تبليغاتX
تولدی دوباره

تولدی دوباره

اگر زندگی را نشناسیم چگونه می توانیم مرگ را بشناسیم"کنفسیوس"

بی تو نه بوی خاک نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسکینم.

چرا صدایم کردی چرا؟!!!

+ سه شنبه 1385/06/2813:36 باران | |

ماجراي معروف خواب مرحوم ايت ا.. العظمي مرعشي نجفي را درباره شعر معروف شهريارشنيده ايد؟

ايشان مي فرمودند: شبي توسل پيدا كردم تا يكي از اولياي خدا را در خواب ببينم. آن شب در عالم خواب ديدم كه در زاويه مسجد كوفه نشسته ام و وجود مبارك اميرالمومنين با جمعي حضور دارند. حضرت فرمودند: شعراي اهل بيت را بياوريد. چند تن از شعراي عرب را آوردند. حضرت فرمودند: شعراي فارسي زبان را بياوريد. آنگاه محتشم و چند تن از شعراي فارسي زبان آمدند.

يكباره حضرت علي عليه السلام فرمودند: شهريار ما كجاست؟

شهريار آمد. حضرت علي عليه السلام خطاب به او فرمودند: شعرت را بخوان.

شهريار شروع به خواندن كرد: علي اي هماي رحمت, تو چه آيتي خدا را ...

آيت ا..العظمي مرعشي نجفي در ادامه گفتند: فرداي آن روز پرسيدم شهريار كيست؟ گفتند: شاعري است در تبريز. گفتم : از جانب من او را دعوت كنيد تا به قم بيايد.

وقتي شهريار آمد ديدم همان كسي است كه در خواب ديده بودم. از شهريار پرسيدم: شعر علي اي هماي رحمت  را كي سروده اي؟ شهريار باتعجب پرسيد: شما از كجا خبر داريد؟ من نه اين شعر را به كسي داده ام و نه در مورد آن با كسي صحبت كرده ام. من آن را تازه سروده ام.

شهريار با شنيدن ماجراي خوابم منقلب شده و وقتي تاريخ و ساعت سرودن شعر را گفت , معلوم شد مقارن سرودن آخرين مصراع بوده كه آن خواب بوقوع پيوسته.

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را                          

كه به ما سوا فكندي همه سايه هما را 

دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين

به علي شناختم من به خدا قسم خدا را

 

 

 

به مناسبت صدمین سالگرد تولد شاعر ملک سخن شهریار

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا  

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست 

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم 

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار 

این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر بزیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت

این قدر با بخت خواب آلود من لا لا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین 

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت می روی تنها چرا

 

پی نوشت:

این شعر را شهریار وقتی در بیمارستان بود و بعد از سالها معشوقه اش به دیدار او که حالا زار و نزار شده بود آمد سرود.شعری که اغلب آذری ها با آن زندگی کرده اند » گریه کرده اند و سالهاست آنرا سینه به سینه نقل می کنند.

 

شاید حالا برای خواندن زندگی نامه شهریار آماده شده باشید:

شهـريار يك عشق اولي آتـشين دارد كه خود آن را عشق مجاز ناميده. در اين كوره است كه شهـريار گـداخـته و تصـفيه مي شود. غالـب غـزل هـاي سوزناك او، كه به ذائـقـه عـمـوم خوش آيـنـد است، يادگـار اين دوره است. اين عـشـق مـجاز اسـت كـه در قـصـيـده ( زفاف شاعر ) كـه شب عـروسي معـشوقه هـم هـست، با يك قوس صعـودي اوج گـرفـتـه، به عـشق عـرفاني و الهـي تـبديل مي شود. ولي به قـول خودش مـدتي اين عـشق مجاز به حال سكـرات بوده و حسن طبـيـعـت هـم مـدتهـا به هـمان صورت اولي براي او تجـلي كرده و شهـريار هـم با زبان اولي با او صحـبت كرده است.

بعـد از عـشق اولي، شهـريار با هـمان دل سوخـته و دم آتـشين به تمام مظاهـر طبـيعـت عـشق مي ورزيده و مي توان گـفت كه در اين مراحل مثـل مولانا، كه شمس تـبريزي و صلاح الدين و حسام الدين را مظهـر حسن ازل قـرار داده، با دوستـان با ذوق و هـنرمـنـد خود نـرد عـشق مي بازد. بـيـشتر هـمين دوستان هـستـند كه مخاطب شعـر و انگـيزهًَ احساسات او واقع مي شوند. از دوستان شهـريار مي تـوان مرحوم شهـيار، مرحوم استاد صبا، استاد نـيما، فـيروزكوهـي، تـفـضـلي، سايه، و نگـارنده و چـند نـفر ديگـر را اسم بـرد.
شرح عـشق طولاني و آتـشين شهـريار در غـزل هـاي ماه سفر كرده، توشهً سفـر، پـروانه در آتـش، غـوغاي غـروب و بوي پـيراهـن مشـروح است و زمان سخـتي آن عـشق در قـصيده " پـرتـو پـايـنده " بـيان شده است و غـزل هـاي يار قـديم، خـمار شـباب، ناله ناكامي، شاهـد پـنداري، شكـرين پـسته خاموش، تـوبـمان و دگـران ، نالـه نوميـدي ، و غـروب نـيـشابور حالات شاعـر را در جـريان آن عـشق حكـايت مي كـند. شهـريار در ديوان خود از خاطرات آن عـشق غزل ها و اشعار ديگري دارد از قـبـيل حالا چـرا، دستم به دامانـت و ... كه مطالعـهً آنهـا به خوانندگـان عـزيز نـشاط مي دهد.

