تبليغاتX
تولدی دوباره

تولدی دوباره

اگر زندگی را نشناسیم چگونه می توانیم مرگ را بشناسیم"کنفسیوس"

 

زيباترين عكسها در اتاقهاي تاريك ظاهر مي شن ،

پس هر وقت تو قسمت تاريك زندگيت واقع شدي ،

بدون كه خدا قصد داره يه تصوير زيبا ازت بسازه.

 

+ پنجشنبه 1386/06/299:52 باران | |

هنوز اثرات شوك زلزله و به عقيده بعضي ها انفجار ديروز باقي بود كه شوك ديگه اي چند دقيقه بعد از افطار بهم وارد شد كه شايد بيشتر از شوك صبح روم تاثير گذاشت و هنوز هم كه هنوزه اثراتش باقيه.

تلفن كه زنگ زد گوشي رو ور داشتم خاله كوچيكه بود كه بعد از سلام و احوال پرسي به روش خودمون گفت: اگه داد و فرياد راه نندازي يه چيزي بهت مي گم. خبري شنيدم كه شايد اگه يه جوره ديگه اتفاق مي افتاد خيلي باعث خوشحاليم مي شد اما. يكي از پسرخاله ها بالاخره كاري رو كرد كه به عقيده من نبايد مي كرد. به همراه دختري كه مي گه همديگر رو دوست دارن و ... خونه مادربزرگ اومده و به اصطلاح فرار كردند. خانواده پسرخالم با اين ازدواج مخالف بود به دلايل زياد و يكي از اونها عدم تناسب فرهنگي دو خانواده بود كه بعد از خواستگاري در جلسه اول برامون مشخص شد البته مسايل ديگه اي هم هست كه لزومي به گفتن نمي بينم.

اعصابم بدجور ريخت به هم. اونهمه حرف زدن باهاش بي نتيجه بود. كاري به بقيه چيزها ندارم. حرف من سر اين بود كه پسري كه تازه با كلي قرض و قوله تونسته يه مغازه باز كنه كه هنوز به سود دهي نرسيده و تا گردن زير بار قرضه چطور مي خواد با اين هزينه هاي سنگين زندگي ..اجاره هاي آنچناني و ... كه تو اداره زندگي خودش مونده يه زندگي  ديگه رو اداره كنه؟!

دلم براي خالم خيلي سوخت. يه عمر زحمت بكش بچه بزرگ كن آخرش هم بشه اين. نمي دونم مشكل كار كجا بوده كه اينطور شده انصفاً خاله من در تربيت بچه ها چيزي كم نگذاشته و در همه موارد از جان براي بچه هاش مايه گذاشته . حالا چرا اينطور شد واقعا نمي دونم.

شايد فكر كنيد آدمي سنتي ام و از اين حرفها. اما اينطور نيست. به عقيده من آشنايي قبل از ازدواج خيلي هم خوبه اما به شرطي كه با اطلاع خانواده دو طرف باشه. دو طرف همديگر رو خوب بشناسند و بدونند آيا دو خانواده مي تونند باهم سازگار باشند يا نه ؟ در مساله ازدواج تنها دختر و پسر نيستند كه تصميم مي گيرند به هر حال والدين هم در اين تصميم گيري به نوعي سهيم اند .                      آشنايي كه طي چند سال نفهمي خانواده دختر يا پسر- فرق نمي كنه - تو چه مسلك و مرامي اند و ... چه جور آشنايي مي تونه باشه؟!

متاسفانه به دليل عقايدي كه از گذشته در مورد ارتباط دختر و پسر در خانواده ها مرسوم بوده و كماكان هم هست جوانهاي ما درك درستي از مفهوم آشنايي هايي اينچنين ندارند و در موارد بسيار زياد به دليل پنهان كردن اين روابط از خانواده ها، در گير و دار مسايل احساسي دست به اقدامي مي زنند كه عاقبتش با كرام الكاتبينه.

نمي دونم شايد من خيلي زياد مته به خشخاش مي ذارم به هر حال اميدوارم عاقبت اين ازدواج و ازدواج هايي اينچنين ختم به خير بشه. انشاا...

