از آن روز گذشته است و من هر وقت مي خواهم به خود بگويم كه " نمي توانم" به ياد اعلاميه فوت " نمي توانم" و مراسم تدفين او مي افتم.
خدا بيامرزه. روحش شاد. خدا صبرتون بده. انشاا... غم آخرتون باشه. اينها جملاتي است كه در تمام مراسمهاي عزا شنيده ميشه. امروز هم اين جملات مرتب به گوشم مي خورد . آخه پدر يكي از همكارا فوت شده و چون محل زندگي اش بندر انزلي يه نتونستيم بريم به همين دليل معمولا هم رسمه تو اداره كه صاحب عزا يك ساعتي تو اداره مراسم مي گيره تا كساني كه به دلايلي نتونستند تو مراسم عزا شركت كنند براي سرسلامتي بيان. در طول يك ساعتي كه اونجا بودم و مرتب جمله انشاا... غم آخرتون باشه رو مي شنيدم همش به اين فكر مي كردم آخه مگه امكان داره غمي ، غم آخر آدم باشه. به قول شاعر: " نرفته ماتمي از دل برون آيد غم ديگر ندارم فرصتي از ماتمي تا ماتم ديگر" ويل دورانت در كتاب "لذات فلسفه – فصل بيست و چهار ، درباره مرگ و زندگي "بعد از ذكر اين نكته كه دورنمايي از زندگي انسان را نمي توان در فصلي كوتاه بيان نمود مراحل زندگي انسان را از كودكي تا مرگ مورد تجزيه و تحليل قرار داده و مي گويد زندگي اساسا راز نهاني است و رودخانه اي است كه سرچشمه آن ناپيداست و در سير تكاملي آن نكته ها و باريكيهاي بي پاياني است كه انديشه را در آن راه نيست تا چه رسد به بيان و گفتار. او در جايي ديگر مي گويد : ما در بدن نوع انسان اعضايي موقت هستيم و و در جسم حيات كل به منزله سلولهاي آن مي باشيم. ما مي ميريم و از ميان مي رويم تا حيات جوان و نيرومند بماند.اگر هميشه زنده مي مانديم رشد متوقف مي شد و جواني در روي زمين ديگر جايي براي خود نمي يافت.
آزموده های مادر ترزا
نمی دونم کی گفته ولی هر کی این حرف رو زده حرف درستی بوده . "بچه ها هر چقدر هم که بزرگ بشن باز برای پدر و مادرشون بچه ان."
این درست ،اما گاهی اوقات اين مساله دردسر ساز میشه. مثل مورد من. شکر خدا به خاطر نگرانی های پدر و مادر و به خاطر اینکه هنوز در نظر اونها یه بچه ام ! -با وجود اینکه تقریبا به نیمه عمر خودم رسیدم -مسافرت تنهایی نمی تونم برم - نه اینکه نتونم و اجازه نداشته باشم نه! اما چون مطمئنم که به خاطر دلواپسی های پدر و مادرم این نوع مسافرت اصلا بهم خوش نخواهد گذشت به همین خاطر ترجیح می دم از خیرش بگذرم - وقتی هم به اقتضای شغلم می خوام برم ماموریت مکافات دارم .مخصوصا این دفعه که ساعت پرواز هم ۱۲ نیمه شبه. یعنی حدودای یک و نیم صبح می رسم تهران و تا برسم خونه خاله شده ساعت دو. با اینکه از دروغ متنفرم ولی در این چنین مواقعی مجبورم به خاطر اینکه بابا استرس نداشته باشه و به قول معروف یه کم خیالش راحت باشه واقعیت رو نگم. با اینکه بهش گفتم پرواز ساعت۳۰/۱۰ ولی باز نگرانه ! و مرتب سوال پیچم می کنه. در چنين مواقعي شوراي خانواده نظرات جالب و گوناگوني ارايه مي دن. زن دايي ميگه بهتره بياي خونه ما تا پسر دايي ات تو رو برسونه.به بابات بگو ساعت هفت پرواز داری. خاله كوچيكه مي گه :چطوره ما از صبح بيايم خونه تون و عصر ببريم برسونيمت فرودگاه. نظر مامان از همه جالبتره . مامان ميگه بهتره زنگ بزني خاله و دخترخالت از ساعت ۱۰ بيان فرودگاه و اونجا باشن تا وقتي تو رسيدي باهم برگرديد خونه اولين قطره بارون - مجبورم امشب دو ساعت تو فرودگاه معطل باشم . باز خوبي اش اينجاست كه دو كار عمده دارم كه انجام بدم . اول فيلم سينمايي شبكه ۱ رو ببينم . دوم اينكه كتاب لذات فلسفه ويل دورانت رو بخونم. دومین قطره بارون- به خاطر این چیزاست که اصلا دوست ندارم مادر بشم. هرچی باشه من هم بچه پدر و مادرم هستم و ناخواسته خیلی از خصوصیاتشون رو به ارث بردم.
