تبليغاتX
تولدی دوباره

تولدی دوباره

اگر زندگی را نشناسیم چگونه می توانیم مرگ را بشناسیم"کنفسیوس"

-         قراره پاي قاسم رو قطع كنند . اون پسري كه تختش كنار تخت قاسم بود علي نه!..اسمش چي بود ؟

-         امير.

-         آره ! درسته ! امير هم مرد.

براي يه لحظه نفهميدم دور و برم چه خبره . گيج و منگ به نسيم نگاه كردم كه منتظره تاكسي بود. چند بار پيش خودم تكرار كردم امير مرده. باورم نمي شد. بي اختيار ياد اولين روزي افتادم كه ديدمش.

بالاخره بعد از ماهها تونستيم يه قرار با بچه ها بكذاريم . تو يه روز تعطيل وسط هفته با يه هواي نسبتا گرم . قرارمون يه ربع به شش بود اما حكيمه زودتر از همه اومده بود . با ديدن من انگار گمشده اي پيدا كرده باشه چشماي خوشگلش از شادي برقي زد.

كجا بودي مصوم جون ! ديگه داشت حوصله ام سر مي رفت.

آروم نگاش كردم و تنها جوابم يه لبخند بود.

تا نسيم بياد يه كم باهم حرف زيدم و تو اين بين حكيمه همونطور كه حرف مي زد مشغول ور رفتن با موبايلم بود. نسيم كه اومد راه افتاديم.

فضاي بيمارستان هميشه برام دلگير كننده اس. بعد از پشت سر گذاشتن حياط بيمارستان كه سمت چپش يكي دوتا وسيله بازي براي بچه ها بود از طريق يه سراشيبي وارد ساختمان بيمارستان شديم. يه فضاي تقريبا تيره كه دل من آدم بزرگ با ديدنش مي گرفت چه برسه به بچه ها . از چند تا سالن نسبتا تنگ و تاريك گذشتيم تا رسيديم به بخش خون. اصلا نمي تونستم تصور كنم چه چيزي در انتظارم هست . اين اولين بار بود كه به بيمارستان كودكان مي اومدم .

همگي ازاولين اتاق شروع كرديم. نسيم خيلي اينجا مي اومد به همين دليل همه مي شناختنش و پرستارها و نگهبان ها كاري باهامون نداشتند.

 اينجا بود كه با امير آشنا شدم. يه پسر ناز و دوست داشتني كه به راحتي مي شد درد رو تو تمام وجودش ديد. وقتي كنارش رو تخت نشستم و باهاش شروع به حرف زدن كردم خيلي با شرم و حيا جوابم رو مي داد. خيلي ازش خوشم اومد. كلاس دوم راهنمايي بود. ازش خواستم تا يه چند دقيقه اي باهم چشمهامون رو ببنديم و يه كم با خدا خلوت كنيم. وقتي چشماهاش رو باز كرد و ازش پرسيدم چه حسي داشته يه كلمه گفت :

-         تنهايي.

نمي دونستم چي بايد بهش بگم . اصلا چي مي تونستم بگم.

آنروز سپري شد. يه روز فوق العاده تو زندگيم بود. با كلي فرشته زميني آشنا شدم كه نمي دونم راهشون رو گم كرده بودند و سر از زمين در آورده بودند يا براي انجام يه ماموريتي چند صباحي مهمان زميني ها بودند.

هديه با مزه و حاضر جواب 4-5 ساله

نرگس شيطون بلا كه وقتي مادرش پانسمان چشمش رو ور داشت به زور تونستم با يه لبخند مصنوعي خودم رو كنترل كنم. چشم راست بچه 4 ساله به دليل بيماري تخليه شده بود.

سهراب توپل كچل كه حكيمه با هاش كلي دوست شده بود و قرار شد براش دفتر نقاشی و مداد رنگی بیاره.