عـشق هـاي عارفانه شهـريار را مي توان در خلال غـزل هـاي انتـظار، جمع و تـفريق، وحشي شكـار، يوسف گـمگـشته، مسافرهـمدان، حراج عـشق، ساز صبا، و ناي شـبان و اشگ مريم، دو مرغ بـهـشتي، و غـزل هـاي ملال محـبت، نسخه جادو، شاعـر افسانه و خيلي آثـار ديگـر مشاهـده كرد. براي آن كه سينماي عـشقي شهـريار را تـماشا كـنيد، كافي است كه فـيلمهاي عـشقي او را كه از دل پاك او تـراوش كرده ، در صفحات ديوان بـيابـيد و جلوي نور دقـيق چـشم و روشـني دل بگـذاريـد. هـرچـه ملاحـظه كرديد هـمان است كه شهـريار مي خواسته زبان شعـر شهـريار خـيلي ساده است.

محـروميت و ناكامي هاي شهـريار در غـزل هـاي گوهـر فروش، ناكامي ها، جرس كاروان، ناله روح، مثـنوي شعـر، حكـمت، زفاف شاعـر، و سرنوشت عـشق به زبان خود شاعر بـيان شده و محـتاج به بـيان من نـيست.

خيلي از خاطرات تـلخ و شيرين شهـريار از كودكي تا امروز در هـذيان دل، حيدر بابا، موميايي و افسانه ي شب به نـظر مي رسد و با مطالعـه آنهـــا خاطرات مزبور مشاهـده مي شود.
شهـريار روشن بـين است و از اول زندگي به وسيله رويا هـدايت مي شده است. دو خواب او كه در بچـگي و اوايل جـواني ديده، معـروف است و ديگـران هـم نوشته اند.
اولي خوابي است كه در سيزده سالگي موقعـي كه با قـافله از تـبريز به سوي تهـران حركت كرده بود، در اولين منزل بـين راه - قـريه باسمنج - ديده است؛ و شرح آن اين است كه شهـريار در خواب مي بـيـند كه بر روي قـلل كوهـها طبل بزرگي را مي كوبـند و صداي آن طبل در اطراف و جـوانب مي پـيچـد و به قدري صداي آن رعـد آساست كه خودش نـيز وحشت مي كـند. اين خواب شهـريار را مي توان به شهـرتي كه پـيدا كرده و بعـدها هـم بـيشتر خواهـد شد تعـبـير كرد.

خواب دوم را شهـريار در 19 سالگـي مي بـيـند، و آن زماني است كه عـشق اولي شهـريار دوران آخري خود را طي مي كـند و شرح خواب به اختصار آن است كه شهـريار مـشاهـده مي كـند در استـخر بهـجت آباد (قـريه اي واقع در شمال تهـران كه سابقاً آباد و با صفا و محـل گـردش اهـالي تهـران بود و در حال حاضر جزو شهـر شده است) با معـشوقهً خود مشغـول شـنا است و غـفلتاً معـشوقه را مي بـيـند كه به زير آب مي رود، و شهـريار هـم به دنبال او به زير آب رفـته ، هـر چـه جسـتجو مي كـند، اثـري از معـشوقه نمي يابد؛ و در قعـر استخر سنگي به دست شهـريار مي افـتد كه چـون روي آب مي آيد ملاحظه مي كـند كه آن سنگ، گوهـر درخشاني است كه دنـيا را چـون آفتاب روشن مي كند و مي شنود كه از اطراف مي گويند گوهـر شب چـراغ را يافته است. اين خواب شهـريار هـم بـدين گـونه تعـبـير شد كه معـشوقـه در مـدت كوتاهي از كف شهـريار رفت و در منظومهً ( زفاف شاعر ) شرح آن به زبان شهـريار به شعـر گـفـته شده است و در هـمان بهـجت آباد تحـول عـارفانه اي به شهـريار دست مي دهـد كه گـوهـر عـشق و عـرفان معـنوي را در نـتـيجه آن تحـول مي يابد.

شعـر خواندن شهـريار طرز مخصوصي دارد - در موقع خواندن اشعـار قافـيه و ژست و آهـنگ صدا ، هـمراه موضوعـات تـغـيـير مي كـند و در مـواقـع حسـاس شعـري ، بغـض گـلوي او را گـرفـته و چـشـمانـش پـر از اشك مي شود و شـنونده را كاملا منـقـلب مـي كـند.

