تبليغاتX
تولدی دوباره

تولدی دوباره

اگر زندگی را نشناسیم چگونه می توانیم مرگ را بشناسیم"کنفسیوس"

هی ! افسوس که عمرمون هدر شد. الان تو این سن مگه وقت یادگیری منه؟!

با شیطنت گفتم : تو رو نمی دونم ولی من قراره تا 120 ساکگی زندگی کنم و با این حساب هنوز اوایل نوجوونی هستم.

این مکالمه بین من و دوست و همکارم تو کلاس رقص و بعد از دیدن دو تا خواهر که یکیشون چهار – پنج ساله و اون یکی دیگه تقریبا دوم دبستان بود شروع شد.

در ادامه او اضافه کرد.. خانم " ح " معلم خصوصی برای تدریس پیانو برای پسرش گرفته و با خواهش و التماس ازش می خواد تا هفته ای یک ساعت پیانو تمرین کنه و پسره اصلا مایل نیست و ... .

یک آن یاد خودم افتادم و زمانیکه هلاک رفتن به کلاس زبان و یادگیری پیانو بودم اما ... .

اون زمانی که زیاد هم ازش فاصله نگرفتم اغلب والدین اطلاعی از نحوه آموزش بچه ها و نیازهای اونها نداشتند و این عدم آگاهی باعث شد تا من و امثال من از خیلی از چیزهایی که در رویاهامون به فکر دستیابی بهشون بودیم باز بمونیم.

این روزها هم که بیشتر سر چشم و هم چشمی بازار کلاسهای مختلف برای بچه ها حسابی داغ شده و بیچاره بچه بین آموزشهای مختلفی که بنا به صلاحدید والدین براش تدارک دیده شده اسیره! عجب مردمانی هستیم یا افراط می کنیم و یا تفریط  وحد وسطی تو کارهامون نیست در حالیکه داعیه اعتقاد به دینی رو داریم که پیروانش رو به اعتدال و میانه روی در کارها دعوت کرده !!!

فاطمه عنوان خوبی روی بچه های متولد دهه ما گذاشته " نسل سوخته! "

نه بچگی کردیم !!!– همش در اضطراب و استرس جنگ گذشت – و نه نوجوانی و جوانی!!!الان هم که اوضاع اینه. باید به فکر یه لقمه بود برای نان شب  و ... !!!

کسی می تونه بگه .. من کی باید زندگی کنم؟!

 

یه سر به اینجا بزنید .. جالبه

http://gourmand.blogfa.com/

+ شنبه 1387/04/2912:5 باران | |

امروز که ایمیل هام رو چک می کردم با یک ایمیل جالب و عجیب با این عنوان برخورد کردم " به کودکان گرسنه کمک کنید ". ظاهرا سازمان ملل با این اقدام خواسته به کودکان گرسنه جهان کمک کنه . آدرس سایت و نحوه کمک رو برای شما هم می گذارم دلتون خواست شما هم هر از چند گاهی با رفتن به این سایت و کلیلک باکس زرد رنگ در این کار خیرخواهانه شرکت کنید.

www.thehungersite.com

+ دوشنبه 1387/04/248:59 باران | |

گاهی وقتها میشه بی آنکه بخوای تو مسیری قرار میگیری که رفتن دست خودت نیست . انگار از طرف یه نیروی دیگه هدایت می شی. دیروز وقتی با پسرخالم برای انجام کاری بیرون رفتیم هیچ فکر نمی کردم که ممکنه آخر سر از کجا سر دربیارم. انگار یه برنامه از قبل طرح ریزی شده من رو کشوند به سمت قبرستان امامیه.

وقت غروب بود و هوا گرگ و میش. نسیم خنکی روح و جسمم رو به آرومی نوازش می داد. مدتها بود که سعی می کردم برم قبرستان امامیه ولی خوب نمیشد و دیروز بی آنکه بخوام دیدم مقابل قبرستان هستم و دارم دنبال قبر صمد بهرنگی می گردم. دلم بدجوری گرفته بود و بعد از پیدا کردن قبر صمد دلتنگیم بیشتر هم شد از غربت و تنهاییش دلم گرفت .می خواستم گریه کنم اما جلوی بهرام نه !    نمی شد هرچند باهاش خیلی صمیمی هستم اما اصولا دوست ندارم جلوی مردها گریه کنم.

