|
باز اين طرف باران زده برچهره گريان زده بر گونه عريان زده گم كرده بارانم هنوز با هر صداي قطره اي نام تو مي خوانم هنوز باران چه زيبائي و پاك يكدم زني بر قلب خاك بي تو گل عشقم هلاك از آن وجود نازنين مشتاق رويت تشنه لب در انتظارت روز و شب من عاشقي دارم طلب باران دل ما شد كوير رويت نديده سيرﹻسير گفتي كه گشته ديرﹻدير. رفتي و بي همدم شدم سرگشته عالم شدم چون شمع سوزان پاي تو من قطره قطره كم شدم باران سراپا رحمتي زيبا و شيرين صحبتي درياي عشق و الفتي عشق تو شمع راه ما ياد تو شد همراه ما نقش قشنگ چشم تو شد زيور درگاه ما باران شده اردي بهشت باغ و چمنزاران بهشت ديدي تو كار سرنوشت پاييزيم همرنگ تو بي تو شدم دلتنگ تو شب گريه هايم را ببين دارد غم آهنگ تو باران چه بد گم كردمت گم در تلاطم كردمت تقديم مردم كردمت بغضم گرفته بي صدا مي جويمت در قصه ها چون برنمي گردي دگر بسپارمت دست خدا باران نمي بارد دگر بويت نمي آرد دگر دل ياد تو دارد دگر مي بوسمت از راه دور اي قطره قطره عشق و نور اسم تو باران تا ابد روي لبانم پر غرور
خدايا ! خير سرمون داريم تو شهر زندگي مي كنيم. هر روز هواي آلوده تنفس مي كنيم ، تو ترافيك و شلوغي و سر و صدا اعصابمون خرد مي شه ، سال به سال همديگه رو نمي بينيم ، خيلي صفات و اخلاق و رفتارهاي اجدادمون رو به باد فراموشي سپرديم كه فقط واژه هايي از آنها در دل داستانها و شايد ذهن برخي مسن ترهامون باقي مونده و... آنوقت كلي هم ادعا داريم كه متمدن هستيم ، پيشرفت كرديم و.... مدتها بود كه در اين آشفته بازار روزمرگي دنبال احساس و تجربه واژه هاي فراموش شده بودم تا اينكه ديروز خداي خوب من كه خوبتر ، مهربان تر ، بخشاينده تر ، با صفاتر و... از او نمي شناسم باز من بنده ناسپاس و... قرين رحمت بي منتهاي خودش كرد. ديروز بالاخره بعد از دو ماه طلسم كوه رفتنمون شكست و آغوش گرم طبيعت ميزبان دلتنگيمامون شد. باز يكي از نقاط ديدني و تقريباً بكر آذربايجان. جاي همگي واقعاً خالي بود. از ماشين كه پياده شديم عطر خوشي به استقبالمون اومد كه مستمون كرد. چه بويي بود. بوي نون تازه. دو دل بوديم كه رد بو رو بگيريم و ... كه فاطمه جرقه رو زد و دل و زديم به درياو... - ببخشید دخترخانوم ! شما نون مي پزيد؟ - نه ؟ - نمي دونيد اين بوي نون از كجاست؟ - نه خانوم . شايد از داخل روستا باشه. اينها مكالمه اي بود بين من و يه دختر معصوم و لپ قرمزي روستايي . هنوز از در خونه دور نشده بوديم كه - خانوم! از مامانم پرسيدم گفت همسايه بغليمون داره نون مي پزه. يه خونه كوچك و خشتي روستايي با در چوبي آبي رنگ و يه كلون و ... كلون در به صدا در اومد و متعاقب آن صدايي كه دنبال صاحبخانه بود. زني از جايي شبيه مطبخ سرش رو بيرون آورد و ما رو به داخل دعوت كرد. - ببخشيد مزاحم شديم همسايتون گفت شما نون مي پزيد اگه ممكنه يه دونه از آن نونها رو ما بخريم؟