ديشب آنقدر به لحاظ روحي خسته و آشفته بودم كه تا پاسي از شب نتونستم بخوابم . تو اتفاقاتي اينچنين باز نوك پيكان سرزنشها و ملامت هاي همه به سمت منه كه " ياد بگير ..نصفه تو ان و ...."   نمي دونم تا كي اين حرفها  مي خواد ادامه پيدا كنه .                                                                                                                                                ديشب كه نياز داشتم با كسي حرف بزنم طبق معمول كسي نبود غير از تو. تويي كه هميشه با مني . حرفهام رو نگفته مي دوني و ننوشته مي خوني . تويي كه هيچوقت بهم دروغ نمي گي و مطمئنم كه بهترين رازدار مني و هر آنچه كه برايم دادي عين رحمت و هرآنچه ندادي يا دادنش را به تاخير انداختي عين حكمت توست. پس به همان بزرگي و عظمتت قدرت صبري به من عطا كن تا همچنان استوار در راهم قدم بردارم و نيرويي عطا كن تا هميشه مومن به تو باقي بمانم.

ديشب براي چند صدمين بار فهميدم كه تنهايم ..تنهاي تنها.

+ دوشنبه 1386/06/2611:29 باران | |

 ساعت نزديكيهاي نه صبحه . تازه اداره رسيدم .

پشت كامپيوتر نشسته ام و مشغول خوندن مطلب وبلاگ گلستان سخن.مطالب جالبي داره يكي دوتا رو سيو كردم و مشغول خوندن بقيه كه ناگهان برقها قطع ميشه و همه جا شروع مي كنه به لرزيدن. انگار يه چيزي مثل بمب زير پام منفجر شده باشه. همكارم از پشت ميزش مي پره بيرون و ميگه زلزله . بسم ا...

ولوله اي تو سالن برپا شده همه دارن از پله ها ميرن پايين اما من هنوز تو اتاقم. اولين كاري كه مي كنم به خونه تلفن مي زنم مريم گوشي رو ور مي داره . خيالم راحت ميشه كه سالمند مي گم زود بريد بيرون زلزله شده . قطع مي كنم و تلفن كارخانه برادرم رو مي گيرم . خط آزاد نمي كنه. با موبايل تماس مي گيرم بي نتيجه اس. آخرين راه كار فرستادن اس ام اس . هنوز تو اتاقم  يكي از همكارا مي خواد كه برم بيرون اما ميلي به بيرون رفتن ندارم. كسي تو واحد نيست به غير از من و سه تا از همكارا . همه كارمندا تو محوطه هستند. بالاخره موفق به تماس با برادرم مي شم . حالش خوبه . نفس راحتي مي كشم . عزيز و بقيه هم خوبند. خدا را شكر.

هنوز همه بيرون ساختمان هستند. پشت ميزم مي شينم و از پنجره بزرگي كه مشرف به خيابون هست بيرون رو نگاه مي كنم. حال عجيبي دارم. مردمي رو نگاه مي كنم كه بي تفاوت و شايد بي خبر  از اتفاقي كه افتاده در حال عبور و مرور هستند و شايد خيلي هاشون نمي دونند كه چند لحظه پيش فرشته مرگ از چند قدمي خانواده هاشون و خودشون رد شد.

صداي همكارم كه ميگه : مي بيني فاصله بين مرگ و زندگي همين چند ثانيه اس. ممكن بود الان همه زير آوار باشيم من رو از حال خودم بيرون مياره. حلقه اشك مهمون چشمهام ميشه. راست ميگه فاصله بين مرگ و زندگي چقدر كوتاهه . كوتاه به اندازه يه نفس كشيدن و من اين رو دقيقا لمس كردم.

يه ربع ميشه كه از زلزله مي گذره خدا رو شكر خسارتي نداشته. همش تو اين فكرم كه مركز زلزله تبريز بوده يا جايي نزديك تبريز. چون اگر مركز زلزله جاي ديگه باشه خدا ميدونه چه شدتي داشته كه اثرش اينجوري به اينجا رسيده .

