تبليغاتX
تولدی دوباره

تولدی دوباره

اگر زندگی را نشناسیم چگونه می توانیم مرگ را بشناسیم"کنفسیوس"

احساس كوفتگي و خستگي شديد مي كنم.. گلو و سرم درد مي كنه.. تب دارم. مي دونم كه همه اينها نشانه هاي يه سرما خوردگي كه بعد از دو ماه فرار از اون بالاخره به لطف مسولين محترم و دلسوزي كه تمام دغدغه و فكرشون رفاه و آسايش مردمه گرفتارش شدم.

ده دقيقه به چهار صبح با صداي زنگ موبايل هراسان از خواب پريدم. همسر همكارم بود. سپرده بودم اگه به آژانس رفتند اسم من رو هم تو ليست بنويسند. خواب آلود سراغ برادرم رفتم و او رو كه خسته از كار ديروز آرام خوابيده بود بيدارش كردم. دلم نمي خواست اما مجبور بودم  چون هنوز با وجود اينكه مدتيه گواهي نامه گرفتم  جرات نمي كنم تنهايي ماشين رو بيرون ببرم.

چهار و نيم بود كه رسيديم دم آژانس. چه غلغله اي بود. بعد از كلي تو سرماي 17- درجه وايستادن بالاخره دل كارمندهاي آژانس به حالمون سوخت و شروع كردند به دادن شماره !!! نفر 68 بودم.

از دست خودم حرصم مي گيره وقتي  كه مي بينم بعضی مواقع چقدر دچار حماقت هاي مضحك مي شم . راسته گفتند : عقل بعدي مسلمان. يك هفته است تنبلي مي كنم و نمي رم حساب همكارم پول واريز كنم تا از طريق كارت اعتباري او و اينترنتي بليط مشهد بگيرم الان يكاره وايستادم تو سرما كه چي بشه؟! خودم هم نمي دونم!

بعد از كلي مكافات و دردسر كشيدن ساعت 7 صبح سيستم رجا شروع به كار كرد اونهم چه كار كردني صد رحمت به حركت لاك پشت . ساعت هشت و نيم بود كه متوجه شدم بليطهاي مشهد تمام شده. دست از پا درازتر در حاليكه جلسه ساعت 8 صبح با مدير عامل رو هم از دست داده بودم برگشتم اداره.  الان تو اداره نشستم تا ساعت بشه 4 و برم بانك تا به حساب همكارم پول واريز كنم و منتظر عنايتي باشم تا مگر قطار فوق العاده اي .. بليط برگشتي...  پيدا بشه!!! چقدر دلم می خواست الان خونه بودم و بعد از خوردن یه سوپ داغ که توش کلی هم فلفل ریخته بودم پتو رو می کشیدم روم و یه عرق حسابی می کردم.اااااااااااااااااه.

واقعا خوشحالم تو مملكتي دارم زندگي مي كنم كه به انسانها حرمت و ارزش قائل هستند تا جاييكه آنچنان سيستم منسجمي بوجود آورده اند كه وقت مردم ارزش خاصي داره و در راس اون خود انسانها جايگاه والايي دارند!!! تعجب مي كنم وقتي مي شنوم يه عده بار و بنديلشون رو می بندند و می خواهند به كشورهاي ديگه مهاجرت كنند..حيف نيست آدم اين هم رفاه و نعمت رو ول كنه و آواره يه كشور غريب بشه؟!

 حيف .. در سرزميني زندگي مي كنم كه رحمت الهی همه جوره شامل حالش شده ، از منابع غني انرژي گرفته تا جاذبه هاي طبيعي و ... اما...

هزاران افسوس.

 

اولین قطره..  خیلی خسته ام. از وقتی از رشت برگشتم اتفاقاتی برام افتاده که هنوز نتونستم هضمشون کنم. این روزها پناهی جز خودش ندارم.. برای من و خانوادم خیلی دعا کنید.

دومین قطره .. تو این آشفته بازار روحی مراسم بزرگداشت روز خانواده و تکریم بازنشستگان هم واقعا پدرم رو در آورد. هنوز بعد از مراسم درگیریهام تموم نشده چون به لطف بعضی از همکارا تازه متوجه شدیم که اسم هفت نفر از قلم افتاده. بیا و درستش کن. همه دردسرهاش یه طرف گرفتن بن که بعنوان هدیه دادیم یه طرف.

سومین قطره ..  اگه کمکهای فاطمه برای برگزاری مراسم نبود نمی دونم چطور از عهده انجامش برمی اومدم. خیلی ممنون گلم.

