تبليغاتX
تولدی دوباره

تولدی دوباره

اگر زندگی را نشناسیم چگونه می توانیم مرگ را بشناسیم"کنفسیوس"

بلاخره بعد از نزديك يكماه عزيز از تهران برگشت. اون هم چه برگشتني! هميشه خدا از اين شهر نفرت داشته و دارم و خواهم داشت و اميدوارم هيچ وقت طوري نشه كه مجبور به زندگي تو اين شهر بشم كه اگه همچين اتفاقي بيفته مطمئناً زودتر از وقت تعيين شده از دست دنيا خلاص مي شم.

بنده خدا مادربزرگم گلاب به روتون دچار اسهال و استفراغ شديدي شده بود كه نگو و نپرس با سابقه سكته مغزي هم كه داره اوضاش پاك بهم ريخته بود طوري كه وقتي ديدمش دور از جونش فكر كردم دارم به يه ميت نگاه مي كنم .

البته ناگفته نمونه كه مريضي جرقه انبار باروت بود. هرچي بلاست از صدقه سر اين شهر بي در و پيكر و بي رحم و بازي اين روزگار نامرد و كج مداره كه ...

بگذريم حرفم چيزه ديگه اي بود كه يهو درد دلم واشد و از مسير منحرم شدم.

وقتي بعد از يه روز كاري كه اولش با خستگي و بي حوصلگي و بي حالي كمي نامعلوم و خيلي معلوم الحال شروع و آخرش با شنيدن يه خبره خوش ، اي بفهمي نفهمي با شادي تموم شد. وقتي خونه عزيز رسيدم ديدم همگي بعد از خوردن يه نهار خوشمزه – وقتي نهار رو خوردم پي به اين راز بردم- تو خواب قيلوله غرقند مي خواستم آروم وارد اتاق بشم كه پسرخاله بلام كه همزمان با من رسيده بود خيالم رو راحت كرد و با چنان سر و صدايي وارد شد كه چرت همه پاره شد. چي ميشه كرد اينهم اينجوريه ديگه.

 همه بيدار شدن الا مادربزرگم كه چنان بي حال و بي رمق بود كه حتي تكون هم نخورد.

 بيچاره مادربزرگ مادرم!بنده خدا يهو از خواب پريد. يه جورايي دلم براش مي سوزه . حتي تصورش برام مشكله . يه زماني تو اوج باشي ، براي خودت كسي باشي ، خانوم خونه باشي و خانومي كني و حالا دو روز خونه اين پسر ، يه روز خونه اون دختر و...

نمي دونم چطور ميشه كه يهو همچين ميشه؟!!!

كاش مي شد مي فهميدم مقصر كيه؟! اصلا مقصري هست يا نه ؟!

ديروز به مامان گفتم اگه قراره عاقبت من هم مثل همين پيرزن بشه همون بهتر كه قيد بچه رو از همين حالا بزنم . اقلا اون موقع ديگه دلم نمي سوزه و ناراحت نيستم كه يه عمر زحمت كشيدم و با خون دل بچه بزرگ كردم حالا بايد چشمم به دست اين و اون باشه يا هي غصه اين رو داشته باشم كه كي راحييه خونه سالمندان مي شم.

ناز شصت حافظ كه خوب گفته:

مجو درستي عهد از جهان سست بنياد        كه اين عجوز عروس هزار داماد است

 

 

+ یکشنبه 1385/05/2913:4 باران | |

- " چرا افرادي هستند كه به راحتي از مشكلات بسيار بزرگ بيرون مي آيند ، در حاليكه ديگران از مشكلات بسيار كوچك رنج مي برند و در يك ليوان كوچك آب غرق مي شوند؟"

رامش ، قصه زير را تعريف مي كرد:

- " يكي بود يكي نبود ، مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود ، وقتي مرد ، همه مي گفتند به بهشت رفته است ، آدم مهرباني مثل او ، حتماً به بهشت مي رفت. رفتن به بهشت چندان براي اين مرد مهم نبود ، اما به هر حال به بهشت رفت.

در آن زمان ، بهشت هنوز به مرحله كيفيت فراگير نرسيده بود. استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد ، دختري كه بايد او را راه مي داد ، نگاه سريعي به فهرست نامها انداخت ، وقتي نام او را نيافت ، او را به دوزخ فرستاد.

دردوزخ ، هيچ كس از آدم دعوتنامه يا كارت شناسايي نمي خواهد ، هركس به آنجا برسد ، مي تواند وارد شود. مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ، ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه پطرس قديس را گرفت :

- اين كار شما تروريسم خالص است!

پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است ، پرسيد چه شده؟

ابليس كه از خشم قرمز شده بود ، گفت : " آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را برهم زده. از وقتي كه رسيده ، نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد ، در چشمهايشان نگاه مي كند ، به درد و دل شان مي رس. حالا همه دارند در دوزخ با هم گفتگو مي كنند ، هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند. دوزخ جاي اين كارها نيست ! لطفاً اين مرد را پس بگيريد!"

وقتي رامش قصه اش را تمام كرد ، با مهرباني به من نگريست و گفت:

 

" با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف ، در دوزخ افتادي ، خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند."