شهـريار در موقعـي كه شعـر مي گـويد به قـدري در تـخـيل و انديشه آن حالت فرو مي رود كه از موقعـيت و جا و حال خود بي خـبر مي شود. شرح زير نمونهً يكي از آن حالات است كه نگـارنـده مشاهـده كرده است:

هـنـگـامي كه شهـريار با هـيچ كـس معـاشرت نمي كرد و در را به روي آشنا و بـيگـانه بـسته و در اطاقـش تـنـها به تخـيلات شاعـرانه خود سرگـرم بود، روزي سر زده بر او وارد شدم . ديـدم چـشـمهـا را بـسـته و دسـتـهـا را روي سر گـذارده و با حـالـتي آشـفـته مرتـباً به حـضرت عـلي عـليه السلام مـتوسل مي شود. او را تـكاني دادم و پـرسيدم اين چـه حال است كه داري؟ شهـريار نفـسي عـميـق كشيده، با اظهـار قـدرداني گـفت مرا از غرق شدن و خـفگـي نجات دادي. گـفـتم مگـر ديوانه شده اي؟ انسان كه در اطاق خشك و بي آب و غـرق، خفـه نمي شود. شهـريار كاغـذي را از جـلوي خود برداشتـه، به دست من داد. ديدم اشعـاري سروده است كه جـزو افسانهً شب به نام سمفوني دريا ملاحظه مي كـنـيد.
شهـريار بجـز الهـام شعـر نمي گويد. اغـلب اتـفاق مي افـتد كه مـدتـهـا مي گـذرد، و هـر چـه سعـي مي كـند حتي يك بـيت شعـر هـم نمي تـواند بگـويد. ولي اتـفاق افـتاده كه در يك شب كه موهـبت الهـي به او روي آورده، اثـر زيـبا و مفصلي ساخته است. هـمين شاهـكار تخـت جـمشيد، كـه يكي از بزرگـترين آثار شهـريار است، با اينكه در حدود چـهـارصد بـيت شعـر است در دو سه جـلسه ساخـته و پـرداخـته شده است.

شهـريار داراي تـوكـلي غـيرقـابل وصف است، و اين حالت را من در او از بدو آشـنايي ديـده ام. در آن موقع كه به عـلت بحـرانهـاي عـشق از درس و مـدرسه (كـلاس آخر طب) هـم صرف نظر كرده و خرج تحـصيل او به عـلت نارضايتي، از طرف پـدرش قـطع شده بود، گـاه مي شد كه شهـريار خـيلي سخت در مضيقه قرار مي گـرفت. به من مي گـفت كه امروز بايد خرج ما برسد و راهي را قـبلا تعـيـيـن مي كرد. در آن راه كه مي رفـتـيم، به انـتهـاي آن نرسيده وجه خرج چـند روز شاعـر با مراجـعـهً يك يا دو ارباب رجوع مي رسيد. با آنكه سالهـاست از آن ايام مي گـذرد، هـنوز من در حيرت آن پـيشامدها هـستم. قابل توجه آن بود كه ارباب رجوع براي كارهاي مخـتـلف به شهـريار مـراجـعـه مي كردند كه گـاهـي به هـنر و حـرفـهً او هـيچ ارتـباطي نـداشت - شخـصي مراجـعـه مي كرد و براي سنگ قـبر پـدرش شعـري مي خواست يا ديگـري مراجـعـه مي كرد و براي امـر طـبي و عـيادت مـريض از شهـريار استـمداد مي جـست، از اينـهـا مهـمـتر مراجـعـهً اشخـاص براي گـرفـتن دعـا بود.
خـدا شـناسي و معـرفـت شهـريار به خـدا و ديـن در غـزل هـاي جـلوه جانانه، مناجات، درس محـبت، ابـديـت، بال هـمت و عـشق، دركـوي حـيرت، قـصيده تـوحـيد، راز و نـياز، و شب و عـلي مـندرج است.

عـلاقـه به آب و خـاك وطن را شهـريار در غـزل عيد خون و قصايد مهـمان شهـريور، آذربايـجان، شـيون شهـريور و بالاخره مثـنوي تخـت جـمشـيد به زبان شعـر بـيان كرده است. الـبـته با مطالعه اين آثـار به مـيزان وطن پـرستي و ايمان عـميـقـي كه شهـريار به آب و خاك ايران و آرزوي تـرقـي و تـعـالي آن دارد، پـي بـرده مي شود.