سجاد..زينب و قاسم كه بيماري پوست بدنش روسياه كرده بود و درست مثل بچه هاي آفريقايي فقط پوست و استخوان بود . دهنش زخم بود و به همين خاطر نمي تونست آب دهانش رو قورت بده . چون بدنش عفونت كرده بود مجبور شديم از ماسك استفاده كنيم . مدتي تو اتاقش مونديم و ...

بعد از دو روز از اولين ملاقاتمون با بچه ها خيلي اتفاقي دوباره گذرمون به بيمارستان افتاد.

داروهاي امير پيدا نمي شد. حكميه دفترچه امير رو گرفته بود تا از طريق پزشكي كه مي شناخت داروهاش رو تهيه كنه و اون روز چون نمي خواست تنها به بيمارستان بره ما هم همراهش رفتيم .

امير بي حال روي تخت افتاده بود. آنقدر بي حال كه وقتي دستش رو تو دستم گرفتم چشمهاش رو باز نكرد تنها ناله ضعيفي كرد و دوباره ساكت شد. شب پيش تبش تا 41 رفته بود بالا و الان با وجود اينكه تبش رو پايين آورده بودند اما حالش تعريفي نداشت. مدتي كنارش موندم اما...

برعكس امير حال قاسم فوق العاده بهتر شده بود. مادرش از فرط خوشحالي نمي دونست چيكار كنه.بنده خدا فكر مي كرد ما كاري كرديم درحاليكه ... اما پاي راستش بدجور ورم كرده بود اندازه توپ بيسبال.

تا ساعت 6 بيمارستان بوديم . بدون نهار و استراحت.با وجود اینکه از صبح سرکار بودم و تا ساعت چهار سر کلاس زبان اما اصلا احساس خستگي نمي كردم . بودن در كنار اين بچه ها علي رغم ديدن رنج و عذابشون نمي دونم چطوری بود که انرژي بهم مي داد وصف ناشدني.آن روز هم چند تا بچه جديد براي درمان به بيمارستان اومده بودند . گلستانه ..محمد علي كه شكر خدا مراحل آخر درمانشون بود و مي رفت كه قطع درمان بشن.

 صداي نسيم من رو به خودم آورد. تاكسي تا شهناز گير نمي ياد چيكار كنيم.

مستقيم بريم ..بقيه مسير رو هم پياده مي ريم.

داشتیم می رفتیم نمایشگاه نقاشی بچه های سرطانی.

 

 

+ شنبه 1386/04/308:58 باران | |

بالاخره بعد از دو هفته با ترافيك بالاي كاري اعم از اداري و شخصي ، گوش شيطون كر امروز يه روزه نسبتا آرومي رو شروع كردم.  هرچند فكر مي كنم براي من آرامش و سكوت و بدون دردسر زندگي كردن چيز غريبي يه . نميدونم انگار رو پيشوني من نوشته شده به دنبال دردسر. دست خودم نيست بعضي موقع ها هم که دردسر کاری با من نداره من خودم دنبال دردسر مي رم. خودم هم نمي دونم چرا.

الان كه اين پست رو مي نويسم همكارم فال ماه و هفته رو برام مي خونه. فوق العاده اس و به قول  خارجکیها wonderful . – منظور پليدم از اين تيكه اين بود كه بدونيد دارم زبان مي خونم و تقريبا هر روز خدا با وجود اينكه استاد گفته بيشتر از دو ساعت نبايد زبان بخوني اما به خاطر اينكه بتونم به تمام مرورهام برسم مجبورم گاهي تا چهار ساعت هم بخونم -  آره داشتم مي گفتم كه فاله خوب از آب در اومد و به قول همكارم سرشار از انرژي هاي مثبت بود – خوب البته چيز عجيبي نيست از آدمي كه خودش هميشه مثبته بيشتر از اين هم نميشه انتظار داشت . آخ كه چقده خودم و تحويل مي گيرم يكي اين هندونه ها رو از بغلم بگيره.

