|
پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می کرد ولی باز هم از زندگی خود راضی نبود اما خودش نیز علت را نمی دانست ! روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد و هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید و متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد ... آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم و تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم ؛ ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم ؛ بدین سبب من راضی و خوشحال هستم ... پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با وزیر در این مورد صحبت کرد و وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست ! اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبختی است ! پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟!! وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید این کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید و به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست ...! پادشاه بر اساس حرفهای وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند ... آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد : 99 سکه ؟!! آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است و بارها طلاها را شمرد ، ولی واقعا 99 سکه بود ! او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست و فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد : اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد ، اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد ... آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند ! تا دیروقت کار کرد ، به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند ... آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند و فقط تا حد توان کار می کرد . اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند ، تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند ، می خواهند هر چه زودتر " یکصد " سکه را از آن خود کنند و این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان است ... با تشكر از آقاي علي پزشكي به خاطر فرستادن اين ايميل
شماره اش رو اويس زحمت كشيد و برام ارسال كرد يعني خودم خواستم. مي گفت استخاره هاش يه جوره ديگه است نمي گه خوبه يا بده و ... . ديروز بهش زنگ زدم. صداي آروم و مهرباني داشت . گفتم : يه استخاره مي خوام. نمي دونم كار داشت يا چي كه گفت ساعت يك زنگ بزنم. از ترس اينكه مبادا فراموش كنم . مرتب ساعت يك تو ذهنم بود. آخرش هم نزديك بود يادم بره اما زنگ تلفن من رو كشوند پشت ميزم و تلاقي نگاهم با ساعت ديواري رسيدن يك رو خبر داد. دوباره تماس گرفتم. باز همون صدا مهربونه گفت منتظر باشم. يك دقيقه اي منتظر شدم و ناگهان صدايي از اون ور سيم به فاصله زميني صدها كيلومتر نجوا كرد " به قسم دروغ ،فريب مخور كه شيطان مي خواهد بر شما غلبه كند " پشت گوشي خشكم زد. ساكت بودم . حرفي نمي زدم. حاج آقا به گمون اينكه ارتباط قطع شده چند بار الو گفت. به خودم اومدم .. صداتون رو مي شنوم بفرماييد و او دوباره تكرار كرد " به قسم دروغ ، فريب مخور كه شيطان مي خواهد بر شما غلبه كند " خداحافظي كردم هنوز گيج و منگ بودم . تقريبا يه جورايي جواب گرفته بودم اما... . من به كاري كه مي خواستم بعد از عيد انجام بدم نياز داشتم ولي اين جواب .. . مثل اينكه هنوز بايد صبر كنم . انگار كل زندگي من با صبر كردن عجين شده. صبر صبر صبر.اما تا كي؟! اين روزها كاملا احساس مي كنم كه يك جنگ نابرابر عليه من شروع شده . جنگي كه هدفش تنها مغلوب كردن منه . اوضاع كاملا بهم ريخته اس. بايد سعي كنم به خودم مسلط بشم و كارها رو به نحو احسن پيش ببرم. در اين بين فقط و فقط منتظر امدادهاي غيبي هستم و بس. مي دونم كه خدا تنهام نمي ذاره.
مدتيه دلم مي خواهد همش بنويسم هرچي كه شد. از چرت و پرت گرفته تا حرفهاي جدي. ديشب داشتم دفترم رو نگاه مي كردم دفتري كه يه سري نامه نوشتم براي يه نفري كه كلي دوستش دارم اما پستش نكردم آخه اون همه جا هست نمي دونم به چه آدرسي براش پست كنم . آخرين نامه تاريخش مرداد 85 بود . نمي دونم چرا بعد از اون ديگه براش نامه ننوشتم. انتهاي دفتر زمزمه هاي دلتنگيم موج مي زد. هركدوم تو يه برهه اي از زمان دلتنگيم نوشته شده. باورم نمي شد كه اينها رو من نوشته باشم ولي خوب گاهي تو بعضي شرايط آدم كارايي مي كنه كه خودش هم باورش نمي شه. جمعه بعد از ظهر بعد از اينكه داداشم گفت ممكنه دير دنبالم بياد تصميم گرفتم خودم برم خانه. آخه به خاطر مريضي خاله چند روزي خانه عزيز بودم. تعمدا رفتنم رو تا نزديكيهاي اذان عصر به تعويق انداختم. نمي دونم چرا اما وقت غروب و اذان ،دوست دارم بيرون باشم اين موقع تنها وقتي يه كه شلوغي خيابان و ازدحام و هياهوي جمعيت رو احساس نمي كنم. پياده به سمت خونه راه افتادم . وسطهاي راه بود كه صداي اذان از مسجدي كه اون نزديكيها بود به گوشم رسيد. چقدر لحظات شيرين و نابي بود.لحظاتي كه حس مي كني خدا خيلي بهت نزديكه و تو راحت تر از هميشه مي توني باهاش حرف بزني و درد دل كني. خونه كه رسيدم حسابي خسته بودم نه از پياده روي چون آنروز يه كم به اصرار خاله كارهاي عيد عزيز رو انجام داديم . يه كم لباس شستن و يه موكت حسابي خسته ام كرده بود به قول دخترخالم كه مي گفت : تو اينجوري مي خواي فردا يه خانواده رو اداره كني؟! من هم به شوخي گفتم : پس فكر مي كني چرا دارم از زير بار ازدواج شانه خالي مي كنم ؟ نمازم تموم شده بود و مشغول خواندن سوره يس بودم كه يه دفه حرفي كه نه سال پيش يكي بهم گفته بود به خاطرم آمد. نه سال پيش كه تويكي از خوابگاهها طرحم رو مي گذروندم همكاري داشتم ليسانس روانشناسي كه از كف بيني اطلاعات زيادي داشت. اون موقع به اين چيزها اعتقادي نداشتم و اون لحظه كه داشت خطوط دستم رو ور انداز مي كرد تو دلم حسابي بهش مي خنديدم اما حرفي زد که يه دفه عين آهك وا رفتم. اون خبر از اتفاقي داد كه ماهها پيش برام افتاده بود و حسابي اوضام رو به هم ريخته بود تا جايي كه يك هفته تمام مريض شده بودم. اما خوب زياد به روي خودم نياوردم . اون روز بهم گفت حدوداي سن سي سالگيم دچار يك بحران جسمي يا روحي شديد مي شم كه دو سال طول خواهد كشيد. اما با اراده قوي كه دارم حتما مي تونم از پسش بر بيام. و الان ... نمی دونم زیر بار این همه فشار تا کی بتونم تحمل کنم !!!