تـلخ ترين خاطره اي كه از شهـريار دارم، مرگ مادرش است كه در روز 31 تـيرماه 1331 اتـفاق افـتاد - هـمان روز در اداره به اين جانب مراجعـه كرد و با تاثـر فوق العـاده خـبر شوم را اطلاع داد - به اتـفاق به بـيمارستان هـزار تخـتخوابي مراجـعـه كرديم و نعـش مادرش را تحـويل گـرفـته، به قـم برده و به خاك سپـرديم. حـالـتي كه از آن مـرگ به شهـريار دست داده ، در منظومه ي « اي واي مادرم » نشان داده مي شود. تا آنجا كه مي گويد:
مي آمديم و كـله من گيج و منگ بود

انگـار جـيوه در دل من آب مي كـنند

پـيـچـيده صحـنه هاي زمين و زمان به هـم

خاموش و خوفـناك هـمه مي گـريختـند

مي گـشت آسمان كه بـكوبد به مغـز من

دنيا به پـيش چـشم گـنهـكار من سياه

يك ناله ضعـيف هـم از پـي دوان دوان

مي آمد و به گـوش من آهـسته مي خليـد:

تـنـهـا شـدي پـسـر!

شيرين ترين خاطره براي شهـريار اين روزها دست مي دهـد و آن وقـتي است كه با دخـتر سه ساله اش شهـرزاد مشغـول و سرگـرم ا ست.

شهـريار در مقابل بچـه كوچك مخـصوصاً كه زيـبا و خوش بـيان باشد، بي اندازه حساس است؛

وشبختانه شهـرزادش اين روزها همان حالت را دارد كه براي شهـريار 51 ساله نعـمت غـير مترقبه اي است. موقعي كه شهـرزاد با لهـجـه آذربايجاني شعـر و تصـنيف فارسي مي خواند، شهـريار نمي تواند كـثـرت خوشحالي و شادي خود را مخفي بدارد.

نام كامل شهـريار سيد محـمـد حسين بهـجـت تـبـريـزي است. در اوايل شاعـري (بهـجـت) تخـلص مي كرد و بعـداً دوباره با فال حافظ تخـلص خواست كه دو بـيت زير شاهـد از ديوان حافظ آمد و خواجه تخـلص او را (شهـريار) تعـيـيـن كرد:

كه چرخ سكه دولت به نام شهـرياران زد

غم غريبي و غربت چو بر نمي تابم

به شهـر خود روم و شهـريار خود باشم

و شاعـر ما بهـجت را به شهـريار تـبـديل كرد و به هـمان نام هـم معـروف شد . تاريخ تـولـدش 1285 خورشيدي و نام پـدرش حاجي ميرآقا خشگـنابي است كه از سادات خشگـناب (قـريه نزديك قره چـمن) و از وكـلاي مبرز دادگـستـري تـبـريز، و مردي فاضل و خوش محاوره و از خوش نويسان دوره خود و با ايمان و كريم الطبع بوده است و در سال 1313 مرحوم و در قـم به خاك سپرده شد.

شهـريار تحـصـيلات خود را در مدرسه متحده و فيوضات و متوسطه تـبـريز و دارالفـنون تهـران خوانده و تا كـلاس آخر مـدرسهً طب تحـصيل كرده است و در چـند مريضخانه هـم مدارج اكسترني و انترني را گـذرانده است ولي د رسال آخر به عـلل عـشقي و ناراحـتي خيال و پـيشامدهاي ديگر از ادامه تحـصيل محروم شده است و با وجود مجاهـدت هـايي كه بعـداً توسط دوستانش به منظور تعـقـيب و تكـميل اين يك سال تحصيل شد، معـهـذا شهـريار رغـبتي نشان نداد و ناچار شد كه وارد خـدمت دولتي بـشود. چـنـد سالي در اداره ثـبت اسناد نيشابور و مشهـد خـدمت كرد و در سال 1315 به بانك كـشاورزي تهـران داخل شد و تا كـنون هـم در آن دستگـاه خدمت مي كند.

شهـرت شهـريار تـقـريـباً بي سابقه است ، تمام كشورهاي فارسي زبان و ترك زبان، بلكه هـر جا كه ترجـمه يك قـطعـه او رفته باشد، هـنر او را مي سـتايـند. منظومه (حـيـدر بابا) نـه تـنـهـا تا كوره ده هاي آذربايجان، بلكه به تركـيه و قـفـقاز هـم رفـته و در تركـيه و جـمهـوري آذربايجان چـنـدين بار چاپ شده است، بدون استـثـنا ممكن نيست ترك زباني منظومه حـيـدربابا را بشنود و منـقـلب نـشود.

شهـريار در تـبـريز با يكي از بـستگـانش ازدواج كرده، كه ثـمره اين وصلت دخـتري سه ساله به نام شهـرزاد و دخـتري پـنج ماهـه بـه نام مريم است.

