|
to understand the heart and mind of a person,look not at what he has already achieved.but at what he aspires to do. چون خواهي اميال و افكار كسي دريابي بنگر نه در آنچه به آن رسيده بل در آنچه مشتاق رسيدن به آن است darkness may hide the trees and the flowers from the eyes but it cannot hide love from the soul تاريكي شايد از ديده ها پنهان داردگلها و درختها را اما عشق را از دلها هرگز LOVE because it so elevates the spirit is the only freedom in the word that the laws of humanity and the phenomena of nature dont elter its course. عشق يگانه آزادي اين جهان است چه جان را چنان اخلاص مي بخشد كه نه قوانين بشريت و نه فرامين طبيعت هيچيك نتواند آن را در بند كشد.
of lifes two chief prizes,beauty and truth, i found the first in a loving heart and the second in a laborres hand از دو موهبت بزرگ زندگي زيبايي و حقيقت اولي را در قلب عاشق يافتم و دومي را در دست كارگر
many a time I have made a comparison to find out which one between nobility of sacrifice and happiness of rebellion but until now I have distilled only one truth out of the whole matter and this truth is sinceri which makes all our deedstybeautiful and honorable. سالها در انديشه بوده ام تا دريابم كداميك اصل تر و نيكو ترند والايي ايثار يا سرمستي عصيان و اكنون در وراي همه ي پندارها تنها يك حقيقت را آشكار در يافته ام و آن همانا صداقت است آن چه به همه ي اعمال ما زيبايي و اصالت مي بخشد جبران خلیل جبران
یکی قطره بارون : داشتم تو اینترنت پرسه می زدم اینا رو دیدم . همین جوری ،الكي خوشم اومد! از اين مطالب هم الكي خوشم اومد نوشتم : دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سكوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه! اين درد مشترك من و توست كه گاهي نمي توانيم در چشمهاي يكد يگــرنگــــاه كنيم. چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفال مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم. باران الكي همين جوري ! اين شكليه امروز
ديشب تو ذهنم چيزهايي رو مرور مي كردم تا براي پست امروز بنويسم. هنوز تو كوچه پس كوچه هاي ذهنم پرسه مي زدم كه صداي آشنايي به گوشم خورد. اين مداحي رو خواهرم چند وقت پيش ها مرتب باز مي كرد من هم خيلي ازش خوشم مي ياد. دوباره گوش دادم ،ديدم شعر اين مداحي چقدر قشنگ و زيبا اون چيزهايي رو كه مي خواستم از طريق بازي با كلمات بنويسم كاملا ساده گفته . درد من طبيب من ، دواي من خداي من ! بر در خانه تو هديه ناقابل من ذكر من ، ناله من ، دعاي من ، خداي من ! اين تو و كرامت و بزرگي و عنايتت اين من و جرم من و خطاي من خداي من ! تو مرا صدا زدي بنده من بنده من ! من تو را صدا زنم خداي من ! خداي من ! " يا عبادي الذين اسرفوا " كلام توست " ربنا اغفرلنا " نداي من خداي من ! جز تو كس ندارد اي باخبر از راز همه خبر از گريه بي صداي من خداي من ! به علي قسم مرا به صاحب الزمان ببخش كه بود امام و مقتداي من خداي من ! جگرم خون شده بر غريبي حسين تو خانه دل شده كربلاي من خداي من !