- تفكر شهرنشيني كه ياد گرفتيم به همه چي با ديد مادي نگاه كنيم- - صفا آوردين ، قربون قدمهاتون. هفت ، هشت تا نون كه تازه از تنور بيرون آمده بود و دستان پرمهري كه با عجله نونها رو تام مي كرد. - خانوم يه دونه كافيه ، اينها زياده. - قابل شما رو نداره . مي دونم كه شهري ها نون روستايي خيلي دوست دارن پس ببرين و با دوستاتون نوش جان كنيد. انكار ما در گرفتن و اصرار زن روستايي در دادن بالاخره كفه رو به نفع ايشون پايين برد و شرمندگي ما رو باز هم زيادتر كرد. - دختر بدو از آن پنير گوسفندي هم براشون بيار. با نون تازه مي چسبه. ديگه خودتون تصور كنيد حال ما رو. براي لحظاتي خودم رو زير بارون محبت و صفا و صميميت و صداقت حس كردم و حالي بهم دست داد نگفتني. واژه هاي مرده جان گرفتند و وجودم رو سرشار از انرژي كردند و اين شعف با آمدن زن روستايي ديگر از تبار مهر كه چند تا نون محلي برامون آورده بود به اوج خودش رسيد. توصيف آن لحظات واقعاً كار دشواريه و ميدونم كه نتونستم حق مطلب رو ادا كنم كاش بودين و همراه ما اين لحظات ناب رو تجربه مي كردين.
شيطان كه مي خواست خود را با عصر جديد تطبيق دهد ، تصميم گرفت وسوسه هاي قديمي و در انبار مانده اش را به حراج بگذارد . در روزنامه اي آگهي داد و تمام روز ، مشتري ها را در دفتر كارش پذيرفت. حراج جالبي بود : سنگهايي براي لغزش در تقوا ، آينه هايي كه آدم را مهم جلوه مي داد ، عينكهايي كه ديگران را بي اهميت نشان ميداد. روي ديوار ، اشيايي آويخته بود كه توجه همه را جلب مي كرد: خنجرهايي با تيغه هاي خميده كه آدم مي توانست آنها را در پشت ديگري فرو كند ، و ضبط صوتهايي كه فقط غيبت و دروغ را ضبط مي كرد. شيطان رو به خريدارها فرياد زد: " نگران قيمت نباشيد! الان برداريد و هر وقت داشتيد، پولش را بدهيد." يكي از مشتريها ، در گوشه اي دو شيء بسيار فرسوده ديد كه هيچ كس به آنها توجه نمي كرد. اما خيلي گران بودند. تعجب كرد و خواست دليل اين اختلاف فاحش را بفهمد. شيطان خنديد و پاسخ داد:" فرسودگي شان به خاطر اين است كه خيلي از آنها استفاده كرده ام . اگر زياد جلب توجه مي كردند ، مردم مي فهميدند چطور در مقابل آنها مراقب باشند. با اين حال ، قيمت شان كاملاً مناسب است : يكي شان " شك " است و آن يكي " عقده حقارت " تمام وسوسه هاي ديگر فقط حرف مي زنند ، اين دو وسوسه ، عمل مي كنند.