شهـريار غـير از اين شرح حال ظاهـري كه نوشته شد ، شرح حال مرموز و اسرار آميزي هـم دارد كه نويسنده بـيوگـرافي را در امر مشكـلي قـرار مي دهـد. نگـارنـده در اين مورد ناچار به طور خلاصه و سربـسته نكـاتي از آن احوال را شرح مي دهـم تا اگـر صلاح و مقـدور شد بعـدها مفـصل بـيان شود:

شهـريار در سالهـاي 1307 تا 1309 در مجالس احضار ارواح كه توسط مرحوم دكـتر ثـقـفي تـشكـيل مي شد شركت مي كـرد. شرح آن مجالس سابـقـاً در جرايد و مجلات چاپ شده است . شهـريار در آن مجالس كـشفـيات زيادي كرده است و آن كـشـفـيات او را به سير و سلوكاتي مي كـشاند. در سال 1310 به خراسان مي رود و تا سال 1314 در آن صفحات بوده و دنـباله اين افـكار را داشتـه است و در سال 1314 كه به تهـران مراجـعـت مي كـند، تا سال 1319 اين افـكار و اعمال را به شدت بـيـشـتـري تعـقـيب مـي كـند؛ تا اينكه در سال 1319 داخل جرگـه فـقـر و درويشي مي شود و سير و سلوك اين مرحـله را به سرعـت طي مي كـند و در اين طريق به قـدري پـيش مي رود كه بـر حـسب دسـتور پـير مرشد قـرار مي شود كه خـرقـه بگـيرد و جانشين پـير بـشود. تكـليف اين عـمل شهـريار را مـدتي در فـكـر و انديشه عـميـق قـرار مي دهـد و چـنـدين ماه در حال تـرديد و حـيرت سير مي كـند تا اينكه مـتوجه مي شود كه پـيـر شدن و احـتمالاً زير و بال جـمع كـثـيري را به گـردن گـرفـتن براي شهـريار كه مـنظورش معـرفـت الهـي و كـشف حقايق است، عـملي دشوار و خارج از درخواست و دلخواه اوست. اينجاست كه شهـريار با توسل به ذات احـديت و راز و نيازهاي شبانه، به كشفياتي عـلوي و معـنوي مي رسد و به طوري كه خودش مي گـويد پـيشامدي الهـي او را با روح يكي از اولياء مرتـبط مي كـند و آن مقام مقـدس كليهً مشكلاتي را كه شهـريار در راه حقـيقـت و عـرفان داشته حل مي كند و موارد مبهـم و مجـهـول براي او كشف مي شود.

باري شهـريار پس از درك اين فـيض عـظيم ، به كـلي تـغـيـير حالت مي دهـد. ديگـر از آن موقع به بعـد پـي بـردن به افـكار و حالات شهـريار براي خويشان و دوستان و آشـنايانش - حـتي من - مـشكـل شده بود؛ حرفهـايي مي زد كه درك آنهـا به طور عـادي مـقـدور نـبود؛ اعـمال و رفـتار شهـريار هـم به مـوازات گـفـتارش غـير قـابل درك و عـجـيب شده بود.

شهـريار در سالهاي اخير اقامت در تهـران خـيلي مـيل داشت كه به شـيراز بـرود و در جـوار آرامگـاه استاد حافظ باشد و اين خواست خود را در اشعـار (اي شيراز و در بارگـاه سعـدي) منعـكس كرده است ولي بعـدهـا از اين فكر منصرف شد و چون از اقامت در تهـران هـم خسته شده بود، مردد بود كجا برود؛ تا اينكه يك روز به من گـفت كه: " مـمكن است سفري از خالق به خلق داشته باشم " و اين هـم از حرف هـايي بود كه از او شـنـيـدم و عـقـلم قـد نـمي داد - تا اين كه يك روز بي خـبر از هـمه كـس، حـتي از خانواده اش، از تهـران حركت كرد وخبر او را از تـبريز گـرفـتم.

بالاخره سيد محـمد حسين شهـريار در 27 شهـريـور 1367 خورشيـدي در بـيـمارستان مهـر تهـران بدرود حيات گـفت و بـنا به وصيـتـش در زادگـاه خود در مقـبرةالشعـرا سرخاب تـبـريـز با شركت قاطبه مـلت و احـترام كم نظير به خاك سپـرده شد. چه نيك فرمود:

براي ما شعـرا نـيـست مـردني در كـار            كـه شعـرا را ابـديـت نوشـته اند شعـار

+ یکشنبه 1385/06/2621:35 باران | |

خداي را مي ستايم ، در حالي كه به حكم و قضايش دل مي سپارم. بر اين حقيقت گواهم كه خداي تعالي ، مايه هاي زيست بندگانش را بر هندسه عدالت قسمت فرمود ، و به همه آفريدگانش ، بي استحقاق و به آيين احسان ، روزي داد.

خدايا ! بر محمد و دودمانش درود فرست ، و مرا به آنچه بر ايشان (بندگانت ) ارزاني داشته اي ، فريفته مساز ، و آنان را به نعمتي كه از من باز داشته اي ، مفتون مگردان ، تا بر آفريدگانت حسد ورزم و تقدير تو را سبك بشمارم.

خدايا ! بر محمد و دودمانش درود    فرست، و مرا به قضا و قدر خود ، دل    خوش دار ، و سينه ام را بدانچه   مقدرکرده اي ، گشاد و فراخ گردان ،  و   مرا  بدين تقدير ، اعتمادي بخش  تا   به   اين  حقيقت كه قضاي تو جز  براساس خير و  مصلحت جاري نمي  گردد ، اذعان كنم ،  و سپاسگزاري ام  را بر آنچه از من باز  داشته اي ، از  سپاسگذاري ام در برابر  آنچه عطا  كرده اي ، افزون تر گردان.