با اين تفاوت كه حالا هزاران برابر عميق تر و لطيف تر است. من تو را تا پايان جهان دوست خواهم داشت. من تو را پيش از آنكه در اين جسم و جان حلول كني دوست مي داشتم. اين را در همان ديدار اول يافتم.اين تقدير ما بود. ما بدين گونه با هميم و هيچ چيز نمي تواند ما را از همديگر جدا كند اي محبوب نازنين, كه هرگز به هيچ كسي كه در اين جهان زنده است فكر نكرده ام. و آنگاه كه به تو فكر مي كنم ,زندگاني بهتر و رفيع تر و زيبا است دستت را ماري عزيز مي بوسم و با بوسيدن دست هاي توخود را خجسته مي سازم. در دوستي يا عشق,هر دو نفر در كنار هم دستهاي خود را براي يافتن چيزي كه يك دست به تنهايي قادر به يافتن آن نيست دراز مي کنند. به تو نشان دهم كه ياد تو در من تا چه اندازه شيريناست و تا چه اندازه دوست دارم كه تو را دوست بدارم به آستان من خوش آمدي تو در كارم مرا ياري داده اي من تو را ياري داده ام من در كارت تو را ياري داده ام و من به خاطر اين"من" و "تو " از خداوند سپاسگذارم
اولش قصد داشتم راجع به ماموریت دیروز و حال و هواش بگم که با دیدن ایمیلی با عنوان بالا نظرم عوض شد و بهتر دیدم پست امروز این باشه ۱-ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را خم کرده و پشت به پشت هم بچسبانید.(انگشت دراز تر ها رو می گم) 2-چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید. 3- به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند. 4-سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید. انگشت شصت نمایانگر والدین است. انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند. به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد. 5-لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید. سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند. 6 -اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند. 7-انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. شصت نشانه والدین است انگشت دوم خواهر و برادر انگشت وسط خود شما انگشت چهارم همسر شما و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است.
از وقتي خونمون رو عوض كرديم و از مركز شهر دور شديم رفتن به بازار و خريد كردن برام شده بود يه كابوس. ديروز بالاخره بعد از مدتها و بعد از اينكه بالاخره حقوقمون رو واريز كردن به حساب سيبا ! كه اونهم صد البته هر وقت سراغش مي رفتم با پيغام اشكال در سيستمش حسابي از شرمندگيم در مي آمد! با اهل بيت كه متشكل بود از مادر بزرگوار ، خواهر گرامي ، خاله عزيزتر از جان و سرانجام دختر خاله نازم رفتيم بازار. هوا حسابي گرفته بود و اين يعني اينكه مي خواد بارون بياد اما چه كسي انتظار بارون رو در آغازين روزهاي ماه دوم تابستون مي تونه داشته باشه! القصه با اصرارهاي مامان مبني بر برداشتن چتر راهي شديم. هنوز يك دقيقه از انتظارمون براي رسيدن اتوبوس نگذشته بود كه جاي همگي خالي باروني گرفت اساسي. مامان و به دنبالش مريم پريدند زير سايه بان يه مغازه اما من ديوانه – به قول مامان – همونطور زير بارون ايستاده بودم و داشتم حسابي كيف مي كردم. بالاپريدن هاي مامان كه هي من رو به رفتن زير سايه بان تشويق مي كرد موثر واقع نشد و من همچنان زير بارون وايستاده بودم. هر موقع براي خريد مي رم عزا مي گيرم چون اون چيزي كه دنبالش هستم – يه چيز ساده اما در عين حال شيك - يا پيدا نمي كنم يا هم اگه پيدا كردم اندازم نيست. ديروز خدا حسابي هوام رو داشت چون زودتر از اون چيزي كه انتظار داشتم