|
رود اگر دلتنگ شود ، خروشان و غران راه دريا پيش مي گيرد تا بيكران آبي دريا تسلي بخش اندوهش باشد. ابر اگر دلتنگ شود با غرشی عظیم صدای دلتنگی اش را به گوش همگان می رساند. باد اگر دلتنگ شود اندوهش را گاه آرام و گاه کوبنده در گوش درختان نجوا می کند. اما کوه اگر دلتنگ شود صلابت و وسعت دلش بیشتر از آن است که اجازه دهد اندوهش آشکار گردد. کوه اندوهش را در سینه نگه می دارد تا کوهنوردان خسته با دیدن صلابت و آرامشش نیروی مضاعف گرفته و امیدوارانه راه قله در پیش گیرند. هرچه گشتم تجسمی از دلتنگی باران نیافتم.
مي كنم اناري دانه به دل مي گويم خوب بود اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود مي پرد در چشمم آب انار اشك مي ريزم
دلا ! امشب سفر دارم چه سودایی به سر دارم حکایتهای پر شرر دارم چه بزمی با تو تا سحر دارم به پرواز آسمان عشق چه خوش رنگی بال و پر دارم به صحرای بیکران عشق سفرهای پرخطر دارم نمی ترسم از فتنه طوفان دلی چون دریای خزر دارم به بی تابی قلب عاشقها پیامی از شمس و قمر دارم من امشب با خدای خود مناجاتی دگر دارم نیایش ها به درگاهش از این شور و شرر دارم ز لطف بیکران او تشکرها کنم اما.. شکایتها به درگاهش ز سودای بشر دارم نمی ترسم از فتنه طوفان دلی چون دریای خزر دارم
ديروز يكي از همكاران داستاني نقل كرد از كتابي با عنوان اگه اشتباه نكرده باشم " سوپ جوجه برای روح " كه محصول چند نويسنده خارجيه و الان بنا به دلايلي كه نمي دونم ديگه گير نمي ياد. داستان به قدري برام جذاب و دوست داشتني بود كه حيفم اومد براي شما هم نقل نكنم. پسرك دستفروش بعد از يك روز خسته كننده و بي هيچ فروشي خسته و گرسنه در كوچه ها قدم مي زد . پولي نداشت تا رفع گرسنگي بكنه. نا اميدانه در خانه اي را به صدا در آورد . زني ميانسال در را باز كرد . پسرك با خجالت فقط يك ليوان آب خواست. زن نگاهي به پسرك انداخت . قيافه اش داد مي زد كه گرسته است . زن ليوان شيري به پسرك داد . پسرك ليوان شير را سر كشيد . مي خواست پول شير را بدهد كه زن گفت : بهاي اين ليوان شير پرداخت شده است. سالها گذشت ، زني پا به سن گذاشته با بيماري قلبي به بيمارستان مجهزي در شهر مي ره پزشكان به اتفاق نظر مي دهند كه زن بايد عمل شود اما ... هزينه عمل فوق العاده زياد است و زن توانايي پرداخت آن را ندارد. وقتي به حسابداري بيمارستان مراجعه مي كند كارمند مسؤول دست نوشته داخل پرونده را براي زن مي خواند. " هزينه عمل قبلاً توسط يك ليوان شير پرداخت شده است. "
براي ابراز تشكر و نشان دادن قدرداني و به اصطلاح تشويق خلاصه اينطوري بود كه آنطوري شد يعني به اتفاق دو تا از همكاران براي سفر تشويقي رفتيم تهران. از هواي گرم و دود گرفته و ترافيك و بوق و سروصدا و ... تهران كه بگذريم علافي و سرگرداني تو نمايشگاه واقعاً محشر بود. دم در ورودي يه قول معروف يه راهماي غرفه ها شكر خدا رشته تحصيلي من آنقدر در سطح جامعه و از ديدگاه مسؤولين مهم و با ارزشه و آنقدر بهش بها داده ميشه كه هيچ كتابي براي عرضه در نمايشگاه مناسب تشخيص داده نشده بود ( شايد بود و ما نديديم ) سرتون رو درد نيارم بعد از كلي گشتن و كتاب هاي مورد نظر رو پيدا نكردن و بعضي مواقع هم از ديدن قيمت كتابها چشمها به عوض چهارتا هشت تا شدن با كسب اجازه از محضر شما عزيران زياد اندر بهداشت و نحوه عرضه مواد غدايي سخني به ميان نمي يارم كه نا گفتنم به ولي شما چي كار دارين جلو بوفه ها بيشتر از غرفه هاي كتاب شلوغ بود چه دردسرتون بدم كه آخر سر بعد از كلي بحث با همكارا به اين نتيجه رسيديم كه ساندويچ بخوريم چون فكر كرديم از بقيه مواد غدايي عرضه شده ممكنه سالمتر باشه. سانويچي خريديم به قيمت هوارتومن