قبرستان ساکت و خلوت بود. گوشه ای رو یه صندلی نشستم. صدای قرآن بهم یادآوری کرد که وقت اذانه. چشمهام پراز اشک شده بود اما بهشون اجازه نمی دادم که از جاشون تکان بخورند هرچند چندتا از اون قطرات شیطون تونستند از بند اسارت چشمهام خلاص بشن اما بقیه نه.

 سکوت و آرامش عجیبی در قبرستان حکمفرما بود.دقاقیقی به سکوت سپری شد.دوست داشتم مدتها همونجا بشینم اما خوب نشد.

پ.ن- هر چی گشتم آدرسی رو که به معرفی کامل صمد بهرنگی پرداخته نتونستم پیدا کنم. انشاا... سر فرصت به معرفی این نویسنده جاودان آذربایجانی و آثارش خواهم پرداخت.

+ پنجشنبه 1387/04/2012:44 باران | |

مدتهاست منتظر باران بودم

تا همپاي هم

در كوچه پس كوچه هاي تنهايي قدم بزنيم

و در گوش هم ترانه مهر و محبت بسراييم

ديروز باران آمد

اما من اسير خستگي تن

از همراهي اش باز ماندم

او تنها آمد و تنها رفت

و من ماندم و يك بغض نشكسته

و دلي كه از خیلی ها شكسته!

+ چهارشنبه 1387/04/199:28 باران | |

                   دنيا يالان دنيادي

 

+ سه شنبه 1387/04/1811:21 باران | |

در نیویورک، بروکلین، مدرسه ای هست که مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی است. در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود...

 

او با گریه فریاد زد: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟!

 

افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند ...

 

پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه در روشی هست که دیگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت:

یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟!

 

پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه.

پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟!

 

اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم...


درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...

اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد!

یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...

اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!!

 

تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته!  توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!!

 

شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3 !!!

 

وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه...!

 

شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه...


 پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت:

اون 18 پسر به کمال رسیدند...

 

+ دوشنبه 1387/04/179:15 باران | |

دیروز برای اولین بار تو چهار سال گذشته تنهایی به ماموریت رفتم. بابا وقتی شنید می خوام تنها برم حسابی دمق شد و شروع به غر زدن کرد. اما جای نگرانی نبود چون خدا رو شکر یه راننده خوب داریم که قابل اطمینان هست. بابا که خیالش راحت شد من هم یه نفس راحت کشیدم. مسیر ماموریت همون مسیر دلخواه من بود. کلیبر - خدا آفرین. یه مسیر تقریبا بکر و فوق العاده زیبا و سرسبز با جاده های باریک و پیچ در پیچ با شیب تند و دره های عمیق.

صبح هشت و نیم بود که راه افتادیم. باید از چاه و مخزن شهرک جدید خداآفرین نمونه بر می داشتیم. این چاه آب شهرک جدیدی رو تامین خواهد کرد که قراره ساکنین سه چهار روستای اطراف رو که با آبگیری سد روستاهاشون زیر آب می ره در خودش جا بده.

کلیبر رو که رد کردیم و پیچ های جاده شروع شد کم کم حالت تهوع من هم شروع شد. وقتی عقب ماشین می شینم به دلیل تکان های زیاد این حالت پیش می یاد. نزدیک بود بالا بیارم. سردرد شدیدی گرفته بودم و این باعث می شد تا نتونم دور و اطرافم رو حسابی دید بزنم و هر از چند گاهی سرم و از پنجره بیرون بیارم و بسپارم به دست باد تا با نوازشهای مهربانانش خستگی رو از تنم به در کنه.

... .