رويداد اول: چهارم ديماه 1331 يك هواپيماي شركت هواپيمايي ايران كه از شيراز به تهران مي آمد، در نزديكي فرودگاه مهرآباد هنگام كم كردن ارتفاع براي نشستن سقوط كرد و همه مسافران و سرنشينان آن جز دو تن (حسين عدل رئيس شركت تلفن شيراز و مهندس خزايني) كشته شدند... نكته جالب و قابل تامل در اين سانحه زنده ماندن و سلامت كامل اين دو تن از ميان دهها مسافر نبود، بلکه دست نخورده ماندن يك بسته بسيار بزرگ پر از اسكناس بود كه با اين هواپيما حمل مي شد !!! اين بسته پس از برخورد هواپيما به زمين از داخل آن بيرون افتاده، بازشده و اسكناسها سطح بيابان ( چند قدمي جاده جنوبي پر رفت و آمد كرج ـ تهران ) را تا مسافتي دور پوشانده بود. صدها نفر كساني كه به كمك و يا تماشا آمده بودند و عموما از كارگران تنگدست محل و نوجوانان بودند حتي يك قطعه اسكناس را براي خود برنداشته بودند و به خبرنگاران خارجي گفته بودند كه تصاحب به ناحق مال ديگران، دولت و يا شخص ، حرام است و باعث ناراحتي وجدان مي شود و ما تنها به دسترنج خود قانع هستيم ! اين خبرنگاران به سراسر جهان نوشته بودند كه سانحه پرتلفات هوايي تهران منش ويژه و بزرگواري ايرانيان را يك بار ديگر به ثبوت رساند و اگر در كشوري ديگر اتفاق افتاده بود، مردم تماشاگر حتي يك قطعه اسكناس را باقي نمي گذاشتند و براي تصاحب آنها هجوم مي بردند و با هم مسابقه مي دادند... رويداد دوم : 22 ديماه 1386 ( 55 سال و 18 روز بعد ) سيدحسين توکلي ، بازپرس شعبه 5 دادسراي جنايي گفت: چند روز پيش به دنبال برودت هوا و بارش برف ، يک خودروي حامل پول در نزديکي فيروزکوه با يک خودروي سواري پرايد تصادف کرد. در اين تصادف ، يک اتوبوس مسافربري که در حال عبور از جاده بود، با مشاهده اين وضعيت متوقف شد و مسافران براي کمک به مجروحان از اتوبوس پياده شدند. سرقت پول هاي بانک بازپرس جنايي در ادامه گفت: چند نفر از مسافران که قصد کمک به مجروحان خودروي حامل پول بانک را داشتند، با مشاهده پول هاي موجود که پس از تصادف در اتاقک خودرو پخش شده بود، به يکباره وظيفه انساني خود را فراموش کردند و با سرقت مقاديري از چک هاي مسافرتي متعلق به بانک بدون آن که به مجروحان حادثه کمک کنند، بار ديگر سوار اتوبوس شدند و محل را ترک کردند... شکايت و پيگيري بازپرس توکلي افزود: به دنبال اين ماجرا، ماموران امدادي با حضور در محل ، امدادرساني به حادثه ديدگان را آغاز کردند و راننده خودروي پرايد بر اثر شدت جراحات جان خود را از دست داد. برادر جوان فوت شده پس از اين حادثه عنوان کرد: برادرم پس از تصادف و در آخرين لحظات عمرش در تماس تلفني گفت: ميان صندلي و فرمان خودرو گرفتار شده است و مسافران اتوبوس را مشاهده مي کند که براي کمک پياده شده اند، اما به جاي کمک به او سراغ خودروي بانک مي روند.. بازپرس شعبه 5 دادسراي جنايي افزود: به دليلي شکستگي دنده اين جوان و فرورفتن در ريه وي ، اگر مسافران او را از ميان آهن پاره بيرون مي آوردند، به طور قطع نجات مي يافت ، اما افسوس که آنها با مشاهده پول هاي درون خودرو توکلي بيان کرد: پس از سرقت پول ها و بررسي هاي بعدي معلوم شد 148 ميليون تومان از پول هاي درون خودرو به سرقت رفته است و افراد سارق در مرحله بعدي با چک هاي مسافرتي سرقت شده ، به خريد طلا، لوازم خانه و... اقدام کرده اند!!! دستگيري يک متهم بازپرس جنايي افزود: با آغاز تحقيقات در اين زمينه ماموران در مرحله بعدي يک نفر از مسافران سارق را به همراه 38 ميليون تومان از چک هاي مسافرتي دستگير کردند. متهم در تحقيقات گفت: وقتي صحنه تصادف را مشاهده کرديم ، ابتدا قصد کمک به مصدومان را داشتيم و ما بوضوح فريادهاي کمک خواهي راننده خودروي پرايد را مي شنيديم ، اما با مشاهده چک هاي مسافرتي درون خودرو، هر کدام از ما که از اتوبوس پياده شده بوديم ، سعي مي کرديم پول بيشتري برداريم... من - یکی قطره بارون- امروز می خواستم راجع به برفی که از دیروز عصر شروع به باریدن کرده و تا الان ادامه داره بنویسم اما وقتی ایمیلم رو چک می کردم و مطلب بالا رو دیدم ترجیح دادم پست امروزم این باشه. نمی دونید چه برفی داره می یاد حسابی خوش به حالم شده. وقتی چشمم به برفهای تو محوطه اداره می افته و از اینکه نمی تونم برم اون بیرون و با اون همه برف یه آدم برفی خوشگل درست کنم دلم خون که نمی شه اما خیلی می سوزه. آخه چه ایرادی داره من این کار رو انجام بدم؟!