حالم كه سر جا مي ياد مي رم و وضو مي گيرم براي خوندن نماز آيات و نماز شكر. شكر به خاطر زندگي دوباره ..شكر و سپاس به خاطر اينكه الان به جاي هر صداي ديگري صداي خنده و شادي تو جمع همكارا مي شنوم. شكر به خاطر اينكه دارم هنوز نفس مي كشم. شكر به خاطر اينكه هنوز هم مي تونم سر سفره افطار كنار خانواده ام باشم و ... هزاران مرتبه شكر.

 

ب.ن 1- طبق آخرين اخبار مركز زلزله هشت كيلومتري تبريز به اندازه 4/4 ريشتر بوده و تاكنون هيچ پس لرزه اي نداشته. اگه زلزله 4/4 ريشتري اينه خدا رحم كنه به ارقام بالاتر.

پ.ن 2 – از اونجايي كه معلوم نيست چه اتفاقي خواهد افتاد همين جا از تمام دوستان عزيزم كه تو اين مدت همراه و مددكارم بودند حلاليت مي طلبم. اگر باعث رنجش كسي شدم ببخشيد . انسانه و جايزالخطا.

در پناه حق هميشه سالم و تندرست باشيد.

 

+ یکشنبه 1386/06/2512:3 باران | |

نمي دانم از عجايب خلقت است و يا چيزي ديگر. بعضي وقتها كارها آنچنان بر وفق مراد پيش ميره كه حسابي كيفور ميشي پيش خودت فكر مي كني ديگ از اين بهتر نميشه و از اين به بعد ديگه اوضاع همينطوري پيش ميره حتي اجازه نمي دي يه ابسيلون فكري غير از اون چيزي كه دوست داري به ذهنت خطور كنه اما هميشه در رو يه پاشنه نمي چرخه ...

با وجود اينكه همه اينها رو مي دونم ..هميشه مرز بين شادي و غمم باريك بوده باريكتر از يه تار مو.. با اينكه مي دونم نبايد هيچوقت بلند بخندم تا مبادا غم كه همسايه ديوار به ديوار شاديهامه از خواب بلند شه اما هميشه يادم ميره و بلند مي خندم .

باز دلتنگي غريبي به سراغم اومده. مدام حلقه هاي اشك تو چشمهام نمايان ميشه خيلي سعي    مي كنم خودم رو كنترل كنم تا اشكها همچنان در اسارت حدقه چشمهام باقي بمونه. چه خوب كه از همكارا كسي تو اتاق نيست.

چيزي بدتر از اين نيست كه نتوني حرف دلت رو به كسي بگي.. احساس واقعي ات رو بيان كني . كاش اينهمه درونگرا نبودم.

از دروغ شنيدن و دروغ گفتن متنفرم. آخه مگه راستي چه عيبي داره كه مدام به هم دروغ مي گيم.؟!با احساسات هم بازی می کنیم؟! و عین خیالمون هم نیست. به همین سادگی!

لحظه ها به سرعت سپري ميشه و من بي اعتنا به گذر زمان همچنان غرق در خوابهاي پريشان خويشم. دريا طوفاني است ..آسمان تاريك است و موجهاي سهمگين از پي هم ساحل خسته از انتظار را آماج حملات خود قرار داده اند و من همچنان در كنج غريبي از اين ساحل چسبيده به تخته اي شايد از جنس خيال به انتظار طلوع خورشيدي از سمت مهرباني نشسته ام.

تا كي برآيد؟!

 

دلتنگی ۱ : عمریست در اشتیاق پرواز ،بي آسمان ترينم.

دلتنگي ۲ : يه وقتي ميرسه كه كاسه هه اونقدر لبريز ميشه كه مجبوري يه جوري و يه جايي خاليش كني. خوب ما هم مجبور شديم اينجوري و اينجا خاليش كنيم. پس از اين طرز نوشتنم زياد دلخور و دلگير نشيد.

حلول ماه مبارك رمضان هم مبارك باشه بر همگي. هر وقت حال خوشي دست داد باران رو هم از ياد نبريد. الطاف بيكران الهي هميشه يار و مددكار همگيتون.