 

 

 

+ سه شنبه 1386/10/2514:37 باران | |

برعكس سفر پيش به سنندج كه شور و شوق عجيبي به نوشتن سفرنامه اش داشتم اينبار نمي خواستم اينكار رو بكنم اما به واسطه قولي كه داده بودم شروع به نوشتن سفرنامه رشت كردم.

دو هفته بيشتر نبود كه از برگزاري مسابقات دوميداني بانوان  توي رشت  در گردهمايي تهران باخبر شده بودم تا برگردم اداره  و با مسولين صحبت كنم چند روزي طول كشيد. تيم آماده اي نداشتيم . مجبور شدم تو يكي از رده ها خودم هم شركت كننده باشم مني كه با الفباي دو هم آشنا نبوده و هنوز هم نيستم. اما به هر ترتيب حرفي تو كميته ورزش زده بودم و بايد تا آخر پاش وای می ستادم. با مربي خوب و نازنينمون هماهنگ شدم و هشت روز مونده به مسابقات استارت تمريناتمون زده شد. تمرين تو زمين چمن سرپوشيده فوتبال كه فاقد سيستم گرمايشي بود و دماش چند درجه سردتر از هواي بيرون واقعا كار با اعمال شاقه بود اما عزم و اراده بچه ها و علاقه شون به ورزش باعث شده بود تا با اشتياق تمرينات رو دنبال كنيم.

قراره حركت رو روز چهارشنبه 12 ديماه ساعت 5/8 از اداره گذاشتم. بماند كه با چه مشقتي مقدمات سفر رو آماده كردم. براي شش نفر يه ماشين پاترول داده بودند با صد هزار تومان هزينه سفر. نمي خوام زياد اندر مشكلاتي كه پشت سر گذاشتم حرف بزنم تا اين حد بگم كه يه دو پيش از مسابقه رو پشت سر گذاشتم تا مقدمات سفر آماده شد.مربيمون هي سربه سرم مي گذاشت و مي گفت پس چي شد اون حرفي كه زدي. آخه سال پيش تو مسابقات شنا توي يزد ، وقتي همسر مربيمون هي زنگ مي زد و نتيجه رو جويا مي شد سر ميز ناهار دستم رو  به شوخي محكم زدم به ميز و گفتم : اينجوري نميشه . من  ديگه مسابقات نمي يام مگه با همسرم. و اين بار مربي مي گفت : چي شد حرفي كه زدي. و اينجا بود كه ياد مطلبي با عنوان نامه اي به همسر آينده افتادم كه تو يكي از وبلاگها ديده بودمو چقدر برات افسوس خوردم كه چرا شانس اين رو كه تو اين سفر همراهم باشي ازت گرفتم.

با كمي تاخير ساعت نه و هفت دقيقه راه افتاديم. سر مسیر حرکت کوچولو با راننده کلنجار رفتیم و بالاخره قانعش كرديم مسير آزاد راه زنجان قزوين و قزوين رشت بهترين گزينه براي مسير مسافرته و انصافا راننده با حرفهامون قانع شد. اكثر مسير رو مه وحشتناكي پوشونده بود. تا جاييكه تا بعضي جاها تا ده قدمي جلوي ماشين ديده نمي شد. يه آن با خودم فكر كردم اين چه كاري بود من كردم  به خودم گفتم :آخه دختر ! نونت نبود .. آبت نبود تو زمستون مسافرت رفتنت چي بود. ولي كاري بود كه شده بود.

حدوداي ساعت 2 رسيديم خرمدره . با پرس و جو يه رستوران خوب گير آورديم . انصافا غذاهاش خوشمزه بود و قيمتش هم عالي. پنج ساعتي رو كه سپري شد نفهميديم چطور گذشت اينجا بود كه به ارزش همسفر خوب پي بردم و آرزو كردم ايكاش تو سفر زندگي هميشه دو نفر همسفر خوبي در كنار هم باشند كه آنوقت نه تنها گذر ايام به كامشون شيرين خواهد شد بلكه چقدر لذت بخش خواهد بود اين در كنار هم بودن اما صد افسوس  كه خيلي از مواقع اينطور نمي شه.

سر رسيدن به رشت بحث بود مربي مي گفت : ساعت 8 شب رشتيم و من مي گفتم ساعت 7. بالاخره نه حرف اون شد و نه حرف من و ما ساعت 5/7 رسيديم هتل پرديس رشت. بعد از پذيرش و مشخص شدن اتاقها مربي اصرار داشت ما ها كه فردا مسابقه داريم استراحت كنيم و اونها يه چرخ تو شهر بزنند اما من قبول نكردم و گفتم ما هم باشيم چون ده ساعت مسافرت با ماشين واقعا خستمون كرده بود.