و مرا از اينكه درباره تهيدستان ، گمان پستي و خواري برم و توانگر و دولتمردي را ارجمند و با فضيلت بينگارم ، حفظ كن ; چرا كه شريف و بزرگوار ، آن است كه تو در پرتو اطاعت خويش ، شرافت و بزرگي اش داده اي ، و عزيز وگرامي ، كسي است كه در سايه پرستش تو به عزت رسيده است.

پس بر محمد و دودمانش درود فرست ، و ما را از ثروتي بي پايان بهره مند ساز ، و به عزتي بي زوال ، تاييد فرما ، و در دولتي ابدي و جاودانه ، از خرمي و نشاط وسرور ، برخوردار گردان ; چرا كه تويي آن خداي يكتاي يگانه بي نيازي كه نه زاده اي و نه زاييده شده ، و هيچ كيس همتاي تو نيست.

 

+ سه شنبه 1385/06/2117:2 باران | |

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 

هر چه دنبال واژه ای گشتم تا بسرایمت

دیدم من کجا و تو کجا!

قطره کی تواند که وصف اقیانوس گوید.

گفتم حالا که اینطور شد

دستهای خالی نیازم را فرش آسمان می کنم

چشمهای خیس از باران دلتنگیها را به آسمان می دوزم

و می گویم:

 

کاش که همسایه ما می شدی

مایه آرامه ی ما می شدی.

هر که به دیدار تو نایل شود

یک شبه حلال مسایل شود.

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد

به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد.

عید بر عاشقان مبارک باد

عاشقان عیدتان مبارک باد

+ پنجشنبه 1385/06/1611:56 باران | |

 

چه شریف است قلب غمگینی

که سرودی سرورانگیز را

با قلبهای مسرور می خواند.

 

 

+ دوشنبه 1385/06/1310:52 باران | |

 

اپيدمي قرن 21 كه خره خيلي از ايرانيا رو گرفته ، مدتيه كه من رو هم حسابي مبتلا كرده. البته اين روزا ديگه به حالت حاد و بحراني خودش رسيده.

چه اپيدمي؟!

آي !... مگه نگفتم ؟! امان از دست اين حواس پرت و فراموشكاري!

آره . جونم واستون بگه اين فراموشكاري ما باعث خنده و شايد هم بعضي مواقع گريه خيلي ها شده. يه نمونه كوچولوش رو اينجا مي تونيد بخونيد.

"يك هفته پيش كه به اتفاق خانواده رفته بوديم غذاخوري ، موقع تسويه حساب هرچي من و بنده خدا متصدي پذيرش دنبال صورت حساب گشتيم كمتر در پيدا كردنش نتيجه گرفتيم.

واقعا عجيب بود و عجيب و خنده دار تر اينكه مدير داخلي رستوران كه كنارم ايستاده بود با خنده معني داري به دستم اشاره كرد و گفت :" ببخشيد خانم پس اوني كه دستتونه چيه ؟!!!!"

مطمئناً بقيه ماجرا رو ديگه خودتون حدس مي زنيد و نيازي به گفتن نيست.

اوه اوه... تند نريد وايستيد تا باهم بريم. الكي فكر خودتون رو به دنباله چسبوندن  برچسباي رنگارنگ عشقولانه به پيشوني ما دنبال نخود سیا نفرستین. از اول گفته باشم.

اين از اين.اما حتماً براي شما هم چنين مواردي با درجه خلوص كمي اين ور و اون ور پيش اومده. خوب شايد فراموشيهايي از اين دست چندان مهم نباشه اتفاق فوق العاده اي كه بيفته اينه كه بهت مي خندن  و تو يه كم سرخ و سفيد مي شي اما هيچ فكرش رو كردين اگه خداي نكرده يه روز چيزي رو فراموش بكنيد كه كمترين پيامد وحشتناكش متضرر شدن خودتون يا كس ديگه اي باشه چه اوضاع شلم شوربايي پيش مي ياد؟!

آره من هم با شما موافقم . خدا اون روز رو نياره . اما اين خداي مهربون ما چه گناهي كرده يه مشت آدم حواس پرت ، سردر گريبون و... نصيبش شده كه بايد مدام مواظبشون باشه كه اتفاقي براشون نيفته ! ها؟!!!

راستي هيچ فكر كردي اگه ما خدا رو نداشتيم چي ميشد؟!

واي من كه نمي تونم حتي تصورش رو هم بكنم.