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی جناب آقاي محمد علي مجاهدي حكايت كردند : زماني كه آقاي مجتهدي به قم آمده بودند انس عجيبي به كوه خضر و مسجد جمكران داشتند تا اينكه در يكي از سالها تصميم گرفتند يك اربعين ، ده روز قبل از ماه مبارك رمضان تا آخر ماه ، در كوه خضر بيتوته كنند. در آن ايام دوستان آقا كمتر توفيق زيارت ايشان را پيدا مي كردند مگر افراد نادري چون مرحوم ميرزا تقي زرگري كه از اوتاد و ابدال و بسيار مورد محبت آقاي مجتهدي بودند. مرحوم حاج ميرزا تقي مي گفتند : يك روز چند نان مخصوص (كسمه) براي آقاي مجتهدي تهيه كرده و قبل از افطار به طرف كوه خضر به راه افتادم ، در آن موقع جاده قديم كوه به صورت خاكريز و مارپيچ بود و بالا رفتن از آن بسيار سخت و دشوار ، مخصوصا براي افراد مسني چون من. بعد از اينكه مقدار كمي از راه را طي كردم پاهايم توان خود را از دست داد و اصلا نمي توانستم قدمي بردارم ، كمي بر روي زمين نشستم ، آنگاه تصميم گرفتم برگردم ، چون راه باقي مانده تا محل بيتوته آقاي مجتهدي خيلي بيشتر از راهي بود كه طي كرده بودم. در اين فكر بودم كه ناگهان شنيدم آقاي مجتهدي با صداي بلند فرياد مي زنند; آقا ميرزا تقي ! يا علي بگو ، يك يا علي بگو و بالا بيا! با كمال تعجب به اطراف خود نظر كردم ولي كسي را نديدم و مشكوك شدم! در اين موقع مجدداً صداي آقا به گوشم رسيد كه فرياد مي زدند آقا ميرزا تقي ! از مولا مدد بگير ، يك يا علي بگو و بالا بيا. فاصله من با ايشان خيلي زياد بود ولي مرا باطناً ديده بودند و صدا مي زدند، به هر حال بنا بر فرمايش ايشان يك يا علي ! گفتم كه برخيزم ، يك مرتبه متوجه شدم گويا دو نفر زير شانه هايم را گرفته اند و چند لحظه بيشتر طول نكشيد كه نزد ايشان بودم ! سپس آن مرد خدا با كمي از همان نان مخصوص افطار كردند و با هم مشغول به صحبت شديم ، از جمله به ايشان عرض كردم : اينكه مي گويند ذرات عالم همه " لا اله الا الله " مي گويند ، در اين موقع هنوز كلامم تمام نشده بود كه فرمودند : آقاجان " مي گويند " خير ، همين الان مشغول به گفتن هستند ، بشنويد آقا ميرزا! هنگامي كه به اطراف نگاه كردم ، كوه و سنگ و زمين و آسمان و دشت و دمن همه را يكپارچه در ذكر "" لا اله الا الله " ديدم كه با شنيدن آن طاقت نياوردم و بيهوش شدم. برگرفته از كتاب " لاله اي از ملكوت " تاليف حميد سفيدآبيان
اولین شرط برای سیر و سلوک ، بیداری است. پس از بیداری و عزم بر حرکت انسان سالک در می یابد که برای حرکت ، زادو توشه ، مرکب ، راهنما و شناخت لازم است. منشا ء هر آفتی که از بیرون دامنگیر ما می شود ، غفلت درون ماست و اگر در درون ما قلعه اعتقاد و التفات وجود داشته باشد آسیبی به ما نمی رسد. در روایات آمده است هیچ پرنده ای در حال ذکر تیر نمی خورد و هر تیری بر هر پرنده یا حیوان دیگر در میدان شکار اصابت کند در حال غفلت اوست. امام صادق (ع) می فرماید: صاعقه به ذاکر خداوند اصابت نمی کند. این که خدا عده ای را " خاسر " معرفی می کند ، برای همین است که عده ای بر اثر غفلت ، از خویشتن خویش جدا می شوند. یکی از موانع مهم تهذیب نفس و سیر و سلوک الی ا… آن است که ما همواره به بیرون ازخود می نگریم و در حقیقت " فضول " هستیم نه " عقول " ؛ فرق فضول و عقول این است که انسان عقول ،ابتدا به درون و آنگاه به بیرون ، ولی انسان فضول ، همواره به بیرون از خود می نگرد. قرآن کریم ،ذکر خدا را برای غفلت زدایی و قرب حق به ما می آموزد. آنان که در تهذیب روح کوشش کرده اند می گویند: اولین قدم "یقظه و بیداری "است راه غفلت زدایی " ذکر " است. این مطلب ادامه دارد... مراحل اخلاق در قرآن آیت ا... جوادی آملی
در پريشان بازار روزمرگي