+ چهارشنبه 1386/06/2111:33 باران | |

خدا گفت : ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من ، ماجرايي كه بايد بسازيش
شيطان گفت : يك اتفاق است ، بنشين تا بيفتد . آنان كه حرف شيطان را باور كردند . نشستند و ليلي هيچ‌گاه اتفاق نيفتاد . مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد  .
خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن  .
شيطان گفت : آسودگي است ، خيالي‌ست خوش  .
خدا گفت : ليلي رفتن است . عبور است و رد شدن  .
شيطان گفت : ماندن است ، فرو رفتنِ در خود .
خدا گفت : ليلي جست‌وجو است ، ليلي نرسيدن است . نداشتن و بخشيدن  .
شيطان گفت : خواستن است ، گرفتن و تملك  .
خدا گفت : ليلي سخت است ، دير است و دور از دست  .
شيطان گفت : ساده است ، همين‌‌ جايي و دم دست . و دنيا پر شد از ليلي‌هاي زود ، ليلي‌هاي ساده اين‌جايي ، ليلي‌هاي نزديك لحظه‌اي  .
خدا گفت : ليلي زندگي‌ست . زيستني از نوعي ديگر . ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود  .
مجنون زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي‌دانست كه ليلي تا ابد طول مي‌كشد...


+ دوشنبه 1386/06/199:51 باران | |

برای کمیت زندگی شخصی سپاس ، کمال اهمیت را دارد. وقتی سپاس می گذاریم تمامی کانال های انرژیمان برای پذیرش انواع خوبی هایی که می توانند راه به سوی زندگی ما باز کنند گشوده می شوند. ضد این حالت هم وجود دارد. اگر در زندگیمان هیچ اتفاقی نمی افتد  تنها کاری که باید بکنیم و میکنیم این است که (( فشار سنج سپاس)) را آزمایش کنیم فقط همین ، یک قلب بسته، فقط بسته بودن را منتقل می کند و در را به روی تمامی خوشیها و شادی ها و برکتهای زندگی می بندد تمرین و ادای سپاس را درآوردن نیز کار ساز است.

معمولاّ وقتیکه با سختی مواجه می شویم و "ادا"ی سپاس و تشکر را در می آوريم،از کائناتی که در حال گشودن گره کار من است قبلاّ سپاسگذاری می کنیم و به طور معجزه آسایی شاهد وقوع" علت" سپاس خود می شویم.

زمانی که در پشت چراغ قرمز ترافیک ماندهایم به جای اینکه دائم به ساعت خود نگاه کنیم و بگوییم،"وای دیر شد" میتوانیم تصنیف ساده وزیبای "سپاس به خاطره هر چه که شد" را در ذهن خود مرور کنیم و با صدای بلند بخوانیم.

به خاطره هر چه که به ذهنمان میرسد و بدون قید و شرط سپاسگذاری کنیم و تمامی نعمتهایی را که داریم بشماریم و پیش برویم این آهنگ را مخصوصاّ وقتی بخوانیم که "حال" سپاس را نداریم و دلیلی برای تشکر نمی بینیم.

آهنگ یاد شده تبدیل به خلاقیت میشود و ناگهان متوجه میشویم که داریم به خودمان لبخند می زنیم و این لبخند، راه جدیدی را برای ادامه روز و روزهای آینده به رویمان می گشاید.

گاهی فراموش می کنیم که "خدا ما را به شکل خویش آفریده است" قصد ونیت خداوند برای ما اینست که از زندگی لذت ببریم،زندگی به جای تحمل این همه درد و رنج میتواند و باید سراسر شور و شوق باشد.

زمانی که طرز تلقی ما از کلمه سپاس، از قلبی سرشار از عشق و ستایش بر خاسته باشد استادان، فرشتگان و سایر راهنمایان کائنات در این راه ما را پیش از پیش همراهی خواهند کرد. ما هر چه بیشتر خواهان و خواستار راهنمایی باشیم این موجودات در کائنات بیشتر از پیش خواهان کمک و همراهی ما می شوند،اینجاست که متوجه می شویم در راهی که در حال گذر از آنیم تنها نیستیم و نخواهیم بود.

هر چه بیشتر برای چیزها و وقایع کوچک و بی اهمیت زندگیمان سپاس بگذاریم خواسته ها و آرزو های بزرگترمان از منابع غیر منتظره ای برآورده می شوند .