هر وقت خواستم گوشه چشمي بهت كنم آنچنان با لبخند تلخي نگاه پراميدم رو مايوس كردي كه ديگه هوس نكنم ، آرزوی داشتن و یا رسیدن به خیلی چیزها را در سر داشته باشم. آنچنان بي رحمي كه مهربانيم رو با سنگدلي پاسخ مي دي و آنچنان سرد ، كه گلهاي لبخندم رو مبدل می کنی به بلورهاي اشك . و من هر بار بي اعتنا به گذشته! مي گم : ايندفه فرق مي كنه اما... رسم تو نامرديه و تازيانه هايي كه بر قلب و روح خسته ام زدي و مي زني ... همچون قصه تکرار فصلهاست. اي بي وفا دنيا! شهريار ملك سخن چه خوب شناختت: حيدربابا دنيا يالان دنيادي و من الان مي فهمم مفهوم اين بيت رو. ديگر مرا با تو كاري نيست اي كج مدار كه به فتوي مونس شبهاي تارم "سير معنوي و كنج خانقاهت بس " پشت پا مي زنم به تو و هر آنچه از آن توست. از امروز دريچه قلبم را به روي تو و متعلقات تو مي بندم و تنها پناه مي برم به او او كه تنها پناه دلخستگي هاي منه اويي كه هيچوقت تنهام نذاشته و دست مهربانش هميشه گرمي بخش دستهاي كوچك و ناتوانم بوده. يكي قطره بارون – اين روزها فكرهاي عجيب غريب زياد به ذهنم مي رسه. فكريم اگه بشه يه شب تا صبح تو قبرستان بمونم . قبرستان يكي از اون جاهايي يه كه وقتي اونجام خيلي احساس آرامش مي كنم مخصوصا كنار قبر بابا بزرگ. خيلي سخته تو جمع باشي اما تنها و سخت تر از اون ، اين كه احساس كني هيچ كس حرفت رو نمي فهمه حتي ... و از همه اینها سخت تر اینکه نتونی راحت حرف دلت رو بزنی. نمی دونم شاید این از خصوصیات دیماهی هاست که اینقدر تو دار و درونگرا هستند. می خوام یه مدت از این شهر و آدماش دور باشم . دلم یه کنج خلوت می خواد که سرشار از سکوت باشه و آرامش. از آنجا که پدر و مادرم به هیچ وجه رضایت به مسافرت تنهام نمی دن فکری شدم اگه بشه بعد از عيد يه چند وقتي به عنوان معلم برم يكي از روستاهاي دور افتاده . درس دادن به بچه ها يكي از آرزوهايي بوده كه تا حالا بهش نرسيدم مخصوصا بچه های اول دبستانی. از يكي خواستم پرس و جو كنه ببينه تو آموزش و پرورش يه همچين امكاني هست يا نه؟ نمي دونم تو اداره خودم با مرخصي چند ماهم موافقت مي كنن يا نه ؟ خوب اگه اين هم نشد يه فكر ديگه مي كنم. اميدوارم كه بشه چون نياز دارم به سكوت و تنهايي. گاهي لازمه به خاطره اينكه حرمتي از بين نره دست به همچين سوسول بازي هايي بزني !!!! سوسول بازي !!! آخرین قطره - صبح که روزنامه دیروز ایران یعنی ۲۰ بهمن رو می خوندم یه دفه چشمم به مطلبی افتاد با عنوان " باربری که شبها لورکا می خواند " تا آخرش خوندم. تاثیری رو که روم گذاشت نمی تونم توصیف کنم اما می تونم بگم یکی از اون پس گردنیهای حسابی بود که خدا بهم زد. شما رو هم مهمان یک جمله از اون متن می کنم که به نظرم فوق العاده زیبا اومد: هرکس جهانی است بنشسته در گوشه ای خدا یا به خاطر همه داشته ها و نداشته هام شکرت. کمکم کن تا وقتی می گم راضی به رضایت واقعا این طوری باشم. دوست دارم و می بوسمت مثل همیشه
آدمي دو قلب دارد. نوشته :؟؟؟ یکی قطره بارون : در نگاه کسی که پرواز را نميفهمد هر چه اوج بگيری کوچکتر خواهی شد