نم نم بارون يه صفاي ديگه به شهر داده بود. هوا سرد بود طوري كه نتونستيم بيشتر از نيم ساعت پياده روي داشته باشيم . بعد از صرف شام هر كدوم به اتاقهامون رفتيم تا استراحت كنيم. فاطمه استرس عجيبي داشت اما من انگار نه انگار كه فردا مسابقه دارم شايد چون هميشه بعنوان سرپرست همراه تيمها بودم و خودم شركت كننده نبودم نمي تونستم حس و حال مسابقه رو درك كنم.

طبق عادتي كه مدتيه گرفتارش شدم شب رو نتونستم بخوابم . ساعت حدوداي دو بود كه رسيدن تيم تهران با اون سر و صدا بيدارم كرد و تا صبح فقط تو جام اينور و اونور غلط مي زدم. وقتي ساعت شش نسيم در اتاق رو زد بيدار بودم. بعد از خوردن يه صبحانه مختصر ساعت 8 به سمت ورزشگاه يادگار امام رشت راه افتاديم. انصافا كه ورزشگاه كامل و مجهزي بود مخصوصا پيست دو ميدانيش كه اصطلاحا بهش مي گن " تارتان " تو سطح كشور تكه و تنها پيست سرپوشيده دو ميداني كشوره. وارد سالن كه شديم نگاهي به تارتان انداختم و به بچه ها گفتم : نترسيد بابا ! اينكه چيزي نيست فقط يه كم از اون زميني كه توش تمرين كرديم بزرگتره همين!

بعد از عوض كردن لباسها همراه مربي شروع كرديم به گرم كردن خودمون و بعدش يه دور آهسته تو پيست دويديم. طبق تصميمي كه شب قبل تو جلسه سرپرستها گرفته شده بود قرار بود اول دوي سرعت برگزار بشه اما طبق معمول هميشه مربي تيم تهران به واسطه اينكه هنوز يكي از بازيكنانش نيومده بود عليرغم ميل سرپرست فني مسابقات با اون برشي كه هميشه تيمهاي تهراني تو همه مسابقات دارند مسابقه دوي سرعت رو عقب انداخت و قرار شد اول دوي استقامت برگزار بشه واقعا تاسف خوردم كه به اين راحتي تصميمات ديگران زير پا گذاشته ميشه.

به هرحال .. مسابقات با دوي استقامت شروع شد و فاطمه اولين شركت كننده از تيم ما بود. دوي استقامت 2000 متر. بايد ده دور كامل پيست رو مي دويد. كار خيلي سختي بود با اون تمرينات كم فقط اميدمون به لطف خدا بود و بس. انصافا فاطمه خوب دويد . تمام قواش رو گذاشته بود براي دور آخر . درست به فاصله چند ميلي متر اول شد. فوق العاده بود . از خوشحالي داشتم پر در مياوردم.

نفر بعدي من بودم . 1500 متر. زمين رو بوسيدم و وارد پيست شدم . مربي نكات لازم رو تو آخرين لحظات يادآوري كرد. كارتم رو دادم و تو يكي از خطها مستقر شدم. شماره اي رو كه بهم داده بودن هشت بود. برام جالب بود افتادن شماره هشت به من. تو دلم گفتم : من كه نه خواستم . اينجوري پيش اومد كه اينجا هم به دادم برسي . پس تنهام نذار ضامن آهو. صوت مسابقه زده شد. آروم شروع كردم به دويدن . تقريبا همه از من جلو بودند اما عين خيالم نبود. آروم آروم سرعتم رو زياد مي كردم دو نفر رو پشت سر گداشتم اما گرفتن دو نفر جلويي كار سختي بود. مخصوصا خانم خوزستاني كه از همون اول كه استيلش رو ديدم شصتم خبردار شد كه دونده حرفه اي يه و واقعا هم همينطور بود. به زحمت نفر دوم رو پشت سر گذاشتم. رمقي تو پاهام نمونده بود. هر بار كه داور پايان دور رو اعلام مي كرد به خودم مي گفتم : نباید كم بياري دختر ديگه چيزي نمونده. فاطمه پا به پاي من كنار پيست مي دويد و فاصلم رو با نفر پشت سر مي گفت. وقتي دور آخر براي من اعلام شد. نفر اول كارش رو تموم كرده بود. بايد بيشتر تلاش مي كردم . يو هو صداي فاطمه رو شنيدم كه مي گفت بجنبت داره بهت مي رسه. چند متري بيشتر با خط پايان فاصله نداشتم. هر طور بود بايد نفر دوم مي شدم . برعكس تمرينات كه تو آخرين دور عليرغم فريادهاي مربي توان زياد كردن سرعت رو نداشتم نمي دونم يه دفه از كجا يه نيروي عجيبي تو پاهام بوجود آومد كه باعث شد با سرعت باورنکردنی چند متر آخر رو طي كنم. وقتي پايان مسابقه اعلام شد ديگه چيزي نفهميدم. توي تارتان ولو شدم . بدنم به شدت درد مي كرد. نمي تونستم رو پاهام بايستم. چشمهام باز نميشد. نفسم به سختي بالا مي اومد شوخي نبود هفت و نيم دور پيستي رو كه به اندازه زمين فوتبال  بود دويده بودم مني كه طي چند ماه گذشته حتي نتونسته بودم درست و حسابي تو كلاسهاي ايروبيك شركت كنم. حدود نيم ساعتي طول كشيد تا حالم سرجاش بياد. دست بچه ها درد نكنه كه واقعا تو سرحال آوردنم سنگ تموم گذاشتند.