الان كه اين پست رو مي نويسم دلم براي آن كتابهاي بيچاره كه با هزاران آرزو بعضي ها پشت قفسه ها وبعضي رو ميزا به اميد اينكه يه روزي تو دست يه علاقمند كتاب باشن ، نشسته بودن مي سوزه . واقعا كاش جوري بود كه افراد واقعاً به صرف خريد كتاب به نمايشگاه مي اومدن . اگه اينجوري بود نصف بيشتر جمعيت نمايشگاه كم ميشد و آدم راحت تر مي تونست دنبال كتابهاي مورد نظرش با آسودگي خاطر بگرده . می دونم که نمیشه ولی اگه می شد چی میشد!!!
دلتنگم از دوريت تو يي كه برايم مظهر صبر و استقامتي تويي كه با ديدنت شوق زندگي در من جان مي گيرد و با هر نفست روحي تازه در كالبد خسته ام دميده مي شود. چرا دلتنگيهايم را پاياني نيست؟ چرا؟؟؟؟؟
سه شنبه شبكه دو فيلمي پخش كرد به نام سه شنبه ها با موري . پخش اين فيلم بي مناسبت نبود با روز معلم به نظر من كه فوق العاده بود. رابطه عاطفي بين استاد و شاگرد را خوب به تصوير كشيده بود. از جمله فيلمهاي احساسي و عاطفي كه حرفهاي زيادي براي گفتن داشت . نحوه برخورد پيرمرد با بيماريش كه او رو روزبه روز به مرگ نزديكتر مي كرد خيلي زيبا و جالب بود. برگزاري مراسم تدفين قبل از اينكه بميري و خيلي چيزهاي ديگه كه بايد فيلم را ببيني تا بتوني دركشون كني. بعضي جملات پيرمرد برام خيلي زيبا و جالب بود كه جسته و گريخته يادداشتشون كردم و بدم نيومد براي شما هم بنويسم. بايد همديگر را دوست بداريم چون همگي خواهيم مرد. هرآنچه كه من دارم يك صداست. اگر نمي خواهيم كسي را دوست داشته باشيم به اين دليل است كه مي ترسيم زندگيمون را وقف كسي كنيم كه روزي از دست خواهيمش داد. اگر اين حقيقت را باور كنيم كه هر روز روز مرگ ماست جور ديگري زندگي خواهيم كرد. بالاترين حس طبيعي دوست داشتن است، پس دوست داشته باش. به اين توجه كن كه تو موج نيستي بلكه قسمتي از اقيانوسي. ما بايد همديگر را دوست داشته باشيم و يا بميريم. زندگي چيزي نيست جز ارتباط با انسانها.
اندوه تو شادي زمين است و گريه ات رمز ماندگاري آن چقدر پاك و بزرگ است دل بي كينه ات! و چه سخاوتمند است دستان رحمتت اي وسعت بي انتها!
دیگه داشتم از بی خانمانی دق می کردم.
واقعا خدا به داد آنهایی که خانه ندارن برسه. تو این دور و زمانه اگه یه چهار دیواری از خودت نداشته باشی کلات پسه معرکس.البته به استثنای آونهایی که پولشون از پارو بالا می ره . الان خوب درک می کنم حرف مادرم را که همیشه می گه "اینقدر ولخرجی نکن . یه کم هم پس اندازه کن تا بتونی یه الونکی برای خودت جور کنی"
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد
|
About![]()
حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم Archivesاسفند 1387بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 Links
پرگل |