تبليغاتX
تولدی دوباره

تولدی دوباره

اگر زندگی را نشناسیم چگونه می توانیم مرگ را بشناسیم"کنفسیوس"

چند روزي ميشه كه ساعت ندارم. باطريش تموم شده و فرصت نمي كنم تا باطري نو بگيرم. اوايل سخت بود برام بي ساعتي. چون عادت داشتم مدام ساعت رو نگاه بكنم و شاهد گذر شتابان لحظه ها باشم. اما الان ديگه به بي ساعتي عادت كردم و تقريبا فراموش كردم كه زماني ساعت مي بستم.

نمي دونم چي شد كه صبح ياد اين موضوع افتادم و بي اختيار افكارم متوجه موضوعي شد كه اول صبح يه كم حالم رو گرفت.

ما انسانها تا چه حد مي تونيم همديگر رو فراموش كنيم؟!

يادم مي ياد اوايل فوت بابا بزرگ ، نبودش و تحمل نديدنش برام غيرقابل باور و سخت بود اما حالا كه تقريبا شش ساله رفته به استثناي  مواقع ناراحتي و احساس تنهايي كه بدجور دلم براش تنگ ميشه ديگه فراموشش كردم و عادت كردم كه ديگه نيست. اما نمي دونم چطور ميشه كسي رو كه زنده است و مي دوني كه نفس مي كشه .. مي خنده .. گريه مي كنه و خلاصه زندگي مي كنه فراموش كرد؟!

نمي دونم بعد از گذشت چند سال  شاید هم چند ماه اگه باز باطري ساعتم تموم بشه و دوباره فكرم بی اختیار به اين موضوع مشغول بشه اون موقع اگه وبلاگم پابرجا باشه چي مي نويسم!

اما مطمئنم كه يك چيز رو حتما خواهم نوشت.. فراموش كردن زندگان و ياد و خاطراتشون به اين سادگي نيست و بايد به ازاي اين فراموش كردن بهايي پرداخت كني که گاهی بهای سنگینیه.

گاهي فكر مي كنم كاش هيچوقت كساني رو كه مي شناسمشون نمي شناختم و نمی دیدم خيلي وقتا به خدا مي گم چي ميشد فقط اونهايي رو كه مي دوني تا آخر عمر كنار هم مي مونن سر راه هم ديگه قرار  مي دادي؟!

 

                                                     

 

+ سه شنبه 1387/01/2710:55 باران | |

با صدايي كه انگار از ته چاهي عميق بيرون مي آمد گفتم : آقاي دكتر ما امروز مسافريم.

نگاهي بهم انداخت و گفت : با اين حال خانم صلاح نمي بينم مسافرت بري چون ممكنه تبديل بشه به ذات الريه.

سرم پايين بود چون نمي خواستم قيافه مامان رو ببينم . مي دونستم بنده خدا برا رفتن به اين سفر از كي مهيا شده. تو دلم گفتم : مگه الكيه. به اميد خدا مي ريم و انشاا... طوري نميشه.

از يك هفته مونده به عيد دچار سرما خوردگي بدي شدم كه تا حالا سابقه نداشت. شب قبل از حركت هم كه اوضام بدتر شد تا صبح نخوابيده بودم. بدنم به شدت درد مي كرد . مثل يه معتادي كه مواد بهش نرسيده به خودم مي پيچيدم اوضاعي داشتم كه آرزو مي كنم براي هيچ احدي پيش نياد. خودم كه فكر مي كنم اين مريضي با اين شكل چيزي نبود جز يه پس گردنيه حسابي كه امام رضا بهم زد. حالا چراييش بماند اما بهم فهموند كه دارم اشتباه فكر مي كنم . يعني راستش اصلا نمي خواستم اون حرف رو بزنم يوهو شد و جريمه اش رو هم پرداخت كردم.


ادامه مطلب

+ یکشنبه 1387/01/1114:10 باران | |

من غرق نور و روشنايي ام. امروز يكي از به ياد ماندني ترين روزهاي زندگي ام بود. سپري كردن لحظات پاياني سال و آغاز سال نو در حرم نوراني و باصفاي ثامن الحجج. نمي دونم امسال چطور شد که خدا قسمتم کرد با خانواده سال نو رو تو مشهد باشم.

لحظاتی که سپری می کنم لحظات نابی هستند سرشار از صدای بال فرشته ها.

به یاد همه دوستان بودم و برای همه دعا کردم.

+ پنجشنبه 1387/01/0113:26 باران | |