 

+ یکشنبه 1385/06/1210:21 باران | |

 

بغض پاییزی ابرم ، بغض یه غروب غمناک              

        شاهد شکستن من قطره بارونِ  روي خاک
  
         غربت هر چی غروبه، غم هر چی ابر دنیاست     

                          کوله بار این غریبه جاده دربه دریهاسـت
     
                        

 

+ پنجشنبه 1385/06/0911:30 باران | |

خدايا!درود فرست بر محمد و آل محمد و دعايم را بشنو هرگاه به درگاهت دعا كنم و بشنو صداي ناله ام را وقتي كه ندايت كنم و رو آور به من هنگاميكه مناجاتت كنم.

من به سوي تو گريخته ام و دربرابر تو ايستاده ام و بيچاره گي ام را به تو عرضه داشته ام و به تو زاري مي كنم و به آنچه از ثواب نزد توست اميدوارم و مي داني چه در دل دارم و از حاجت من باخبري و از ضميرم اطلاع داري ئو بر تو وضع دنيا و آخرتم و آنچه را خواهم بر زبان آورم و نيز از خواسته خود بگويم نهان نيست و اميد آن را دارم براي سرانجام خودم و به تحقيق جاري شده بر مقدرات تو.

اي آقايم! در آنچه از من تا آخر عمرم از ظاهر و باطن ، فزوني و كاهش و سود و زيانم بود به دست توست نه به دست ديگران . خدايا ! اگر محروم كني مرا پس چه كسي مرا روزي دهد ؟! و اگر تو خوار كني چه كسي مرا ياري كند؟!

خدايا! پناه مي برم به تو از خشمت و نزول عذابت .

خدايا ! اگر من شايسته رحمت و مهر تو نيستم پس تو شايسته اي به اينكه بر من به فضل وسيعت جود كني.

خدايا! گويا اكنون در حضور تو ايستاده ام و سايه حسن اعتماد تو برسرم افتاده و آنچه از درگاه تو توقع مي رود و شايسته تو بود به جا آوردم .

خدايا !اگر بگذري پس چه كسي سزاوارتر است از تو بدان؟! و اگر مرگم نزديك است و عملم مرا به تو نزديك نكرده باشد پس من اعتراف به گناه را به درگاه تو وسيله قرار دادم.

خدايا! من به خودم ستم كردم در تدبير آن. واي بر او" نفس "اگر تو او را نيامرزي.

خدايا ! هميشه نيكي تو بر من در روزگار زندگيم مي رسد. پس در مردنم نيكي خودت را از من دريغ مدار.

خدايا ! چگونه از حسن التفات تو پس از مردنم نااميد شوم با اينك در زندگي جز نيكي از تو نديدم.

خدايا ! در كارم هرچه شايسته توست متصدي و سرپرست باش.

خدايا ! به حقيقت بر من گناهاني را در دنيا پوشاندي و به ستر آنها در آخرت نيازمندترم ، زيرا براي احدي از بندگان شايسته ات آشكار نكردي ، پس مرا در روز قيامت در برابر همه مردم رسوا نكن.

خدايا ! جود تو اميد مرا توسعه مي دهد و عفو تو از كردارم بهتر است.

خدايا ! خرسندم نما به لقاء خودت روزيكه در آن ميان بندگانت حكم كني.

...

گوشه ای از مناجات شعبانیه مولای متقیان

 

+ چهارشنبه 1385/06/0810:54 باران | |

اولین معجزه

دو سال پيش در چنين روزي يعني چهارم شهريور 83 – روز كارمند- فصل جديد زندگي من ورق خورد.

مدتي بود كه دنبال كار مي گشتم اما كاري كه مناسب باشه پيدا نمي كردم. در امتحان ورودي و مصاحبه يكي از كارخان هاي رنگ سازي معتبر استان شركت كرده بودم اما بعد از گذشت دو ماه هنوز خبري نبود.

صبح يكي از روزهاي گرم مرداد تلفن زنگ زد. يكي از دوستان هم دانشكده ايم بود. وقتي گفت كجا برام كار جور شده اولش فكر كردم شوخي مي كنه اما شوخي در كار نبود.

يكي از هم دانشكده ايهام كه مدتها بود ازش خبري نداشتم وسيله پيدا كردن اين كار شد. بعدها تعريف مي كرد وقتي ازم خواستن يه نفر معرفي كنم هرچي فكر كردم كسي يادم نيومد تا اينكه حسب يه اتفاق اسم شما به ذهنم اومد. اين در و اون در زدم تا آخر تونستم شمارتون رو پيدا كنم و باقي ماجرا.

مراحلي كه بايد طي مي شد تا وارد سازمان بشم و با كاغذ بازي هاي معمول ادارات كم كم يكي دوماه طول مي كشيد در عرض يك هفته طي شد و من بعنوان كارشناس پيمانكاري وارد سازمان شدم. با 150 ساعت كار در ماه و ساعتي 600 تومان. با يه حساب سر انگشتي و ساده  كه نيازي هم به رياضيات قوي نداره من با ماهي  90 هزار تومان كه 5 هزار تومانش هم بابت ماليات كسر مي شد مشغول به كار شدم. اما ناراضي نبودم تو اون شرايط واقعا پيدا شدن اين كار برام يه معجزه بود.