بقيه بچه ها هم يكي يكي مسابقشون رو دادند و انصافا دستشون درد نكنه كه با وجود اينكه بار اول بود تو مسابقه شركت مي كردند تونستند هردوشون چهارم بشن.  از خودگذشتگي شون و تلاش براي كسب بهترين مقام تيمي اونها براي جاي تحسين بود.

عليرغم اينكه قرار نبود دوي سرعت من شركت كنم ولي به واسطه اينكه حال خانمي كه قرار بود تو دوي سرعت 60 متر شركت كنه مساعد نبود بعد از كلي بحث و جدل با برگزار كنندگان مسابقه قرار شد من شركت كنم كه خوب نتيجه بدي بدست نياوردم. من تو دوي 60 متر و فاطمه تو دوي 200 متر سرعت چهارم شديم. با كسب يه مقام سومي تو پرش ،در قسمت تيمي موفق شديم سوم بشيم. براي من كه واقعا ايده ال بود. و انتظاري جز اين از بچه ها نداشتم. دست همشون درد نكنه.

عليرغم شادي وصف ناپذيري كه از برنده شدنمون داشتم بغض سنگيني راه گلوم رو بسته بود .كسي  زنگ نزد كه بپرسه نتيجه تلاشت چي شد. خيلي دلگير و دلتنگ بودم. و چشمم همچنان چشم به راه يك تماس و افسوس ... عصر فقط خواهرم زنگ زد و چقدر ذوق زده شد وقتي شنيد دوم شدم . چون اصلا با توان جسمي كه از من سراغ داشت تصور نمي كرد دوم بشم.

بعد از ظهر به سمت لاهيجان رفتيم . هوا همچنان باراني و سرد بود. صدافسوس كه فرصتي براي گردش توي شهر و ديدن زيباييهاش نبود. از كنار شيطان كوه با ماشين رد شدن خيلي زور داشت براي مني كه شيفته بودن در همچين جاهايي هستم.

بهترين اتفاق اين سفر بعد از برنده شدنمون ديدن يكي از بچه هاي گل و ناز وبلاگيم بود كه بر خلاف تصورم  كه اصلا انتظار نداشتم ،تو هتل به ديدنم اومد و چقدر من رو شرمنده كرد با دسته گل زيبايي كه برام آورده بود. ديدن دوستاني كه فقط با هاشون از طريق نوشته هاشون آشنام برام خيلي جالب و جذابه . اميدوارم تو هر سفري كه برام پيش مي ياد بتونم بقيه دوستان دنياي مجازيم رو در جاي جاي اين سرزمين سرسبز  ببينم.

قرار بود بچه ها اون شب برام جشن تولد بگيرند. درسته تولدم 18 ديماهه اما مي خواستند اون شب كنار جشن سوم شدنمون برام تولد بگيرند كه موافقت نكردم . فقط  لحظاتي رو تو اتاق تيم تهران بوديم كه چون ديروقت بود و سر وصدامون هم زياد ، بعد از اعتراض اتاق بغليمون بهتر ديديم ما هرچه زودتر مراسم جشن رو ترك كنيم.

تا ساعت 5/1 صبح با فاطمه مشغول صحبت بوديم . بدجور خوابم مي آمد . به اميد اينكه ديگه امشب رو بتونم راحت بخوابم به رختخواب رفتم اما باز نتونستم بخوابم . از ساعت 4 صبح بيدار بودم. نمي دونم چرا اين روزها دچار بيخوابي شدم.