سامورايي ستيزه جويي كه معروف بود بي دليل دعوا به پا مي كند ، به دروازه يك صومعه ذن رسيد و درخواست ملاقات با مدير صومعه را كرد. ريوكان بي درنگ به ملاقات او رفت. سامورايي گفت : " مي گويند دانش تواناتر از قدرت بدني است. لطفاً بگوييد بهشت چيست و دوزخ چيست." ريوكان ساكت ماند. سامورائي فرياد زد : " ديدي به راحتي مي توانم اين دو را توضيح بدهم. براي نشان دادن دوزخ كافي است يك نفر را كتك بزنم . براي نشان دادن بهشت كافي است اول تهديدش كنم و بعد بگذارم فرار كند." استاد ذن گفت : " با افراد ابلهي مثل تو بحث نمي كنم." خون سامورائي به جوش آمد و ذهنش سرشار از نفرت شد. ريوكان خنديد و گفت :" اي دوزخ است. اين كه آدم بگذارد ناسزاهاي ديگران او را تحريك كند. " جنگجو از شهامت آن راهب تعجب كرد و آرام شد. ريوكان گفت :" اين بهشت است كه آدم تحريكات ابلهانه را نپذيرد. " و او را به داخل صومعه دعوت كرد. " متاسفانه منبع اين مطلب رو نمي دونم بطور اتفاقي در بين نوشته هام پيدا كردم ."
مردي با اسب و سگش در جاده اي راه مي رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي ، صاعقه اي فرود آمد و همه را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است، و همچنان با دو جانورش پيش رفت; گاهي مدتي طول مي كشد تا مرده ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند... پياده روي درازي بود تپه بلندي بود ، آفتاب تندي بود ، عرق مي ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده ، دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي شد ، و در وسط آن چشمه ها بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد. -"روز به خير. " دروازه بان پاسخ داد : " روز به خير. " -" اين جا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟ " - " اين جا بهشت است. " - چه خوب كه به بهشت رسيديم ، خيلي تشنه ايم. " دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت : " مي توانيد وارد شويد و هرچه قدر دلتان مي خواهد ، آب بنوشيد. " - " اسب و سگم هم تشنه اند. " نگهبان گفت : " واقعا متاسفم. ورود جانوران به اينجا ممنوع است. " مرد خيلي نا اميد شد ، چون خيلي تشنه بود ، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد ; از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند ، به مزرعه اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه ، دروازه اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي شد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالا خوابيده بود. مسافر گفت : " روز به خير " مرد با سرش جواب داد. - ما خيلي تشنه ايم ، من ، اسبم و سگم. " - مرد به جايي اشاره كرد و گفت : " ميان آن سنگها چشمه اي است. مي تواني هر قدر كه مي خواهيد ، بنوشيد." مرد : اسب و سگ ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي شان را فرو نشاندند. مسافر برگشت تا از مرد تشكر كند. مرد گفت : " هر وقت دوست داشتيد ، برگرديد." - "فقط مي خواهم بدانم ، نام اين جا كجاست؟ " - " بهشت ." - " بهشت ؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آن جا بهشت است!" - آن جا بهشت نيست،دوزخ است." مسافر حيران ماند : " بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط مي تواند باعث سردرگمي زيادي بشود! - كاملا برعكس ; در حقيقت لطف بزرگي به ما مي كنند. چون تمام آن هايي كه حاضرند بهترين دوستان شان را ترك كنند ، همان جا مي مانند..." نوشته پائلو کوئیلو
|
About![]()
حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم Archivesاسفند 1387بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 Links
پرگل |