تبليغاتX
تولدی دوباره
تولدی دوباره
اگر زندگی را نشناسیم چگونه می توانیم مرگ را بشناسیم"کنفسیوس"
دیوار شیشه ای ...  

  روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.

ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.

او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…

پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت.

 او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غیر ممکن است!

در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت !!!


میدانید چـــــرا ؟


ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باور به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش

اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بى‌ترديد ديوارهاى شيشه‌اى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آنها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند

 

غم و شادي جهان در گذر است!!! ...  

نمي دونم چه بلايي و چرا سر اين مردم اومده كه حتي تو روز عيد و شادي هم بايد شاهد اشك ريختنشون باشم.

ديروز نيمه شعبان بود. يه روز بزرگ يه عيد بزرگ. روزي كه اعتقاد داريم آخرين امام مون كه منجي همگي مون هم هست در اون روز به دنيا اومده. امامي كه همه منتظريم تا يه روز بياد و تمام مشكلات اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي و ...ما رو او حل كنه!!

ديروز خاله براساس يه خوابي كه ديده بود يه مراسم برگزار كرده بود. وسطاي مراسم موقع مولودي خواني صداي هق هق گريه زني كه بلند بلند گريه مي كرد توجهم رو به خودش جلب كرد. اول نفهميدم كيه . صداي گريه زن همينطور به گوش مي رسيد. حال خودم هم تعريفي نداشت. چون من گريه هام رو قبل از رفتن به مراسم كرده بودم و تاثير همونها بود كه سردرد به سراغم اومده بود و حال درست و حسابي نداشتم . - مگه امكان داشت مراسم شادي باشه و من بي حوصله يه گوشه كز كنم ؟! ولي خوب گاهي پيش مي ياد كه اينطوري ميشه واين اولين نيمه شعباني بود كه اينطوري سپري شد – مراسم كه تمام شد زن رو شناختم. مادر شوهر يكي از اقوام بود كه به تازگي شوهرش سرش هوو آورده بود اونهم چه هوويي! آنچنان كه وصفش رو شنيدم يه زن روستايي با هفت – هشت تا بچه و ... حالا بماند.

تا قبل از اون روز نديده بودمش اما انصافا از لحاظ ظاهر خيلي زن خوش چهره و آرامي يه. آنطور هم كه از اخلاقش شنيدم زن بساز و مهربونيه . حالا اينكه چرا شوهر اين زن به سرش زده ، حين پيري يه زن ديگه بگيره يه علامت سوال گنده برام ايجاد كرده؟؟؟

نمي خوام بحثهاي فمينيستي راه بندازم و از حقوق زنها دفاع كنم ولي خدا وكيلي اين انصافه بعد از عمري زندگي ،مرد يه همچين بلايي سر زنش بياره و آخر سر بهش بگه اگه تحمل نداري برو خودت رو بكش!!!

مردها چه فكري مي كنند كه به خودشون اجازه مي دن با همسرشون يه همچين رفتاري داشته باشند. مگه زن يه تيكه لباسه كه هروقت دلشون رو زد يا ازش خسته شدند يه گوشه بندازند و برن سراغ يكي ديگه؟!!!

چرا قداست خانواده و حرمتش از بين رفته ؟!

چرا موقع ازدواج ، جوانها حواسش رو جمع نمي كنند و تازه بعد از چند ماه مي فهمند كه زندگي اي كه تشكيل دادند اوني نبوده كه انتظارش رو داشته اند و خيلي راحت قيد همه چي رو مي زنند! اين روزها هم كه طلاق توافقي ! شده مد روز!!!

چرا...

چرا...

چرا...؟؟؟؟؟

همه اينها بر مي گرده به قوانين ضعيف و بي محتوايي كه وضع شده و عليرغم تمام ادعاهايي كه گاه تريلي هم قادر به كشيدنش نيست در جامعه ما وجود داره.!!! اخيرا هم شنيدم آقايون طرحي رو به مجلس بردند كه به مردها اجازه مي ده بدون اجازه همسر اولشون امكان ازدواج دوم رو داشته باشند. صحت و سقم اين حرف هنوز برام مشخص نيست اما اگه درست باشه چي مي شه ؟!!!

اينجاست كه شاعر خوب گفته :

" هر چه بگندد نمكش مي زنند    واي به روزي كه بگندد نمك"

البته به نظر من اين نمكها خيلي وقته گنديده اما چون روش يه پوشش محكم كشيدند بوي تعفنش گه گاه به مشام مي رسه واي به روزي كه اين پوشش كنار بره... تا سيه روي شود هركه در او غش باشد.

مراسم تدفین نمی توانم. ...  

كلاس چهارم " دونا" هم مثل هر كلاس چهارم ديگري به نظر مي رسيد كه در گذشته ديده بودم. بچه ها روي شش نيمكت پنج نفره مي نشستند و ميز معلم هم رو به روي آنها بود. از بسياري از جنبه ها اين كلاس هم شبيه همه كلاسهاي ابتدا يي بود، با اين همه روزي كه من براي اولين بار وارد كلاس شدم احساس كردم در جو آن، هيجاني لطيف نهفته است.
" دونا" معلم مدرسه ابتدايي شهر كوچكي در ميشيگان، دو سال تا بازنشستگي فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب دربرنامه " بهبود و پيشرفت آموزش استان" كه من آن را سازماندهي كرده بودم، شركت داشت. من هم به عنوان بازرس در كلاسها شركت مي كردم و سعي داشتم درامر آموزش تسهيلاتي را فراهم آورم .

آن روز به كلاس " دونا" رفتم و روي نيمكت ته كلاس نشستم. شاگردان سخت مشغول پركردن اوراقي بودند. به شاگرد ده ساله كنار دستم نگاه كردم وديدم ورقه اش را با جملاتي كه همه با " نمي توانم" شروع شده اند پر كرده است.