- من و دوست داري؟ - آره . - چند تا ؟ و آن زمان تنها تعداد محدود انگشتان دستم بود كه نشان مي داد ميزان دوست داشتنم را و خدا مي داند چقدر بزرگ و پاك بود دوست داشتن به اندازه ده انگشت كوچك دستانم . چقدر جمله دوستت دارم ساده ، بي هيچ ترس و ملاحظه اي بر زبانم جاري مي شد. كاش مي توانستم برگردم به همان روزهاي بي پروايي و با همان معصوميت و پاكي و بي هيچ نگراني مي گفتم كه " چقدر دوستت دارم ". هرچه بزرگتر مي شدم بيشتر نامردي هاي روزگار را حس مي كردم و آن هنگام كه درك كردم روزگار غريبي است اين روزگار ، صندوقچه اي از مهرباني و محبت درون سينه به وديعه گذاشتم و تمام دوست داشتنهايم را درونش پنهان كردم همچون فاتحي كه در جزيره اي به گنجي عظيم دست يافته باشد آن را از ديد همگان پنهان نگاه داشتم غافل از اينكه اندوخته اين گنجينه چيزي نبود كه بتوان تمام عمر پنهان نگاه داشت. بالاخره جايي چشمها رازت را لو خواهند داد اگرچه گقته اند " چشمها نگهبان دلهايند " اما گاهي مي شود كه اين نگهبانان هم سر ناسازگاري مي گذارند و كار خود را آنگونه كه بايد انجام نمي دهند. بايد به فكر چاره اي ديگر بودم. و اين زمان بود كه تصميمي جنون آميز گرفتم . كشتن اين حس زيبا و پاك تنها راه چاره بود و من سالها پيش مرتكب اولين قتل زندگي ام شدم . من قاتلم !!! قاتلي كه نه از روي ميل كه به جبر زمان ! زيباترين حسي را كه خداوند در وجودش به وديعه گذاشته كشت و حالا بعد از سالها ... !!! كاش مي توانستم مدتي از اين فضا دور شوم.. دلم كنج خلوتي مي خواهد آرام تا اندكي با خود خلوت كنم. دلم سفري مي خواهد . سفر به دوردست ترين دورها تا شايد بتوانم خود گم شده ام را بيابم. آسمان امروز ابريست همچون دلم ... . دانه هاي برف رقص كنان به مهماني زمين مي آيند. دلم ميل گريه داره اما نمي باره.
روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت . هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي دوني، اگه به جنيفر لوپز "نه" مي گفتم تو مي رفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه " ميگفتم، تو مي رفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم مي گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره . نكته اخلاقي: هر وقت مردی دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيده من : آره جون عمه شون. نمایی زیبا از آبشار یخ زده گنج نامه همدان... یکی قطره بارون: خطاهایی که از ما سر می زند تازیانه ای پدید می آورد که بوسیله آن مجازات می شویم "شکسپیر"
دلا ياران سه قسمند ار بداني زباني اند و ناني اند و جاني به ناني نان بده از در به رانش محبت كن به ياران زباني وليكن يار جاني را نگه دار بده جان در رهش تا مي تواني اولين قطره .. كسي مي تونه بگه چطور ميشه اين سه تا رو از هم تشخيص داد ؟! تو اين دنيايي كه گنجشك رو رنگ می کنند و جاي قناري به آدم قالب مي كنند!!!
|
About![]()
حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم Archivesاسفند 1387بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 Links
پرگل |