 

دومين معجزه

هشت ماه از شروع بكارم در سازمان مي گذشت .قرار بود يك نفر در واحد به جاي نفر قبلي كه استعفا داده بود استخدام بشه . و اون يك نفر هم بايد آقا مي بود. چون من تازه مشغول بكار شده بودم حق شركت در امتحان رو نداشتم بايد حداقل شش ماه از شروع بكارم مي گذشت تا مجاز به شركت در امتحان ميشدم. اونقدر مقدمات تصويب و دادن آگهي امتحان طول كشيد كه شش ماه من هم سر اومد و من هم تونستم در امتحان شركت كنم.

از 14 نفري كه در امتحان شركت كرده بود سه نفر اول براي مصاحبه انتخاب شدند. دو نفر اول آقا و نفر سوم من با يك اختلاف بسيار جزئي با نفر چهارم كه اتفاقا اونهم آقا بود.

روز مصاحبه از راه رسيد و آخرين نفر مصاحبه شونده من بودم. پنج دقيقه بيشتر طول نكشيد كه جواب مصاحبه رو اعلام كردن. از خوشحالي داشتم بال در مي آوردم. باورم نميشد ولي اعضاي تيم مصاحبه كننده به اتفاق من رو داراي صلاحيت احراز شغل مربوطه تشخيص داده بود.

نتيجه كار بايد به اطلاع معاون حوزه مي رسيد ...

همكارم كه به اتاق برگشت حدس زدم چه اتفاقي افتاده. با توجه به صحبتها كه بايد اقا استخدام بشه! و با يه نظر به چهره همكارم سير تا پياز ماجرا رو خوندم.

هر طور بود بايد مدارك مصاحبه عودت داده مي شد تا در اونها تجديد نظر بشه اما اين مدارك هيچوت عودت داده نشد چون ظاهراً مدارك به كارگزيني رفته بود و امكان برگشت اونها و لغو نتيجه مصاحبه ممكن نبود.

بك هفته پراز استرس و دلهره سپري شد . بين زمين و هوا معلق بودم . تكليفم معلوم نبود. اونقدر تحت فشارهاي عصبي بودم كه نزديك سه چهار كيلو وزن كم كرده بودم.

معاون باهام سرسنگين شده بود و حتي جواب سلامم رو هم نميداد. لحظات سختي رو سپري مي كردم .

اما وقتي خدا بخواد كاري انجام بشه و همه دست به دست هم بدن تا مانع انجامش بشن و نميتونن دقيقاً در مورد من اتفاق افتاد و من با تك تك سلولهاي بدنم معني اين حرف رو عيناً ديدم و درك كردم.

معاون حوزه – اونهم معاون ما كه حرفش برو عجيبي تو سازمان داره – نتونست كاري بكنه و من به استخدام سازمان در اومدم.

الان حدود چهل روز از اولين سالگرد ورود رسمی ام به سازمان مي گذره و تو اين مدت من تنها در سايه همون الطاف الهي كه از اولين روز ورودم به سازمان همراهم بوده مشغول كار هستم.

تو اين چند سطر اندك و با اين زبان نوشتاري ناقصم اونطور كه بايد نتونستم حق مطلب رو ادا كنم اما چيزي كه در آخر حتماً بايد بگم اينه كه تو اون اوضاع سخت كه معلوم نبود چي به سرم ميياد تنها يك چيز مي گفتم و به اون اعتقاد كامل داشتم با تك تك سلولهاي بدنم

" گرنگهدار من آن است كه من مي دانم          شيشه را در بغل سنگ نگه ميدارد"

  و مطلب ديگ اين كه من تو زندگيم هرچي دارم در سايه توسل به ائمه است.

درست روز تولد امام جواد كه اتفاقاَ تازه هم از مشهد برگشته بودم - سفري كه نمي دونم بايد اسمش رو چي بزارم. سفري كوتاه اما پربار- براثر يه اتفاق ، سر نماز دلم اونقدر شكست  كه تا به حال به ياد ندارم اين حالت برام پيش اومده باشه و همون موقع از خود آقا خواستم كه عنايتي ب بكنه و درست چند روز بعد ...

و نكته جالبي كه هميشه تو خاطرم ميمونه اينه كه يكسال بعد درست روز تولد امام جواد من شيريني استخدام تو سازمان رو به همكارا دادم.

اين فصل از زندگيم هيچوت از يادم نميره هيچوقت.

 

+ شنبه 1385/06/0410:20 باران | |

توي آسمون دنيا
هركسي ستاره داره
چرا وقتي نوبت ماست
آسمون جايي نداره
واسه من تنهايي درده
درد هيچ كس رو نداشتن
هر گل پژمرده اي رو
تو كوير سينه كاشتن
ديگه باور كردم اين رو
كه بايد تنها بمونم
تا دم لحظه ي مردن
شعر تنهايي بخونم


خواننده ترانه :يگانه
ترانه از :؟

+ پنجشنبه 1385/06/0211:52 باران | |