" من نمي توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم."

" من نمي توانم عددهاي بيشتر از سه رقم را تقسيم كنم."

 من نمي توانم كاري كنم كه دبي مرا دوست داشته باشد."

نصف ورقه را پر كرده بود وهنوز هم با اراده و سماجت عجيبي به اين كار ادامه مي داد.

از جا بلند شدم وروي كاغذهاي همه شاگردان نگاهي انداختم. همه كاغذها پر از " نمي توانم " ها بود.

كنجكاويم سخت تحريك شده بود. تصميم گرفتم نگاهي به ورقه معلم بيندازم. ديدم كه

  او سخت مشغول نوشتن " نمي توانم " است.

" من نمي توانم مادر " جان" را وادار كنم به جلسه معلمها بيايد."

" من نمي توانم دخترم را وادار كنم ماشين را بنزين بزند."

" من نمي توانم آلن را وادار كنم به جاي مشت از حرف استفاده كند."

سردر نمي آوردم كه اين شاگردها و معلمشان چرا به جاي استفاده از جملات مثبت به جملات منفي روي آورده اند. سعي كردم آرام بنشينم و ببينم عاقبت كاربه كجا مي كشد.

شاگردان ده دقيقه ديگر هم نوشتند. خيلي ها يك صفحه را پر كرده بودند و مي

 خواستند سراغ صفحه جديدي بروند. معلم گفت:

- همان يك صفحه كافي است. صفحه ديگر را شروع نكنيد.

بعد از بچه ها خواست كه كاغذهايشان را تا كنند و يكي يكي نزد او بروند.

روي ميز معلم يك جعبه خالي كفش بود. بچه ها كاغذ هايشان را داخل جعبه انداختند. وقتي همه كاغذها جمع شدند،" دونا" در جعبه را بست، آن را زير بغلش زد و همراه با شاگردانش از كلاس بيرون رفتند.

من پشت سرآنها راه افتادم. وسط راه، " دونا" رفت و با يك بيل برگشت. بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهاي زمين بازي كه رسيدند، ايستادند. بعد زمين را كندند.

آنها مي خواستند " نمي توانم " هاي خود را دفن كنند!

 كندن زمين ده دقيقه اي طول كشيد چون همه بچه هاي كلاس چهارم دوست داشتند دراين كار شركت كنند. وقتي كه سه چهارمتري زمين را كندند، جعبه " نمي توانم" ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روي آن خاك ريختند.

سي و يك شاگرد ده يازده ساله دور قبر ايستاده بودند. هر كدام از آنها حداقل يك ورقه پر از " نمي توانم" درآن قبر دفن كرده بود. معلمشان هم همين طور!

دراين موقع " دونا" گفت:

-دخترها! پسرها! دستهاي همديگر را بگيريد و سرتان را خم كنيد.

شاگردها بلافاصله حلقه اي تشكيل دادند و اطاعت كردند، بعد هم با سرهاي خم منتظر ماندند و" دونا" سخنراني كرد:

- دوستان! ما امروز جمع شده ايم تا ياد و خاطره " نمي توانم" را گرامي بداريم. او دراين دنياي خاكي با مازندگي مي كرد و در زندگي همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا كه مي رفتيم نام او را مي شنيديم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتي در كاخ سفيد! اينك ما " نمي توانم" را درجايگاه ابدي اش به خاك سپرده ايم. البته ياد او در وجود خواهر و برادرهايش يعني " مي توانم"، " خواهم توانست" و " همين حالا شروع خواهم كرد" باقي خواهد ماند. آنها به اندازه اين خويشاوند مشهورشان شناخته شده نيستند، ولي هنوز هم قدرتمند و قوي هستند. شايد روزي با كمك شما شاگردها، آنها سرشناس تر از آنچه هستند، بشوند.

خداوند " نمي توانم" را قرين رحمت خود كند و به همه آنهايي كه حضور دارند قدرت عنايت فرمايد كه    بي حضور او به سوي آينده بهتر حركت كنند. آمين!

هنگامي كه به اين سخنراني گوش مي كردم فهميدم كه اين شاگردان هرگز چنين روزي را فراموش نخواهند كرد. اين حركت شكوهمند سمبوليك چيزي بود كه براي همه عمر به ياد آنها مي ماند و در ضمير ناخود آگاه آنها حك مي شد.

آنها " نمي توانم " هاي خود را نوشته و طي مراسمي تدفين كرده بودند. اين تلاش شكوهمند، بخشي از خدمات آن معلم ستوده بود.

ولي هنوز كار معلم تمام نشده بود. در پايان مراسم، معلم شاگردانش را به كلاس برگرداند. آنها با شيريني، ذرت و آب ميوه، مجلس ترحيم " نمي توانم" را برگزار كردند. " دونا " روي اعلاميه ترحيم نوشت:

" نمي توانم : تاريخ فوت 28/3/1980"

و كاغذ را بالاي تخته سياه آويزان كرد تا در تمام طول سال به ياد بچه ها بماند. هروقت شاگردي مي گفت: " نمي توانم"، دونا به اعلاميه اشاره مي كرد و شاگرد به ياد مي آورد كه " نمي توانم" مرده است و او را به خاك سپرده اند.

با اينكه سالها قبل من معلم " دونا" و او شاگرد من بود، ولي آن روز مهمترين درس زندگيم را از او گرفتم.

حالا سالها از آن روز گذشته است و من هر وقت مي خواهم به خود بگويم كه " نمي توانم" به ياد اعلاميه فوت " نمي توانم" و مراسم تدفين او مي افتم.