پس اگر اکنون زندگی شما بر وقف مرادتان نیست شاید به خاطره اینست که طرز تلقی تان از سپاس وسپاس گذاری نیاز به تعدیل وتنظیم عاشقانه دارد.

امر کن و به طور قطع بگو که مشتاق سپاس بیشتری هستی و ببین که چه هدایایی از زندگی     خواهی ستاند. هر چه بیشتر سپاس گذار باشیم خوبی بیشتری به دست خواهیم آورد، و هر چه بیشتر بپردازیم  بیشتر نصیبمان خواهد شد.

زندگی چه خوب است البته که چنین است و چنین بادا.

+ پنجشنبه 1386/06/159:4 باران | |

با 45 دقيقه تاخير بالاخره قطار راس ساعت 18:15 راه افتاد. اين اولين مسافرت با قطار هست كه تنهایی انجام مي دم. آسمون نصف و نيمه دلش گرفته انگار بدش نمي ياد يه دل سير گريه كنه. رقص موزون درختان نشان دهنده اينه كه بيرون باد مشغول نغمه سرايي براي اونهاست. داخل كوپه فعلا سه نفريم. يه دختر جوان كه ظواهر امر نشان مي ده ازدواج كرده از وقتي وارد كوپه شد يه ريز با موبايل حرف زد تا 45 دقيقه كه بالاخره تموم شدن شارژ موبايل باعث شد بره بگيره بخوابه . همسفر بعدي يه خانم تقريبا ميانسال به بالاست كه با وجود اينكه ترك زبانه ولي با من فارسي حرف مي زنه خوب من هم به خاطر اينكه تو ذوقش نخوره باهاش فارسي صحبت مي كنم. مشغول تماشاي بيرون هستم و غرق در افكار جورواجور كه كم شدن و بالاخره ايستادن قطار باعث ميشه اجالتا از عالم خودم بيرون بيام و به سالن قطار برم. هيچ كس حتي مهماندار هم علت ايستادن قطار رو نمي دونند. يكي دو نفر ديگه هم داخل سالن قطار هستند. از پنجره بيرون رو نگاه مي كنم آبي گل آلود كه رفته رفته به مقدارش اضافه ميشه نظرم رو جلب مي كنه . درسته انگار سيل اومده اما از كجا ؟ هنوز كه باروني نباريده! رفته رفته بر ميزان سيل اضافه ميشه. قطار همچنان ايستاده كل ريل رو آب و گل و آشغال پوشونده قطار كم كم به راه مي افته. پيرمرد و مرد جواني كه سمت راستم ايستادند اندر چپ شدن قطار و خطرات حركت در اين وضعيت سخنراني مي كنند. نگاهم رو از اونها مي دزدم و مشغول تماشاي سيلي ميشم كه بي امان در حال حركته. ناگهان چيزي عجيب درونم شروع به حركت مي كنه يك لحظه سرما و لرزشي تمام وجودم رو فرا مي گيره. وجود حلقه اشك رو تو چشمهام احساس مي كنم. انگار خدا بود كه بهم نهيب زد بنده من! اگه قرار باشه اتفاقي برات بيفته حتي رو زمين من و تو قطاري كه فكر مي كني امنيت داره مي تونه باشه پس فراموش نكن نگاهدارنده شما من هستم چه در آسمان و چه در زمين.

داريم كم كم از سيل دور مي شيم . مامور قطار كه از كنارم رد شد گفت : شانس آورديم بدون هيچ مشكل رد شديم. قطاربعدي بعلت سيل و آسيب ديدن ريل قادر به حركت نيست.

نگاهي به آسمون دل گرفته كردم و گفتم ممنونتم همه جوره.

همچنان كنار پنجره ايستادم ومشغول تماشاي مناظر بيرون هستم. مخازن پتروشيمي رو كه رد مي كنيم با منظره اي بسيار زيبا روبه رو مي شم. رديفهاي منظم درختان كاج كه هنوز جوان بودند با قامتي استوار انگار در حال قيام و مشغول راز و نياز با خالق هستي. منظره فوق العاده زيبايي بود.