هم كفش پيدا كردم و هم مانتو – خوب البته يه كم گرون شد اما تقريبا همون چيزهايي بود كه مي خواستم . – غرض از اين همه صغري كبري چيدنها يه چيز ديگه بود. از پاساژ كه در اومديم ديدم يه عده دور مردي كه تو پياده رو دراز به دراز افتاده وايستادند و نگاه مي كنند. اولش فكر كردم بيچاره مرد ، مرده كه هيچكس جلو نمي ره اما جلوتر كه رفتم كاشف به عمل آوردم نه بنده خدا نيمه بيهوش افتاده و زنش كه معلوم بود از اون بندگان خداونده كه فقط خدا هواشون رو داره كه تونستند تو اين دنياي پراز گرگهاي آدم نما دوام بيارند هي دور و برش اين ور اون ور مي ره. كنار مرد رو زمين نشستم حدس زدم احتمالا غش كرده. اولين چيزي كه به ذهنم رسيد استفاده از حلقه فرا درماني بود. دستم رو گذاشتم رو سر مرد و به خاطر اينكه كسي شك نكنه دارم چيكار مي كنم نبض مرد رو هم گرفتم. نبضش رواصلا احساس نمي كردم . تقريبا يك دقيقه اي گذشت . مردهايي كه اطرافمون بودند صلاح مشورت مي كردند كه به اورژانس زنگ بزنند يا نه! و زن هي مي گفت : لازم نيست به اورژانس زنگ بزنيد خوب ميشه. اما از اونجايي كه نبض مرد فوق العاده ضعيف بود خواستم حتما با اورژانس تماس بگيرند. يه كم آب رو صورتش پاشيدم. حالش داشت كم كم جا مي آمد اما هنوز نمي تونست دست چپش رو تكان بده. وقتي مطمئن شدم كاملا به هوش آمده با يكي از آقايون كه تازه از راه رسيده بود و ظاهرا از آشناهاي مرد بود از جاش بلند كرديم و يه كم آب بهش خوروندم. داخل يكي از مغازه ها كه دستهام رو مي شستم مغازه دار گفت كه چندبار هم اين اتفاق افتاده و اين مرد اينطور بيهوش شده ظاهرا دستفروشي بود كه هميشه زنش هم همراهش بود – فكر مي كنم به خاطر غش كردنهاي مداوم مرد– اين ماجرا رو تعريف كردم به خاطر اينكه بگم خيلي متاثر شدم از ديدن اون صحنه . ديدن آدمهايي كه در كناري ايستاده و تنها نظاره گر اين صحنه بودند !!! نمي دونم چرا مردمي كه به نوعدوستي و كمك به هم نوع شهره هستند با يك فرد بيمار اينگونه برخورد مي كنند؟! چه بسا اقدام به موقع بتونه جان يك فرد رو از مرگ نجات بده. انكار نمي كنم كه در جامعه ما نقص قوانين به خصوص در مورد افرادي كه مصدومين تصادفي رو به بيمارستان مي رسانند باعث شده تا مردم به خاطر ترس از گرفتاريهاي بعدي بي اعتنا از كنار حادثه ديده هايي كه به لطف بعضي راننده هاي با وجدان كه مي زنند و در مي رند بگذرند اما با وجود اين ، نمي تونم درك كنم كه چطور ميشه فقط ايستاد و نظاره گر زجر كشيدن يك نفر بود وقتي ميشه براش كاري كرد حتي اگه اين كار فقط در كنار فرد آسيب ديده بودن و باهاش حرف زدن باشه. اولين قطره بارون – ياد خبري افتادم كه پارسال از اخبار شنيدم. اگه درست يادم مونده باشه سگي كه برادرش براثر برخورد ماشين تو جاده آسيب ديده بود و نمي تونست حركت كنه براش غذا مي آورد و حتي چند روز بعد از مرگ او بازهم كنارش مونده بود. دومين قطره بارون – بعد از دور شدن از محل حادثه خواهرم در حاليكه مي خنديد گفت : مردايي كه دور و بر ايستاده بودند مي گفتند خوب شد اين خانوم پرستاره اينجاست!!!!! سومين قطره بارون – سادگي ! نا آگاهي ! يا ... . ؟! چهارمين قطره بارون- در مورد حلقه فرا درماني خواستيد اطلاعات بیشتری کسب کنید به سايت عرفان کیهانی كه توي پيوندهام هست مراجعه كنيد. پنجمین قطره بارون - وقتی راه می رم کفشهام از پام در می یاد.
|
About![]()
حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم Archivesاسفند 1387بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 Links
پرگل |