اولين قطره بارون نمي دونم اگه ديروز او نبود و اون حرفها رو بهم نمي زد و من يه كوچولو حرف دلم رو بهش نمي زدم و باهاش درد دل نمي كردم امروز حال و هواي روحم چطوري بود؟! خواست خدا بود كه ديروز هيچ كس كلاس نياد و من به نداي حس ششمم گوش ندم و تماسهام با نسيم بي نتيجه بمونه و من كلاس برم و به جاي خوندن زبان بشينم و با خانم . ح صحبت كنم. هرچند براي من خيلي خوب بود اما دلم مي سوخت و ناراحت بودم براي فرصتهاي خانم.ح كه يكي يكي داشت مي سوخت و او از ساعت 4 تا 6 عصر كه كلاسش تشكيل بشه مجبور بود تو كتابخانه يه جوري وقتش رو سپري كنه. دومين قطره بارون ساعت بيولوژيكي بدنم باز از تنظیم خارج شده. وقتي اينطوري ميشه زنگ هشدار بهم مي گه كه اوضاع روحيم علیرغم اونی که وانمود می کنم چندان جالب نيست كه جسمم مجبور به واكنش شده و بايد حواسم رو جمع كنم اما كو گوش شنوا؟.. ديروز براي اولين بار در تمام عمر كارمنديم 45 دقيقه تمام تو اداره خوابيدم. عليرغم شلوغي اتاق و سر و صداي سالن. سومين قطره بارون هنوز نتونستم از اتفاقاتي كه اين مدت براي خودم و اطرافيانم افتاده درك درستي داشته باشم. تيكه هاي اين پازل رو نمي تونم كنار هم قرار بدم شايد هم بعضي تيكه هاش عمدا گم شده يا يه جايي هست كه بعداً بايد پيداشون كنم.. نمي دونم !!! هرچي كه هست اين روزها خيلي اذيت مي شم. اما به قول نسيم محاله اجازه بدم نيروهاي منفي بر من مسلط بشن با قدرت تمام جلوشون ايستادم و كار خودم رو انجام مي دم . چهارمين قطره بارون كامنتي رو كه ديروز تو وبلاگ آقاي حيدري ديدم و با نام كربلايي نوشته شده بود و كامنت امروز كربلايي براي من خيلي تاثير گذار و آرامش بخش بود. " خداوند در قرآن می فرماید: «و من یتوکل علی الله فهو حسبه؛ و هر کس بر خدا توکل کند او برای وی کافی است». تقوا بیشتر جنبه عملی دارد، توکل بیشتر جنبه روحی دارد. هر کسی که به خدا توکل کند، کار خود را به خدا بسپارد، خدا کافی است. ولی کار به خدا سپردن کار ساده ای نیست، یک ایمان بسیار راستینی می خواهد که انسان کار خودش را به خدا بسپارد، و اگر انسان کارش را به خدا بسپارد حس می کند که او کافی است و دیگر به هیچ چیزی احتیاج ندارد." برام عجیبه بین این همه حرف چرا باید کربلایی این حرفها رو بهم بگه ! حرفهایی رو که گره گشای کارهامه . حرفهایی رو که الان به شنیدنشون نیاز دارم و ... اين كامنت براي من خيلي معنا داره خيلي.خدایا ممنونم ازت. به خاطر همه چی. پنجمين قطره بارون از ديروز هوا ابريه . گاهگاهي بارون مي ياد. امروز صبح هوا فوق العاده بود. دلم مي خواست از خونه عزيز تا اداره رو پياده بيام. اما خوب نشد . اين روزها جون مي ده بري ماموريت رفتن . اصلا تصميم نداشتم تا مدتي آپ كنم . یعنی حال و حوصله اش رو نداشتم نمي دونم چطور شد اينها رو امروز نوشتم!!! فردا اربعین هست. از همتون التماس دعا دارم.
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود یتیمان را پدر می شود و مادر محتاجان برادری را برادر می شود عقیمان را طفل می شود ناامیدان را امید می شود گمگشتگان را راه می شود در تاریکی ماندگان را نور می شود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا می شود محتاجان به عشق را عشق می شود خداوند همه چیز می شود همه کس را... به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها ... چنین کنید تا ببینید چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟
|
About![]()
حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم Archivesاسفند 1387بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 Links
پرگل |