پ.ن- تصمیم گرفتم کار نوشتن رو با نوشتن خاطراتم شروع کنم . کاری  که ده سال به تعویق افتاد و تنها مقصرش خودم هستم و بس.نوشتن رو خیلی دوست دارم مخصوصا نوشتن داستان و بالاخص نوشتن داستانهای واقعی. یادمه از همون مقطع راهنمایی اکثر موضوعاتی رو که برای انشا داده می شد بصورت داستان می نوشتم و اون موقع بود که معلم ادبیات این استعداد من رو کشف کرد اما استعدادی که هرگز شکوفا نشد. دوران دبیرستان سر جلسه امتحان انشا اولین کسی که ورقش رو می داد من بودم . تو مدت کمتر از دو ساعت یه داستان رو طرح ریزی می کردم و شخصبتها رو بوجود می آوردم و ... و بعدش هم پاک نویس میکردم و تحویل می دادم و همیشه این کار من باعث تعجب معلمها و بچه ها می شد یادش بخیر چه روزهایی بود.

 متن بالا هم اولین نوشتم هست. البته چون قراره بعدها بصورت داستان دربیاد فقط همین یه تیکه رو نوشتم. انشاا... وقتی کتابم چاپ شد بقیه اش رو اونجا بخونید.

+ پنجشنبه 1387/04/1310:16 باران | |

دیشب وقتی مجری رادیو پیام اعلام کرد که می خواد قسمتهایی از شعر " ای وای مادرم " شهریار رو بخونه به عمد فاصله بین دو نماز رو طولانی کردم تا بتونم شعر رو بشنوم. دیوانه وار عاشق این شعرم و بدون استثنا هر وقت می شنوم یا می خونمش اشک از چشمهام سرازیر میشه.                                افسوس که زمانی به خودمون می یایم که  خیلی دیر شده و دیگه پدر و مادری نیست تا قدردان زحماتشون باشیم. واقعا چرا اینطوریه؟! چرا فکر می کنیم فقط روز مادر با خرید یه کادو می تونیم قدردان زحمات بی حد و حساب این فرشته آسمونی باشیم؟! چرا همه چی رنگ و بوی مادی گرفته ؟!...           دلم گرفته از این زمونه و آدمهاش. از بی وفایی هاشون. از بی مهریهاشون. از نان به نرخ روز خوردنشون و ... .

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئی سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول میخورد
هر کنج خانه صحنه ئی از داستان اوست
در ختم خویش هم بسر کار خویش بود
بیچاره مادرم...

باز آمدم بخانه چه حالی ! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود :
بردی مرا بخاک سپردی و آمدی ؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر!
میخواستم بخنده درآیم ز اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم!

متن کامل شعر در ادامه مطلب

پ.ن ۱- همه بهم می گن بهتره فقط به فکر خودم و زندگیم باشم ! اما مگه میشه؟!

پ.ن ۲ - این روزها اعتمادم نسبت به همه سلب شده مخصوصا به مردها. هر روز که بیشتر می گذره وقتی چهره واقعی آدمها برام نمایان میشه میل به زندگی در من کمرنگ و کمرنگ تر میشه. این دنیا با این آدمها دیگه جای نفس کشیدن لااقل برای من یکی نیست. چون دیگه هوای پاکی برای تنفس نیست. هرچه هست نیرنگ و شیادی است و دروغ و فریب و ریاکاری.

پ.ن۳- از اوج آسمانها یک شب مرا صدا کن  یا یک نفس دلم را از این قفس رها کن.

پ.ن۴- تا دیر نشده و تا وقتی در کنار عزیزانمون هستیم قدر هم رو بدونیم و از بودن در کنار هم لذت ببریم.

پ.ن ۵- فردا مراسم روز زن تو سازمان داریم. مراسمی که به هیچ عنوان نه در سمت مشاور مدیرعامل و نه در سمت کارشناس دوست ندارم توش شرکت کنم چون نمونه بارز تبعیض نژادی در اون حاکمه! نصف خانومهای سازمان که مثلا کارمند رسمی سازمان هستند هدیه می گیرند اما نصف دیگه چون قراردادشون یه جوره دیگه اس از این حق محرومند! یکی نیست بگه تو این مراسم از مقام زنان سازمان تجلیل میشه یا از نوع قراردادی که با سازمان دارند؟!!!!!!

پ.ن.۶-

 


ادامه مطلب

+ سه شنبه 1387/04/0410:46 باران | |