همچنان كنار پنجره مشغول تماشاي آسمان هستم. نيلي بسيار زيبايي كه چندان هم دور نيست بهم چشمك مي زنه. آسمان اين دم غروبي چقدر زيباست. نمي دونم چرا اما اصلا دلم نمي خواد داخل كوپه برگردم . سرعت قطار داره بازهم كم ميشه داريم از كنار روستايي رد مي شيم چند بچه و خانم كنار ريل راه آهن ايستادند . بچه ها براي مسافراي قطار دست تكون مي دن من هم متقابلا براشون دست تكون مي دم انگار كه اولين نفري رو ديدن كه براشون دست تكون مي ده بچه ها بالا و پايين مي پرند چه خوشحالي كودكانه و معصومانه اي ! يه لحظه ياد بچه گي هاي خودم مي افتم آن موقع كه عاشق هواپيما و پرواز بودم . هروقت صداي هواپيما مي آمد هرجا كه بودم به سرعت خودم رو به محوطه باز مي رسوندم و چشم مي دوختم به آسمون و براي هواپيما دست تكون مي دادم به اين اميد كه خلبان و مسافرها هم من رو ديدند و برام دست تكون مي دند. چقدر عاشق پرواز و خلباني بودم . بزرگترين آرزوم اون روزها اين بود كه وقتي بزرگ شدم حتما خلبان بشم و پرواز كنم. الان بزرگ شدم اما خلبان نشدم اما همچنان در آرزوي پروازم ..پرواز در دل پاك آسمان.

خانم ميانسال داخل كوپه داره فيلم زير درخت هلو رو تماشا مي كه و با صداي بلند آدامس مي جوه . اعصابم بدجور بهم ريخته . اگه خونه بود و مامان يا مريم اينجوري آدامس مي جويدند حتما همون اول صداي اعتراضم بلند مي شد اما حالا ... چاره اي نيست بايد تحمل كنم.

مهماندار غذا رو سرو مي كنه..خيلي گرسنه هستم آخه نهار هم نخوردم با عجله از كلاس خونه اومدم و ساك رو ورداشتم و ... ايستگاه مراغه رسيديم يه خانوم جواني به جمع همسفران اضافه ميشه به نظر آروم اما خيلي جدي مي ياد. بعد از شام  از كوپه مي زنم بيرون وقتي داخل كوپه بر مي گردم متوجه  مي شم بحث جالبي شروع شده كه وقتي تا آخر ادامه پيدا كرد خيلي برام جالب و در عين حال متاثر كننده شد . قصه زندگي سه زن هر يك به نوعي..اميدوارم بتونم در قالبي شايد داستاني اين سه زندگي رو به تصوير بكشم.بحث و گفتگو تا 5/11 طول كشيد. چشمهام داشت بسته مي شد كه با اعلام خاتمه صحبت توسط خانم ميانسال هر كدوم آماده خواب شديم.

ساعت 6 صبحه ،طبق عادت هميشگي بيدار شدم و ديگه خوابم نمي ياد اما به خاطر رعايت حال بقيه كه خوابند رو صندلي دراز كش مي مونم و مشغول تماشاي بيرون مي شم. قرار بود ساعت 30/5 به تهران برسيم اما با تاخير راس ساعت 7:45 قطار وارد ايستگاه شد. بعد از خداحافظي با هم قطاران راهي محوطه بيرون ايستگاه شدم.

از شوق ديدن خاله و دخترخاله ها در پوست خودم نمي گنجم. دلم لك زده برا اون نون بربري تازه اي كه قراره خاله بگيره .به به !

جلسه روز يكشنبه رو كه سپري كردم نفسي به راحتي كشيدم. متاسفانه يا خوشبختانه چون جايي رو تو تهران بلد نيستم نمي تونم تنهايي جايي برم چه براي خريد چه براي ديدن اقوام. به اجبار بايد با خاله يا دخترخاله ها اين ور اون ور برم كه خوب چون يكي بچه كوچك داره و يكي هم سر كار مي ره نمي تونم زياد مزاحمشون بشم.

همه چيز خوب پيش مي رفت تا اينكه شنيدن خبر مريضي خاله كوچيكه مادرم كه فوق العاده زياد دوستش دارم اعصابم رو بهم ريخت متاسفانه خبردار شدم كه دچار سرطان سينه شده. حال گيري اساسي بود.