 

+ شنبه 1385/05/2115:27 باران | |

گاهي لحظاتي تو زندگي پيش مي ياد كه بين انجام دادن يا ندادن كاري مردد مي موني! مثله اينكه داري تو جاده مي ري و يهو مي رسي به يه دو راهي. بايد يكي از دو راه رو انتخاب كني چون مجبوري به مسيرت ادامه بدي.

رجوع مي كني به طرف مشورتهاي هميشگي ات.

عقل مي گه بيكاري! سري كه درد نمي كنه چرا دستمال ببندي!

اما حرف دل يه چيزه ديگس.

و باز تو مي موني و يه انتخاب.

كلاهت رو كه قاضي مي كني مي بيني هر كدوم از منظر نگاه خودشون حرف درستي مي زنن اما تو نمي توني تصميم بگيري به حرف كدوم باشي.

مساله رو مي بري پيش خدا و او مي گه خوبه. اما تو نمي دوني چي خوبه؟! راهه سمت راسته يا سمت چپيه ( منظورم به لحاظ جهت جغرافياييه)

خوب مشكل خودته. سؤال رو درست مطرح نكردي.

يه بار ديگه به واسطه يه دوست مي ري در خونه خدا و در مي زني. اما اينبار شفاف ساز كردي و مي دوني چب بپرسي.

و اين بار خدا مي گه: بخواي بري به سمت راست بايد با سختي مواجه بشي و خودت رو براي يه مبارزه آماده كني و از نظز اون واسطه مهربون مشورت با خدا خوب نیومد.

باز هم یه سردرگمي ديگه .اما اين بار قضیه فرق می که چون شرايط پا گذاشتن به هر كدوم از راهها رو مي دوني.

بايد از بين راحتي و سختي يكي رو انتخاب كني؟!

يه كم فكر مي كني. تو چند ثانيه برق آسا تمام زندگيت تو پرده مغزت نمايش داده مي شه. تو هيچكدوم صحنه آرامش و آسايش نمي بيني. هرچي بدست آوردي با سختي بوده و ....

با خودت مي گي خوب من كه به سختي عادت دارم اين هم روش. اما به ذهنت مي رسه يه سري هم بزني به كاسه صبر و تحملت.

مي بيني چيزي به لبريز شدنش نمونده.

نمي توني تخمين بزني كه آيا تا پايان راه لبريز مي شه يا نه؟!

و باز تو مي موني و خدا و عقل و دل و ...

 

+ پنجشنبه 1385/05/1212:4 باران | |

ديروز تنگ غروب

پشت بند يك هواي ابري

تو دل تابستون

نم نمك باروني

بيصدا آمد و بيصدا رفت.

ارمغان اين مهمان ناخوانده

لطافتي بود به خنكاي يك روز پاييزي

و صفايي بود همرنگ بوي ديوارهاي كاهگلي

خانه خاطرات مادرم.

ديروز باران در گوشم نجوا كرد

پاسخ سوالي را كه من مدتها به دنبالش بودم.

چقدر زيبا بود ترنم باران.

 

 

+ یکشنبه 1385/05/0813:41 باران | |

خدایا چه شبی است امشب؟

راه آسمان باز

بال فرشتگان فرش راه و

ندای ملکوتی " ادعونی استجب لکم " طنین انداز

دستهای نیاز روی سوی آسمان فراز

و دلها آماده پرواز.

خدایا !

چه شبی است امشب؟

قلبها نورانی

آسمان دلها چراغانی

 شبِ شب زنده داری و بیداری

گوئیا دعوتیم به مهمانی.

                            ...................................................

                                 .......................................

مهمانی عظیم و باشکوهی در راه است. از مدتها پیش همگی به این میهمانی دعوت شده ایم.کارت دعوت برای همه فرستاده شده و زیر آن هم نوشته نشده از نورچشمان عزیز بعدا پذیرایی خواهد شد.

همه دعوتند کوچک و بزرگ ، پیر و جوان ، زن و مرد و...

این هم دعوت نامه خدا

                      

ادعونی استجب لکم

ای بنده من!

ای جانشین من روی زمین!

و ای اشرف مخلوقات!

بعد از مدتها دوری و دل مشغولی اکنون گاه آن رسیده که قدم بر بال فرشتگان بگذاری و به سویم آیی.

اگر می دانستی چه سان مشتاق دیدارت هستم هر دم قفس تن را می شکستی و به سویم پر می گشودی.

وعده دیدار ما اولین شب جمعه ماه رجب در ملکوت آسمانها.

 

                        

تا چه اندازه خود را مهیای رفتن به این مهمانی کرده ای؟

حتما لباسهای تقوا اتو زده و معطر با عطر صلوات آماده است. خانه دل گردگیری و غبار کینه از آن زدوده شده ، حوض محبت لبریز از زلال عشق و ایوان صفا پر از یاسهای رازقی  آماده است. حالا فقط یک چیز می ماند. دست خالی نمی شود رفت . باید هدیه ای برای خدا ببریم.

ناب ترین ، پاکترین ، بهترین ، زیباترین و قشنگترین آرزوهایمان را در سبد محبت و اخلاص گذاشته و آنها را پیشکش بارگاه باعظمتش کنیم.

 

آرزومند آرزوهای همگی عزیزانم

باران

 

+ چهارشنبه 1385/05/0410:26 باران | |