بعد از صبحانه آماده رفتن شديم . قرار بود ساعت 9 راه بيفتيم. بعد از تصفيه حساب از هتل و تشكر از برگزاركنندگان مسابقه راه افتاديم. دلم بدجور گرفته بود . اين اتفاق تو برگشت از سنندج هم برام افتاد. نمي دونم چرا !!!

هنوز نتونسته بوديم مسير برگشت رو مشخص كنيم چون هم گردنه حيران كولاك و لغزنده بود و هم مسير قزوين – زنجان. بالاخره راننده ها تصمي گرفتند مسير برگشت از طارم به زنجان باشه. جاده خيلي قشنگ و زيبايي بود. تا حالا از اين مسير سفر نكرده بودم. ديدن سد منجيل برام خيلي جالب بود. تا حالا سد خيلي ديدم اما اين يكي واقعا بزرگ  و تماشايي بود .

بين راه يكي از بچه ها دچار ماشين گرفتگي شد. تو يه روستايي كه نمي دونم اسمش چي بود مدتي توقف كرديم تا يه كم هواي تازه بهش بخوره . از اين فرصت استفاده كردم و قدمي اون اطراف زدم. چه سكوتي حكمفرما بود. يه خونه روستايي كوچك و محقر اون نزديكي بود. نزديكش رفتم . مثل اكثر خونه هاي شمال خبري از ديوار نبود و من چقدر احساس آرامش كردم كه مرزي بين ساكنان اون خونه و طبيعت زيبا نيست. براي مدتي چشمهام رو بستم. چه انرژي زايد الوصفي از سوي طبيعت به طرفم سرازير شد. يه گرماي عجيبي كه تا حالا حسش نكرده بودم. يه آن همه جا قرمز خوش رنگ شد نمي تونم توصيف كنم كه چه رنگي بود . هرچي بود فوق العاده زيبا بود و يه گرماي دلنشين. واي كه چقدر دلم تنگ شده براي تجربه يه همچين حسهايي و چقدردلم تنگ شده براي طبيعت.

مسيرمون يه گردنه بود كه باز اسمش رو نمي دونم . يه چيزي بود شبيه گردنه حيران . خيلي زيبا بود. همينطور كه پيچ مي خورديم و بالا مي رفتيم مه شديد و شديدتر ميشد. خوبيش به اين بود كه اين گردنه خلوت بود و ماشين زيادي توش تردد نمي كرد. يه آن كه مه كنار رفت چشمم خورد به بوته هاي كنار جاده. چادر سفيد رو سرشون انداخته بودند و مظلومانه زير تازيانه هاي باد يخ زده بودند. چقدر دلم براشون سوخت. ولي بهشون گفتم: نگران نباشيد بهار در راهه. چقدر دلم مي خواد اين مسير رو تو فصل بهار پاي پياده طي كنم.

بالاخره بعد از چند ساعت رسيديم تبريز. اين سفر با همه زيباييهاش و گاه نازيباييهاش به پايان رسيد.ديروز فكر مي كردم اگه يه روز فقط يه روز ديرتر از رشت حركت مي كرديم با اين اوضاع پيش آمده خدا ميدونه الان كجا بوديم؟!

 

اولين قطره بارون... فردا تولدمه. برخلاف سال پيش كه يه جشن حسابي تو وبلاگ گرفتم امسال حوصله جشن ندارم. فقط همتون رو به خوردن كه نه به ديدن يه كيك خوشمزه مهمون مي كنم. تولدم مبارك                                                                         

 دومين قطره بارون.. بالاخره حكيمه بله رو گفت. سه شنبه انشاا... اگه خدا بخواد تو روز تولدم مراسم عقد اونه. اميدوارم خوشبخت بشن.

+ سه شنبه 1386/10/1815:20 باران | |

یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست.

کرگدن گفت: همة  کرگدن ها تنها هستند.

 دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟ 

 کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟ 

 دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند

 کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم

 دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد

 کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت

 دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست

 کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ

 دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند

 کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم

 دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری

 کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم

 دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی.

 کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟ 

 دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود

 کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟ 

 دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار ...  

 کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.

 داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید.

 کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟ 

 دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است.

 کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

 یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت:   به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟ 

 دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست

 کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم

 دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

 کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟ 

 دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت:   غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری

 کرگدن گفت:   اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟ 

 دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند

 کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟ 

 دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد

 کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد.

+ دوشنبه 1386/10/1011:39 باران | |