چقدر پارازيت وسط نوشته ها مي فرستم . اما از شوخي گذشته فال خوبي بود مخصوصا كه اين بيت حافظ هم ضميمه اش بود:

" صبا به تهنيت پير مي فروش آمد          كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد "

اميدوارم بقيه موارد گفته شده از جمله سفري كه قراره برم و با دست پر ازش برگردم عملياتي بشه – اين يكي از اصطلاحات كاري ماست و معني و مفهومش اينه كه به مرحله اجرا در بياد . چقدر كارمند خوب و نمونه اي هستم من كه تو وبلاگ هم به فكر كارم هستم .

تو گير و دار پيدا كردن موضوع مناسب براي پست جديد بودم كه يو هو –  يو هو نه ! اشتباه نكنيد منظور م  يك هو بود نه اون صدايي كه موقع خوشحالي از گلوي بعضي ها خارج مي شه – آره جونم براتون بگه كه يوهو ياد تست شخصيت شناسي افتادم كه تو يكي از ايميلهايي كه براي زن عموي فاطمه فرستاده بودند ديدم – محض اطلاع كساني كه مي خوان بدونند من چطور به ايميل زن عموي فاطمه دسترسي دارم بايد بگم كه زن عموهه مسافرت خارج از كشوره و مسووليت چك كردن ايميلها رو به فاطمه سپرده اون هم نمي دونم چرا آدرس ايميل رو داد من. خداييش خيلي خوب شد تو اين مدت اونقده حرفهاي باحال از اين ايميلها كش رفتم حدود 170 صفحه اي مطلب ذخيره كردم تا حالا ..كلي هم ايميل چك نشده حدود 150 تا هنوز مونده . سعي مي كنم هر از چندگاهي از مطالب تو پستها استفاده كنم.-

اين دفه تست شخصيت شناسي رو مي ذارم چون اونقدر در مورد خودم درست در اومد كه حيفم اومد شماها ازش بي بهره بشيد – بعد از خوندن جوابها دهنم از تعجب يه متر ..نه چرا غلو كنم ..يه ده سانتي متري باز شد اينطوري.

 

تست شخصیت شناسی

 

جواب سوال هاي زير را دريک کاغذ يادداشت کنيد  و سپس با جوابهای داده شده مقایسه کنید ، راستی تقلب نکنید!

حیوانی که در زیر نوشته شده را به ترتیبی که دوست دارید انتخاب کنید و بنویسید


پلنگ - اسب - گاو - خوک - گوسفند

 

کلمات نوشته شده در زیر را با یک لغت توصیف کنید


سگ
گربه
موش
دريا


در مقابل هرکدام از رنگهای زیر اسم یکی از دوستانتان را که فکر میکنید شخصیتش به رنگ می خورد را بنویسید

نارنجی

قرمز

سبز

زرد
سفيد

 

جوابها رو مي تونيد تو ادامه مطلب بخونيد..كافيه روش كليك كنيد همين

 

 " اگه خواستید برای باران هم بگید تست شما چطور از آب دراومد.

 

امروز اول ماه مبارك رجب و ميلاد با سعادت امام محمد باقر هست . ضمن تبريك اين دو مناسبت بزرگ، اميدوارم خير و بركات سرشار اين ماه مبارك در زندگي همتون جاري باشه .

شب آرزوها رو هم فراموش نكنيد ..براي هم بهترين آرزوها رو از خداوند بخوايم.

 

آرزومند آرزوهايتان

باران


ادامه مطلب

+ دوشنبه 1386/04/2511:43 باران | |

 

هر قلبي در تمناي قلب ديگري است

تا در پيوند با او

از مواهب و آرامش زندگي برخوردار شود

و رنج و درد زندگي را به فراموشي سپارد.

 

جبران خليل جبران

اول تا سوم دسامبر 1923

 

+ شنبه 1386/04/169:35 باران | |