لحظه ها به سرعت سپري مي شه. انگار عقربه هاي ساعت دنبال هم كردند. اصلا نفهميدم اين سه روز چطور سپري شد. عصر روز دوشنبه رسيد. با درنظر گرفتن ترافيك تهران تصميم گرفتم يه كم زودتر به ايستگاه برم اما طبق معمول علي رغم اصرارهاي من خاله و دخترخاله ها تا ايستگاه همراهيم كردند. علي كوچولوي ناز تو ماشين بغلم خوابش برد. شيطون كوچولو از بس از صبح اين طرف و اونطرف وول خورده و ادا در آورده خسته شده.چقدر معصومانه خوابيده. همچنان بغلش كردم . دل كندن ازش برام خيلي سخته . مي خوام اين لحظات آخر هم تو بغلم باشه.

گوينده سالن اعلام مي كنه كه وقت رفتنه . زهره كه علي رو از بغلم مي گيره از خواب بيدار ميشه. تو صف كنترل بليط چند دفه بر مي گردم و مي بوسمش. دل كندن ازش واقعا برام سخته. صف خالي شده اما من همچنان ايستادم. از تك تكشون خداحافظي مي كنم و راه مي افتم.

وارد كوپه كه شدم سلام كردم . دختر جوان تپل با يه خانم مسن ناز تو كوپه نشستند. جابجا كه ميشم مي رم سراغ روزنامه و يك راست سر جدول. از شدت گرماي هوا خودكار داخل كيفم سرريز كرده و     نمي نويسه از دختر جوان مدادي مي گيرم و مشغول حل جدول مي شم. كم كم سر صحبت با همسفرهام رو باز مي كنم. دختر جوونه كه مشغول صحبت با موبايله. با پير زنه حسابي گرم گرفتم خيلي ناز و دوست داشتنيه. بعد از گذشت يك ساعت خانم مسن سر صحبت هاي سياسي رو باز    مي كنه و ازم مي خواد كه شمارم رو بهش بدم اما مودبانه عذرخواهي مي كنم و ظاهرا قضيه تمام ميشه.

ايستگاه كرج خانمي به جمعمون اضافه ميشه كه تنها نيست پسر جووني هم همراهش هست كه چون بدون بليط سوار شده قاعدتا بايد توي رستوران قطار مي موند اما خانم محترم خيلي محترمانه پسر خودش رو داخل كوپه مي ياره و به اين ترتيب آسايشمون مي ريزه بهم. فاطمه خانم – خانم مسن –  مي خواد كه بخوابه اما قبل از خواب بواشكي بهم مي گه هم شمارت رو و هم آدرست رو بنويس و بهم بده. مي خندم و چشمي مي گم به اين اميد كه تا صبح يادش بره اما...

صبح شده قطار مرتب مي ايسته و حركت مي كنه. حرص دختر جوان در اومده. آخه نامزدش تو ايستگاه منتظرشه و مرتب زنگ مي زنه آخه قطار بازهم تاخير داره بايد ساعت 7 مي رسيديم ايستگاه اما هنوز ساعت 8:30 دقيقه است و ما در راهيم. دلم برا نامزده دختره خيلي سوخت بيچاره بعد از كلي انتظار چون امتحان داشت مجبور شد بره . كارد مي زدي خون دختره در نمي اومد. فاطمه خانم با همان لحن مهربونش گفت : يالا شمارت رو بنويسم ببينم. به شرطه ها و شروطه ها شمارم رو دادم و شماره موبايلش رو گرفتم..اما مي دونم فاطمه خانم كسي نيست كه به اين راحتي دست از سرم برداره. چون پسر خودش از من كوچكتره كمر همت بسته هر طور شده من و عروس خواهرش بكنه..بالاخره هم من رو از رو برد امروز كه دارم اين به اصطلاح سفرنامه رو مي نويسم قراره همراه خواهرش بيان خونمون اما از همون اول گفتم كه فقط براي آشنايي نه براي خواستگاري.. اما مطمئنم تو اين بين تنها من هستم كه اين نظر رو دارم همه خودشون رو براي مراسم خواستگاري آماده مي كنند.

 

 

 

 

+ سه شنبه 1386/06/1312:40 باران | |